تب‌های اولیه

مورچه‌ی امیدوار و زمستان سیاه

مهرک کمالی

نیمه‌ی اول دهه‌ی شصت، یا باید می‌رفتی جبهه، یا می‌بردنت زندان، یا مخفی می‌شدی، یا می‎رفتی تبعید، یا مثل مورچه این ور و آن ور می‎زدی که آذوقه‎ای فراهم کنی تا پایان فصل سرما. من مورچه‎ی امیدواری بودم که تردید نداشتم زمستان می‎گذرد، «وز پی‌اش پیک بهار، با هزاران گل سرخ، بی‌گمان می‌آید!»