Taz

08 فوریه 2019

نسرین بصیری: ما حق داشتیم که انقلاب کنیم

نسرین بصیری، روزنامه نگار

فعالان سیاسی، روشنفکران و مردمی که ۴۰ سال پیش در ایران انقلاب کردند یا شاهد انقلاب بودند، در روزهای پیروزی انقلاب کجا بودند و چه می‌کردند؟ چه بیم و امیدهایی به این انقلاب داشتند؟ و اکنون پس از گذشت چهار دهه، بیم و امیدهای آن روزهای‌شان را چقدر منطبق بر نتایج این انقلاب می‌بینند؟

برای یافتن پاسخ این سؤالات با شماری از انقلابیون و شاهدان انقلاب گفت‌وگو کرده‌ایم. حاصل هر گفت‌وگو روایتی به مثابه‌ی یک تجربه از انقلاب است که روزهای پر شور و التهاب پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ و پیامدهای آن را در شهرهای مختلف ایران و در بین گروه‌های سیاسی، قومی و مذهبی مختلف به تصویر می‌کشد.

نسرین بصیری، روزنامه نگار و مسئول برابری حقوق زنان در دانشگاه برلین، در گفت‌وگو با آسو تجربه‌اش از انقلاب و نتایج آن را این‌گونه روایت می‌کند:

 

دو روز بعد از رفتن خمینی از آلمان به ایران برگشتم و روزهای انقلاب ۱۳۵۷ تهران بودم. آن‌روزها زیاد کسی را در ایران نمی‎شناختم و کسی را نداشتم که با من به تظاهرات بیاید، ولی خودم به تنهایی در تظاهرات شرکت می‌کردم. از چیزهایی که خوانده بودم و شنیده بودم، متوجه شدم که بیشتر خانم‎ها روسری سر می‎کنند و به تظاهرات می‎روند، برای همین سعی می‌کردم که روسری نداشته باشم. البته احساس خوبی نداشتم چون آدم‌ها به منی که روسری نداشتم، بیشتر نگاه می‎کردند. در عین حال یک شور خاصی هم بود، به‌خصوص در روزهایی که مردم رفتند نیروی هوایی را گرفتند یا اسلحه‎ها را بیرون آوردند. به خاطر می‎آورم که آن روزها، همه‌ی افرادی که اصلاً سیاسی نبودند هم بیرون می‌آمدند، همه در فکر این بودند که یک کاری کنند و با انقلاب همراه باشند.  

من آن‌ روزها خیلی امید داشتم که این وضعیت دیگر تمام می‎شود و به ایران برمی‎گردم. قبل از انقلاب در آلمان با کنفدراسیون جهانی دانشجویان کار می‌کردم و علیه اعدام‌ها و شکنجه‌ها فعالیت داشتیم و برای همین سال‌ها بود که نمی‎توانستم به ایران برگردم. بنابراین یک دغدغه‌ی عمومی‌ام مثل بسیاری دیگر از مردم، این بود که بتوانم به ایران برگردم. اما به غیر از این یک دغدغه‌ی شخصی هم داشتم. شوهر سابقم، دخترم را از من ربوده بود و برگشته بود ایران و دخترم در ایران بود و من هم به شدت دلم می‎خواست که برگردم و دخترم را ببینم. این برگشتن به ایران یکی از امیدهای من در آن روزها بود. اما این ماندن در ایران، بعد از انقلاب هم، طولانی نشد.

با این وجود، من هنوز هم از این‌که در انقلاب شرکت کردم، بسیار خوشنودم. فکر می‎کنم همه‌ی مردم دنیا این حق را دارند که در کشورشان دیکتاتوری حاکم نباشد، بتوانند نفس بکشند و آزاد باشند. در آن زمان فساد و به‌خصوص فساد مالی در خانواده‌ی سلطنتی خیلی زیاد بود و آنها اختیارات خاصی داشتند. به یک سری از آدم‌ها خیلی سخت می‎گذشت و گاهی حتی به خاطر خواندن یک داستان به زندان می‎رفتند. برادر خود من سال‌ها زندان بود و در دوران کودکی همیشه در راه رفت‎وآمد به زندان بودم. مادر پیر من را به‌خاطر فعالیت‌های من در خارج از کشور به بازجویی می‎بردند، در حالی که من خیلی آدم عجیب و غریب و فعالی نبودم. 

می‌خواهم بگویم که با همه‌ی این سختی‎هایی که از نزدیک با آنها آشنا بودم و می‌شناختم، فکر می‎کنم ما حق داشتیم که انقلاب کنیم. حالا این‌که انقلاب را دزدیدند یا ما نیرو و آگاهیِ کافی نداشتیم برای این‌که بدانیم چه کاری را باید انجام دهیم که این اتفاق نیفتد، وضعیتی ناگزیر بود، و البته ناراحتم که نتوانستیم انقلاب را به آن راهی که می‌خواستیم ببریم.