02 ژوئیه 2026

راه طولانی مژده و بهرام از میان تاریکی: بهرام بیضائی به گفته‌ی مژده شمسایی

مژده شمسایی در گفتگو با شبنم طلوعی

 

آنچه می‌خوانید متن گفتگوی شبنم طلوعی است با بازیگر، یار، همراه و همسر بهرام بیضائی، مژده شمسایی. گفتگویی صمیمانه که چند هفته بعد از درگذشت استاد بیضائی در پنجم دی ماه ۱۴۰۴ انجام شده است.

عنوان این گفتگو «راه طولانی مژده و بهرام از میان تاریکی» از نام نمایش «راه طوفانی فرمان پسر فرمان از میان تاریکی» اثر بهرام بیضائی وام گرفته شده است. 

***

شبنم طلوعی: مژده جان در مورد استاد بیضائی و آثار ایشان بسیار گفته و نوشته شده. از آنجایی که قرار ما بر گفتگویی صمیمانه است میخواهم به عنوان اولین سؤال بپرسم بهرام بیضائی به عنوان همسر و شریک زندگی چه کسی بود؟ پاسخ این سؤال را فقط تو می‌دانی، و جایی در موردش نوشته نشده است.

مژده شمسایی: بهرام بیضائی را نمی‌شود جدا از کارش دید. او یک عشق بزرگ در زندگیاش داشت. و به عنوان دوستش، زنش، بچه‌اش، خواهر یا برادرش اگر می‌خواستی آن عشق را رقیب خودت بدانی خیلی مشکل ایجاد می‌شد. چون هیچ جور نمی‌توانستی با آن عشق رقابت کنی. وقتی با او به آرامش می‌رسیدی که کار او را به همان اندازه دوست داشتی و به آن احترام می‌گذاشتی. همیشه می‌گفت من نمی‌توانم در تمام مراسم شرکت کنم و کارم را هم بکنم. در نتیجه نزدیکانش از او انتظار نداشتند که مثلاً در همه‌ی مراسم خانوادگی یا رسمی شرکت کند. در حالی که همه را خیلی دوست داشت و از دیدنشان خوشحال می‌شد ولی وقت برایش مهم بود و همیشه نگرانِ گذر تند زمان. می‌دانست چقدر کار دارد و ترجیح می‌داد از خیلی چیزها بزند تا به کارش برسد. 

بنابراین به عنوان شریک زندگی‌اش اگر این را درک می‌کردی، متوجه می‌شدی اگر نمی‌خواهد با تو جایی بیاید یا نمی‌خواهد کاری را انجام دهد به معنای آن نیست که تو را دوست ندارد؛ آن وقت همه چیز خیلی راحت می‌شد. بهرام در عین سادگی آدم پیچیده‌‌ای بود. اگر آن پیچیدگی و تلاطم روحی درونی‌اش را درک می‌کردی، می‌فهمیدی پشت آن چهره‌ی آرام، مهربان و ساکت غوغایی است و در سرش همیشه کلمات و فکر کارهایش است. 

در زندگی مشترکمان من سعی کردم بار بخش وقت‌گیر زندگی را به عهده بگیرم تا او هر چه بیشتر به کارهای نوشتاری‌اش برسد. وقت‌هایی هم که با هم فیلم یا تئاتر کار می‌کردیم که همه‌ی زندگی‌مان وقف کار بود. این جوری یک تعادل یا تفاهم به وجود آمده بود. 

 

تصویری از تو همیشه در ذهن من مانده. در یکی از تمرین‌های نمایش شب هزار و یکم در ایران که همه مشغول کار بودیم، و نیاسان کوچولو هم نشسته بود به تماشا، کسی با تلفن همراه استاد تماس گرفت و آقای بیضائی گوشی تلفن را که زنگ می‌زد برداشتند و آن را به سمت تو گرفتند و گفتند مژده ببین کیست و چه می‌گوید. و تو تمرینت را متوقف کردی، از میان صحنه آمدی، تلفن را جواب دادی و بعد با چهره‌ی همیشه خندان و آرام برگشتی به ادامه‌ی تمرین. همان موقع فکر کردم این نوع همراهی و پختگی در یک زن بسیار جوان، نوعی از درک و صبوری و از خود گذشتگی می‌خواهد. انگار که مسئولیتی ارزشمند را بر شانه‌هایش جابه‌جا می‌کند. آیا برایت این‌طور بود؟ 

به‌نظرم حفظ زندگی زناشویی یک هنر است. برای اینکه دو نفر با روحیه، اخلاق، پیشینه‌ی خانوادگی و خواسته‌های متفاوت ۲۴ ساعت شبانه‌روز باید در کنار هم زیر یک سقف برای مدت طولانی زندگی کنند. این که مشکلی پیش نیاید و هر دو از زندگی لذت ببرند واقعاً هنر است. حالا وقتی با کسی زندگی کنی که به دلیل روحیاتش، کارش، جایگاه اجتماعی و فکری‌اش خاص است به دشواری ماجرا اضافه می‌شود. به هر حال من وقتی زندگی با بهرام را شروع کردم او «بهرام بیضائی» بود. من فقط پنج شش سال در سینما کار کرده‌ بودم؛ یک فیلم و یک تئاتر بازی کرده بودم، در نتیجه هیچ وقت خودم یا او را رقیب نمی‌دیدم. اصلاً به کار بردن کلمه‌ی رقیب خنده‌دار است چون موقعیت حرفه‌ای او ربطی به من نداشت که دانشجوی این کار بودم ولی هیچ‌وقت هم احساس نکردم او مانعی در کار من است یا اینکه من زیر سایه‌ی او هستم. گرچه او آن‌قدر بزرگ بود که زیر سایه‌ی او بودن هم برای من زیبا بود. اما هیچ‌وقت این احساس را نداشتم. ما با هم کاری را انجام می‌دادیم که هر دو دوست داشتیم. خیال می‌کنم برای او هم همین طور بود. او هیچ‌وقت کاری یا چیزی را به من تحمیل نکرد یا چیزی از من نخواست که مطابق میلم نباشد. این من بودم که همیشه داوطلب بودم تا همان‌طور که گفتم باری از دوش او اگر می‌توانم بردارم.

قبل از اینکه ازدواج کنیم، هم در کار با خودش هم با واروژ کریم مسیحی در پرده‌ی ‌آخر دیده بود چقدر به سینما عشق دارم و چقدر با اشتیاق همه چیز را دنبال می‌کنم. این که فقط یک مسئولیت خاص را انجام بدهم و بنشینم کنار نیستم. با هیچ‌کس و در زندگی هم این‌طور نیستم. اگر مسئولیتی را قبول می‌کنم هر کاری از دستم برآید انجام می‌دهم. خیال می‌کنم این برایش خیلی باارزش بود و اصلاً اینکه خواست مسافران را بازی کنم شاید یکی‌ از دلایلش این بود که می دانست چیزی کم نمی گذارم و می‌تواند به من اعتماد کند. بنابراین هیچ وقت این‌جوری نمی‌دیدم که به خاطر او دارم از خودم می‌زنم. من کاری را می‌کردم که عاشقانه دوست داشتم. حالا چه در سینما و تئاتر، چه در زندگی شخصی. 

بعضی به من می‌گویند از تو ممنون‌ایم که این سال‌ها از آقای بیضائی نگه‌داری کردی. راستش خیلی از این جمله خوشم نمیآید چون من برای کسی کاری نکردم که ازم ممنون باشند. طبیعی است دو نفر که با هم زندگی می‌کنند همه جوره از همدیگر مراقبت کنند. و شاید آن بخشی که کسی نمی‌دید، بخشی بود که اتفاقاً بهرام از من مراقبت می‌کرد. همیشه نگران من و نیاسان بود و می‌خواست خوشحال و راضی باشیم. شاید پیش خودش احساس می‌کرد که نکند بابت کارش چیزی از ما کم بگذارد. خب وقتی آدمی می‌بیند که کسی این‌قدر برایش اهمیت دارد دیگر متر نمی‌کند که من این‌قدر انجام دادم، و او این‌قدر انجام داد. این چیزی‌ست که خودجوش پیش می‌آید، چیزی‌ست که عاطفه و قلبت به تو می‌گوید. تو می‌دانی کاری را می‌توانی انجام دهی که زندگی هر دو نفرتان بهتر شود. بنابراین چرا نکنی؟ 

شاید از اول هم این‌طور نبود. به تدریج این رابطه پخته‌تر شد. آنچه که الان می‌گویم بعد از ۳۳ سال زندگی و ۳۹ سال از نزدیک بهرام بیضائی را شناختن است. طبیعتاً وقتی زندگی با او را شروع کردم بیست و چند سالم بود و این ظرایف را نمی‌دانستم. ولی وقتی شریک زندگی کسی هستی با افکار بهرام و توانایی او در خلق آثاری یکتا چه لذتی بزرگ‌تر از این‌که کمک کنی او هر چه بیشتر کار کند.

 

در جشنواره‌ی تیرگان سال ۲۰۱۷ در مراسم اهدای تندیس آرش به بهرام بیضائی، متن زیبایی خواندی که در آن از هجده سالگی‌ات گفتی و لحظه‌ی تلاقی نگاه شما دو نفر در آینه‌ی یک خودرو. این قصه‌ی زیبای آشنا کی و کجا اتفاق افتاد؟ 

این اتفاق سر فیلمِ «شاید وقتی دیگر» بود. در اولین روزی که به پیشنهاد آقای معیری به عنوان دستیار چهره‌پرداز رفته بودم سر کار.

فیلمبرداری تقریباً بیست روزی پیش‌تر شروع شده بود ولی به دلایلی دستیار آقای معیری رفته بود یا خواسته بودند برود. درست نمی‌دانم. دفتر شلوغ بود. خیلی‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و ما مشغول گریم بودیم که یک آقایی وارد شد. من کم سن و سال بودم و راستش فیلم‌های ایرانی خیلی ندیده بودم. فقط شاید تنها دونده را در سینما دیده بودم که یادم است همان موقع پدرم گفته بود کسی که این فیلم را تدوین کرده خودش کارگردان بزرگ و مهمی است. می‌دانستم کارگردانِ «شاید وقتی دیگر» اوست اما هیچ تصویری از او ندیده بودم. بنابراین آقای بیضائی که آمده بود من اصلاً نفهمیده بودم. آقای معیری گفت: چرا سلام نکردی؟! گفتم: به کی؟ همیشه می‌گفت «آقام بیضائی». گفت: آقام بیضائی بود! گفتم: من چه می‌دانستم آقای بیضائی است. خلاصه گریم تمام شد و تصادفاً با ماشین آقای بیضائی رفتیم سر صحنه. من پشت سر ایشان نشسته بودم و توی آینه تصادفاً چشم ما به هم افتاد و دیدم که چشم‌هایش ــ که دیده بودی چقدر نافذ و گیرا بود ــ از توی آینه به من زل زده؛ یا من فکر کردم به من زل زده. به خودم گفتم خرابکاری کردم. امروز سلام نکردم الان عصبانی‌ست. یا چون دیر آمده‌ام یا چون نرفتم خودم را معرفی کنم و بگویم که من آمده‌ام! خلاصه اینطوری شروع شد.

یک جمله‌ی معروف خیلی کلیشه‌ای هست که می‌گویند آیا به عشق در یک نگاه معتقدید؟ حالا بهرام متأسفانه نیست که بگوید ولی فکر می‌کنم هر دو از همان آغاز خیلی جذب هم شدیم. برای او به دلایلی که خودش می‌دانست ولی برای من بسیار کاریزماتیک بود. خیلی متفاوت از همه‌ی کسانی که توی زندگی‌ام دیده بودم. خیلی پرقدرت و جذاب؛ شاید شبیه مردان رازآلود رمان‌هایی بود که در نوجوانی خوانده بودم و شاید از همه‌ی آنها جذاب‌تر. آدمی نبود که فکر کنی می‌توانی آسان بشناسی‌اش. همان موقع هم متوجه شدم شخصیت پیچیده‌ای دارد. پختگی و رازآلود بودنش من نوزده ساله را مجذوب کرد و کنجکاو که کشفش کنم. با گذشت سالیان، حتی امروز فکر می‌کنم نمی‌توانم ادعا کنم همه‌ی وجوه بهرام بیضائی را شناخته‌ام و فکر می‌کنم اشتباه بزرگی است هر کس چنین ادعایی داشته باشد. بهرام ذهن پیچیده‌ای داشت و شخصیتش لایه‌های متفاوت که هر چقدر او را می‌شناختی هنوز بخش‌های ناشناخته‌اش گاه شگفت‌زده‌ات می‌کرد. 

طبیعتاً رابطه‌‌مان تا مدتی حرفهای بود ولی هر چه بیشتر گذشت کشش و عاطفه بین ما عمیق‌تر و جدی‌تر شد. من از همان وقت در حالی که داشتم سینما را از زیر و رو کردن دکوپاژهای او یاد می‌گرفتم و هرچه نمی‌دانستم یا از واروژ می‌پرسیدم یا می‌نوشتم و شب از پدرم می‌پرسیدم، شروع کردم کتاب‌هایش را به ترتیب تاریخ خواندن و فیلم‌هایش را دیدن. و هر چه بیشتر خواندم و دیدم بیشتر مجذوب شدم. بعدها از من خواست گفتگویش با زاون قوکاسیان را که برای چاپ آماده می‌شد نمونه‌خوانی کنم. همه‌ی اینها باعث شد در واقع افکارش را بیشتر بشناسم. در عین حال که از نزدیک کار کردن با او را تجربه می‌کردم به تدریج عشق و رابطه‌مان عمیق‌تر و مستحکم‌تر شد. 

تا جایی که فکر کردیم اگر هیچ راهی برای باهم بودن نیست جز اینکه آن را جایی ثبت کنیم، این کار را کردیم ولی رابطه‌ی قلبی ما شاید خیلی پیش‌تر برای خودمان شکل گرفته بود.

 

کسی که شناخته شده است چه زن و چه مرد، و در همه جای جهان، مخصوصاً در ابعاد بهرام بیضائی، در موقعیتی قرار می‌گیرد که همیشه عده‌ای نه فقط به عنوان تأثیرگیرندگان حرفه‌ای، بلکه به عنوان علاقه‌مند و شیفته، آرزوی نزدیک شدن به او را دارند با این تصور و امید که این آدم عشق و همراهشان باشد. بهرام بیضائی هم از این قاعده حتماً مستثنی نبوده. آیا تو چنین چالش‌هایی در اطرافت داشتی؟ آیا برایت سخت بود؟ وقتی به شکل عمومی اعلان شد که این دختر جوان عشق، یار و همسر آقای بیضائی است، آیا این رابطه‌ی عاشقانه و همکاری مورد تأیید و تشویق قرار گرفت؟ یادم می‌آید آن زمان حتی در مطبوعات در مورد ازدواج شما نوشتند و طبعاً هر کس با نگاه خودش قضاوتی داشت. برایت مواجهه با این فضا و برخوردها چگونه بود؟ 

در فیلم مسافران اولین فیلمی که بازی کردم نمی‌خواهم بگویم بیشترین، ولی آنجا خیلی اذیت شدم. اول قرار بود علاوه بر چهره‌پردازی دستیار دوم کارگردان باشم و به همین دلیل در آزمون‌های تصویری که گرفته می‌شد حضور داشتم. می‌دانستم آقای بیضائی دلش می‌خواهد کل فیلم را با نابازیگر کار کند. ولی خب تعداد بازیگرها زیاد بود و از نظر عملی امکانش نبود. در نتیجه رفت دنبال بازیگرهای کمتر شناخته شده و کمتر چهره. آن زمان هیچ کدام از آن بازیگرها چندان شهرتی نداشتند و قرار شد فقط بازیگر نقش عروس و داماد نابازیگر باشند. خیلی‌ها تست دادند و خب همیشه می‌دانستیم کسی که نقش ماهرخ را بازی کند ممکن است مورد حسد قرار بگیرد و ممکن است کنار تعدادی بازیگران به هر حال حرفه‌ای راه آسانی در پیش نداشته باشد. این پیش‌زمینه‌ی فکری را داشتم. چون من از سینما آمده بودم فضا را می‌شناختم ولی راستش خیلی از برخوردها را انتظار نداشتم. خیلی آزار و اذیت‌هایی که سر صحنه می‌شد را اصلاً باورم نمی‌شد یا نمی‌دانستم باید چه جور برخورد کنم. من سال‌ها سینما کار کرده بودم ولی همیشه پشت صحنه بودم و اصلاً از همین هم خوشم می‌آمد. نه رقیب کسی بودم، نه جای کسی را تنگ کرده بودم و آن زمان هم فکر نمی‌کردم آمده‌ام جای کسی را تنگ کنم. من همیشه فکر می‌کنم همه‌ی عوامل در شکل گرفتن کار به یک اندازه مهم هستند و همیشه به هر کسی که می‌توانستم کمک می‌کردم. در نتیجه از طرف من این بود که همه را دوست و همکار می‌دانستم و انتظار بعضی از برخوردها را نداشتم ولی خوشبختانه با آقای بیضائی نزدیک بودم و مى‌دانستم حواسش به این داستان هست. آقای فخیمی خیلی متوجه بود برای اینکه سال‌ها سینما کار کرده بود. با یک چشم پشت ویزور صحنه را می‌دید و با چشم دیگر اتفاقات پشت صحنه؛ و واقعا پشتیبان بزرگی برای من بود. گاهی با آرامش می‌آمد فقط یک جمله می‌گفت و از کنار من رد می‌شد، می‌فهمید آن لحظه کی و کجا دارد مرا آزار می‌دهد و می‌دانست چطور تمرکزم را برگرداند. آقای معیری که سال‌ها با هم کار کرده بودیم. آقای سماک‌باشی صدابردار، که هم سال‌ها با پدرم همکار بود و هم پیش‌تر با هم کار کرده و دوست بودیم. یعنی پشت صحنه کسانی بودند که می‌توانستم بهشان اعتماد کنم و در لحظه‌ای که رفتارهای عجیب و غریب به من فشار می‌آورد می‌توانستم به آنها تکیه کنم یا آنها جوری سعی می‌کردند آرامم کنند. در مسافران خیلی از این ماجراها بود.

بعد از ازدواج شاید آزارها شکل عوض کرد. خیال می‌کنم جامعه‌ی ایران الان خیلی تغییر کرده زیاد می‌شنویم که در قضاوت دیگری خیلی‌ها می‌گویند زندگی‌ خودش است به کسی مربوط نیست. اما آن زمان انگار همه وظیفه داشتند اظهارنظر کنند، حتی کسانی که از نزدیک ما را نمی‌شناختند و یا بعضی اطرافیان هر دوی ما، برخی از دوستان من که مستقیم خودشان یا خانواده‌شان شاید ارتباط ما برایشان قابل هضم نبود و یا از دوستان بهرام کسانی نمی‌توانستند تحمل کنند. ولی بهرام همچنان‌که در آثارش جسور و بی‌پرواست در زندگی هم دنباله‌رو فرمول‌های رایج نبود و هر دو برایمان روشن بود که تصمیم درستی گرفته‌ایم. شاید آن زمان اذیت شدیم یا نشدیم ولی نگذاشتیم این رفتارها بر زندگی‌مان اثر بگذارد. و هر دو روابط مسموم را قطع کردیم؛ خیلی ساده بدون هیچ جنجالی، و حلقه‌ی دوستانمان را محدود کردیم به کسانی که در کنارشان خوشحال بودیم. 

من آن‌قدر خودم بهرام را دوست دارم و دوست داشتم که اگر کسی او را دوست داشت خوشحال می‌شدم. هیچ وقت فکر نمی‌کردم چرا در جمعی او بیشتر مورد توجه است. اصلاً این مقوله‌ای نبود که به ذهنم بیاید. همچنان که گفتی بعضی می‌گویند همسر آدمی سرشناس بودن آسان نیست. ولی من اصلاً این‌طوری داستان را نمی‌دیدم. بهرام آن‌قدر دوست‌داشتنی بود که برایم طبیعی بود دیگران هم دوستش داشته باشند. البته زن‌ها خوب می‌فهمند کی دوست‌دار واقعی است و کی یک‌رنگ نیست، می‌خواهد آزار دهد یا به دنبال منافع است.  

شاید زمانی ساده‌دل بودم و این چیزها را متوجه نمی‌شدم ولی از وقتی متوجه شدم هر رابطه‌ی ناسالم را قطع کردم. خوشبختانه دوستان خوب کم نداشتیم.

 

در تجربه‌ی دو کاری که با شما داشتم، «شب هزار و یکم» در ایران و «طربنامه» در آمریکا در دانشگاه استنفورد، می‌دیدم که تو تمام نگاه آقای بیضائی را انگار از حفظ بودی. حتی در «شب هزار و یکم» در ایران از ابتدای متن‌خواندن‌ها تو می‌دانستی قرار است چه کنی و هر کدام از ما بازیگران دیگر قرار است چه کنیم. در آمریکا با اینکه فضای دیگری بود و من دیر به گروه پیوستم اما می‌دیدم که انگار بخشی از نگاه بهرام بیضائی در تو حلول کرده. کارگردانی شدن همسر و عشقِ آقای بیضائی که بازیگرِ محوریِ آثارش بود به چه نحو بود؟ آیا از جایی به بعد اصلاً کارگردانی می‌شدی یا این قدر این ذهنیت‌ها همخوان شده بود که با خواندن متن می‌دانستی خواسته‌ی ایشان برای اجرای نقشت چیست و فقط پالایشی کوچک صورت می‌گرفت؟ 

هر دوی این‌ها. من کار و ذهنیت او را می‌شناختم. از نوشتن هر متن تا شروع كار در جریان همه‌ی جزییات بودم. در صحبت با همه‌ی عوامل اغلب حضور داشتم، اینها قدم به قدم من را به نقش نزدیک می‌کرد. و از طرفی جز با بیضائی جایی بازی نمی‌کردم. در نتیجه به قول خودش عادت غلط نداشتم. چون خیلی وقت‌ها در بازیگرهایی که جاهای دیگر کار کرده‌اند عادت‌هایی مانده که گرفتن آنها خیلی دشوار است. در نتیجه خیلی راحت کار می‌کردیم.

ولی خب هر کاری چالش‌های خودش را هم داشت و گاه‌گاهی برداشتمان از صحنه‌ای یکی نبود اما اغلب با حرف زدن حل می‌شد. یا گاهی سر صحنه با حتی یک کلمه، یا یک نگاه می‌فهمیدم کاری که کردم مطلوب او نبوده.

تصورم این است که اصولاً کار کردن با آقای بیضائی خیلی راحت است اگر او را بشناسی و خودت را بسپاری به تفکر و اندیشه‌اش. اگر بفهمی چه می‌خواهد، اگر جستجوگر باشی و خودت هم بخواهی از آنچه که هستی بالاتر بروی و تجربه‌ی جدید بکنی، و خواسته‌ی او را از فیلتر خودت به عنوان بازیگر رد کنی و بفهمی چرا داری این کار را انجام می‌دهی، آن وقت خیلی راحت می‌توانی با او کار کنی ولی اگر می‌خواستی تنبلی کنی، از زیر کار در بری، حقه‌بازی کنی، ترفندهایی بزنی سرش کلاه نمی‌رفت و آن وقت مشکل پیدا می‌کردی.

من فکر نمی‌کنم آقای بیضائی وقتی با من کار می‌کرد فکر می‌کرد مژده همسر من است. این‌قدر کارش برایش جدی بود که همه‌ی عوامل برایش همکار بودند. همچنان‌که برای من هم همین‌طور بود. حواسم همیشه به سلامت او بود. همچنا‌ن‌که او حواسش به من بود. ولی در رابطه‌ی کاری هیچ وقت فکر نمی‌کردم چون شوهر من است مثلاً باید به من ارفاق کند یا او فکر کند باید این کار را بکند. اصلاً چنین چیزی نبود.

نکته‌ی جالبی که بعد از شاید سال‌ها فهمیدم این است که بهرام نسبت به شخصیت‌هایی که می‌نوشت عاطفه داشت. و در آن دوره هر کسی آن نقش‌ها را بازی می‌کرد دوستش داشت. فرقی نمی‌کرد زن و مرد. گاهی احساس می‌کردم وقتی دارم نقشی را بازی می‌کنم بهرام من را در زندگی شخصی هم بیشتر دوست دارد. انگار بار عاطفی‌ای که نقش به عنوان مخلوقش برایش داشت وقتی با عاطفه‌اش به منِ مژده شمسایی که در خانه با او زندگی می‌کردم یکی می‌شد، درهم ترکیب می‌شد. یا این فرصتی بود که در آن دوره‌ با آن شخصیت زندگی کند. شاید این مطلب نکته‌ی ظریفی است که خودش هم به آن آگاه نبود ولی دلش می‌خواست نقشی را که نوشته کسی بازی کند که در زندگی بهش عاطفه دارد. بارها گفته بودم بهرام حتماً لازم نیست با من کار کنی. اصلاً فکر نکن برای من مشکلی است اگر با کس دیگری کار کنی برای نقشی که به من نیاید یا مثلاً سنش به من نخورد. همیشه می‌گفت اصلاً حرفش را نزن، ما با هم کار می‌کنیم یا کار نمی‌کنیم.

ولی هیچ وقت رابطه‌ی شخصی‌مان را با رابطه کاری‌مان قاطی نکردیم که مشکلی ایجاد کند. ممکن است بار مشکلی رو برداشته باشد. مثلاً خیلی وقت‌ها پیش آمده بود کسی جرئت نمی‌کرد کمبودی را به آقای بیضائی بگوید، خب من جرئت می‌کردم بروم بهش بگویم که مثلاً این‌جوری است، این را نداریم یا این حاضر نیست. حالا شما کوتاه بیا! یعنی به نفع کار ممکن است این رابطه کار کرده باشد ولی اینکه بخواهیم سوءاستفاده کنیم، هرگز.

 

مژده جان بسیاری از صاحب‌نامان در دنیای هنر و ادبیات، نمایش، سینما، موسیقی، نقاشی، و بسیاری از روشنفکران در آفرینششان جهانی ایدئال ترسیم می‌کنند ولی کم نیست تعداد آنها که وقتی بهشان نزدیک می‌شوی فکر می‌کنی کاش هرگز ندیده بودمش. چون می‌بینی آن شخص می‌تواند چقدر نگاه ضد زن داشته باشد، دیکتاتور باشد، خودشیفته و حتی ترسناک باشد. در حالی‌که در اثرش از آزادمنشی و برابری و محبت و ارزش‌های انسانی تصویری زیبا به مخاطبش ارائه می‌کند. در شناخت من از آقای بیضائی، به عنوان کسی که فقط با شماها همکاری داشته‌ام، جهانی که در آثار ایشان می‌خوانی بسیار به حقیقت ایشان نزدیک است. در این مورد چه فکر می‌کنی؟  

این روزها شاید بیش از هر زمان دیگری به او فکر می‌کنم و در نوشته‌هایش به دنبال او می‌گردم. بهرام، فکرش و روش و منش زندگی‌اش خیلی شبیه آثارش است. می‌شود در یک یک آن‌ها او را دید آن‌قدر فهرست طولانی است که در این گفتگو نمی‌گنجد.

معمولاً وقتی کسی از دنیا می‌رود سعی می‌کنند از او یک اسطوره بسازند که این بود، آن بود. واقعاً نمی‌خواهم این کار را بکنم. من بارها درباره‌ی بهرامِ همسرم یا در مقام کارگردانی که با او کار کرده‌ام صحبت کرده‌ام یا نوشته‌ام، همیشه هم می‌گفت خیلی بد است که من و تو از هم تعریف کنیم و نان به هم قرض بدهیم ... و من می‌خواستم قانعش کنم که تو احتیاج به تعریف نداری. می‌گفت نه خیلی بد است که بگویند زنش از او تعریف کرد ولی واقعیت این است که احتیاجی به تعریف من نداشت. دست کم به لحاظ کاری.

زندگی همچنان‌که گفتم آسان نیست. در نتیجه اصلاً نمی‌توانم ادعا کنم ما هیچ مشکلی در زندگیمان نداشتیم. هر کسی هم بگوید بی‌خود گفته. هیچ دو آدمی نیستند که سی سال با هم زندگی کرده باشند و هیچ مشکلی در زندگیشان نداشته‌ باشند. مهم این است که با مشکلات چه طور برخورد می‌کنند، چه طور مشکل را حل می‌کنند، چه طور تعریفش می‌کنند. گاهی ممکن است مشکلی حل نشود. مهم این است که تفسیرت از آن چیست و چه طور با آن کنار می‌آیی و چه‌طور آن را می‌پذیری و با آن زندگی می‌کنی.

بهرام واقعاً برای زنان ارزش قائل بود. تربیت خانوادگی‌اش این بود. هیچ‌وقت طوری رفتار نکرد که نشان دهد به عنوان مرد رئیس خانه است. داستانی را همیشه خودش تعریف می‌کرد از نوجوانی‌اش که با عموهایش رفته بودند کاشان و به دهی که شوهر دختر عمویش کدخدا بوده. در خانه‌ی آنها چندین و چند بار اهالی می‌آیند و از کدخدا درباره‌ی موضوعات مختلف سؤال می‌کنند و کدخدا هربار می‌گوید از خانم بپرسید، که همسر کدخدا، نگار بیضائی، دختر عموی بهرام بوده. می‌گفت آنجا برای اولین بار متوجه شدم کدخدا رئیس خانه و ده است ولی محور خانواده و گرداننده‌ی این خانه و ده در واقع همسرش است. این اتفاق و چند اتفاق دیگر در آن سفر بهرام بیضائی نوجوان را متوجه حضور پررنگ زنان در چرخه‌ی زندگی کرده بود و همیشه با تحسین آن را تعریف می‌کرد. برگردم به سؤال تو، بله به آنچه می‌نوشت عمیقاً باور داشت.‌ ولی این به معنای آن نیست که او هیچ عیبی نداشت. شاید نوشته‌هایش کامل‌تر از خودش بود. شاید بعضی جاها چیزی که آرزو داشت در نوشته‌هایش منعکس می‌شد. گاهی خودش را شکل آنها می‌کرد. گاهی آنها از او وام می‌گرفتند. خودش با نوشته‌هایش و شخصیت‌های نوشته‌هایش رابطه‌ی پیچیده‌ای داشت. گاهی احوالاتش با حال و هوای نوشته‌ای که در آن زمان می‌نوشت تغییر می‌کرد و اگه متوجه نمی‌شدی ممکن بود برایت سؤال پیش بیاید که چرا این‌طوری شده؟ ولی اگه متوجه بودی می‌دانستی الان اصلاً در یک جهان دیگر و در یک جای دیگری دارد سیر می‌کند. یا ممکن است با نوشتن، یک چیزهایی در زندگی خودش یادش آمده که اذیت می‌شود. همه اینها را وقتی می‌فهمیدی که این‌ها را کنار هم بگذاری. چون او با این‌که خیلی خوب بلد بود احساسات و عواطفش را بیان کند، خیلی وقت‌ها این کار را نمی‌کرد یا نمی‌خواست به زبان بیاورد. آدم درون‌گرایی بود. با اینکه خودش هم آگاه نبود که این اتفاق برایش می‌افتد. این‌هایی که من می‌گفتم برای خودش هم گاهی اوقات جالب بود. می‌گفت باز مژده من را روانکاوی کرد ... ولی همه‌ی اینها با یک درک متقابل راحت حل می‌شد. یا شاید نه خیلی راحت ولی به هر حال حل می‌شد.

 

بعد از خروج شما از ایران بسیاری از اهل هنر حسرت خوردند که آقای بیضائی دیگر در ایران نیستند و اینکه دنیای فرهنگ از حضور ایشان محروم شده است. و بسیاری بارها در مصاحبه‌ها گفتند که چه حیف که بیضائی در آمریکا در فضایی است که دیگر با بازیگران حرفه‌ای کار نمی‌کند؛ و البته مگر از خیل بازیگران حرفه‌ای که همیشه آماده بودند برای تعطیل کردن هر پروژه‌ای تا در خدمت کارهای استاد باشند، چند نفرشان در خارج از کشورند؟ و خلاصه افسوس بود و ناراحتی که چرا ایشان به‌جای ایران در آمریکا هستند. 

ولی وقتی من آقای بیضائی را بعد از چند سال و پس از مهاجرتتان دیدم خیلی جوان‌تر، خوشحال‌تر، پر انرژی‌تر و آزادتر از آن بهرام بیضائی بود که در ایران می‌شناختم. آیا کار در شرایط تازه و با نابازیگران برای خود ایشان هم جای حسرت می‌گذاشت؟ آیا پروسه‌ی سختی بود؟ یا اصلاً آن نوع کار برای ایشان تعلق و انگیزه‌ی دیگری ایجاد کرده بود؟ چون نابازیگرها به قول خودت عادت غلط نداشتند و بنابراین استاد می‌توانست آنچه از هر نقش می‌خواهد از ابتدا با آنها بسازد. در عین حال این می‌تواند خستگی‌هایی هم ایجاد کند چون باید همه چیز را از پایه شروع کرد. نحوه‌ی تمرین‌ها در این چند سال در آمریکا چگونه بود؟

فکر می‌کنم سرزندگی، شادابی و رهایی‌ای که اینجا در او دیدی به خاطر شرایط اجتماعی و کاری بود که تجربه می‌کرد؛ نه به خاطر کار با نابازیگر. بهرام اینجا نوشته‌هایی را توانست کار کند که هرگز فکر نمی‌کرد روی صحنه بیاورد. گذاشته بودشان کنار. می‌دانست هرگز نمی‌تواند آنها را در ایران اجرا کند. اینجا همه‌ی آنها را با آزادی کامل بازنویسی و اجرا کرد.

طبیعتاً اینجا مشکلاتی داشتیم که حالا می‌گویم چه بود ولی آن فشار از بالا که حکم می‌کند چه بنویس و چه کار کن، و چه طور بر صحنه بیاور نبود. این آزادی باعث خوشحالی‌اش بود. می‌دانست تجربه‌ی جانا و بلادور، گزارش ارداویراف، طرب‌نامه، چهار‌راه و داش‌آکل به گفته‌ی مرجان کارهای مهمی در کارنامه‌ی حرفه‌ای او و تئاتر ایران هستند که هر کدامشان جداگانه جای بحث دارد. اجرای این نمایش‌ها و این‌که هر چه فکر می‌کند را می‌تواند بر صحنه ببرد سرزنده و شادابش می‌کرد.  

امتیاز کار در ایران این بود که می‌توانستیم پنج شش روز در هفته کار کنیم و تو خودت بهتر می‌دانی که تداوم تمرین در شکل‌گیری تئاتر خیلی نقش دارد. ما اینجا باید با کسانی کار می‌کردیم که در طول هفته کار می‌کردند و می‌ماند فقط شنبه و یکشنبه و گاهی هر چه که در این دو روز می‌ساختیم در پنج روز بعد گم و فراموش می‌شد. برای این‌که آن‌ها بازیگر حرفه‌ای نبودند. گاهی بازی‌شان به جای خوبی رسیده بود و بهرام می‌گفت همین را حفظ کن ولی هفته‌ی بعد می‌دیدیم برگشتیم به عقب چون دقیقاً نمی‌داند چه‌کار کرده بود که بازی‌اش بهتر شده بود و این مشکلاتی به وجود می‌آورد.

ولی از طرفی می‌دانستیم این بچه‌ها چقدر به تئاتر، به ایران و آقای بیضائی عشق دارند که همان دو روز تعطیل که برای رفع خستگی‌شان باید تفریح و استراحت کنند، ترجیح می‌دهند از راه‌های دور و نزدیک بیایند تئاتر کار کنند. در نتیجه بهرام هم احترامی متقابل برایشان قائل بود و آن‌قدر با آن‌ها کار می‌کرد که به وقت اجرا تماشاگر نابازیگر بر صحنه نمی‌دید. ما در استنفورد قبل از شروعِ هر نمایشی یک کارگاه بازیگری می‌گذاشتیم خیلی فشرده و اصول اولیه را به آنها آموزش می‌دادیم. در کنار تمرین‌های بیان که صدایشان را گسترش دهند؛ بهرام تمرین‌هایی می‌داد که هم بنویسند هم بازی‌ کنند و هم کار یکدیگر را نقد کنند که همه چیز را با هم تجربه کنند. یاد می‌داد که به بازیگری، کار هنری و نمایشی چه طور نگاه کنند، که همه چیز را در آن ببینند و تجزیه و تحلیل کنند. بعد از آن دوره‌ی خیلی فشرده فکر می‌کنم وقتی در تمرین‌های نمایش با آنها صحبت می‌کرد دیگر هیچ وقت فکر نمی‌کرد که این نابازیگر است پس من باید خواسته‌ام را در حد توان او پایین بیاورم. اصلاً چنین چیزی برای بهرام بیضائی وجود نداشت. هیچ‌وقت تصور و تخیلش را به این اسم که تماشاگر نمی‌فهمد یا به این بهانه که نابازیگر توانایی ندارد پایین نمی‌آورد.

در نمایش افرا پسری بازی می‌کرد که آن موقع فکر کنم حدود ده سالش بود. بسیار پسر باهوشی بود. محمدرضا سروری. نمی‌دانم کجاست. هر جا هست امیدوارم سلامت باشد و موفق. یکی از دلایلی که افرا اجرا نمی‌شد دشواری پیدا کردن بازیگری برای نقش برنا بود. نقش خیلی مهمی بود مونولوگ‌های خیلی بلند داشت. چون اصلاً نمایش را اگر دیده بودی، همه‌اش مونولوگ بود. آن بچه هم به اندازه‌ی بقیه‌ی بازیگر‌ها مونولوگ داشت و خوب موقعی هم که کار می‌کردیم زمان سال تحصیلی بود و فکر می‌کردیم اگر کسی را هم پیدا کنیم نمی‌تواند در زمانی که مدرسه می‌رود بیاید. به طور معجزه‌آسایی این بچه پیدا شد. به طور معجزه‌آسایی این بچه بسیار بااستعداد بود جوری که نه تنها مونولوگ‌های خودش را اجرا می‌کرد بلکه مونولوگ‌های تک تک ما را عین خودمان اجرا می‌کرد؛ اگر نگویم بهتر از خودمان.

و بعد صحنه‌ای بود در درمانگاه. این بچه که در محل از بچه‌ها کتک خورده بود، می‌آمد توی درمانگاه و با دکتر و پرستار حرف می‌زد. آقای بیضائی بهش گفت ببین ما صحنه‌ی دعوا را ندیدیم. ندیدیم تو چه جوری کتک خوردی؟ کی تو را کتک زده؟ چرا تو را زده؟ چی بهت گفته؟ کجای تو را زده و تو الان در چه حالی. دکتر را هم نمی‌بینیم. پرستار را هم نمی‌بینیم. درمانگاه را هم نمی‌بینیم. یک صندلی است. تو نشسته‌ای. با بازی تو ما باید بفهمیم این دکتر قدش چقدر است، سنش چقدر است، کجای این اتاق قرار گرفته، دارد چه کار می‌کند، پرستار کجاست، او رابطه‌اش با تو چه‌جوری است، سنش چیست، چگونه با تو دارد تا می‌کند، تو که کتک خورده‌ای و غرورت جریحه‌دار شده دردت می‌آید ولی نمی‌خواهی بگویی دردم آمده. هزار تا چیز به این بچه گفت. یادم است که من و افشین هاشمی نگاهی به هم کردیم که این بچه‌ی ده ساله‌ی بیچاره حالا می‌خواهد چه کار کند؟ ولی این بچه چنان بازی‌ای کرد که اشک همه را درآورد و در هر اجرا این بچه این صحنه را درخشان بازی می‌کرد.

می‌خواهم بگویم بهرام بیضائی بود فکر نکرد که چون او بچه است باید بچگانه به او توضیح دهد. همه‌ی آنچه که باید را به او گفت و آن بچه را جدی گرفت و بچه متوجه این شد که مثل بچه با او رفتار نشده و احساس مسئولیت کرد، فهمید که باید کاری بکند در حد چیزی که بیضائی می‌خواست. آن بچه خیلی بااستعداد بود ولی شاید اگر با او این‌طوری رفتار نمی‌شد اینجوری جواب نمی‌داد.

نمونه‌ی دیگرش در تمرین‌های اینجا بود. به دلیل این که فقط دو روز آخر هفته کار می‌کردیم تمرین هر نمایش چندین ماه طول می‌کشید و گاهی بعضی بچه‌ها روزی کار داشتند، مریض می‌شدند سر ساعت نمی‌آمدند یا یک روز مرخصی می‌گرفتند، و حالا جرئت نمی‌کردیم به آقای بیضائی بگوییم که فلانی امروز نمی‌آید. من به بچه‌ها توصیه کرده بودم اگر کسی نمی‌آید از این فرصت استفاده کنید و جایش بازی کنید و توانایی‌های بازیگری‌تان را ارتقا بدهید چون حرفه‌ای نبودند که فرصت داشته باشند جاهای دیگر و در نقش‌های مختلف بازی کنند. 

در پایان که آقای بیضائی شروع می‌کرد یادداشت‌هایش را درباره‌ی بازی تک‌تک بازیگران می‌خواند، می‌رسید به بازیگری که قرار نبود آن نقش را در نمایش بازی کند اما شروع می‌کرد توضیح دادن، من که همیشه نگران کمبود وقت بودم بالاخره یواش می‌گفتم که این قرار نیست این نقش را بازی کند. مثلاً فلانی قرار است بازی کند. می‌گفت به من چه؟ من کاری ندارم. شما کسی را آورده‌اید جلوی من دارد این نقش را بازی می‌کند، این باید این نقش را درست بازی کند. من نمی‌توانم تحمل کنم کسی بیاید اینجا و غلط بازی کند و انتظار داشته باشید صدام در نیاد. من باید بگویم این غلط است، اگر می‌آیی اینجا بازی می‌کنی باید درست بازی کنی. اگر نه اصلاً نیا. می‌خواهم بگویم فکر نمی‌کرد این نابازیگر یا این بچه است یا این قرار نیست این نقش را بازی کند. آنچه اجرا می‌شد باید درست اجرا می‌شد و با هیچ کس تعارف نداشت.

 

و آخرین سؤال: بزرگ‌ترین میراث معنوی‌ای که بهرام بیضائی نه برای ایران و جامعه‌ی فرهنگی و نسل بعد، بلکه برای شخص تو به جا گذاشته چیست؟ 

پاسخ این سؤال و گزینش چند مورد دشوار است. این روزها خیلی به بهرام فکر می‌کنم، و هرجایی که در می‌مانم احساس می‌کنم انگار راه را نشانم می‌دهد. یعنی تأثیر او آن‌قدر زیاد است که در نبودش هم هست. سوای کار من خیلی چیزها از او یاد گرفتم. استقامت‌ و پایداری‌اش در برابر مشکلات. اینکه هر کاری را در حد کمال انجام بدهم. چون چیزی برای کاری که انجام می‌داد کم نمی‌گذاشت. این را به من منتقل کرده. فکر می‌کنم به نیاسان هم منتقل کرده. اینکه سعی کنم آدم درستی باشم. خیلی ساده. بدون هیچ ادعایی. اینکه توقعی از کسی نداشته باشم. اینکه از زوایای مختلف به مسائل نگاه کنم و به یک روایت اکتفا نکنم. این‌که در دل تاریکی‌ها نور را ببینم. خیلی چیزهای دیگه یکی دو تا نیست. اصلاً همین که آدمی این همه سال در کنار کسی زندگی کرده طبیعتاً از او تأثیر گرفته و شاید خودش هم نداند و متوجه‌اش نباشد. ولی فکر می‌کنم اینها چیزهای برجسته‌ای است که می‌توانم ازشان اسم ببرم.