14 فوریه 2019

رویا حکاکیان: ترس‌ها و امیدهایمان هنوز پابرجاست

رویا حکاکیان، نویسنده و روزنامه‌نگار

فعالان سیاسی، روشنفکران و مردمی که ۴۰ سال پیش در ایران انقلاب کردند یا شاهد انقلاب بودند، در روزهای پیروزی انقلاب کجا بودند و چه می‌کردند؟ چه بیم و امیدهایی به این انقلاب داشتند؟ و اکنون پس از گذشت چهار دهه، بیم و امیدهای آن روزهای‌شان را چقدر منطبق بر نتایج این انقلاب می‌بینند؟

برای یافتن پاسخ این سوالات با شماری از انقلابیون و شاهدان انقلاب گفت‌وگو کردیم. حاصل هر گفت‌وگو روایتی به مثابه‌ی یک تجربه از انقلاب است که روزهای پر شور و التهاب پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ و پیامدهای آن را در شهرهای مختلف ایران و در بین گروه‌های سیاسی، قومی و مذهبی مختلف به تصویر می‌کشد. رویا حکاکیان، نویسنده و روزنامه‌نگار، در گفت‌وگو با آسو تجربه‌اش از انقلاب و نتایج آن را این‌گونه روایت می‌کند:

 

سال ۵۷ من در دوره‌ی راهنمایی بودم و در تهران زندگی می‎کردیم. آن روزها، مدرسه‎ها تق و لق بودند و همین، فرصت ماندن در خیابان و تماشا کردن تظاهرات را به ما می‌داد. خانواده‌ی من یهودی بودند و انقلاب برای آنها به‌جز ترس و وحشت چیزی با خودش نداشت. برای همین هم پدر و مادرم و هم بستگان ما، در روزهای منتهی به انقلاب دائماً دلواپس و نگران و مضطرب بودند.

اما در کوچه‎ای که ما زندگی می‎کردیم، خانواده‎های غیریهودی هم بودند که بچه‎های جوان داشتند و خیلی برای انقلاب هیجان‌زده بودند. من بسیاری از خبرهای انقلاب را از آنها می‌گرفتم و یادم است که اولین بار صدای خمینی را هم در زیرزمین خانه‌‌ی آنها و از روی یکی از نوار کاست‌هایی شنیدم که بین مردم دست به دست می‌شدند.

چیزی که من با همان سن کم آن روزهایم حس می‌کردم، تنشی بود که بین جوانان و پیرها بود. اغلب آدم‌های مسن خیلی نگران بودند و از وضعیت پیش‌ رو دل خوشی نداشتند، اما جوان‌ها همه در خیابان بودند و امیدوار. آن روزها به نظر می‎آمد که هرکس آدم پیشرو و مدرنی باشد باید به استقبال این انقلاب برود. 

من هم، آن روزها هیجان‌زده بودم اما شاید به فاصله‌ی چند هفته، همه‌ی آن احساس و هیجانم با تماشای سخنرانی خمینی در بهشت‌زهرا از بین رفت. دلیلش هم یک دلیل پیش پا افتاده بود. من تازه شروع به پیگیری جدی شعر و ادبیات فارسی کرده بودم، شاملو و فروغ فرخزاد می‌خواندم و خودم را خیلی اهل ادب می‎دانستم. اما وقتی نوع حرف زدن خمینی را در آن سخنرانی شنیدم، طرز استفاده‎اش از این زبانی که من آن‌ قدر به آن وابستگی عاطفی داشتم، تمام حس هیجانی که داشتم را به ناامیدی و نگرانی بدل کرد. 

این ملغمه‌ی از هیجان و امید و اضطراب که ۴۰ سال پیش به جامعه‌ی ایران معرفی شد، هنوز هم به جوشش خودش ادامه می‎دهد. به این معنی که هنوز وقتی به خود رژیم نگاه می‎کنیم، ترس و اضطراب سربر می‌آورد، ولی وقتی به جنبش زنان در ایران و مقاومت زنان، کارگران و دانشجویان نگاه می‎کنیم، بسیار جای امیدواری است.