«بیز جفا چوخ چکمیشیک»؛ روزنوشتهایی در میانهی اعتراضها
پسر به پدرش میگوید: «بابا میفهمی. عباس مرده. یارو داد میزد امشب حنابندونه تازه. عروسی فرداست. فردا با دوشکا میزنیم.»
پسر به پدرش میگوید: «بابا میفهمی. عباس مرده. یارو داد میزد امشب حنابندونه تازه. عروسی فرداست. فردا با دوشکا میزنیم.»
همهچیز آنقدر غیر قابل پیشبینی است که معلوم نیست تا زمان انتشار این گزارش، آیا دنیا شکل جدیدی پیدا کرده است یا نه. تغییری بزرگ، که هرچند تصورش سخت است اما در نگاه بیشتر ساکنان تهران، احتمال آن کم نیست.
درست ۴۸ سال از چاپ اولین کتابم میگذرد، نزدیک به سی سال از این مدت را من یا ناشرم صرف آن کردیم که پسربچههایی را که هیچ چیز از ادبیات نمیدانند و صرفاً به قصد تحقیر نویسنده در آن سوی میز نشانده شدهاند، متقاعد کنیم که با صدور مجوز برای چاپ کتابهایم هیچ قدرتی ساقط نخواهد شد. اما آنها حرف ما را باور نمیکردند.
یک انقلاب و دو جنگ. سهم همنسلان من از این سرزمین تاکنون. بعد از این چه خواهد شد، نمیدانم.
سحرگاه روز بیستوسوم خرداد ساعت پنج صبح تلفنم زنگ خورد، روی صفحه اسم برادرم بود، گفتم الان کی مرده که این ساعت برادرم تلفن کرده، بین خواب و بیداری جواب دادم و همان اول گفتم کی مرده؟ برادرم گفت زدند.
نخستین نمایشگاه دوسالانه در ایران که «بیینال تهران» نام گرفت در ۲۵ فروردین ۱۳۳۷ در کاخ ابیض برپا شد.
هنگام دریافت چمدانها دیدم خانمی که موقع کنترلِ گذرنامه شالی بر سر داشت، حالا بیحجاب است. بعضی از زنانی هم که به استقبال مسافران آمده بودند، حجاب نداشتند.
فراخوان تظاهرات بروکسل را در اینستاگرام میبینم و به خانمی که نام کوچک و شمارهی تلفنش در پوستر شهر محل زندگیام منتشر شده پیام میفرستم. هزینهی رفتوبرگشت به بروکسل را که برایش واریز میکنم، اسمم را میپرسد. چند دقیقه طول میکشد تا تصمیم بگیرم که چه نامی را به او اعلام کنم.