22 ژوئیه 2026

در شیوایی و رسایی سخن

رضا فرخ فال

نگاهی به دیدگاه‌های میرزا آقا خان کرمانی در کتاب فن گفتن و نوشتن به کوشش م. رضایی تازیک (نشر آسمانا، تورنتو، ۲۰۲۵) 

 

درباره‌ی شیوایی و رسایی سخن چه می‌توان گفت؟ پاسخ‌ها به این پرسش در ادوار تاریخ ادبیات ایران گوناگون بوده است. در این مقال مروری می‌کنیم بر دیدگاه‌های میرزا آقا خان کرمانی، دگر‌اندیش ایرانی در اواخر سده‌ی نوزدهم میلادی، درباره‌ی «فنون سخن‌پردازی» آن‌گونه که در سلسله یادداشت‌هایش در روزنامه‌ی اختر (چاپ استانبول) آمده است و در کتاب فن گفتن و نوشتن این یادداشت‌ها یکجا فراهم آمده‌اند.

این یادداشت‌ها اکنون چه نکته یا نکات مهم و بدیعی درباره‌ی سخن و سخن‌پردازی برای ما دربردارند؟

میرزا آقا خان کرمانی در این یادداشت‌ها بر آن است که به گفته‌ی خودش، اساس طرح نوی را تشریح کند که می‌توان «بنای عمده‌ی سخن» را بر آن قرار داد (ص ۷۶). این خواست بلندپروازانه آن‌گاه برای ما اهمیت پیدا می‌کند که به یاد بیاوریم در چه زمان یا زمانه‌ای او به فکرِ درانداختنِ چنین طرحی افتاده است.

نخست ببینیم میرزا آقا خان کرمانی چه کسی بود. او را از متفکرانِ دگراندیش و از نسل اول ملی‌گرایانِ سکولارِ پیش از مشروطه می‌دانند. در کرمان به سال ۱۲۷۰ هجری قمری/ ۱۸۵۴ میلادی و در خانواده‌ای با گرایش به تصوف به دنیا آمد و در فضایی از عقاید بدعت‌آمیز شیخی، بابی و ازلی رشد و پرورش یافت. میرزا آقا خان کرمانیِ جوان مدتی را در اصفهان زیست و در درگاه ظل‌السلطان حاکم مستبد اصفهان جایگاهی یافت و پس از چندی به دلیل مشکلاتش با ظل‌السلطان از اصفهان به مشهد رفت و سرانجام رهسپار استانبول گردید و در آنجا بود که با اندیشه‌ها و جریانات فکری مدرن اروپایی آشنا شد. در همانجاست که با سید جمال‌الدین اسدآبادی هم حشر و نشری و حتا نزدیکیِ خانوادگی پیدا می‌کند و جذب عقاید پان-اسلامیستیِ سید جمال‌الدین و مبارزه‌ی او با خودکامگی سلاطین می‌شود. باید اما گفت که گرایش فکریِ ازلی او و نیز آشنایی‌اش با روشنگران اروپایی چنان بود که با تحجر مذهبی هرگز کنار نیامد و تا پایان عمر منتقد سرسخت آن و به لحاظ مشرب سیاسی ایران‌گرا و خواستار آزادی و سربلندی مردم ایران باقی ماند. سرانجام کارش چنان شد که دولت عثمانی او را از استانبول به طرابوزان تبعید کرد و چندی نگذشت که به درخواست دولت ایران کرمانی را با دو تنِ دیگر از یارانش (شیخ احمد روحی و میرزا حسن‌خان خبیرالملک) به ایران فرستاد که هر سه را به جرم دست داشتن در ترور ناصر‌الدین‌شاه (به دست میرزا رضا کرمانی) در تبریز زیر یک درخت نسترن سر بریدند و پوست سرهایشان را کندند و پر از کاه کردند و به دربار قاجار در تهران فرستادند (۱۳۱۴ ه.ق.).

یادداشت‌های کرمانی را باید در برش‌گاهی از تاریخ خواند که از یک سو در پایان قرون وسطای ایرانی تحولات فکری و اجتماعی در قالب بدعتهای مذهبی رخ نموده و از سوی دیگر، با پیدایی چاپ و روزنامه افکار و اندیشه‌های متفکران اروپایی به اذهان ایرانی راه یافته بود. او در آن وضعیتی می‌زیست که می‌توان آن را وضعیت در آستانگی liminality نامید؛ گذشته‌ای که هنوز نگذشته بود و آینده‌ای آرزوشده که هنوز اکنون نگردیده بود. در این وضعیت تاریخی زبان نوشتاری فارسی برای ارتباط در سطح جامعه نمی‌توانست همچنان به صورت زبان فرسوده و متصنع و متکلفِ پیشینیان بماند. عصر روزنامه آغازیده بود که پیام دیگری داشت و لاجرم نیاز به زبانی داشت که همان زبان رسالات و «خطابات» مکتوب یا شفاهی یا حتا شبنامه نمی‌توانست باشد. تأمّلاتِ کرمانی را در یادداشت‌هایش می‌توان پاسخی به این نیاز دانست و تلاشی برای یافتن زبانی که به زعم او خورندِ اندیشه‌های تازه باشد، همچون سخنی که به گفته‌ی او در فرنگ بدان «دیسکور» (همان «گفتمان» به زبان امروزی ما) می‌گویند (ص ۲۸)

کرمانی در اثر دیگرش ریحان بوستان افروز دورنمایی از فرسودگی زبان فارسی را چنین ترسیم می‌کند: 

«از زمان ساسانیان تا ابتدای فتنه‌ی مغول در سایه‌ی تشویقات سلاطین و امرا فی‌الجمله ادبیات ایران رو به ترقی داشت. پس از استیلای چنگیزیان در نظم و نثر پارسی فترتی عظیم روی داد که امروز آثار هفتصد سال پیش را نقطه‌ی استناد و پرنسیپ خود ساخته‌اند و حال اینکه اگر کسی به دیده‌ی تحقیق بنگرد همان آثار ادبیه‌ای که مسلم همگان است زیاده از حد معیوب می‌باشد. نهایت این است که انس مفرط به آثار مزبوره و بی‌خبری که از آیین فصاحت و طرز بلاغت به واسطه‌ی عدم پیشرفت ادبیات پارسی داریم، معایب این آثار را از نظر ما پوشیده داشه.» (ص۲۶).

پیشتر در همان کتاب درباره‌ی یکی از آسیب‌های زبان فارسی چنین می‌نویسد، «هزار سال فزون شد که ادبیات مشرق هرچه به زبان عرب آمیخته‌تر بوده و هرچه جمله‌های عربی در کلام بیشتر افزوده‌اند پیش اهل کمال مطبوع و پسندیده‌تر جلوه نموده ...» 

در روند این فرسودگی «معنا» ملعبه‌ی لفظ شده بود و کرمانی در این یادداشت‌ها می‌کوشد نسبت دیگری را میان دو عنصر لفظ و معنا در کلام بازتعریف کند. او در پی یافتن «نظم» یا سامانی برای بی‌نظمی و بی‌سامانیِ زبان فارسی در زمان خود است، زبانی که انباشته از «تعلیقات مرقع و مرصل» بود اما تهی از معنا و «عسیر الفهم» (ص۵۳)‌. این زبانی نبود که به درد روزنامه بخورد و یا در مقالات منطقی و مستدلِ نظری به کار آید. أصل از نظر او معناست و هرچه بی معناست، اگرچه متصنع و متکلف، أصوات است. خواننده با خواندن چنین اصواتی درباره‌ی گوینده‌ی آن با خود خواهد گفت، «...بیچاره بسی معطل گشته و وقت بسیار صرف نموده و پس از آن همه مشقت و زحمت آخر چیزی گفته که همه‌ی مردم آسان‌تر و خوب‌تر توانند گفت و این عمل است که اهل معانی بیان خَرط قَتاد نامند یا اکل از قفا و فارسیان شکار خوک تعبیر آورند» (ص۴۸). در این نوع سخن خیالاتی است که نمی‌درخشند. نوعی «بوالعجبی» و شعبده‌بازی در این نوع سخن هست که به طرفه العینی همین که تابش فسفری الفاظ آن خاموش شود، «جز ماده‌ای ظلمانی از آن باقی نمی‌ماند» (ص۴۶).

حال ببینیم کرمانی چه راه برون‌رفتی را برای گذار از این ظلمات لفظ پیش می‌نهد. کرمانی در زمانه‌ای می‌زیست که اندیشه و اندیشیدن در ایران قرن‌ها بود که سرکوب شده و به محاق رفته بود. تا اندیشه‌ای نباشد زبان گرفتار لفظ می‌ماند. طرحی که او پیش می‌نهد بیش از راهکاری برای اصلاح زبان دعوتی به اندیشیدن است. برای او اصل نخست «حقیقت» است که باید پشت الفاظ باشد؛ باید که سخن از اندیشه‌ای برخاسته باشد و به ساده‌ترین شکل آن را بیان کند. این رهنمود او حتا امروز هم می‌تواند همچون سرمشقی برای ما به کار آید، «سخن باید که حقیقی و طبیعی باشد که از روی فطرت به رشته‌ی تحریر درآمده باشد» (ص۴۷). اما رهنمود مهم کاربستی او تأکیدش بر ساختار سخن در قالب یک کلیت منسجم است. 

کرمانی در پی به دست دادن تعریفی از انسجام سخن است که در آثار بلاغیون در گذشته آن گونه که مد نظر اوست بدان برنمی‌خوریم. در سنت بلاغی انسجام را در واحد جمله و در ارتباط معنایی کلمات در واحد جمله تعریف میکردند و با اینکه از راه ترجمه با بوطیقا و ریتوریقا و نیز منطق ارسطویی آشنایی یافته بودند، در مجموع انسجام را در رابطه‌ی جملات با یکدیگر و در کلیت یک اثر در نظر نمی‌گرفتند. بیخود نیست که در سنت بلاغی از ساختار روایت قصوی (آن گونه که در سنت ارسطویی می‌بینیم) سخنی به میان نمی‌آید. آنچه هم گفته می‌شود چه درباره‌ی روایت قصوی منظوم و چه منثور اغلب در حد نظراتی استحسانی یا اخلاقی است. این فردوسی است که در شاهنامه داستان را از حد فسانه (تمثیل) فراتر می‌برد و آن را سخنی از سر خرد اما آکنده از «رمز» و راز توصیف می‌کند:

تو این را دروغ و فسانه مدان

به رنگِ فُسون و بهانه مدان

از او هر چه اندر خورَد با خرد

دگر برره رمز و معنی برد

در شعر نیز چه چیزی کلیت یک غزل را برمی‌سازد؟ پاسخی برای این پرسش در نزد اهل بلاغت سنتی جز پیوستگی معنایی ابیات با یکدیگر نمی‌توان یافت.

کرمانی از راه آشنایی با آثار غربیان و آنچه خود «دیسکور» می‌نامد، بر اهمیت کلیت منسجم یک اثر تأکید می‌گذارد. از نگاه او خوب نوشتن مستلزم «خوب اندیشیدن» و «خوب ادا کردن» است و این به دست نمی‌آید مگر آنکه بتوان کلیه «تصورات» (ایده‌ها) اعم از «خیالات فرعیه» و «خیالات اصلیه» را در یک اثر از هم تفکیک و فاصله‌ی حقیقی آنها را مشخص نمود به نحوی که «بدو» و «نهایت» مطلب معلوم گردد (ص۳۷). و بر این نکته می‌افزاید که «...مقصود بالذات بایستی متحد باشد و در هر حال نظر متکلم بر نقطه‌ای معین و بر یک خط مخصوص حرکت نماید. «در اینجاست که او کلیت را به ساختاری تعبیر می‌کند (به مفهوم ارسطویی) که اول، وسط و آخر داشته باشد و در این ساختار یا سامان تصورات و خیال‌ها هرکدام باید که در جای خود نشسته باشند و در ارتباطی منطقی با یکدیگر و با پراختی «یک لَخت» ارایه داده شوند. چنین سخنی از نگاه او نمونه‌ی همان سخنی است که آن «معلم مشایی» (ارسطو) در مبادی منطق در وصف آن می‌گوید، «سخن حقیقی هرچه را باید داراست و از هرچه نباید مبرا» (ص۳۶).

اما آیا یادداشت‌های خود کرمانی از عادات شیوه‌ای در زبان گذشتگان عاری است؟ او خواستار برگذشتن از این عادات رایج زبانی است، اما در عباراتش مترادفات و لغات و اصطلاحات شاذ به زبان عربی زیاد به چشم می‌خورد. البته می‌توان گفت با این کار خواسته است احاطه‌اش را بر مصطلاحات کتب فصاحت و بلاغت پیشینیان به رخ بکشد و صلاحیتش را برای ورود در زمینه‌ی مورد بحث اثبات ‌کند. در یکی از یادداشت‌ها می‌گوید که نوشته باید از کلمات عامیانه (لسان اوباش و عوام) بری باشد. اما حدود این نزاکت ادبی را روشن نمی‌سازد. آیا زبان فارسی در قرن بعد از قرنی که او در آن می‌زیست، بدون ورود کلمات عامیانه (بخوانیم زبان گفتاری زنده‌ی مردم) در آن، می‌توانست تحولی بنیادی پیدا کند آن چنان که در نظم نیما و نثر هدایت رخ داد؟ در یکی دیگر از یادداشت‌هایش او جمله‌ی بلند را مخل در درک معنای سخن قلمداد می‌کند. باید گفت که اگرچه ساخت دستوری جمله در زبان فارسی (آمدن فعل در آخر جمله) کوتاهی جمله را ایجاب می‌کند، اما این نمی‌تواند قانونی عام در سنجش شیوایی و رسایی سخن باشد. اندیشه‌ای پیچیده جمله‌ی پیچیده‌ای را برمی‌سازد. برتری جمله‌ی کوتاه را سوای ویژگی دستوری جمله در زبان فارسی، اوزان عروضی و مجال کوتاه مصرع ناگزیر کرده و طبیعی جلوه داده است. در میراث فارسی مکتوب ما به جمله‌های بلند و پیچیده هم برمی‌خوریم از جمله در آثار خود کرمانی:

«ای جلال‌الدوله! تمام بنی آدم مقصد و همت ایشان نام و بزرگی و القای ذکر جمیل است و در ملل متمدنه از برای کسب مدایح ستوده مال‌ها و جان‌ها بذل نموده هیچ شرف و فخری را برتر از آن نمی‌دانند چون می‌خواهند در تاریخ یک ملت و سوسیته مملکت دو سطر نام خود را به بزرگی و جلالت باقی گذارند.»

در این یادداشت‌ها کرمانی اشاراتی نیز به شعر دارد و می‌دانیم چنان‌که در دیگر نوشته‌هایش آمده، او به مفهوم «پوئزی» و اهمیت آن در فرهنگ و ادب اروپایی پی برده بود، اما در اینجا می‌توان گفت که تجویزات او از حد تجویزات شمس قیس فراتر نمی‌رود، از جمله اینکه شعر باید دارای «حسن مطلع» و «لطف مقطع» باشد و در آن از «مالابد» (ضروریات) کاسته نگردد و بر «ملایعنی» (سخنان بی معنا) افزوده نشود (ص۶۴). کرمانی بر پیوستگی ابیات تأکید می‌گذارد و در این پیوستگی یا تلفیق معتقد است که معانی ابیات «را چنان باید به یکدیگر ربط داد که تغییر آن ممکن نباشد.» در زمینه‌ی شعر اگرچه رجحان او نوعی شعر پندآموز به مفهوم وسیع اصطلاح است (چنانکه همین دیدگاه را در کسروی هم می‌بینیم)، اما این هم هست که این نظر بدیع را هم از او می‌خوانیم که شعر در کنار معانی قوی به هر حال عرصه‌‌ی «شعشعه‌ی الفاظ» است (ص۶۹). سالیانی باید می‌گذشت که سخن درباره‌ی شعر از حد تجویزات بلاغی فراتر می‌رفت و نخست در آثار تقی رفعت و پس از او در آثار نیما خود شعر موضوع اندیشیدن می‌شد.

 

تابستان ۲۰۲۶