31 ژانویه 2019

فتحیه زرکش یزدی: امیدم پیاده شدن حرف‌های خمینی در فرانسه بود

فتحیه زرکش یزدی، فعال حقوق زنان

فعالان سیاسی، روشنفکران و مردمی که ۴۰ سال پیش در ایران انقلاب کردند یا شاهد انقلاب بودند، در روزهای پیروزی انقلاب کجا بودند و چه می‌کردند؟ چه بیم و امیدهایی به این انقلاب داشتند؟ و اکنون پس از گذشت چهار دهه، بیم و امیدهای آن روزهای‌شان را چقدر منطبق بر نتایج این انقلاب می‌بینند؟

برای یافتن پاسخ این سؤالات با شماری از انقلابیون و شاهدان انقلاب گفت‌وگو کرده‌ایم. حاصل هر گفت‌وگو روایتی به مثابه‌ی یک تجربه از انقلاب است که روزهای پر شور و التهاب پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ و پیامدهای آن را در شهرهای مختلف ایران و در بین گروه‌های سیاسی، قومی و مذهبی مختلف به تصویر می‌کشد.

فتحیه زرکش یزدی، فعال حقوق زنان، در گفت‌وگو با آسو تجربه‌اش از انقلاب و نتایج آن را این‌گونه روایت می‌کند:

 

دوران انقلاب در لندن بودم و با روزنامه‌‌‌‌ی «ایرانشهر» که در لندن منتشر می‎شد، همکاری می‎کردم. ما بنا به موقعیت‌مان و سابقه‌ای که در مبارزه با رژیم شاه داشتیم، نمی‎توانستیم به ایران برگردیم. 

آن روزها، امیدم این بود که روزی در ایران ساواک برچیده شود، خفقان از بین برود، آزادی بیان باشد و بتوانیم به ایران برگردیم. شعار انقلاب «آزادی و استقلال» بود و ما هم بیشتر امیدمان تحقق همین‌ها بود. چون آن‌موقع می‎گفتند ایران به آمریکا وابستگی زیادی دارد و آزادی سیاسی هم وجود نداشت.   

بیم من اما این بود که چون خمینی به عنوان رهبر این انقلاب، انسانی مذهبی بود، رژیم جدید هم رژیمی مذهبی باشد و آزادی‎ها محدود شود. به خصوص نگران محدودیت آزادی زنان بودم. ولی از طرفی هم فکر می‎کردم با وجود این‌که خمینی یک فرد مذهبی است، حرف‌هایش چنان نیست که برای زنان گرفتاری درست کند. چون مثلاً در روزهای قبل از انقلاب، اجازه می‌داد زنان در صف نماز جماعت ‌هم‌ردیف مردان بایستند و این برای من نشانه‌ای بود که این‌ها نمی‎خواهند زنان را به عنوان شهروند درجه دو به حساب بیاورند. ولی از طرفی هم کسانی بودند که با مذهب مخالف بودند و می‎گفتند در رساله‌ی خمینی سیستم ولایت فقیه نوشته شده و ولایت فقیه به معنای دنبال فقاهت بودن و اجرای دستورات فقه است. من می‎گفتم این به سال‌های قبل مربوط می‎شود و برای خودم به هر صورتی که بود یک چیزهایی را در ذهنم توجیه می‎کردم.

با وجود این‌که در عمل دنبال خمینی نبودم ولی امیدم این بود که این چیزی که او در رساله‎اش نوشته بود، پیاده نشود و آنچه در فرانسه می‎گفت، عملی شود. در حقیقت بیم و امیدم دو روی یک سکه بود. ولی واقعاً اصلاً فکر نمی‎کردم، مردمی که به پاخاستند، مردمی که در آن رژیم آزادانه زندگی کرده بودند، به‌خصوص زنانی که آزادی تحصیل، آزادی شغل، آزادی پوشش و خیلی چیزهای دیگر داشتند، این‌طور سرکوب شوند. امیدم این بود که مردم و به‌خصوص زنان بتوانند، پای خواسته‎های خودشان بایستند. اما تمام امیدهایم رفت و تمام بیم‎ها اوج گرفت و به واقعیت پیوست. 

حتی کوچک‌ترین امیدهایم هم تحقق پیدا نکرد و از همان اوایل انقلاب یعنی فروردین سال ۱۳۵۸ که رفراندوم برای جمهوری اسلامی اجرا شد، متوجه شدم که همه چیز گذشته و آزادی‌هایی هم که قبلاً داشتیم یکی پس از دیگری از ما گرفته شدند. در آن روزهای اول به هر حال امیدی بسته بودم که آزادی داشته باشیم و به ایران رفتم، ولی مدت زیادی دوام نیاوردم. در نهایت فقط توانستیم جان‌مان را نجات دهیم و از ایران فرار کنیم.