theconversation

23 ژانویه 2019

آیا اوضاع دنیا برای تعلیم و تربیت نامناسب است؟ (بخش اول)

زیگمونت باومن

*این مقاله به مناسبت روز جهانی تعلیم و تربیت (24 ژانویه) منتشر می‌شود.

 

این روزها بسیاری از «بحران در تعلیم و تربیت» حرف می‌زنند، بحرانی که به هیچ‌وجه تازه نیست. تاریخِ تعلیم و تربیت سرشار از ادواری بحرانی‌ بوده که فهمیده‌اند مبانی و راهبردهای ظاهراً سنجیده و معتبر، دیگر با واقعیت ارتباط ندارند، و مستلزمِ تجدیدنظر، بازبینی و اصلاح‌اند. اما به نظر می‌رسد که بحرانِ فعلی شبیه به بحران‌های قبلی نیست.

مشکلات امروزی ضربات سنگینی به نفسِ ایده‌ی تعلیم و تربیت وارد می‌کند، ایده‌ای که در آستانه‌ی تاریخ طولانیِ تمدن شکل گرفت. این مشکلات، مؤلفه‌های ثابتِ این ایده را زیر سؤال می‌برد: ویژگی‌های اصلیِ تعلیم و تربیت که به رغمِ مشکلات گذشته دوام آورده و از بحران‌های پیشین جانِ سالم به در برده‌اند، مفروضاتی که هرگز پیشتر در آن تردید نکرده بودند، چه رسد به این که فکر کنند دوران‌شان به سر آمده و باید عوض شوند.

در جهانِ سیالِ مدرن، استحکام امور، همچون استحکامِ پیوندهای انسانی، نامحبوب است و نوعی تهدید به شمار می‌رود: هر گونه سوگندِ وفاداری، هر تعهدِ بلند‌مدت (چه رسد به تعهد ابدی) از آینده‌ای آکنده از وظایف خبر می‌دهد که آزادیِ حرکت را محدود می‌سازد و توانایی استفاده از فرصت‌های جدیدِ فعلاً نامعلوم را کاهش می‌دهد. دورنمای گرفتار شدن در چنگِ چیز یا پیوندی مادام‌العمر به شدت منفور و هراسناک است. این امر عجیب نیست چون محبوب‌ترین چیزها هم به سرعت کهنه می‌شوند، شکوه و جلالِ خود را از دست می‌دهند و از نشانِ افتخار به داغِ ننگ تبدیل می‌شوند. سردبیرانِ مجلات پُر زرق و برق، نبض زمان را در دست دارند: نه تنها به طور منظم به خوانندگانِ خود می‌گویند که «چه باید بکنند» و «چه باید داشته باشند» بلکه به آنها خبر می‌دهند که «چه چیزی از مُد افتاده» و باید دور انداخته شود. دنیای ما بیش از همیشه یادآورِ «شهر نامرئیِ» لئونیای ایتالو کالوینو است که در آن «توانگری را نه با چیزهایی که هر روز ساخته، فروخته و خریده می‌شود... بلکه با چیزهایی می‌سنجند که هر روز دور انداخته می‌شود تا جا برای چیزهای جدید باز شود».[1] یگانه عشق واقعیِ جهانِ مدرنِ سیالِ ما عبارت است از لذتِ «کنار گذاشتن»، «از بین بردن»، دور ریختن و بیرون انداختن.

دیگر مادام‌العمر بودنِ چیزی یا پیوندی، صفتِ مطلوبی نیست. انتظار دارند که چیزها و پیوندها برای مدتی معین به کار روند و، دیر یا زود، پس از پایان عمرِ مفیدشان متلاشی شوند، از بین بروند یا دور انداخته شوند. بنابراین، باید از دارایی‌ها، به ویژه دارایی‌های با‌دوامی که به آسانی نمی‌توان از شرّ آنها خلاص شد، دوری کرد. مصرف‌گراییِ فعلی نه انباشتِ چیزها بلکه استفاده‌ی آنی و «یک‌باره‌ی» آن‌ها است. پس چرا باید «بسته‌ی دانشی» را که در دوران تحصیل در مدرسه یا دانشگاه به دست می‌آوریم، از این قاعده‌ی عمومی مستثنا کرد؟ در گردابِ تغییر، دانشی بسیار جذاب‌تر است که به دردِ مصرفِ آنی و «یک‌باره» بخورد، دانشی که حاضر و آماده بودنش را به رخ کشد، دانشی که بتوان آن را فوری دور انداخت، مثل برنامه‌های نرم‌افزاری‌ای که با سرعتی فزاینده در قفسه‌های مغازه‌ها جایگزین یکدیگر می‌شوند.

بنابراین، این تصور که تعلیم و تربیت، «محصولی» است که می‌توان به دست آورد و برای ابد نگه داشت، ناخوشایند است و به احتمال قریب به یقین، دیگر به دردِ تعلیم و تربیتِ نهادینه در مدارس نمی‌خورَد. در گذشته، پدر و مادرها برای این که فرزندان‌شان را از سودمندی تحصیل مطمئن کنند، به آنها می‌گفتند که «هرگز کسی آن چه را که آموخته‌اید، از شما نخواهد گرفت»؛ شاید این وعده برای فرزندان‌شان دلگرم‌کننده بوده اما چنین استدلال‌هایی جوانان امروزی را می‌ترسانَد. امروز همه از تعهد بیزارند، مگر این که با قید و شرطِ «تا اطلاعِ ثانوی» همراه باشد. در شمارِ فزاینده‌ای از شهرهای آمریکا، جواز ساخت را تنها با جواز تخریب صادر می‌کنند، و ژنرال‌های آمریکایی به شدت (هر چند بیهوده) در برابر وارد کردنِ نیروهای خود به میدان نبرد مقاومت می‌کنند، مگر این که «طرح خروج» از میدانِ جنگ را به طور متقاعد‌کننده‌ای پیش‌بینی کرده باشند.

امروز همه از تعهد بیزارند، مگر این که با قید و شرطِ «تا اطلاعِ ثانوی» همراه باشد.

دومین مشکل موجود در برابر مبانیِ اساسی تعلیم و تربیت ناشی از بی‌نظمی و پیش‌بینی‌ناپذیریِ ذاتیِ تغییرات فعلی است که مشکل نخست را تشدید می‌کند. دانش همیشه به علت بازنمایی صادقانه‌ی جهان، ارزشمند بوده است؛ اما حالا چه؟ حالا که جهان طوری تغییر می‌کند که پیوسته با دانشِ موجود مغایرت دارد، و همواره حتی «مطّلع‌ترین» افراد را به شگفتی وامی‌دارد؟ وِرنِر یِگِر، نویسنده‌ی پژوهشی کلاسیک درباره‌ی منشاء باستانی مفاهیم تعلیم و تربیت، عقیده داشت که ایده‌ی تعلیم و تربیت (Bildung، «تکوین») در اصل مبتنی بر دو فرض بود: نظمِ ثابتِ بنیادین جهان ورای تنوعِ ظاهری تجربه‌ی بشری، و قوانین جاودانی حاکم بر طبیعتِ انسانی. فرضِ اول، ضرورت و منافعِ انتقالِ دانش از آموزگاران به شاگردان را توجیه می‌کرد. فرض دوم به آموزگاران اعتماد به نفس می‌داد تا بر اعتبار ابدیِ الگویی تأکید کنند که می‌خواستند کودکان تحت قیمومیت یا دانش‌آموزان‌شان از آن پیروی و تقلید کنند.

برعکس، دنیایی که امروز در آن به سر می‌بریم، بیشتر شبیه به اختراعِ عجیب و غریبی برای فراموشی است و به دردِ یادگیری نمی‌خورد. تیغه‌ها ممکن است مثل هزارتوی آزمایشگاهیِ قدیمیِ رفتارگرایان نفوذ‌ناپذیر و رسوخ‌نکردنی باشند اما روی چرخ قرار دارند و همواره در حرکت‌اند، و با پیشروی در مسیرهایی که همین دیروز کشف و امتحان شده‌اند، از ارزشِ آنها می‌کاهند. این امر مایه‌ی دردسر کسانی می‌شود که حافظه‌ی خوبی دارند: امروز مسیرهای مطمئنِ دیروز به دیوارهای بدون در و پنجره یا ریگِ روان منتهی می‌شود، و الگوهای رفتاری عادی، که زمانی مطمئن بودند، احتمالاً به جای موفقیت، فاجعه می‌آفرینند. در چنین دنیایی، یادگیری مجبور است که همیشه چیزهای دست‌نیافتنی را تعقیب کند؛ آن چه بر وخامتِ اوضاع می‌افزاید، این است که به محض دستیابی به این چیزها ذوب می‌شوند، و چون هر روز باید برای دریافتِ پاداشِ عملِ درست به محلِ تازه‌ای رفت، استحکامات نه دلگرم‌کننده بلکه گمراه‌کننده‌اند: باید مراقب باشیم که در دامِ آنها نیفتیم زیرا ممکن است که عادت‌ها و امیالی را در ما پرورش دهند که به زودی بی‌فایده یا کاملاً مُضر از کار در آیند.

به قول رالف والدو اِمِرسون، وقتی روی یخِ نازک سُرسُره بازی می‌کنید، سرعت تنها راهِ نجات است. آن‌هایی که طالبِ نجات‌اند، باید سریع حرکت کنند و در هیچ نقطه‌ی خاصی ثابت نمانند تا مبادا یخ بشکند. در جهانِ ناپایدارِ مدرنیته‌ی سیال، در دنیایی که شکلِ هیچ چیزی آن قدر دوام نمی‌آورد که در خورِ اعتماد و اعتبارِ بلند‌مدت باشد (به هر حال، نمی‌دانیم چه وقت شکل خواهد گرفت و به احتمال زیاد هرگز شکل نخواهد گرفت)، راه رفتن بهتر از نشستن، دویدن بهتر از راه رفتن، و موج‌سواری بهتر از دویدن است. موج‌سواری از سبُکی و سرزندگیِ موج‌سوار سود می‌برد؛ علاوه بر این، بهتر است که موج‌سواران در انتخاب امواج، وسواس نشان ندهند و همیشه آماده باشند که اولویت‌های قبلی خود را کنار گذارند.

این‌ها با همه‌ی چیزهایی که یادگیری و تعلیم و تربیت در بخش عمده‌ای از تاریخِ خود، مظهرِ آن بوده، مغایرت دارد. یادگیری و تعلیم و تربیت به قامتِ دنیایی پایدار دوخته شده بود، دنیایی که امید می‌رفت که پایدار بماند و قرار بود که پایدارتر شود. در چنین جهانی، حافظه چیزِ ارزشمندی به شمار می‌رفت، و هر چه قوی‌تر و پایدارتر بود، با‌ارزش‌تر محسوب می‌شد. امروز چنین حافظه‌ی قوی و پایداری از جهاتِ بسیاری بالقوه مایه‌ی ناتوانی، از جهاتِ بسیار دیگری گمراه‌کننده، و از اکثر جهات بی‌فایده است.

معلوم نیست که رشدِ سریع و خیره‌کننده‌ی سِروِرها و شبکه‌های الکترونیک تا چه حد ناشی از مشکلاتِ ذخیره، دورانداختن و بازیابی چیزهای به‌دردنخور بود، مشکلاتی که این سِروِرها وعده می‌دادند آن را حل کنند. حال که به یاد سپردن بیش از آن که محصولات مفید بیافریند، چیزهای به‌دردنخور ایجاد می‌کند، و حال که هیچ راه مطمئنی وجود ندارد که از قبل بفهمیم چه چیزی مفید و چه چیزی به‌درد‌نخور خواهد بود (کدام یک از محصولاتِ ظاهراً مفید به زودی از مُد می‌افتد و کدام یک از محصولاتِ ظاهراً به‌دردِ‌نخور ناگهان پرطرفدار می‌شود)، پیشنهادِ ذخیره کردن همه‌ی اطلاعات در ظروفی دور از مغز (جایی که اطلاعات اندوخته‌شده می‌تواند رفتار آدمی را مخفیانه کنترل کند)، بجا و وسوسه‌کننده است...

(ادامه دارد)

 

برگردان: عرفان ثابتی


زیگمونت باومن جامعه‌شناس لهستانی و نظریه‌پرداز «مدرنیته‌ی سیال» است. آن‌چه خواندید برگردانِ این نوشته‌ی او است:

Zygmunt Bauman, ‘The world inhospitable to education? (part one). in 44 Letters from the Liquid Modern World (Cambridge: Polity Press, 2010), pp. 91-94.


[1]  نگاه کنید به

Italo Calvino, Invisible Cities (Secker and Warburg 1974).