Newstatesman

31 ژانویه 2025

کاردانان عرصه‌ی سیاست

مایکل ایگناتیف

من پیش از آن که معنای کلمه‌ی لیبرال را بدانم، پیش از آن که کلمه‌ای از آثار لاک، میل، برلین و رالز را خوانده باشم و در واقع پیش از آن که اصلاً چیزی درباره‌ی جهان بدانم، لیبرال بودم. لیبرالیسم برای من، ایده‌ای سیاسی نبود بلکه نشان پایبندی به خانواده بود و به راه و رسم زندگی تبدیل شد. ما لیبرال‌ها معمولاً به خودمان می‌گوییم که باورهای ما، بر خلاف راست افراطی و چپ افراطی، از طریق بررسی عقلانی جهان در ما شکل می‌گیرد اما افکار من به این نحو پدید نیامدند. اعتقادات راسخ من از طریق ارزیابی انتقادی آثار و شواهد مربوط به واقعیت‌های زندگی به دست نیامدند. من لیبرال زاده شدم. 

والدینم لیبرال بودند، دوستانشان لیبرال بودند و پدرم به مدت سی سال برای دولت‌های لیبرال کانادا کار می‌کرد. برخی از نخستین خاطراتم سیاسی‌ بودند: والدینم دیپلمات‌هایی کانادایی در واشنگتن بودند و به یاد می‌آورم که در پنج سالگی،‌ در سال ۱۹۵۲، به همراه آنها کنوانسیون ملی جمهوری‌خواهان را بر روی صفحه‌ی پربرفک نخستین تلویزیون سیاه‌وسفیدمان تماشا کردیم. به این ترتیب، تقریباً از همان زمان که توانستم بایستم و لباس‌هایم را خودم بپوشم،‌ لیبرال شدم.

در حالی که قهرمان‌های سایر کودکان بازیکنان معروف بیسبال یا هاکی بودند من جک و بابی کندی، مارتین لوتر کینگ و رزا پارکس را قهرمان‌های خودم می‌دانستم. در ماه‌های هولناک بهار و تابستان سال ۱۹۶۸، زمانی که کینگ و کندی هر دو به قتل رسیدند، برای پی‌یر ترودو کار می‌کردم و در سفرهای تبلیغاتی‌اش به سراسر کشور همراهش بودم، سفرهایی که در نهایت باعث پیروزی او در انتخابات نخست‌وزیری سال ۱۹۶۸ شد. در آن زمان ۲۱ سال داشتم. در آنجا بود که معنای پیروزی را از نزدیک دیدم: در آن نخستین لحظاتی که ترودو معنای رسیدن به قدرت را فهمید در چشمانش نه تنها شادی و هیجان بلکه خستگی و ترس را نیز مشاهده کردم.

درست است که قهرمان‌هایم آمریکایی بودند اما لیبرالیسم من کانادایی بود. لیبرالیسم به خود می‌بالد که جهان‌وطن است اما در حقیقت تمام لیبرالیسم‌ها محلی‌اند. لیبرالیسم کانادایی صداقتی خودستایانه داشت که مختص به گروه کوچکی از مقامات دولتی برجسته بود و والدین من هم به این گروه تعلق داشتند. این لیبرالیسم، آموزه‌ی مدیریتیِ میانه‌روی بود که در خور کشوری کوچک بود. کشوری که بر خلاف همسایه‌ی دیوار به دیوارش تقدیر امپریالیستی نداشت بلکه می‌کوشید با هر زحمتی که هست امور دولت-ملتی به اندازه‌ی آمریکا اما با یک‌دهم جمعیت آن را در سرزمینی ناهموار اما زیبا به پیش ببرد، سرزمینی که در آن، همان‌طور که مارگارت آتوود سال‌ها پیش‌تر گفته بود،‌ اصلی‌ترین کار بقا است.

اما کانادا، با همان شیوه‌ی پرزحمت خود، کاری بیش از بقا انجام داد. در دوران پررونقِ پس از جنگ جهانی دوم، لیبرالیسم کانادایی کارهای مهمی انجام داد: قانون اساسی و منشور حقوق‌بشری جدید، سیاست مهاجرتی جدید، برنامه‌ی ملی حقوق بازنشستگی و برنامه‌ی ملی خدمات بهداشتی و درمانی جدید. دولت لیبرال برای تحقق این امور باید با دولت‌های استانی، ملی‌گرایی کِبِکی که دوباره رواج پیدا کرده بود و ذی‌نفعانی که در سراسر کشور وجود داشتند و مهم‌ترین آنها شرکت‌های داروسازی بودند، رودررو می‌شد. در نتیجه، من با لیبرالیسمی بزرگ شدم که چگونه جنگیدن را بلد بود. باکی نداشت که برای از میان بردن ترس از بیماری‌های صعب‌العلاج و فقر در دوران سالخوردگی، سرمایه‌داری را مهار و دارو و حقوق بازنشستگی را فراهم کند. پیروزی‌های لیبرالیسم در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ زمینه را برای ظهور دولت رفاه نه تنها در کانادا بلکه در اروپا و آمریکا فراهم ساخت. 

ما لیبرال‌های دهه‌ی ۱۹۶۰ فکر می‌کردیم که زیر پای همگان را با امنیتی حداقلی سنگ‌فرش کرده‌ایم. پس از شصت سال، این سنگ‌فرش در حال ترک‌برداشتن است، دولت لیبرال فرسوده و محل مناقشه است و با کمبود بودجه مواجه است و ما در برابر پوپولیست‌ها و اقتدارگرایان مشغول دفاع از دستاوردهایی هستیم که آنها قصد نابودیشان را دارند. آنها به بهای از دست رفتن همبستگی اجتماعی به خشم و بیزاری دامن می‌زنند اما هیچ راه‌حلی ارائه نمی‌کنند یا راه‌حل‌هایشان نیازمند چنان شدت عملی است ــ مانند اخراج اجباری میلیون‌ها مهاجر ــ که باعث از هم‌پاشیدن تار و پود جامعه می‌شود. سیاستی که خشم را بر می‌انگیزد اما راه‌حل ارائه نمی‌کند سیاست نیست بلکه صرفاً تحریک و فریبکاری است. ما سیاستمداران دوست داریم که فکر کنیم کار اصلی ما ارائه‌ی راه‌حل است. 

لیبرالیسم برای من، ایده‌ای سیاسی نبود بلکه نشان پایبندی به خانواده بود و به راه و رسم زندگی تبدیل شد. 

این فکر درست است اما ما مدام مشغول دفاع از دستاوردهای گذشته‌های دوریم به‌جای این که سطح انتظاراتمان را بالا ببریم و بکوشیم سرمایه‌ تأمین کنیم و برای قرن بیست‌ویکم همبستگی اجتماعی جدیدی ابداع کنیم. دوران طلایی ما ــ از سال ۱۹۴۵ تا سال ۱۹۷۵، یعنی دوره‌ی سی‌ساله‌ی پرافتخارِ رشد پایدار و برابری نسبی ــ برای همیشه تمام شده است. با بحران نفتی دهه‌ی ۱۹۷۰، بین فرادستانِ واجد صلاحیت و طبقه‌ی کارگرِ فاقدصلاحیت، که مشاغل دائمی‌شان حذف و به خارج از کشور فرستاده شد، به آرامی شکافی ژرف شروع به باز شدن کرد. آن دسته از ما که صلاحیت‌ ورود به طبقات حرفه‌ای را داشتیم پیشرفت کردیم اما تعداد زیادی از هموطنانمان عقب افتادند. در آن زمان متوجه این موضوع نبودیم و این قصور منجر به ایجاد شکافی بین ما، باورهایمان و مردمی که نماینده‌اشان بودیم شد. 

در اواخر دهه‌ی ۱۹۹۰، محافظه‌کاران شروع کردند به بهره‌برداری از خشم و بیزاری نادیده‌گرفته‌شدگان. راست اقتدارگرا دریافته بود که می‌توان بر مبنای تحقیر و استهزای جهل و بی‌تدبیری نخبگان لیبرال سیاست جدیدی بنا کرد. آنها به راه‌حل نیازی نداشتند؛ تنها دامن زدن به خشم مردم کافی بود. اکنون ما آماج حملات این خشم بودیم. برای به دست آوردن اعتماد کسانی که نارضایتی‌شان را نادیده گرفته بودیم چه کار باید کرد؟ لیبرالیسم در نسل آتی خود باید از همبستگی اجتماعی در برابر «ویرانگری خلاق» بازار مراقبت کند و برای این منظور دولت لیبرال باید توانایی درآمدزایی خود را بازسازی و در کالاهای عمومی‌ای سرمایه‌گذاری کند که پشتوانه‌ی زندگی‌ جمعی است. این کلی‌گویی در مقام حرف بسیار ساده است: قسمت دشوارتر، یافتن زبان و ایده‌هایی است که بتوانند لیبرالیسمی رادیکال را به سیاستی تبدیل کنند که در انتخابات پیروز شود و به استراتژی دولتی‌ای مبدل کنند که بتواند تغییرات را به تصویب ذینفعانی برساند که منتظر بی‌اثر گذاشتن طرح‌های ما هستند.

در این میان، ما در حالی نسبت به «سیاست مبتنی بر هویت» رقیبان پوپولیست و اقتدارگرایمان ابراز تأسف می‌کنیم که صادقانه‌تر این است که بپذیریم هویت همان جایی است که در واقع تمام باورهای سیاسی از آن نشئت می‌گیرند. هویت، تقدیر نیست. هر مواجهه‌ی سرنوشت‌سازی با واقعیت، گزینه‌هایی سیاسی در برابر هر یک از ما قرار می‌دهد. ما می‌‌توانیم خودمان به افکارمان شکل بدهیم یا باورهای دیگران را بپذیریم. در دهه‌ی ۱۹۶۰ من می‌توانستم علیه لیبرالیسم والدینم طغیان کنم. بسیاری از هم‌نسلانم چنین کردند. اما من به جهانی که در آن زاده شده بودم و به والدینی که شانسِ داشتنشان را داشتم، پاسخ مثبت دادم و آنها را پذیرفتم.

دوستان سیاه‌پوست هم‌نسل من نیز تعهدات والدینشان را پذیرفتند و به وعده‌ی برابری آمریکایی، که هنوز از آنان دریغ شده است، پایبند مانده‌اند. اما این سویه‌ی لیبرال، الزامی نژادی نیست. به نظر می‌رسد نسل‌های بعدی ستارگانِ سیاه‌پوستِ دنیای سرگرمی به کلی خود را از میراث حقوق مدنی‌‌شان و وجدان لیبرال آن رها کرده‌اند. پس به این ترتیب، هویتْ سیاست ما را تعیین نمی‌کند. ما می‌توانیم انتخاب کنیم. من لیبرال زاده شدم اما در تمام عمر لیبرال ماندم زیرا قبیله‌ی لیبرال را برگزیدم. 

این که هر قبیله چگونه به شما شکل می‌دهد بستگی به زمانه‌ای دارد که به آن قبیله شکل می‌دهد. خاستگاه ابتدایی لیبرالیسم من جنگ جهانی دوم بود. زمانی که این جنگ والدینم را برای همیشه تغییر داد آنها در دهه‌ی بیست زندگی خود بودند. آنها همدیگر را در لندن و در میانه‌ی بمباران شهر توسط نیروی هوایی نازی (بلیتس) یافتند. آنها در دورانی به پختگی رسیدند که بیشترین بسط قدرت دولت‌ها در تاریخ به وقوع پیوست. در خلال پنج سال کانادا، مانند ایالات متحده، به زرادخانه‌ی دموکراسی تبدیل شد و ارتشی به میدان آورد که در نرماندی پیاده شد و اروپا را نجات داد. نسل آنها قدرت دولت را کشف کرد و این ایده که دولت ممکن است معضل باشد و نه راه‌حل برایشان غیرقابل‌تصور بود. به نظر می‌رسید که چیزی وجود ندارد که دولتی دموکراتیک و آماده‌ی جنگ نتواند از پس آن برآید، حتی می‌تواند شر مطلق را شکست دهد.  

پیروزی‌های لیبرالیسم در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ زمینه را برای ظهور دولت رفاه نه تنها در کانادا بلکه در اروپا و آمریکا فراهم ساخت. 

از آنجا که آنها شاهد سوختن و نابودی جهان بودند، بین‌الملل‌گرایی در کانون لیبرالیسم آنها قرار داشت. حقوق بشر، منشور سازمان ملل و «نظم قاعده‌مند جهانی» شعارهایی مبتذل و ملال‌آور نبودند بلکه رسالت زندگی پدرم بودند. او به نسلی از کارمندان دولت تعلق داشت که معتقد بودند سازمان ملل، به همراه قواعد و معاهده‌هایش، متجاوزان نظام بین‌الملل را مقید خواهد ساخت و امنیتِ اجزای ضعیف‌تر این نظام را تضمین خواهد کرد.

نسل او می‌دانست که پناه گرفتن در پناهگاه به همراه غریبه‌ها و تلاش برای ادامه‌ی گفتگو در تاریکی و در حالی که زمین زیر پایشان می‌لرزد، چه حسی دارد. آنها همبستگی بین طبقات را در پناهگاه‌های دوران جنگ تجربه کرده بودند و پس از جنگ با این باور به وطنشان بازگشته بودند که دولت لیبرال می‌تواند در دوران صلح، طبقات را به یکدیگر پیوند دهد. نسل من که متمایل به چپ بود هم همان احساسات را نسبت به کارگران داشت با این تفاوت که ما هیچ‌کس را که واقعاً کارگر باشد نمی‌شناختیم. در مقام دانشجویی روزنامه‌نگار در دهه‌ی ۱۹۶۰ یک روز صبح را در صف کارگران اعتصابی چاپخانه‌‌ای گذراندم که نشریه‌ی دانشگاهمان را چاپ می‌کرد. یک روز پاییزی سرد بود و ما،‌ در حالی که پلاکاردهایی در دست داشتیم، در برابر چاپخانه بالا و پایین می‌رفتیم. چیزی که به خوبی در خاطرم مانده دلگرمی ناشی از همبستگی نبود بلکه احساس شرم از این بود که چیزی جز نیت خیر برای سهیم شدن با این مردان قوی‌هیکل نداشتم، مردانی که از اعماق وجودشان می‌دانستند که آنها نه به سمت پیروزی بلکه به سوی بیکاری قدم بر می‌دارند.

اکنون که به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم که لیبرال‌های نسل من متوجه نبودند که دولت رفاهی که ما در آن رشد کردیم طبقات مختلف را متحد نکرد بلکه یک دیوان‌سالاری دولتی را بین طبقات حائل کرد و برنامه‌هایش مردم را به حقوق‌بگیران و دریافت‌کنندگان کمک‌هزینه تقسیم کرد. افزایش هزینه‌های همبستگی اجتماعی شهروندان را به جناح‌های متخاصم مبدل کرد. و لیبرالیسم به تدریج به یک گفتمان مدیریتی بانزاکت تبدیل شد. راه برون‌رفت از نخوت لیبرال عبارت است از یافتن مسیری برای بازگشت به سیاستِ لیبرالِ همبستگی بین طبقات. 

نسل دوران جنگ والدین من به مبارزه اعتقاد داشتند. آنها می‌دانستند که علیه چه چیزی می‌جنگند: فرقه‌ی ویرانگر فاشیسم، بیزاری‌ فاشیستی از یهودیان، نفرت ملی و نژادی این فرقه و عطش تسخیر و سلطه‌ای که داشتند. در برابر این نیروهای تاریکی،‌ مصالحه یا ملایمت جایی نداشت. این نبردی تا سر حد مرگ بود و پیروزی در آن ضرورت داشت.

هنوز هم می‌توان از این سرسختی و عدم‌مماشات آموخت. امروزه لیبرالیسم اگر می‌خواهد موفق شود باید خودفریبی نسبت به طرف مقابلش را کنار بگذارد. پیشتر باور داشتم که لیبرالیسم صرفاً با دشمنانی مواجه است که در آینده می‌توانند متحد او باشند. اما آموختم که برخی از دشمنان هستند که خطری برای دموکراسی و مخرب هر دستاورد لیبرالند و صرفاً باید آنها را بارها و بارها شکست داد. 

در اواخر دهه‌ی ۱۹۹۰، محافظه‌کاران شروع کردند به بهره‌برداری از خشم و بیزاری نادیده‌گرفته‌شدگان. راست اقتدارگرا دریافته بود که می‌توان بر مبنای تحقیر و استهزای جهل و بی‌تدبیری نخبگان لیبرال سیاست جدیدی بنا کرد.

با آغاز جنگ سرد، ضدیت نسل والدینم با فاشیسم به ضدیت با کمونیسم تبدیل شد. تجدیدنظرطلبان متأخر استدلال کرده‌اند که آن نسل با صف‌کشی در برابر شوروی در واقع به مدافعان سلطه‌ی آمریکا و خشونت هولناک آن مبدل شدند. به گفته‌ی ساموئل موین،‌ استاد حقوق و تاریخ دانشگاه ییل،‌ ضدیت متفکران لیبرالی مانند آیزایا برلین با کمونیسم باعث شد تا خشونت هولناک آمریکا را در دوران اوج امپریالیسمش نادیده بگیرند. کانادایی‌ها، مانند مکزیکی‌ها، نیاز ندارند که آمریکایی‌های پیشرو به آنها بگویند که آمریکا در دفاع از منافع حیاتی خود، قدرتی امپریالیستی با غریزه‌های یک‌جانبه‌گرایانه‌ی بی‌پرده است. اما ما هرگز فراموش نمی‌کنیم که آمریکا با فاشیسم جنگید، نیرو و مهمات در اروپا مستقر کرد تا در برابر شوروی بازدارندگی ایجاد کند و تداوم آزادی اروپای غربی را تضمین کرد و برایمان چندان اهمیت ندارد که انگیزه‌های آنها، مانند هر قدرت بزرگی، به ناچار متناقض بوده است. همچنین فراموش نمی‌کنیم که چقدر طول کشید تا آمریکا وارد جنگ جهانی دوم شود یا پناهندگان را به کشورش راه دهد ــ در هر دو مورد بسیار طول کشید. به این ترتیب، بله درست است، لیبرالیسمی که در بزرگسالی‌ام به آن باور داشتم در کنه خود حقوق بشر را جهانشمول می‌دانست، در ضدیت با کمونیسم انعطاف‌ناپذیر بود، شدیداً بین‌الملل‌گرا و طرفدار آمریکا بود.

علاوه بر این، آمریکا فرهنگ عامه‌پسند سرزنده‌ی خود را که به دست هنرمندان بااستعداد سیاه‌پوست و سفیدپوست خلق شده بود در اختیار جهان گذاشت. درهم‌آمیختن موسیقی سفیدپوستان و سیاه‌پوستان نوید چیزی مهیج و نو را می‌داد: جامعه‌ای با اختلاط نژادی حقیقی. نوجوان سفیدپوستی مانند من هیچ فرد سیاه‌پوستی را به درستی نمی‌شناخت اما در رقص‌های دبیرستان با موسیقی سیاه‌پوستان می‌رقصیدیم. به کلوپ‌های زیرزمینی می‌رفتیم و به صدای موسیقی بلوز هنرمندانی سالخورده با موهای جوگندمی از دل ایالت‌های جنوبی گوش می‌دادیم. 

ما از موسیقی سیاه‌پوستان استقبال کردیم اما نمی‌دانستیم که مبارزه برای رسیدن به حقوق مدنی در جنوب کشور واقعاً چه مخاطراتی دارد. در تابستان سال ۱۹۶۳ نخستین سخنرانی رئیس‌جمهور کندی درباره‌ی عدالت نژادی از تلویزیون پخش شد. من شانزده سال داشتم و تحت تأثیر این سخنرانی قرار گرفتم. استدلال می‌کردم که کندی اقداماتش را به سریع‌ترین شکلی که ممکن است پیش می‌برد. اما آیا این سرعت کافی بود؟ سگ‌های پلیس بول کانر لباس‌های سیاه‌پوستان معترض را در پارک‌های بیرمنگام بر تنشان پاره می‌کردند؛ فرماندار والاس جلو در دانشگاه ایالتی می‌ایستاد و مانع از ورود سیاه‌پوست واجد شرایطی می‌شد که قصد تحصیل داشت. کلیساهای سیاه‌پوستان را با دینامیت منفجر می‌کردند و کودکان کشته می‌شدند. 

شوق و ذوق من برای اختلاط نژادی حقیقتاً محتاطانه بود اما مجذوب مبارزه برای حقوق مدنی شدم. این مبارزه چشم‌اندازی از اختلاط نژادی مسالمت‌آمیز و سیاستی که ما را به آنجا می‌رساند ارائه می‌کرد: از طریق نافرمانی مدنی خشونت‌پرهیز، تظاهرات با حضور انبوهی از مردم و به چالش کشیدن قوانین در دادگاه. در خلال یک دهه، زنان و مردان سیاه‌پوست خزانه‌ی سیاست لیبرال را برای نسل من کامل کردند. دیدن این که لیبرالیسم می‌تواند مجدداً، مانند دوران والدینم، مرام مبارزه باشد تجربه‌ی سرنوشت‌سازی بود ــ دیدن این که مردی جوان به نام جان لوئیس، که تقریباً همسن من بود، برای عبور از پل سِلما شهامت به خرج می‌دهد و توسط نظامیان ضرب و جرح می‌شود، ما را متحول کرد. برای فردی از نسل من ناممکن بود که آمریکایی را که چنین مرد جوانی از آن برخاسته دوست نداشته باشد. 

راه برون‌رفت از نخوت لیبرال عبارت است از یافتن مسیری برای بازگشت به سیاستِ لیبرالِ همبستگی بین طبقات. 

پس از ورود به کالج در اعتراض به جنگ ویتنام راهپیمایی می‌کردیم و از تمام خزانه‌ی نافرمانی مدنی سیاه‌پوستان الگو می‌گرفتیم. اما برخلاف انتظاری که دوستان چپ‌گرایمان از ما داشتند به دنبال محکوم کردن آمریکا نبودیم بلکه می‌خواستیم آن را دوباره احیا کنیم. 

پس از آن که در سال ۱۹۶۹ برای تحصیل در رشته‌ی تاریخ وارد دانشگاه هاروارد شدم به راهپیمایی خود علیه جنگ ویتنام ادامه دادم. در این راهپیمایی‌ها اغلب با کسانی همراه بودم که گرایش‌های چپ‌گرایانه‌ی شدیدی داشتند. اما تعهد سیاسی اصلی من در این دوران سر زدن به «کانون اصلاح و تربیت ماساچوست»، ‌واقع در نورفُکِ ایالت ماساچوست بود. تز دکترایم درباره‌ی جنبه‌ی کیفری لیبرالیسمِ عصر روشنگری بود: این که چگونه روشنفکران و فیلسوفانی مانند جرمی بنتام و بنجامین راش به دنبال آن بودند تا خشونت خودسرانه‌ی مجازات را با فناوری تأدیبی جدید زندان جایگزین کنند. روزها در کتابخانه‌ی لَنگدِلِ دانشکده‌ی حقوق اسناد و مدارک تاریخی را مطالعه می‌کردم و شب‌ها در اتاقی نیمه‌روشن، در صدکیلومتری بوستون، پشت میله‌های زندان با چند سیاه‌پوست جوان به گفتگو می‌نشستم،‌ جوانانی که به خاطر قتل، تجاوز و جرایم متعدد دیگران دوران زندان خود را سپری می‌کردند.

سال‌هایی که در نورفک بودم برای نخستین بار در زندگی برایم مثل روز روشن شد که تربیت لیبرال من برای فهم جهانی که واردش شده‌ بودم کافی نبود.

در سال ۱۹۷۳، به دنبال شورش‌ در زندان اَتیکا در نیویورک که منجر به کشته شدن ۴۳ نفر شد، شورش مشابهی موجب ویرانی والپول، زندانی نیمه‌امنیتی در همسایگی نورفک، شد و من داوطلب شدم تا بین پلیس و زندانیان میانجی‌گری کنم و برای خروج از بن‌بستی که به دنبال شورش ایجاد شده بود کمک کنم. هنگامی که وارد زندان شدم و از سلول‌ها بازدید کردم به نظرم رسید خشمی عنان‌گسیخته باعث ویرانی این مکان شده است. در هفته‌های آتی نقشی لیبرال بر عهده گفتم: بین زندانیانی که در داخل زندان ویران سنگر گرفته بودند و نیروهای پلیسی که با گازهای اشک‌آور و باتوم و تفنگ‌های خود بیرون منتظر بودند تا زندان را پس بگیرند، میانجی‌گری می‌کردم. 

به عنوان کسی که در دوران تلخ و آشفته‌ی دهه‌ی ۱۹۷۰ فارغ‌التحصیل شدم، آموزشی که باعث دگرگونی‌ام شد را نه در هاروارد بلکه در نورفک دریافت کردم. اینجا بود که به ساده‌لوحی‌ام پایان داد. خشمی فراتر از حد تصور در آنجا وجود داشت که به خاطر نژادم به طور غیرمستقیم شامل من نیز می‌شد. هرگز عدم‌انسانیت نفرت نژادی، دلمشغولی وسواس‌گونه‌اش به رنگ پوست و بی‌تفاوتی‌ آن نسبت به کیستی حقیقی هر انسان را تجربه نکرده بودم. پس از شورش‌های زندان در سال ۱۹۷۳، به کار دانشگاهی روی آوردم و پایان‌نامه‌ام درباره‌ی خاستگاه زندان را در محوطه‌ی دانشگاه هاروارد نوشتم. 

من با آموزش به نخستین نسل از دانشجویانی که از برنامه‌ی تبعیض مثبت دانشگاه هاروارد بهره‌مند شده بودند، امرار معاش می‌کردم. اکنون پس از گذشت پنجاه سال، دیوان عالی ایالات متحده برنامه‌های تبعیض مثبت و پذیرش بر مبنای نژاد را غیرقانونی اعلام کرده است. لازم به یادآوری است که نخستین دانشجویانی که از برنامه‌ی تبعیض مثبت بهره‌مند شدند اغلب افرادی آسیب‌پذیر بودند. دختر جوانی از اهالی کارولینای جنوبی را به خاطر دارم که در میان اعضای خانواده‌اش نخستین کسی بود که به کالج راه یافته بود، او می‌گفت که آنچه حسن‌نیت لیبرال‌ها به او هدیه کرده است موقعیت تحصیل در نهادی برجسته است نه باور به این که اینجا بودن حق اوست.

پیشتر باور داشتم که لیبرالیسم صرفاً با دشمنانی مواجه است که در آینده می‌توانند متحد او باشند. اما آموختم که برخی از دشمنان هستند که خطری برای دموکراسی و مخرب هر دستاورد لیبرالند و صرفاً باید آنها را بارها و بارها شکست داد. 

هم‌نسلان سفیدپوست لیبرال جوان من بدون آن که خود متوجه باشند، شاهد وقوع تدریجی انقلابی چندبعدی و فراگیر بودند. به دنبال برنامه‌های تبعیض مثبت برای دانشجویان سیاه‌پوست، با غلیان فمینیسم مواجه شدیم. در خلال یک نسل، زنان از گروهی اقلیت در کلاس‌های درسی دانشگاه به اکثریت مبدل شدند. دخترانی که در دبیرستان با آنها آشنا شده بودیم اکنون زنانی جوان در حال کشف سکسوالیته‌ی خود و به چالش کشیدن سکسوالیته‌ی ما بودند. در خارج از دانشگاه و در سطح جامعه، تغییری در قانون مهاجرت که چندان توجه‌ها را برنینگیخت درهای کشور را بر روی آن دسته از مهاجران آسیایی، کارائیبی و آفریقایی گشود که تا دهه‌ی ۱۹۲۰ امکان ورود به آمریکا را نداشتند. در همین دوران، حکومت‌های لیبرال دموکرات شروع به جرم‌زدایی از همجنس‌گرایی کردند. همان‌طور که پی‌یر ترودو در سال ۱۹۶۷ اعلام کرد «دولت هیچ‌ جایی در رختخواب مردم ندارد.»

کانادایی که در آن بزرگ شده بودم سفیدپوست و به شکلی بی‌پروا دگرجنس‌گرا بود. در سال ۱۹۸۰ من در جامعه‌ای چندنژادی و از نظر جنسیتی متکثر زندگی می‌کردم و با شهروندانی جدید از سراسر جهان همکار بودم.  

این انقلاب چندبعدی که هنوز هم تداوم دارد به بزرگ‌ترین دستاور لیبرال عصر من مبدل شد اما وظیفه‌ی لیبرال‌ها را که یافتن راهی میانه بین دو سر طیف بود، به غایت پیچیده کرد. ما درباره‌ی ماهیت این مسئله خوش‌خیال بودیم و ترجیح می‌دادیم باور کنیم که تمام انسان‌های معقول از انقلابی شمول‌گرا استقبال خواهند کرد اما واقعیت این بود که نسل ما کلیت نظم اجتماعی، و حتی جایگاه ما در آن را، وارونه کرده بود. تکثر ــ‌ در زمینه‌ی جنسیت، گرایش جنسی، نژاد، دین و طبقه ــ در مقایسه با سکونت دادن اجباری مردم در جزایر مجزای انحصارگرایی یک فضیلت محسوب می‌شود اما لیبرال‌ها آن را به یک ایدئولوژی مبدل کردند. این ایدئولوژی نیز به سرعت به برنامه‌ی سرکوبگرانه‌ی نظارت بر گفتار و رفتار مبدل شد که به بهانه‌ی کرامت و احترام اعمال می‌شد. 

ظاهراً سفیدپوستانِ واجدصلاحیت و فرادستِ هم‌نسل من متوجه نبودند که این نظم چندنژادی جدید، سفیدپوستان فرودست را تهدید می‌کرد و حتی خیانتی در حق آنان بود. در مواجهه با آنچه که تصور می‌کردیم نژادپرستی و جنسیت‌گرایی سفیدپوستانه است، اما در حقیقت عمدتاً یک ترس بود، به منظور تحمیل یک هنجار فرهنگی جدید شروع به ترویج دستورالعمل‌هایی برای گفتار و رفتار کردیم. تحمیل تکثر به بهای آزادی تمام شد، آزادیِ ناخرسندی از گرایش‌های لیبرال. لیبرالیسمی که ارزش بارز آن باید آزادی باشد صنعت شمول‌گرایی‌ و تکثری ابداع کرد که هرچند احتمالاً اصل راهنمای آن عدالت بود اما ابزار اجرا و پیشبرد آن شامل شرمسارسازی در ملأ عام و طرد بود. ما این امر بدیهی را کنار گذاشتیم که استدلال‌ها، فارغ از نژاد یا خاستگاه کسانی که آنها را اقامه می‌کنند، می‌توانند درست یا نادرست باشند. شروع به ترویج این ایده کردیم که درستی استدلال‌ها مبتنی بر جنسیت، نژاد، طبقه، خاستگاه یا سرگذشت (سرکوب، تبعیض، خشونت خانوادگی) افرادی است که آنها را مطرح می‌کنند. ارزشی که تکثر و شمول‌گرایی برایمان پیدا کرد باعث شد تا اهمیتی را که برای خودِ حقیقت قائل بودیم به تدریج کنار بگذاریم.   

نیروی حیاتی لیبرالیسم ناشی از این واقعیت است که به ما نشان می‌دهد در اعماق وجودمان می‌خواهیم چگونه انسانی باشیم، به شرط آن که برای رسیدن به آن مشتاقانه تلاش کنیم و هرگز در برابر امواج زودگذر ناامیدی تسلیم نشویم. 

بی‌توجهی به ترس از جایگزینی و جابه‌جایی‌ای که انقلاب لیبرالی ایجاد کرده بود عاقبت منجر به پدید آمدن فرصتی سیاسی شد تا صاحبان عقاید افراطی با استفاده از آن به نمایندگی از طرف تمام کسانی که لیبرال‌های دیگر به حرفشان گوش نمی‌دادند، داد سخن بدهند. در دهه‌ی ۲۰۲۰ اغلب لیبرال‌ها با سرعتی فزاینده در حال عقب‌نشینی از سیاست فضیلت‌محور جزم‌اندیشانه‌ی خودمان بودند.

طُرفه این که انقلاب لیبرالیِ شمول‌گرا موجب از بین رفتن اجماع میانه‌روها شد، اجماعی که اصولاً این انقلاب را ممکن کرده بود. به محض این که هر گروه ــ سیاه‌پوستان، فمینیست‌ها، همجنس‌گرایان و تراجنسیتی‌ها ــ رهایی یافت بسیاری از آنها با نادیده گرفتن منافع سیاسی گسترده‌تر، شروع به هویت‌یابی گروهی کردند. احزاب سیاسی قدیمی ــ لیبرال‌ها در کانادا، دموکرات‌ها در آمریکا و سوسیال‌دموکرات‌ها در اروپا ــ که مسئول انقلاب لیبرالی بودند اکنون می‌دیدند که در حال از دست دادن پایگاه طبقه‌ی کارگر سفید پوست خود هستند و حمایت آنان از چندفرهنگی منجر به تشکیل گروه‌های خودمختاری شده است که هر یک دعاوی معرفت‌شناختی شگفت‌انگیزی دارد: تنها سیاه‌پوستان می‌توانند تجربه‌ی سیاه‌پوستان از نژادپرستی و خشونت پلیس را درک کنند؛ تنها زنان می‌توانند ستم مردسالاری و ترس از خشونت جنسی مردان را درک کنند؛ تنها همجنس‌گرایان می‌توانند معنای عشق به همجنس را درک کنند.

معرفت‌شناسی لیبرالی قدیمی دست‌کم مبتنی بر اصولی برابری‌خواهانه و عام بود. ما باور داشتیم که همه قادرند تا اندازه‌ای وارد دنیای ذهنی و تجربه‌ی زیسته‌ی دیگران شوند زیرا همگی، فارغ از نژاد، مذهب، قومیت یا گرایش جنسی، انسان‌هایی عقلانی هستیم. این عام‌گرایی عقلانی در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ از هم فروپاشید و تحت حملات نسل جدیدی از پژوهشگران «پیشرو»یی قرار گرفت که آن را به مردسالاری، استعمارگری، نژادپرستی و مانند آن متهم می‌کردند. 

فرودستان به‌جای این که با یکدیگر متحد شوند به دسته‌بندی‌های سیاسی‌ شدیداً فرقه‌گرایانه و هویت‌محوری روی آوردند که مانع از هرگونه همبستگی، فهم مشترک و برنامه‌های سیاسی عمومیِ‌ فارغ از نژاد، طبقه و جنسیت می‌شد. اکنون لیبرال‌ها سیاست هویت‌محور را تقبیح می‌کنند بدون این که متوجه باشند که این سیاستِ محکوم به شکست تا چه اندازه از پیامدهای همان انقلابی است که ما در برانگیختن آن نقش داشتیم. 

نیازی به گفتن نیست که من در آن زمان درک چندانی از این مسائل نداشتم اما اینها ــ سیاست فضیلت‌محور جزم‌اندیشانه، عدم‌توجه به نابرابری‌های جدید، این برداشت نخوت‌آمیز که تنها سیاست عقلانی، سیاست ما است ــ برخی از عواملی بودند که به تدریج موجب تحلیل رفتن پایگاه ما در میان رأی‌دهنگان شدند. هنگامی که در سال ۲۰۰۵، تدریس در دانشگاه هاروارد را رها کردم و وارد عرصه‌ی سیاست حزب لیبرال در کانادا شدم نمی‌دانستم که دارم وارد چه مخمصه‌ای می‌شوم. هیچ شناختی از بی‌تجربگی خودم نداشتم و نمی‌دانستم که لیبرالیسمِ حزبم تا چه اندازه سست و ضعیف شده است. ما حزبی بودیم که مدام در انتخابات پیروز می‌شدیم و دولت را در دست می‌گرفتیم اما تعداد رأی‌دهندگان به ما در شهرهای کوچک و نواحی روستایی رو به کاهش بود و در مقابل با تجمع آراء در مراکز شهر مواجه بودیم، یعنی در محل زندگی فرادستانِ دنیای تجارت و متخصصان. زمانی که در سال ۲۰۱۱ حزب لیبرال به رهبری من وارد انتخابات شد،‌ برنامه‌ی انتخاباتی حزب برای مردمی که هنوز از بحران اقتصادی سه سال قبل بهت‌زده بودند چندان چیزی برای ارائه نداشت. پیام ما، هرچند هیچ‌گاه آن را به صورت مستقیم طرح نکردیم، این بود که «به ما اعتماد کنید، ما آن کاردانانی هستیم که باید کار را به آنها سپرد.» 

در شب برگزاری انتخابات سال ۲۰۱۱، حزب ما سخت‌ترین شکست تاریخ خود را تجربه کرد و من کرسی پارلمانم را از دست دادم ــ نتیجه‌ای که در این سال‌ها برایم حکم داوری درباره‌ی خودم و همچنین لیبرالیسمی را داشته که اجازه داده است اسیر نخوت خودش شود. درسی که گرفتم این بود که علت ماندگاری لیبرالیسم این است که راه و روش زندگی و مجموعه‌ای از ارزش‌ها است که به ما می‌گوید باید چگونه آدمی باشیم. این همان چیزی است که موجب تاب‌آوری پنهان لیبرالیسم می‌شود و این قابلیت را به آن می‌دهد که پس از ناکامی‌های سیاسی دوباره از نو خود را بسازد. اگر هدفمان بازسازی لیبرالیسم است باید معنای سابق آن را احیاء کنیم. روزگاری لیبرالیسم مترادف با سخاوت بود. مرام لیبرالیسم به ما می‌گوید که از دیگران بهتر نیستیم اما بدتر هم نیستیم. آنچه برای لیبرال‌ها ارزش محسوب می‌شود باید در دسترس همگان باشد. یک فرد لیبرال دوست دارد سخاوتمند، گشوده، واقف به امکان‌های جدید و مایل به یادگیری از هر کسی باشد. ما دوست داریم هر ثروت و موفقیتی را که داریم با دیگران سهیم شویم، مهمان‌نواز باشیم و هنگامی که کسی با مشکل مواجه می‌شود از او حمایت می‌کنیم. زمانی که ایده‌های فردی دیگر از ایده‌های ما بهتر باشد، می‌دانیم که باید نظرمان را تغییر دهیم.

امروزه چنین ارزش‌هایی از هر سو آماج حملاتند و دفاع از آنها ضروری است زیرا جوامع ما شدیداً به روحی بزرگوار و به آرمان لیبرالی همبستگی نیاز دارند. ما باید این نگرش را مستدل‌تر کنیم و اسباب باور شهروندان به آن را فراهم سازیم. این شکست به من آموخت که نمی‌توانیم زمانی که عرصه‌ی سیاست بر ما تنگ می‌شود ارزش‌های خودمان را کنار بگذاریم. نیروی حیاتی لیبرالیسم ناشی از این واقعیت است که به ما نشان می‌دهد در اعماق وجودمان می‌خواهیم چگونه انسانی باشیم، به شرط آن که برای رسیدن به آن مشتاقانه تلاش کنیم و هرگز در برابر امواج زودگذر ناامیدی تسلیم نشویم. 

 

برگردان: هامون نیشابوری


مایکل ایگناتیف استاد دانشگاه و سیاستمدار کانادایی است. او در دانشگاه‌های آکسفورد، کمبریج و هاروارد تدریس کرده است و مدتی نیز رئیس دانشگاه اروپای مرکزی بود. او نویسنده‌ی کتاب‌های متعددی در حوزه‌ی فلسفه، سیاست و حقوق بشر است که آخرین آنها در باب تسلی خاطر (۲۰۲۱) نام دارد. ایگناتیف مدتی نیز رهبری حزب لیبرال کانادا را بر عهده داشت که پس از شکست در انتخابات سال ۲۰۱۱ از آن کناره‌گیری کرد. آنچه خواندید برگردان بخش‌هایی از مقاله‌ی زیر است:

Michael Ignatieff, ‘The Adults in the Room’, Liberties, Vol. 5. No. 2, Winter 2025.