تب‌های اولیه

روایت زنان در بازخوانی چند کشتار

سوما نگهداری‌نیا

تاریخ کُردها پر از تجربه‌های تلخ مرگ‌ دسته‌جمعی در جنگ‌ها‌ست، هم تجربه‌ی زیسته‌ی قتل‌عام و هم تجربه‌ی سکوتی که قدرت‌های حاکم بر آنها تحمیل کرده‌اند تا سرکوب آنها را دیگرگونه بازنمایی کنند. و از این رو گاه تجربه‌ی دردناک کردها در سایه‌ی سکوت هرگز از ورای مرزهای جغرافیای فاجعه دورتر نرفته است.

از یک حضور چه بر جای می‌ماند؟

گفتگوی روزبه کمالی با شورا مکارمی، انسان‌شناس و مستندساز درباره‌ی فیلم «هیچ»

فیلم هیچ (۲۰۱۹) ساختهی شورا مکارمی، انسان‌شناس ساکن فرانسه، مستندی است درخشان به زبان فرانسه، شرح جست‌وجوی او در گذشته و اکنون در بازیابی حضور و هستی مادرش ــ از قربانیان خشونت حکومتی دههی ۱۳۶۰.

قدرت‌های استعمارگر اروپایی هنوز تمایلی به قبول کارهای زشت گذشته‌ی خود ندارند

جان هنلی، فیلیپ اولترمن، دنیل بافِی

هلند در قرن هفدهم به یکی از قدرت‌های جهانی تبدیل شد و به لطف ثروت هنگفتی که کمپانیهای هند شرقی و غربی به بار آوردند در عرصههای تحقیق علمی و کوشش‌های هنری ترقی کرد. اما این دوران همراه با خشونت‌های استعماری در مقیاس وسیع و فعالیت گسترده در تجارت بردگان بود.

نگاهی به فیلم «آنهایی که به جا ماندند»؛ زنده‌ماندنی دشوارتر از جان باختن

عرفان ثابتی

وقتی ارتش آلمان نازی در مارس ۱۹۴۴ مجارستان را اشغال کرد این کشور میزبان بزرگ‌ترین جامعه‌ی یهودی اروپا بود اما تا ژوئیه‌ی همان سال بیش از نیمی از ۸۲۵ هزار یهودیِ مقیم این کشور روانه‌ی اردوگاه‌های مرگی نظیر آشوویتس و بوخنوالد شده بودند. تا پیش از آزادسازی کامل بوداپست به دست سربازان اتحاد جماهیر شوروی در فوریه‌ی ۱۹۴۵ ده‌ها هزار تن از یهودیان ساکن دو گتوی کوچک و بزرگ بوداپست هم به قتل رسیدند.

بعد از ویروس کرونا چه اتفاقی می‌افتد؟‌

یان لیانکه

توانایی به یاد سپردن، خاکی است که خاطره‌ها در آن می‌رویند و خاطره‌ها، میوه‌ی این خاک‌اند. حافظه و توانایی به خاطر سپردن، تفاوت بنیادین انسان است با حیوانات و گیاهان؛ اولین لازمه‌ی رشد و بلوغ ماست. بارها احساس کردم که این توانایی ما حتی از توانایی خوردن، لباس پوشیدن و نفس کشیدن مهم‌تر است.

دیوار به مثابه حافظه‌ی جمعی

رضا پیامی

دیوارنویسی‌ها گاهی صریح است و گاهی در لفافه. یکی مستقیم پیام می‌دهد «همجنس‌گرایی بیماری نیست، همجنس‌گراستیزی بیماری اجتماعی است». و دیگری با زبان شعر می‌گوید «برافشان تا فرو ریزد هزاران جان ز هر مویت».

رؤیای بازگشت به گذشته

محمد حیدری

گاه فکر می‌کنم که سرنوشت ملت‌ها و آدمها چقدر شبیه هم است. یا در آرزوی آینده‌اند و یا در حسرت گذشته! جوانی ۱۹ ساله بودم که در شهری دور دانشجو شدم. اولین روزی که در محوطه‌ی بزرگ دانشگاه تنها ماندم، خوب به یادم هست. بعد از چند روز که با پدر و برادرم در شهر جدید سپری کردیم، بالاخره روز آخر رسیده بود. از صبح تا ظهر گپ زدیم و بعد از ظهر بود که پدر و برادرم را در آغوش کشیدم، خداحافظی کردیم، و رفتند.