21 سپتامبر 2026
داستانهایی که نشنیدیم
آیدا حقطلب
ما مهدکودک معمولی نمیرفتیم، یعنی ثبتناممان نمیکردند. ما بهائی بودیم. «گلشن توحید» میرفتیم.
گلشن توحید مهدکودکی نامرئی بود، مثل سکوی ۹ و سهچهارم و قطاری که هری پاتر را به هاگوارتز میبرد. فقط آنهایی که گلشن توحید میرفتند گلشن توحید را میدیدند، مهدکودکی که ساختمان نداشت، تابلو نداشت، شمارهی ثبت نداشت، معلمهای مانتو و مقنعهپوش نداشت، دیوارهای رنگی و حیاط و تاب و سرسره نداشت اما آنجا به ما چیزهایی را که بچههای دیگر در مهدکودکهای اسم و رسمدار یاد میگرفتند، آموزش میدادند تا از جامعهای که ما را پس زده بود عقب نیفتیم، تا حذف نشویم، تا بیشتر از آنچه نامرئی بودیم نامرئی نشویم.
گلشن توحید مهدکودکی غیررسمی بود که پدرها و مادرها، عموها و خالهها و دوستها و آشناهایمان برای ما بچههای خانوادههای بهائی ساخته بودند. گلشن توحید جایی بود که زن داییام برنامههای درسیاش را روی کاغذهای کاهی آچهار با خودکار آبی و لابهلای کاغذ کربن مینوشت، آنها را در کلاسور بزرگ سیاهرنگی پشت سر هم میچید و هر هفته کلاسور زیر بغل خانه به خانه از گوشهای به گوشهی دیگر شهر میرفت تا داستانها، برگههای لوحهنویسی و کاغذهای رنگآمیزی را به دست مربیانی که هیچ کدامشان مربیگری شغلشان نبود برساند. گلشن توحید جایی بود که به عشقش، گروهی شیفتهی موسیقی از دوستان مادرم، چهارشنبهها غروب در اتاق پذیرایی خانهی ما دور هم جمع میشدند و با آکاردئون، گیتار و یک مشت النگو و گردنبند روی سینی فلزیای که جای خالی ساز قیمتی و نایاب «درام» را پر میکرد، سرودها و ترانههای کودکانه میساختند، ترانههایی که چند هفته بعد در کلاس بر لب ما مینشست و با ضربآهنگش بالا و پایین میپریدیم.
کسان دیگری هم بودند که نمیدانم کلاسورهایشان چه رنگی بود، چندشنبهها و کجا دور هم جمع میشدند، کسانی که اسمشان را هیچوقت نشنیدیم، چهرههایشان را هیچوقت ندیدیم یا به خاطر نسپردیم، کسانی که برای کلاسهایمان نیمکت چوبی و تخته سیاه میساختند، با یک مشت پارچه و ابر اسفنجی و دکمه عروسکهای کوچک و بزرگ درست میکردند یا در جشنهای آخر سال با دکورهای دستساز مقوایی و کاغذهای رنگی نمایش عروسکی برپا میکردند. کسانی که صندوق عقب پیکانها و ژیانهایشان را به کتابخانهی سیار تبدیل کرده بودند، از یک کلاس به کلاس دیگر میرفتند و هر چند هفته یک بار کتابهای جدیدی را در دست ما میگذاشتند.
در جهانی دیگر این آدمها میتوانستند نوازندهها و آهنگسازان برجستهای باشند که در سالنهای شهر موسیقی اجرا کنند، میتوانستند طراحان صحنه و عروسکسازان خلاق برنامههای تلویزیون و سینما باشند، کتابدارهای مهربان و دلسوز کتابخانههای مدرسه و شهر یا طراحان برنامههای آموزشی رسمی کشور.
ما اما بهائی بودیم و در ایران دههی شصت زندگی میکردیم.
***
چهار، پنج ساله بودیم. سه روز در هفته صبحها میرفتیم خانهی نیما، جایی که مادربزرگ نیما، مهین خانم که خیاط زبردستی بود اتاق پذیرایی خانهاش را «گلشن توحید» کرده بود. هفتهای سه روز مبلهای سرمهای رنگ و صندلیهای لهستانی و میزهای عسلی کمی جابهجا میشدند و یک تختهسیاه کوچک سوار بر سهپایهای قرمزرنگ خودش را گوشهی اتاق بین بخاری و یکی از مبلها جا میداد. چند نقاشی و کاردستی روی قاب عکسهای روی دیوار چسبانده میشد و من و نیما و چند نفر دیگر از دوستان همسنمان میشدیم شاگردهای گلشن توحید.
گلشن توحید مهدکودکی غیررسمی بود که پدرها و مادرها، عموها و خالهها و دوستها و آشناهایمان برای ما بچههای خانوادههای بهائی ساخته بودند.
اولین معلم ما شیدا جون بود. مادرم همیشه همه جا از او تعریف میکرد که چقدر دلسوزانه با ما کار میکند و چقدر ما را مثل بچههای خودش دوست دارد. تا جایی که میدانم شیدا جون از کار معلمیاش پول در نمیآورد او «خدمتی» با ما کار میکرد. همان طور که دوستان مادرم «خدمتی» برای ما موسیقی اجرا میکردند، همان طور که مادربزرگ نیما «خدمتی» اتاق پذیرایی خانهاش را به ما داده بود، همانطور که زنداییام «خدمتی» کلاسورهای سنگین لوحهنویسی و کاغذهای رنگآمیزی و داستان و سرود را خانهبهخانه به دوش میکشید تا به دست معلمهای «خدمتی» مثل شیدا جون برساند.
«خدمت» کاری بود که بزرگترها بدون چشمداشت انجام میدادند تا همهی ما در مجموع زندگی کمی بهتری داشته باشیم. ما کوچکترها که گلشن توحید میرفتیم خدمتمان این بود که بچههای سربهراهی باشیم، قدردان و البته مراقب چیزهایی که بزرگترها برایمان ساخته بودند.
«مراقب»، چون گلشن توحید با اینکه تابلو و زمین بازی و دیوارهای رنگرنگی نداشت گاهی اوقات آنقدرها هم از چشم دیگران نامرئی نمیماند. باید مراقب میبودیم. چیزی در نحوهی رفتار و حرفهای ما بچههای چهار، پنجساله میتوانست باشد که خودمان، مامان و باباهایمان، نیما و مامان و بابا و مادربزرگش و شیدا جون را به خطر بیندازد. همهی ما از همان روزهای اول یاد گرفته بودیم که باید پشت سر و روبهرو و سمت راست و چپ را نگاه کرد چون همسایههایی هستند پشت پنجرهها که گوش به زنگند، چشمهایی هستند که منتظرند مشکوک شوند، گوشهایی هستند که منتظرند حرف متفاوتی بشنوند و بعد گوشیهای تلفن را بردارند و با یک تماس «بودنِ» ما را گزارش دهند.
باید «مراقب» میبودیم که جلوی در خانهی مادربزرگ نیما همهمه نشود. نباید همه با هم سر یک ساعت مشخص میرسیدیم، نباید با صدای بلند میخندیدم یا همدیگر را با اسم کوچک صدا میکردیم، نباید جستوخیز میکردیم، نباید کولهپشتی روی دوشمان میانداختیم. اگر «گلشن توحید» قرار بود نامرئی بماند ما هم باید نامرئی میشدیم.
سالها بعد در نوجوانی فهمیدم که خانهی مادربزرگ نیما، خانهای که بارها و بارها به اتاقها و راهروهایش سرک کشیده بودیم، حیاط کوچکی با یک درخت کاج بلند هم دارد. حیاطی پشت یک در چوبی با شیشههای رنگی در انتهای راهرویی که هیچ وقت اجازه نداشتیم سمتش برویم. رفتن در حیاط و جستوخیز و بازی کردن خطر داشت، نگاههای بیشتری را از ساختمانهای اطراف به ما جلب میکرد. حتی بدون رفتن سمت حیاط، مادربزرگ نیما همیشه نگران بود و شیدا جون نگران بود و مامان و باباهایمان که صبحها ما را میرساندند و بعد از ظهرها میآمدند دنبالمان نگران بودند.
حالا میدانم برای این که ما همان مهدکودک نامرئی را داشته باشیم حتماً عدهای از بزرگترها بازخواست شده بودند، کسانی هر شب و هر صبح با هر زنگ دری پشتشان لرزیده بود، حتی کسانی شاید دستگیر شده بودند و به زندان افتاده بودند...
***
بزرگتر که شدیم کلاسهایمان خانهی خانم نفیسی برگزار میشد. خانم نفیسی هم مادربزرگ کسی بود اما ما بچهها و نوههایش را نمیشناختیم. نبودند. خارج بودند. آن روزها خارج جای دوری بود که اکثر بهائیها به آن راهی نداشتند چون پاسپورت گرفتن برای بهائیها در بیشتر موارد تقریباً ناممکن بود. همین معلوم میکرد که حتماً خارج جای خوبی است. از داستانهایی که دربارهی خارج شنیده بودیم میدانستیم در خارج، همه میتوانند پاسپورت داشته باشند حتی بهائیها و همهی بچهها میتوانستند مهدکودکهای واقعی بروند، مهدکودکهایی با تاب و سرسره و حتی استخرهایی پر از توپ رنگی.
«خدمت» کاری بود که بزرگترها بدون چشمداشت انجام میدادند تا همهی ما در مجموع زندگی کمی بهتری داشته باشیم.
خانهی خانم نفیسی از بیرون شبیه همهی خانههای دیگر کوچه بود، با دیوارهای سیمانی، یک در چوبی و چند پنجره. درِ خانه که باز میشد وارد دالانی میشدیم که با چند پله به حیاط میرسید، کافی بود پلهها را برویم پایین تا حوض آبِ باصفای وسط حیاط، از آنجا میشد تمام اتاقهایی را که دور حیاط ردیف شده بودند دید. کلاس ما درست بغل درِ ورودی خانه قرار داشت اولین در سمت راست دالان.
اتاقْ یک پنجره به خیابان داشت و یک پنجره به حیاط. پنجرهی رو به خیابان را از داخل با تختهی چوبی پوشانده بودند و رویش نقاشیها و کاردستیهای رنگی ما را چسبانده بودند تا به بیرون دید نداشته باشد. پنجرهی روبهحیاط پردهی توری نازکی داشت که وقتی باز بود با باد تکان میخورد و نور قشنگی را میانداخت روی دیوارهایی که پر بودند از لوحهنویسیها، عکسها و کاردستیهای ما. کلاسمان چند نیمکت چوبی با رنگهای شاد و کودکانه داشت؛ آبی آسمانی، قرمز و زرد. بهترین قسمتش این بود که نیمکتها دو کاره بودند برعکسشان که میکردیم تبدیل میشدند به الاکلنگهایی که میتوانستیم رویشان بنشینیم و بالا و پایین برویم، کاری که اگر شاگردهای خوبی بودیم روزی یک یا دو بار اجازهاش را داشتیم.
کلاسمان در خانهی خانم نفیسی را بیشتر از تمام کلاسها و اتاقهای دیگر دوست داشتم چون اتاق فقط مخصوص کلاس ما بود. شبها تغییر شکل نمیداد و تبدیل به اتاق پذیرایی و اتاق خواب کسان دیگری نمیشد. اتاق همیشه کلاس میماند حتی وقتی ما آنجا نبودیم. این نزدیکترین تجربهی ما به یک مهدکودک واقعی بود، شبیهترین چیز به مهدکودکهایی که زینب و پریسا دخترهای همسایهمان میرفتند، مهدکودکهایی که اسم داشت، تابلو داشت، سرویسِ رفت و آمد داشت و دیوارهای نقاشی شده و رنگ رنگی. مهدکودکهایی که مال ما نبود و ما فقط از کنارشان رد میشدیم و صدای جیغ و خندهی بچهها را از پشت دیوارهایشان میشنیدیم.
روزهایی که در کلاس خمیربازی داشتیم یا با گواش نقاشی میکشیدیم میتوانستیم دو نفر دو نفر برویم توی حیاط، زانو بزنیم کنار شیر آب حوض و دستهایمان را با آب خنکش بشوریم. ما عاشق حیاط و حوضش بودیم و همیشه آنقدر یک دست شستنِ ساده را طول میدادیم که معلممان مجبور میشد بیاید و صدایمان کند. اما همان چند دقیقه هم برایمان فتح بزرگی بود. بالاخره از اتاق به حیاط رسیده بودیم.
خانم نفیسی آخر همان سالِ تحصیلی خانه و زندگیاش را فروخت و چمدانهایش را بست. بچههایش کارهایش را درست کرده بودند و قرار بود برود پیش آنها خارج. یک روز تابستانی برای آخرین بار با مادرم رفتیم خانهی خانم نفیسی که حالا تمام وسایلش از ریز و درشت را برای فروش چیده بود دور حیاط: قاشق و چنگالهای برنجی، شمعدانهای نقره، صندلیهای لهستانی، پیشدستیهای گل سرخی، سماور مسی ... مادرم که سرگرم دیدن وسایل بود یواشکی رفتم سمت کلاسمان و نگاهی انداختم به اتاق خالی که حالا بدون میزهای الاکلنگی و نقاشیها و کاردستیها و پوشههای ما کوچک و رنگورورفته به نظر میرسید. تنها نشانی که از کلاسمان در اتاق به جای مانده بود پردهی توریای بود که در باد خنک بعدازظهر تابستان تکان میخورد. به رسم همیشه که دوست داشتم در چین و تابهای پردههای توری خودم را گم کنم رفتم و پرده را مثل پیراهنی دورم پیچیدم و در حالی که انگشتهایم را روی شیشهی پنجره میکشیدم در بازی نور و سایهها خودم را غرق کردم. آن روز نمیدانستم این آخرین تصویری است که تا سالها از «گلشن توحید» در ذهن خواهم سپرد.
***
تابستان آن سال با روشنک و نیما و نگین در مورد اینکه سال بعد کلاسمان خانهی چه کسی خواهد بود خیالپردازی میکردیم. گاهی که بزرگترها حوصلهاش را داشتند در مورد معلم سال بعدمان میپرسیدیم. در مورد مهربانی یا سختگیریاش، در مورد همکلاسیهایمان، در مورد چیزهای جدیدی که قرار بود یاد بگیریم... اما مهر آن سال همه چیز تغییر کرد.
در عرض چند ماه در شهرمان مهدکودکهای خصوصیای باز شده بود که در ثبتنام بچههایی مثل ما سختگیری کمتری به خرج میدادند، شاید زمزمهی اجباری شدن دورهی آمادگی به عنوان شرطِ ثبتنام در دبستانها هم در این تغییر رویه بیتأثیر نبود. هر چه که بود من و دوستم روشنک یک صبح خنک پاییزی با قلبی که تندتر از همیشه میزد، در حالی که دست مامانهایمان را محکم گرفته بودیم راهی مهدکودک جدیدمان شدیم. هر دو یونیفرم سرمهای رنگی به تن داشتیم، روی دوشمان کولهپشتیهای نویی انداخته بودیم و دو ظرف غذای فلزیِ یک شکل در دست هر کداممان تکان میخورد.
دیگر لازم نبود قایم شویم. اگر کسی ما را در خیابان میدید میتوانستیم با صدای بلند بگوییم که داریم میرویم مهدکودک، مهدکودکی که واقعی بود. وجود داشت. میشد موقع راه رفتن در خیابان یا وقتی سوار ماشین دوستان و فامیل بودیم انگشت اشاره به سمت آن گرفت و گفت آنجا مهدکودک من است. مهدکودکی که تابلو داشت، اسم داشت، شمارهی ثبت داشت و عجیب این که با تمام اینها امروز نه اسم و نه نشانیاش در خاطرم مانده است.
در همان نگاه اول شیفتهی مهدکودک جدیدمان شدیم. درِ سفید فلزی ساختمان که باز میشد وارد حیاط بزرگی میشدیم با چندین باغچهی گلکاریشده و تاب و سرسره در اندازههای مختلف. دیوارها پر بود از نقاشیهای رنگارنگ از شخصیتهای کارتونیِ مورد علاقهمان. چند گوشه زیر سایهی درختها نیمکتهای آبی و قرمز گذاشته بودند. در انتهای حیاط، ساختمان دو طبقهی محل برگزاری کلاسها قرار داشت. ساختمانی با راهروهایی که آن موقع به نظرمان بیانتها میآمدند. از دیدن حیاط و وسایل بازی شگفتزده شده بودیم. ساختمان مهدکودک به چشممان باشکوهترین ساختمان دنیا بود. تزئیناتی که به سقف و دیوارهای کلاسها و راهروها آویزان شده بود به نظرمان بینظیر بودند. از اینکه اینها «مال» ما بود و ما «مال» آنها به خودمان میبالیدیم.
یکی از همان روزهای اول مربیمان گفت که هر کسی دوست دارد میتواند برای شعر خواندن «پای تخته» بیاید. من و روشنک از شوق تجربهی «پای تخته رفتن» دستمان را قبل از همه بالا برده بودیم. چند دقیقه بعد روشنک جلوی تخته روبهروی کلاس ایستاده بود و به اشارهی خانم معلم با صدای بلند شروع کرد به خواندن یکی از شعرهایی که در گلشن توحید یاد گرفته بودیم، ترانهای کودکانه که در ذهن من و او همهی دنیا آن را بلد بودند. با شروعِ خواندن روشنک کلاس در سکوتی عجیب فرو رفت. روشنک غرق شعر خواندن بود و متوجه سکوت کلاس و نگاههای شیطنتآمیزی که بین بچهها رد و بدل میشد نبود. اما من که میان بچهها نشسته بودم صورتهایشان را نگاه میکردم، کمی اخم، کمی تعجب، صحبتهای درگوشی، خندههای بیصدا، ریز ریز و چند ثانیه بعد کلاسی که از خنده منفجر شد. به روشنک که نگاهش گیج و گونههایش قرمز شده بود نگاه میکردم. معلممان هم به خنده افتاده بود. فقط من و روشنک بودیم که هنوز دقیقاً نمیدانستیم چه اتفاقی افتاده است. خندههای بچهها روشنک را به گریه انداخت. بچهها بلندتر میخندیدند. روشنک بلندتر گریه میکرد. من گوشهی نیمکت خودم را چسبانده بودم به سنگهای مرمر سرد دیوار و آرزو میکردم دیوار میتوانست مرا ببلعد. خندهها که آرام گرفت فهمیدیم بچهها شعری را که روشنک خوانده بود تا به حال نشنیده بودند و بعضی از کلماتش که اصطلاحات رایجی میان بهائیها بود به نظرشان خندهدار و عجیب آمده بود. ملودی شعر یکی از ملودیهای رایج کودکان بود و بچهها آن را میشناختند اما متن شعری که آنها روی آن ملودی میخواندند با ترانهای که ما در گلشن توحید یاد گرفته بودیم متفاوت بود و همین برای دست انداختن روشنک کافی بود.
بعد از آن روز دست و من روشنک تا مدتها برای هیچ کاری در کلاس بالا نرفت. انگار فهمیده بودیم این جا هم باید جور دیگری «مراقب» باشیم. جور دیگری نامرئی شویم. بسیاری از شعرها و داستانهایی که بلد بودیم برای بقیه غریبه بود، بازیهایمان فرق داشت، زندگیای که در خانه و خانوادههایمان میگذشت با آنچه که در شهر مذهبی ما مرسوم بود متفاوت بود. درست بود که از فرمهای ثبتنام و از دیوارهای نقاشیشدهی حیاط مهدکودک گذشته بودیم اما دیوارهای دیگری وجود داشت که عبور از آنها به آن آسانیها نبود.
زندگیای که در خانه و خانوادههایمان میگذشت یا حتی مدل حرف زدنمان متفاوت بود.
هر چه که بود روشنک و من تا آخر سال تحصیلی در آن مهدکودک ماندیم. ماندیم و هر روز رفتیم و پشت نیمکتهای واقعی نشستیم و تمرین کردیم تا کمی بیشتر مثل بقیه باشیم، تا تفاوتهایمان دیده نشود، تا رازهایمان کشف نشود. کم کم دوستان جدید پیدا کردیم و شعرهای جدید یاد گرفتیم. یاد گرفتیم «ستون دین پنج بوَد، دانستنش گنج بوَد»، یاد گرفتیم اسم دوازده امام را به ترتیب و به سرعت از حفظ بگوییم، یاد گرفتیم برای همکلاسیهایمان آدمها به دو دستهی «محرم» و «نامحرم» تقسیم میشوند. یاد گرفتیم که جایی هست به اسم مکه که سوغاتیهای خوبی برای بچهها دارد، یاد گرفتیم مهمانیهایی هست به اسم «روضه» و «سفره» که فقط مامانها را به آنها راه میدهند. فهمیدیم دوستانمان چیزهایی دارند که ما نداریم و ما چیزهایی داریم که دوستانمان ندارند. حالا نه فقط گلشن توحید که کل زندگیمان راز بزرگی بود که باید از آن مراقبت میکردیم.
آخر سال، زمانی که از دورهی پیشدبستانی به اصطلاح فارغالتحصیل میشدیم مهدکودک برایمان جشنی گرفت. روی دوش من و روشنک هم مثل بقیه بچهها شنلی سرمهای با نواردوزیهای سفید انداختند، کلاه فارغالتحصیلی مقوایی سرمان کردند و مدرک کاغذی لولهشدهای دستمان دادند که دورش یک روبان قرمز بسته شده بود. یکی یکی ایستادیم مقابل پردهی نقاشیشدهای که وسط سالن مهدکودک نصب شده بود تا خانم عکاس با دوربین بزرگ و عجیبش از همه عکس بگیرد. بعد از عکسهای تکی نوبت عکس دستهجمعی رسید. همه ایستادیم کنار هم. کل بچههای کلاس و خانم معلم. بعد از کلی هیاهو و «بشین» و «پاشو»های خانم عکاس بالاخره با یک کلیکْ عکس دستهجمعی ثبت شد،
عکسی که با وجود رنگهای شاد دیوارهای پسزمینه، تزئینات رنگی آویزان از سقف و کیک بزرگ خامهای که جلویمان است امروز برایم عکس غمانگیزی به شمار میرود. غمانگیز، چون آن دختر کوچک سبزهرویی که با موهای فرفری در یونیفرم سرمهای گوشهی سمت راست عکس ایستاده، شباهت زیادی به خود واقعیام ندارد.
در آن عکس فقط من نیستم که شکل خودم دیده نمیشوم. همهی ما شکل هم دیده میشویم، یک لباس، یک رنگ، یک صدا، با داستانهایی که هیچ وقت از هم نشنیدم. کاش دوربین خانم عکاس میتوانست همهی ما را آن طور که بودیم با همهی تفاوتها و داستانها و رازهایمان ثبت کند. کسی چه میداند که آن زمان در دل همین دختربچهها و پسربچههای یک شکل، یک رنگ و یک لباسی که چپ و راست من ایستادهاند چه داستانها و رازهایی پنهان شده بود. شاید کسانی بودند که خالهای، عمویی، آشنایی، همسایهای و دوستی را در خاوران داشتند، شاید کسانی بودند که پدر و مادرهایشان از افغانستان آمده بودند، شاید بچههایی از خانوادههای ارمنی و زرتشتی و کلیمی و بیدین بودند یا خانوادههای مسلمانی که روضه و سفره و مکه نمیرفتند. شاید بچههایی در کلاسمان بودند که در خانهشان زبان دیگری صحبت میشد، شاید در کلاسمان ترک و بلوچ و کُرد و عرب داشتیم، یا بچههایی که پدر و مادرشان زندان بودند، بچههایی که پدر و مادرشان را به دلیل باورهای سیاسی یا مذهبی از دانشگاه و از کار اخراج کرده بودند، بچههایی که خواهر و برادرانشان معلولیتی داشتند یا...
***
از روزهای مهدکودک، از آن کلاس و از آن جشن فارغالتحصیلی سالها گذشته است. بهجز روشنک با هیچ کدام از بچههای آن کلاس نه ارتباطی دارم و نه حتی اسمهایشان یادم میآید. نمیدانم آنها هیچ وقت در مسیر زندگیشان بهجز ما بهائیان دیگری را دیدند یا نه. نمیدانم امروز از آن دسته ایرانیهاییاند که با شنیدن اخبارِ آزار و اذیت بهائیان دلشان میلرزد یا از آنهایی که هنوز فکر میکنند بهائیها جاسوس و دستنشاندهی غرباند.
گاهی اوقات با خودم فکر میکنم اگر آن روز که روشنک پای تخته شعر خواند، معلم کلاس بچهها را دعوت کرده بود تا به جای خنده و دست انداختن، به شعر ما گوش کنند و اگر دوست داشتند حتی خودشان هم آن را یاد بگیرند و بخوانند، من و روشنک چه حسی را تجربه میکردیم؟ اگر همکلاسیهای ما در آن سن فرصت این را پیدا کرده بودند که ببینند آدمها برای همه لزوماً به دو دستهی «محرم» و «نامحرم» تقسیم نمیشوند، جهان فکریشان چه تفاوتی پیدا میکرد؟ اگر همهی ما ترانههای کردی و بلوچی و ترکی را یاد گرفته بودیم چطور؟ اگر مناسبتهای مهم زرتشتیها و ارمنیها و کلیمیها را از همان سن کنار هم جشن گرفته بودیم چه؟ و بعد به دهها و صدها و هزاران مهدکودک و مدرسه و کلاس درس در جای جای ایران فکر میکنم، هر کجا که در تمام این سالها کودکی پشت نیمکتی در خودش فرو رفته و تصمیم گرفته برای پذیرفته شدن، خودِ واقعیاش را جایی دوردست پنهان کند. شاید اگر نسل ما از همان سن یاد گرفته بود از تفاوتها نهراسد، به تفاوتها نخندد، آنها را پنهان نکند، آنها را بهانهی قهر و طرد و دوری نکند، امروز همهی ما جای بهتری ایستاده بودیم.
سالهاست ایران نیستم و نمیدانم این روزها در دل کودکانی که پشت نیمکت مهدکودکها و مدرسهها مینشینند چه میگذرد. میتوانند خودشان باشند؟ میتوانند داستانهایشان را بهجای آنکه با هراس و واهمه در دلهایشان پنهان کنند بی ترس و لکنت، با صدای بلند بر زبان بیاورند؟ میتوانند با شوق و افتخار به داستان آنهایی که با خودشان متفاوت هستند گوش کنند و بهجای ترس یا تمسخر با احترام کنجکاوی کنند، سؤال بپرسند و یاد بگیرند؟
دوست دارم این طور فکر کنم که کودکان و معلمهای امروزِ ایران صدها قدم از جایی که ما و معلمهایمان بودیم جلوتر هستند. دوست دارم این طور فکر کنم و در آخرین روزهای شهریور در حالی که خنکای باد پاییز خاطرات روزهای دور را یادآوری میکند، از تصور آیندهای که این کودکان خواهند ساخت دلم هزار بار گرم شود.
