Source: Vice - Photo by Sina Shiri
16 ژوئیه 2026
روزهای معلق؛ روایتهایی از روزهای پس از جنگ
سحر کرامت
این روزها وضعیت «نه جنگ، نه صلح» باعث فرسایش مخربی شده و زندگی بسیاری از مردم را مختل و بحرانی کرده است. تعلیق و اضطرابی در جامعه ریشه دوانده که امضای تفاهمنامه با آمریکا نتوانسته آن را از بین ببرد. تورم بیداد میکند و اثرات آن در زندگی روزمرهی مردم کاملاً ملموس است. افق روشنی پیش روی جامعه دیده نمیشود و مردم در تعلیق بلاتکلیفی روزگار میگذرانند.
وحید رانندهی اسنپ و ۳۴ ساله است، روزها در خطوط تاکسیرانی کار میکند و عصر به بعد در اسنپ. دو سال پیش، با وام و قرض توانسته بود خانهی کوچکی در جنوب تهران برای خودش بخرد. خانهاش را اجاره داده بود و قسط وام را از اجارهخانه میداد. اما در جنگ ۴۰ روزه خانهاش در یکی از حملهها آسیب دید و مستأجرش راهی هتل شد. خانه تخریب شده و برای بازسازی نیاز به هزینهی زیادی دارد که تأمین نشده است: «قیمتها هفته به هفته بالا میرود. اینها هیچ پولی به ما که جنگزده هستیم و خانههایمان خراب شده ندادند. من چطور قرار است پول بازسازی خانهام را بدهم؟ تمام وسایل و لوازم خانهی مستأجر من از بین رفت. به مستأجرم گفتند ۴۰۰ میلیون تومان پولِ خرید وسایل به او میدهند که همان را هم ندادند. ۴۰۰ میلیون تومان پول خرید یک یخچال هم نیست. چطور میخواهد دوباره وسیلهی خانه بخرد؟»
شادی دندانپزشک و ساکن تهران است. خانهی او در حوالی «بیت رهبری» بود و همان روز اول جنگ که بیت مورد حمله قرار گرفت، خانهاش تخریب شد. او هم پس از دوندگی بسیار موفق نشد هیچ پولی از شهرداری برای بازسازی و تعمیر خانهاش بگیرد. در نهایت در توافق با همسایهها به این نتیجه رسیدند که با هزینهی خودشان خانه را بکوبند و از نو بسازند: «من از روز اول جنگ آواره شدم و حالا هم احتمالاً حداقل دو سه سالی این وضعیت ادامه خواهد داشت.»
شادی میگوید: «این فشار اقتصادی که هر روز هم بیشتر میشود یک جایی میتواند باعث شود مردم نارضایتیهایشان را فریاد بزنند و تنها چیزی که میتواند آن را به عقب براند باقی ماندن در وضعیت تعلیق است، وضعیتی که مدتهاست گریبانمان را گرفته است.»
نینا ساکن اصفهان و چند سالی است که از همسرش جدا شده، آنها دو فرزند دارند که بیشتر روزهای هفته را با نینا زندگی میکنند. او به قول خودش «با ضرب و زور قرصهای اعصاب» سر پا مانده و نهایت تلاشش را کرده که فرزندانش در این روزها آسیب کمتری ببینند: «من حتی نمیدانم سال تحصیلی جدید باید دوباره بچههایم را مدرسه ثبتنام کنم یا نه. درآمد من و همسر سابقم هم آنقدری نیست که بتوانیم آنها را در شرایطی ویژه آموزش دهیم که مشکل تحصیلی نداشته باشند. ته زور ما ثبتنام آنها در مدرسهی غیرانتفاعی است که آن هم سال گذشته کاملاً بیمعنی بود. چون دو ماه بیشتر مدرسه نرفتند و انگار پولمان را دور ریختیم. بعد از همهی اینها حتی نمیتوانیم یک تصمیم ساده دربارهی سال تحصیلی جدید برای آنها بگیریم. انگار در حبابی زندگی میکنیم که هر لحظه میتواند بترکد و همین زندگی نیمبند را هم در هم بریزد.»
نینا کارمند شرکتی در بخش خصوصی است و اختلال شبکهی بانکی در هفتههای اخیر وضعیت زندگی را برای او از آنچه بود پیچیدهتر کرده است: «در محل کارم حقوقها را واریز نکردهاند و میگویند تا وقتی این اختلال برطرف نشود قادر به پرداخت حقوق نیستند. قبل از این هم با تأخیر حقوق میدادند چه برسد به حالا که بهانه هم دارند.» او میگوید به دلیل شرایط جنگی امسال افزایش حقوق نداشتند و مجبورند هزینههای چند برابری را با حقوق سال قبل تأمین کنند که «ناممکن» است: «کسی دور و برم نمانده که از او قرض نکرده باشم. هر شب از فکر اینکه چطور میخواهم قرضهایم را پس بدهم خواب ندارم. هیچ چیزِ این شرایط به نفع ما مردم نبوده و نیست، نه جنگ و نه صلحش.»
حامد مترجم است اما مجبور است برای تأمین هزینههای زندگی شبها هم در تپسی کار کند. او میگوید طرفداران حکومت ماههاست که در خیاباناند و جز بیشتر عصبانی کردن مردم، کاری نمیکنند: «شب تا صبح به بهانهی جنگ و مذاکره و محرم دور میدانهای شهر میریزند و میپاشند و پاکبانها باید بریز و بپاش آنها را جمع کنند. خیابانها را میبندند و میخواهند نشان دهند شهر در کنترل آنهاست اما همین مقاومت زنان که بیحجاب به خیابان میآیند نشان میدهد که آنچه آنها خواستند نشده است.»
حامد از اختلال جیپیاسها هم گلایه میکند: «اگر صلح کردند چرا هنوز جیپیاسها اختلال دارد؟ من برای پیدا کردن مبدأ مسافر همهی این روزها با دردسر مواجه بودم و همینطور برای رساندنش به مقصد. اگر خودشان آدرس را بلد نباشند با نقشه نمیتوانیم پیدا کنیم. این چه وضعی است که اسمش صلح است اما اوضاع برای ما شبیه همان روزهای جنگ است؟ نه درآمد درستی داریم و نه حداقلهای رفاه را. به جایش طرفدارانشان هر شب سوهان روحمان میشوند.» حامد تصمیم گرفته از تهران برود چون دیگر امکان تأمین مخارج زندگی در تهران را ندارد: «من سالها با حقوق مترجمی در همین شهر زندگی کردم اما حالا با وجود اینکه دو شغله شدهام اما باز هم از پس تأمین مخارج برنمیآیم. هیچ امیدی هم به آینده ندارم. روزها را میگذرانم که فقط بگذرد.»
نسترن ۴۳ ساله، ویراستار و ساکن تهران است. حال او در روزهای پس از جنگ و توافق، فرقی با روزهای قبل از آن ندارد: «کارم در وضعیت انفعال شدیدی است. دیگر توان پرداخت اجارهخانهام را ندارم و خواهرم که در خارج کشور است این مدت اجارهخانهام را به جایم پرداخت کرده. من هیچوقت موافق جنگ نبودهام اما این روزها هر بار که خبر حملهی آمریکا به جنوب کشور را میشنوم ناخودآگاه با خودم میگویم دوباره جنگ میشود؟ انگار این تعلیقی که در آن گیر افتادیم را میخواهم با جنگی دیگر از بین ببرم. اینها همه از سر استیصال و بیچارگی ماست.»
