05 مه 2018

ونزوئلا، بهشتی که جهنم شد

انریکه کراوزه

ونزوئلا ذخایر نفتی سرشاری دارد که تا مدتی برای مردم این کشور رفاه فراوانی به ارمغان آورده بود. با این حال، وضعیت کنونی کشور به شدت وخیم است و عمده‌ی جمعیت آن به فقر گسترده و کمبود شدید مواد خوراکی و دارویی دچار شده است. دولت‌های اقتدارگرای چاوز و مادورو، با بی‌کفایتی و استبداد سیاسی خود، چه بر سر این مملکت و مردم آن آورده‌اند؟


در بهار ۲۰۱۷ و همچنین در سراسر آن سال، تصاویری از یأس و محرومیت شبکه‌های اجتماعی ونزوئلا را پر کرد: مردمی که به امید خرید مواد غذایی در صف‌های طولانی ایستاده بودند؛ زنانی که بر سر یک قالب کره با یکدیگر دعوا می‌کردند؛ مادرانی که نمی‌توانستند شیری برای خریدن پیدا کنند؛ کودکانی که میان زباله‌ها به دنبال چیزی برای خوردن می‌گشتند؛ قفسه‌های خالی داروخانه‌ها و فروشگاه‌ها؛ بیمارستان‌های بی‌بهره از برانکارد، دارو، یا حداقل سطح بهداشت، پزشکانی که بیماران را زیر نور موبایل‌شان جراحی می‌کردند، و زنانی که خارج از بیمارستان زایمان می‌کردند.

ریکاردو هاوسمان اقتصاددان، در مقاله‌ی پژوهشی اخیرش، نوشته است که اقتصاد ونزوئلا دچار فروپاشی‌ای است که در جهان غرب «بی‌سابقه» است. در فاصله‌ی سال‌های ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۷، سرانه‌ی تولید ناخالص داخلی و ملی ونزوئلا به نسبت تولید ناخالص ملی در آمریکا در دوران «رکودِ بزرگ»، و روسیه، کوبا، و آلبانی پس از سقوط کمونیسم، کاهش شدیدتری یافت. ونزوئلا دچار بحران بزرگ انسانی شده بود. تا ماه مه‌ی ۲۰۱۷، دیگر حداقل دستمزد ماهیانه در این کشور حتی کفاف دوازده درصد از مایحتاج غذایی اولیه برای یک نفر را نیز نمی‌داد. تحقیقی که سه دانشگاه معتبر از 6500 خانوار در ونزوئلا انجام دادند نشان می‌دهد که ۷۴ درصد از مردم این کشور در سال ۲۰۱۶ به طور متوسط حدود هشت و نیم کیلوگرم کاهش وزن داشته‌اند. مرگ‌ومیر نوزادان در بیمارستان‌ها نیز دو برابر شده است. بیماری‌هایی نظیر مالاریا و دیفتری، که در بسیاری از کشورها تقریباً ریشه‌کن شده، در ونزوئلا رواج یافته است؛ بیماری‌هایی نظیر چیکونگونیا، زیکا، و دِنگی (تب استخوان‌شکن) که در آن کشور کاملاً بی‌سابقه بوده، سراسر کشور را فرا گرفته است. هم‌اکنون کاراکاس، پایتخت ونزوئلا خطرناک‌ترین شهر در کل سیاره‌ی زمین به شمار می‌آید. تمام این‌ها دارد در کشوری رخ می‌دهد که یکی از بزرگ‌ترین ذخایر نفتی در سراسر جهان را دارد.

هیچ‌ یک از بحران‌های کنونی به آن‌چه من در سفرهایم به ونزوئلا در سال‌های ۲۰۰۷ و ۲۰۰۸ شاهدش بودم، شباهتی ندارد. در آن سال‌ها، کاراکاس به کعبه‌ی آمال جدیدی برای چپ‌های اروپایی‌، آمریکای لاتین، و آمریکایی تبدیل شده بود. رسانه‌ها، مجلات، و روزنامه‌های مترقی و پیشرو نظیر گاردین، نیویورکر، و بی‌بی‌سی در گزارش‌هایشان نگاه مثبتی به هوگو چاوز داشتند، که دوران ریاست جمهوری‌اش از سال ۱۹۹۹ تا سال ۲۰۱۳ به طول انجامید. این رسانه‌ها، با وجود این که در مورد خطرات بت‌سازی از شخصیت چاوز هشدار می‌دادند، همگی خود تسلیم آن شده بودند. به گفته‌ی آلما گیلرموپریتو، نویسنده، چاوز بی‌شک شخصیتی «جذاب و حتی اغلب دوست‌داشتنی» داشت.

با این که آزادی بیان در ونزوئلا روز به روز محدودتر می‌شد و جواز «آرسی‌تی‌وی» (مهم‌ترین سازمان رادیو و تلویزیون مستقل در آن کشور) نیز باطل شده بود، برخی تحلیلگران (از جمله طارق علی، مؤلف بریتانیایی) همچنان مدعی بودند که ونزوئلا دموکراتیک‌ترین کشور آمریکای لاتین است. از آن‌جا که این تحلیلگران مشکلی با وضع کوبا نداشتند، اهمیتی به این موضوع نمی‌دادند که ونزوئلا نیز به مدل استبدادیِ کوبا گرایش دارد. این که عملکرد چاوز در مورد کاهش فقر را موفق ارزیابی می‌کردند کاملاً درست بود؛ اما تحلیلگران، در همان حال، از دیدن زیانی که دولت چاوز داشت به زیربنای تولید آن کشور و بیش از همه به شرکت نفت دولتی ونزوئلا (PDVSA) وارد می‌کرد، عاجز بودند.

از آن‌جا که این تحلیلگران مشکلی با وضع کوبا نداشتند، اهمیتی به این موضوع نمی‌دادند که ونزوئلا نیز به مدل استبدادیِ کوبا گرایش دارد.

بر اساس پژوهشی که اخیراً رامون اسپیناسا و کارلوس سوسره، متخصصانِ توسعه، در مورد صنعت نفت ونزوئلا انجام داده‌اند، شرکت نفت دولتی ونزوئلا در سال ۱۹۹۸ ، 40 هزار نفر را استخدام کرده بود و روزانه 3 میلیون و 400 هزار بشکه نفت تولید می‌کرد. برنامه این بود که تا دهه‌ی اولِ قرن بیست و یکم این تولید به ۴ میلیون و 400 هزار بشکه در روز افزایش یابد. این شرکت به صورت خودگردان اداره می‌شد، و سود خود را طبق قانون به بانک مرکزی کشور واریز می‌کرد. پس از پیروزی چاوز در انتخابات، تمام این روند تغییر کرد. او دستور داد که شرکت نفت ونزوئلا کارکنان خود را بنا به صلاحیت سیاسی‌شان، و نه بر اساس مهارت‌های فنی‌شان، استخدام کند؛ و نفت با بیشترین تخفیف به کشورهای آمریکای لاتینی که با دولت چاوز همسو بودند فروخته شود.

کارکنان شرکت نفت در دسامبر ۲۰۰۲ دست به اعتصاب زدند. دولت نیز با لغو خودگردانی شرکت نفت، لغو توافق‌نامه‌‌ی تبادل پولی که این شرکت را ملزم می‌کرد تا ارز حاصل از فروش نفت را به بانک مرکزی بفروشد، تفویض این مبالغ به دولت، و بهره‌برداری دولت از این مبالغ به عنوان منبعی سوای بودجه‌ی رسمی که مجلس شورای ملی تصویب می‌کند، به این اعتصاب واکنش نشان داد. حدود ۲۰ هزار کارمند، که دو سوم‌شان از مهارت‌های فنی و شغلی برخوردار بودند، اخراج شدند. در سال‌های بعدِ آن ماجرا، شرکت نفت ونزوئلا به یک وزارت‌خانه‌ی کلان تبدیل شد، و شروع به توزیع مواد غذایی و ساختمان‌سازی کرد، و مدیریت بخشی از ۱۴۰۰ شرکت و سازمانی را که چاوز از سال ۲۰۰۷ به طرز جنون‌آمیزی به ملی کردن تمام‌ آن‌ها دست زده بود، بر عهده گرفت. این شرکت در دوران ریاست جمهوری چاوز به استخدامِ سه برابر کارکنانی که پیش از سال ۱۹۹۸ داشت، دست زد. اما از طرف دیگر، بازدهی آن به طرز چشمگیری کاهش یافت؛ یعنی تولید روزانه‌اش به کمتر از ۷۰۰ بشکه در روز رسید. این افت بازدهی تا حدودی با رشد ناگهانی قیمت نفت، که از سال ۲۰۰۲ آغاز شد و در سال ۲۰۰۸ به بشکه‌ای ۱۴۷ دلار رسید، جبران شد.

منتقدان چاوز – که همان چریک‌های سابق، رهبران مخالفان، روشنفکران جناح چپ، رهبران طبقه‌ی کارگر، رهبران مذهبی، هنرمندان، بازرگانان، دانشجویان، استادان دانشگاه، و افسران سابق ارتش بودند – پیامد این جریان را پیش‌بینی کرده بودند. یکی از این منتقدان رامون اسپیناسا بود که در سال ۲۰۰۸ به من گفت: «قیمت‌ها سقوط خواهد کرد؛ دولت قادر نخواهد بود جلوی هزینه‌هایش را بگیرد، و تولید نیز جوابگو نخواهد بود. فروپاشیِ اجتناب‌ناپذیر و توفانِ تمام‌عیاری در راه است.» با این حال، درآمد نفتی تا چهار سال دیگر همچنان در سطح بالا ماند، و چاوز از این درآمد استفاده کرد تا بیش از همیشه خرج کند. او هر سال یک بخش دولتی را دچار کاهش ۱۰ درصدی تولید ناخالص داخلی می‌کرد. در فاصله‌ی سال‌های ۲۰۱۴ تا ۲۰۱۵ که قیمت نفت دیگر سقوط کرده بود، چاوز هم مرده بود و نیکلاس مادورو جانشین او شده بود، ونزوئلا شاهد کاهش ۲۰ درصدیِ تولید ناخالص داخلی شد.

دولت مخارج خود را با شرط بستن بر سر این که قیمت نفت همچنان به بالا رفتن ادامه خواهد داد، توجیه می‌کرد. در سال ۲۰۰۸ علی رودریگز، که یکی از مشاوران اصلی چاوز محسوب می‌شد و در آن زمان وزیر دارایی ونزوئلا بود، به من گفت که قیمت نفت به بشکه‌ای ۲۵۰ دلار هم خواهد رسید. اگر همان‌طور که شرکت نفت پیش‌تر از نظر قانونی ملزم به این کار شده بود، دولت هم دست کم بخشی از سودی را که در دوران رونق بازار نفت حاصل کرده بود پس‌انداز می‌کرد، در ژوئن  ۲۰۱۴ که قیمت نفت سقوط کرد، ونزوئلا کمتر متضرر می‌شد. تحقیقات نشان می‌دهد که دولت می‌توانست ۲۳۳ میلیارد دلار پس‌انداز کند. اما دولت نه تنها در این مورد کوتاهی کرد، بلکه بدهی برون‌مرزی‌اش نیز به شش برابر، یعنی ۱۷۲ میلیارد، دلار افزایش یافت و همین موضوع ونزوئلا را به بدهکارترین کشور جهان تبدیل کرد.

در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۹۹ تا ۲۰۱۷، درآمدِ شرکت نفت ۶۳۵ میلیارد دلار پول نقد بوده و ۴۰۶ میلیارد دلار نیز تولید نفتی داشت که آن را به عنوان یارانه‌ در بازار داخلی استفاده کرد (گازوئیل در ونزوئلا تقریباً رایگان است)، و بخشی را نیز به کشورهایی که از نظر سیاسی با دولت این کشور همسو بوده‌اند عملاً هدیه داد. چه بر سر باقیِ این پول آمد؟ بر اساس تخمین خورخه یوردانی، وزیر سابق برنامه‌ریزی که در سال ۲۰۱۴ دولت را ترک کرد، ۳۰۰ میلیارد دلار به سادگی به سرقت رفته است. بخش دیگری نیز بابت پروژه‌های عظیمِ ساخت راه‌آهن‌ها و پل‌های نیمه‌کاره، خرید تجهیزات نظامی از روسیه، هزینه‌ کردن بی‌دلیل و غیرموجه برای ایجاد نهادهای دولتی نظیر بانک توسعه‌ی اقتصادی و اجتماعی ونزوئلا و صندوق توسعه‌ی ملی، مصادره‌های پرهزینه و بی‌حاصلِ اموال، واردات بی‌فایده برای جبران کمبود تولید داخلی، واردات مصرفی (500 هزار خودرو، تنها در سال  ۲۰۰۶) و استخدام بیش از حد در ادارات دولتی به هدر رفت. در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۹۸ تا ۲۰۱۳، مصرف ۶۰ درصد افزایش یافت اما در تولید به ندرت شاهد افزایشی بودیم. این الگو نتیجه‌ی روشنی به دست می‌دهد: تراژدی اقتصادی ونزوئلا به دلیل سقوط قیمت نفت در سال ۲۰۱۴ اتفاق نیافتاده بلکه کاهش تولیدِ شرکت نفت، که سابقه‌ی تاریخی دارد، مسبب آن بوده است. فروپاشی این شرکت، الگویی در مورد چگونگی سیاسی شدن، غیرشفاف بودن، و بی‌کفایتیِ مدیریت کل ساختار اقتصادی ونزوئلا در مورد صنایعی نظیر فولاد، کشاورزی، دامداری، ماهی‌گیری، حمل و نقل، عمران و نوسازی، صنایع غذایی، و تولید کود نیز به دست می‌دهد. در سال ۲۰۰۷، این کشور ۸۵ درصد از سیمان تولیدی خود را صادر می‌کرد و امروز کار به جایی رسیده که باید سیمان را از خارج وارد کند.

رسم بر این بود که چاوز را «روح جشن» بنامند. مردم ونزوئلا به ادعاهای او دلبسته و معتاد شده بودند. او در دسامبر ۲۰۰۷ همه‌پرسی‌ای را تدارک دید که در نظر داشت، با هدف یکپارچه ساختنِ کشور سوسیالیستیِ ونزوئلا، ده‌ها تغییر در قانون اساسی ایجاد کند. این تغییرات عبارت بودند از: برداشتن محدودیت زمانی برای ریاست جمهوری، ایجاد محدودیت‌هایی در مورد مالکیت خصوصی، یک «مهندسی سیاسی جدید» (که در عمل، یک جور تقلب انتخاباتی بود)، تقویت گارد شخصی چاوز و تبدیل آن به نوعی ارتش موازی با ارتش کشور، تغییر ساختار خودگردان بانک مرکزی و از بین بردن استقلال آن، دسترسی مستقیم رئیس جمهور به ذخایر ارزی کشور، و برخوردار شدن از این مجوز که هر زمان که اراده کند از آن ذخایر استفاده کند، و تشکیل یک «قدرت مردمی» با ایجاد گروه‌های متحد محلی. تنها یک رأی «آری» یا «نه» برای اجرایی شدن یا نشدنِ تمام شروط همه‌پرسی مورد نیاز بود؛ اما چاوز در نهایت با تعداد غالب آرای منفی غافلگیر شد. دانشجویان نقش مهمی در بسیج مردم علیه چنین تغییراتی ایفا کردند، اما خود ونزوئلایی‌ها نیز در کل، تغییرات پیشنهادیِ افراطیِ چاوز برای بردن ونزوئلا به سمت مدل کوبا را مردود می‌دانستند. چاوز به مردم گفته بود: «از پیروزی کثافت‌تان لذت ببرید!» و قول داده بود که، حال که چنین شده است، پروژه‌ی خودش را با تحکم پیش خواهد برد. دولت چاوز و جانشین او در طول یک دهه‌ی گذشته به این وعده جامه‌ی عمل پوشانده‌اند.

چاوز می‌خواست اتحادیه‌ای با کوبا تشکیل دهد. او از روزگار جوانی‌ سرمستِ نگاه قهرمان‌گرایانه به تاریخ بود. اثر محبوب او در حوزه‌ی نظریه‌ی سیاسی، کتاب نقش فرد در تاریخ، نوشته‌ی گئورگی پلخانوف، بود که دیدگاهش در مورد «انسان بزرگ» آشکارا با توجه به «نیازهای بزرگ اجتماعی در دوران خودش» مطرح شده بود، و چاوز رؤیای به کار بردن آن دیدگاه در مورد ونزوئلا و خودش را در سر می‌پروراند. او می‌خواست خود را به عنوان وارث سیمون بولیوار معرفی کند، و تمام آن‌چه را که کشورش در فاصله‌ی مرگ بولیوار و رسیدن خود او به قدرت پشت سر گذاشته بود، از صحنه‌ی تاریخ حذف کند یا دور بیاندازد. اما در واقع، این فیدل کاسترو بود که به «پدر معنوی» او تبدیل شد. چاوز، پیش از آن که رئیس جمهور شود، سفری به کوبا داشت و پس از آن سفر تأکید کرد که رابطه‌ی کاسترو با مردمش را ستایش می‌کند: «این [رابطه] جوری است که انگار فیدل همه چیز است.» چاوز در نخستین سال ریاست جمهوری خود، در سخنرانی‌اش در دانشگاه هاوانا، پیش‌بینی کرده بود که «ونزوئلا عازمِ همان دریایی است که مردم کوبا عازمش هستند: دریای خوشبختی، عدالت اجتماعی راستین، و صلح.»

در سال ۲۰۰۶، هنگامی که کاسترو بیمار شد، چاوز با وجود نظر مخالفِ مجرب‌ترین مشاورانش، بر سرعت پروژه‌ی انقلابی‌ خود افزود. برای کوبا که از سال ۱۹۵۹ در آرزوی داشتنِ اولویت در دسترسی به نفت ونزوئلا به سر می‌برد، رابطه با چاوز در حکم برخورداری از امتیازهای مهم اقتصادی بود. به گفته‌ی کاملو مسا-لگو، اقتصاددان کوبایی - آمریکایی، ونزوئلا در سال ۲۰۱۳ که در اوج اقتدار خود بود، حدود پانزده درصد از تولید ناخالص داخلی کوبا را تأمین می‌کرد – و این رقم حتی بیشتر از کمکی است که شوروی سابق در دهه‌ی ۱۹۸۰ به تولید ناخالص داخلی کوبا کرده بود. حدود 40 هزار کوبایی (که بسیاری‌شان پزشک بودند) به ونزوئلا گسیل شدند و، به عنوان بخشی از برنامه‌ی گسترده‌ی چاوز برای وارد کردن نیروهای آموزشی و پزشکی در قبال اهدای نفت ونزوئلا به کوبا، مأمور رسیدگی به وضع افراد کم‌درآمد شدند.

منتقدان این نوع «مأموریت»ها به متروکه شدن آن همه نهاد بهداشتی (از جمله صدها بیمارستان و هزاران کلینیک سیار) که در ونزوئلا تأسیس شده بود، هزینه‌ی این مأموریت‌ها برای ونزوئلا (شش میلیارد دلار، تنها در سال ۲۰۱۳) و ماهیت سیاسی این عملیات (چون در ازای سخاوت چاوز، باید از او اطاعت می‌شد) توجه داشتند. هم‌اکنون از آن مأموریت‌ها دیگر چندان خبری نیست، اما نیروهای اطلاعاتی کوبا همچنان سر جای خود در ونزوئلا باقی مانده‌اند. دولت ونزوئلا اداره‌ی نظام تعیین هویت ملی را همانند نظارت بر مشاغل، گمرک، و دفاتر اسناد رسمی به صاحب‌منصبان کوبایی سپرده است. چاوز برای این که به میراث‌دار سیاسی کاسترو تبدیل شود، رؤیای تبدیل کردن خودش به رهبر «سوسیالیسم در قرن بیست و یکم» و «همه چیز» شدن را در سر می‌پروراند. او قصد داشت تا سال ۲۰۳۰ و تا زمانی که جشن تولد هفتاد و شش سالگی‌ خودش و دویستمین سالمرگ بولیوار را برگزار کند در قدرت بماند. اما این شرطی بود که چاوز آن را باخت. پس از تشخیص بیماری سرطانش، به مدت طولانی درمان‌های اسرارآمیزی را در هاوانا پشت سر گذاشت، و سرانجام در روز پنجم مارس سال ۲۰۱۳ در کاراکاس درگذشت.

در رمان جدید آلبرتو باررا تیسکا که میهن یا مرگ نام دارد، و به آخرین روزهای احتضار فرمانده چاوز در کوبا پرداخته است، زن فقیری به مادلین که یک استاد دانشگاه آمریکایی است توضیح می‌دهد که چرا خود را مدیون چاوز می‌داند: «او شیوه‌ی تفکر، طرز نگاه من، و نگاه کردنم به خودم را تغییر داد. تو می‌پرسی چه چیزی به من داد، در واقع داری این را به من می‌گویی. همان‌طور که به تو گفتم، موضوع این است که ما هیچ چیز نداشتیم و هیچ چیز نبودیم. یا بهتر بگویم، احساس می‌کردیم که هیچ چیز نیستیم، هیچ ارزشی نداریم، هیچ اهمیتی نداریم. و این چیزی است که چاوز آن را تغییر داد. این چیزی است که او به ما داد.»

مادورو در سال ۱۹۹۳ چاوز را در زندان ملاقات کرده بود، اما به حلقه‌ی نزدیکان او تعلق نداشت.

فرمانده چاوز خودش یکی از آن‌ها بود. با آن‌ها و برای آن‌ها سخن می‌گفت. او به اعتقادات ذاتی مردمی که به دین، سحر و جادو، و مذهب عامیانه‌ای مانند سانتریا گرایش داشتند، متوسل می‌شد. او به این طریق می‌توانست نظرات و رفتارها را مدیریت کند. چاوز همیشه به طرزی افراطی خود را با بولیوار یکی می‌شمرد، اما در سال ۲۰۱۰ این ادعاهای افراطی او به حدی رسید که نمود بیمارگونه‌ای پیدا کرد: تابوت بولیوار را باز کرد و دستور داد که، ظاهراً بر اساس دی‌ان‌ای بولیوار، پرتره‌ای از او را نقاشی کنند و به این طریق بولیوار را نه آن کریولی که واقعاً بود (و نژاد اصیل اسپانیایی داشت)، بلکه مستیزویی (از نژاد دورگه) مانند خودش معرفی کرد.

نیکلاس مادورو مردی بود که مسئولیت جانشینی چاوز را بر عهده گرفت. روگر سانتودومینگو، روزنامه‌نگار ونزوئلایی و نویسنده‌ی کتاب از سبز تا مادورو (که یک زندگی‌نامه‌ی کوتاه است و، به‌طور دقیق‌تر، می‌توان آن را گزارشی دانست که بر اساس دو گفت‌وگوی چند سال پیشِ او با مادورو شکل گرفته و در سال ۲۰۱۳ به چاپ رسید)، او را «مبلغ چاوزیسم» نامیده است. مادورو که در سال ۱۹۶۲ به دنیا آمده، در این کتاب صحنه‌هایی از «قساوت پلیس» را که در کودکی شاهدش بوده، با جزئیات کامل بازگو کرده است. او در جوانی سعی داشته خواننده‌ی سبک راک و بازیکن بیسبال شود؛ اما در عین حال، ارتباطاتش را با سازمان‌های جناح چپ حفظ می‌کند و، به یمن همین ارتباطات، در سال ۱۹۸۶ چند ماهی را در کوبا به تحصیل مارکسیست-لنینیسم می‌پردازد. او مدتی به رانندگی اتوبوس و رهبری یک اتحادیه‌ی کارگری اشتغال داشته است.

مادورو در سال ۱۹۹۳ چاوز را در زندان ملاقات کرده بود، اما به حلقه‌ی نزدیکان او تعلق نداشت؛ و وقتی در سال ۲۰۰۰ به عنوان نماینده‌ی مجلس ونزوئلا انتخاب شد، کسی به او اعتنایی نکرد. سیر صعود مادورو به قدرت، که در سال ۲۰۰۶ و زمانی آغاز شد که چاوز او را به عنوان وزیر امور خارجه‌اش معرفی کرد، سیر سرسام‌آوری بود. اطراف چاوز را مردان کهنسال‌تری که او می‌خواست مستقل از آن‌ها باشد، و افسران ارتشی که سن‌وسال خودش را داشتند و او به آن‌ها اعتمادی نداشت، فرا گرفته بودند. چاوز به وفاداری و حمایت مردان جوان‌تر نیاز داشت، و به این ترتیب بود که مادورو را فردی یافت که بی هیچ قیدوشرطی به او وفادار بود. مادورو در سال‌های رونق بازار نفت، وقتی که هنوز یک سفیر بود، پیوندهای دولت ونزوئلا را با کشورهای آمریکای لاتینی که از نظر سیاسی با آن همسو بودند، تقویت کرد. اما صمیمیت او با چاوز در روزهای بیماری‌اش بود که او را به مقام ریاست جمهوری رساند.

مادورو کمی پیش از مرگ رهبرش گفت: «من چاوز هستم.» اما او، با این که او شبیه چاوز حرف می‌زد، مسلماً خود چاوز نبود. پس از مرگ چاوز، مادورو اعلام عمومی کرد که «چاوز به شکل پرنده‌ی کوچکی بر من ظاهر شده است.» اگرچه بعضی نویسندگان هنوز هم مادورو را رهبری زیرک و انقلابی‌ای اصیل به شمار می‌آورند که با دورانی دشوار مواجه شده است، حکومت او هم‌اکنون به یک دیکتاتوری تمام‌عیار بسیار نزدیک است. حکومت او دیگر آن هاله‌ی شبه‌مذهبی خود را از دست داده است. دولت مادورو مردم ونزوئلا را مجبور کرده است که یا به شرایط موجود گردن بنهند یا زندگی در تبعید را برگزینند (حدود 500 هزار نفر در دو سال گذشته از ونزوئلا گریخته‌اند)، و این در حالی است که همچنان روی صعود قیمت نفت حساب می‌کند.

اما حتی اگر چنین معجزه‌ای اتفاق بیافتد نیز جبران افت تولید شرکت نفت را نمی‌کند؛ تولید نفت ونزوئلا به یک میلیون و 700 هزار بشکه در روز (یعنی نصف تولید آن در زمان انتخاب شدن چاوز به عنوان رئیس جمهور این کشور در سال 1998) سقوط کرده است. با این حال، مادورو قصد دارد به حکومتش ادامه دهد. انتخابات ریاست جمهوری در پایان ماه آوریل برگزار می‌شود، و مادورو نامزد اول آن است. کمتر انتظار می‌رود که این انتخابات، آزاد، و منصفانه برگزار شود. چهره‌های مهم مخالف مادورو یا از حضور در انتخابات منع شده‌اند، یا در زندان به سر می‌برند، یا مجبور به ترک وطن شده‌اند.

ریاست جمهوری مادورو منجر به یکی از مؤثرترین خیزش‌ها در دفاع از دموکراسی در قرن بیست و یکم شده است. در فاصله‌ی ماه‌های آوریل تا ژوئیه‌ی ۲۰۱۷، صدها هزار نفر به خیابان‌ها ریختند تا به تصمیم دیوان عالی ونزوئلا – که تحت نظارت مادورو قرار دارد – در مورد منحل کردن مجلس ملی این کشور اعتراض کنند. این مجلس تنها قدرت مستقلی است که هنوز در ونزوئلا وجود دارد و در عین حال، اکثریت یعنی دو سوم نمایندگان آن مخالف دولت اند. مواجهه‌ی تظاهرکنندگان با «گارد ملی بولیوار» بیش از ۱۲۰ کشته و هزاران زخمی به جا گذاشت و صدها تن نیز زندانی شدند و زیر شکنجه قرار گرفتند. در شانزدهم ژوئیه‌ی آن سال، حدود هفت و نیم میلیون نفر – یعنی یک چهارم جمعیت و بیش از یک سوم رأی‌دهندگان در ونزوئلا – در یک همه‌پرسی غیررسمی که مخالفان دولت برگزار کردند، در دفاع از مجلس ملی و در ردِ فراخوان اداره‌ی مسئول انتخابات (که آن نیز تحت نظارت مادورو قرار دارد) رأی دادند – آن اداره فراخوان داده بود تا تأسیس یک مجلس قانون‌گذار جدید و نامشروع به رأی گذاشته شود؛ اغلب نامزدهای این مجلس قانون‌گذار را شهرداری‌ها و سازمان‌های وفادار به مادورو انتخاب کرده بودند.

اما تلاش مردم اثری نداشت. بعد از برگزاری انتخاباتی کاملاً ساختگی (که خود شرکت اسمارت‌ماتیک که نرم‌افزار آن را تدارک دیده بود نیز به جعلی بودنش اعتراف کرد)، مجلس قانون‌گذار قلابی تأسیس شد. هم‌اکنون که مخالفان دولت دچار چنددستگی، ضعف، و سرخوردگی شده‌اند، مادورو قدرت بی‌حدوحصری پیدا کرده است که از آن برای محدود کردن شدید آزادی بیان استفاده می‌کند. پس از اعتراضات، دیگر انتشار تصاویر فقر و استیصالی که اغلب نقاط کشور را برداشته است کار خطرناکی محسوب می‌شود. مجلس قانون‌گذار – که بسیاری از اعضایش خود به مدت بیست سال مرتکب نفرت‌پراکنی شده‌اند – قانونی را تصویب کرده است که به موجب آن می‌توان افرادی را که باعث «برانگیخته شدن، ترویج، یا تحریک نفرت» می‌شوند تا بیست سال به زندان انداخت.

به گفته‌ی فلیسیانو رینا، فعال بهداشت و سلامت عمومی، بیشترین سرزنش‌ها در مورد بحران کنونی ونزوئلا را باید متوجه مادورو دانست. رینا با اشاره به این که رئیس جمهور ونزوئلا از پذیرفتن پیشنهاد سیزده کشور در مورد ارسال غذا و دارو به واسطه‌ی سازمان‌های غیردولتی و سازمان ملل، سر باز زده است، می‌گوید: «این اتفاقی که دارد می‌افتد تعمدی است.» دیوسدادو کابلو، سیاستمدار بانفوذ ونزوئلایی، گفته است که ونزوئلا این کمک را قبول نخواهد کرد چرا که پذیرفتن آن درهای این کشور را به روی تهاجم امپریالیست‌ها خواهد گشود. مادورو نیز در فضاهای عمومی‌ای که ظاهر شده است (و بعضاً در آن‌ها سالسا نیز رقصیده)، گفته است که گرسنگی مردم را می‌توان با پرورش خرگوش فرو نشاند.

یکی از راه‌‌هایی که او برای حل این بحران اندیشیده این بوده است که، در عمل، به طرز زیرکانه‌ا‌ی طرح غذا دادن به مردم را با سوءاستفاده‌ی سیاسی از آن‌ها تلفیق کرده است. ادامه‌ی حیات حدود یک سوم از جمعیت ونزوئلا به دریافت جعبه‌های غذای وارداتی وابسته است که برچسب CLAP بر خود دارند. CLAP علامت اختصاری کمیته‌ی محلیِ تأمین و تولید است که مواد غذایی را بر اساس سیستمی که در آن کارت‌های شناسایی مد نظر قرار می‌گیرد، توزیع می‌کند. (یک بسته‌ی CLAP که قرار است هر سه هفته یک بار به دست متقاضیان برسد، به طور معمول حاوی مقادیر کمی پاستا، برنج، شیر خشک، و کنسرو تن ماهی است.) در همه‌پرسی‌ای که برای رأی دادن به مجلس قانون‌گذار جدید برگزار شد، دولت تدبیری اندیشید که به موجب آن دریافت‌کنندگان مواد غذایی مجبور می‌شدند کارت‌های شناسایی خود را در همان کیوسک‌های رأی‌گیری تمدید کنند، و چنین روالی این ترس را در دل آن‌ها بر می‌انگیخت که اگر به نامزدهای مورد تأیید دولت رأی ندهند، کارت‌ غذا یا حتی خانه‌شان را از دست می‌دهند.

مادورو به جای این که دولت‌گرایی خودسرانه‌ای را که در «انقلاب بولیواریِ» چاوز وجود داشت تغییر دهد، روی پرداخت بدهی‌های خارجی تمرکز کرده است. او برای این کار، واردات کالا و خدمات را که در فاصله‌ی سال‌های ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۶، ۷۵ درصد کاهش پیدا کرده بود، به شدت محدود کرده است. این رکود بیشتر در حوزه‌هایی مثل تولید، تجارت، ساخت‌وساز، و حمل و نقل به چشم می‌خورد اما در کل، این بخشِ خصوصی است که به طور گسترده لطمه خورده است. تعداد شرکت‌های خصوصی در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۹۸ تا ۲۰۱۶، از 13 هزار شرکت به 4 هزار شرکت کاهش یافت. مادورو همزمان به چاپ اسکناسِ بیشتر دست زده، و این اقدامِ او تورم چشمگیری به بار آورده است. هم‌اکنون کار به جایی رسیده که مردم ونزوئلا اغلب مجبورند بین غذا و دارو یکی را انتخاب کنند.

دولت مادورو و حامیانش ادعا می‌کنند که این بحران نتیجه‌ی جنگی اقتصادی است که آمریکا علیه مردم ونزوئلا به راه انداخته است. اما جالب این‌جا است که آمریکا همیشه مشتری اصلی نفت ونزوئلا بوده، و از سال ۱۹۹۸ تا کنون ۴۷۷ میلیارد دلار نفت از این کشور خریده است، و هم‌اکنون نیز از معدود مشتریان نفت ونزوئلا است که بهای آن را نقداً می‌پردازد. مسئولیت کامل این وضعیت بر عهده‌ی دولت‌های چاوز و مادورو است: پانزده سال است که این دولت‌ها از ذخایر نفتی بادآورده‌ای برخوردار بوده‌اند که تنها با ذخایر نفتی بزرگ‌ترین تولیدکنندگان نفت خاورمیانه قابل قیاس است؛ و با این حال، درآمد حاصل از فروش این نفت را با بی‌کفایتیِ تمام بر باد داده‌اند. دولت مادورو وارث بدشانس «چاوزیسم» نبوده بلکه نتیجه‌ی طبیعی آن و، در واقع، خماریِ حاصل از آن جشن و سرمستی بوده است. اما این دولت در عین حال، به قول فلیسیانو رینا، «یک پروژه‌ی نظامی‌گرایانه بوده که با هدف کنترل قدرت، فساد بیش از حد، و تحمیل خسارتی گسترده به مردم ونزوئلا» به اجرا درآمده است.

تاریخ ونزوئلا همیشه با جنگ‌های داخلی و استبداد بلندمدت عجین بوده است، و اغلب با مداخله‌ی نیروهای مسلح بوده که تغییراتی اساسی در این وضعیت ایجاد شده است. هم‌اکنون کار به جایی رسیده است که حتی احتمال مداخله‌ی نظامی نیز بعید به نظر می‌رسد. میگل هنریک اوترو، سردبیر نشریه‌ی ال ناسیونال (روزنامه‌ی مستقلی با سابقه‌ی طولانی که امروز شرایط متزلزلی را تاب می‌آورد و به دشواری دوام آورده است)، به من گفت: «ارتش چنددسته شده است. بسیاری از نظامیان – چه نظامیانی که هنوز به خدمت مشغول اند و چه آن‌هایی که بازنشسته شده‌اند – مدیریت شرکت‌های دولتی را بر عهده دارند. چندی پیش، یک افسر "گارد ملی بولیوار" که در سرکوب اعتراضات سال ۲۰۱۷ نقش داشت، به مدیریت شرکت نفت گماشته شد. بقیه‌ی افسران نیز با قاچاق مواد مخدر در ارتباط اند و برخی از آن‌ها به منصب‌های دولتی دست یافته‌اند. ونزوئلا در سال ۲۰۰۲ هفتاد ژنرال داشت و هم‌اکنون ۱۲۰۰ ژنرال دارد!»

هرچند به نظر می‌رسد که دولت ونزوئلا هم‌اکنون همه چیز را تحت کنترل خود گرفته است، هنوز احتمال شکست این دولت در نتیجه‌ی هزینه‌های گزاف انسانی و مالی وجود دارد. ریکاردو هاوسمان تصریح می‌کند که «اگر اقتصاد به همین شکل باقی بماند، ما خواهیم مرد.» او اغراق نمی‌کند. حتی اگر قیمت نفت دوباره افزایش پیدا کند، تا زمانی که در وضعیت تولید نفت ونزوئلا بهبودی حاصل نشود، این کشور محکوم به شکست است. آیا راه چاره‌ای وجود دارد؟ به گفته‌ی هاوسمان، دولت باید فوراً اجازه‌ی ورود غذا و دارو به ونزوئلا را صادر کند، مذاکراتش را بر ایجاد کاهشی چشمگیر در بدهی بزرگ این کشور متمرکز سازد، برای پرداخت باقی‌مانده‌ی این بدهی به اندازه‌ی کافی زمان بخرد و، به کمک ذخایر مالی موجود، درهای ونزوئلا را به روی وارداتی که ممکن است اقتصاد این کشور را دوباره احیا کند، بگشاید.

مادورو مصمم است که با چنین اصلاحاتی مخالفت ‌کند. اما ونزوئلا به چنان چاه عمیقی در افتاده است که هر قدم مثبتی که در راه اصلاح این وضعیت برداشته شود با حمایتی همگانی از سوی کشورهای دموکراتیک در سراسر جهان مواجه خواهد شد. آمریکا شاید در گذشته طرفدار چنین راه حل‌هایی بوده، اما با روی کار آمدن دونالد ترامپ، این کشور نیز به چاوزیسمی از نوع خودش گرفتار آمده است. و اگرچه حامیان این اصلاحات، چه در اروپا و چه در آمریکای لاتین، با مخالفان دولت ونزوئلا ابراز همبستگی کرده‌اند، ونزوئلایی‌ها در عمل تنها مانده‌اند. در یکی از بیمارستان‌های جهنمی این کشور، زنی به خبرنگار ال ناسیونال گفته بود: «کشوری به آن ثروتمندی داشتیم. ما همه چیز داشتیم، و آن‌ها نابودش کردند. و آینده را هم.»

 

برگردان: سپیده جدیری


آن‌چه خواندید برگردان بخش‌هایی از این نوشته‌ی اوست:

Enrique Krauze, ‘Hell of Fiesta’, The New York Review of Books, 8 March 2018.