WSJ

30 ژانویه 2026

روایت‌هایی از اعتراضات در چند شهر

 

تهران، ۸ بهمن

یکی از دوستانم که دیروز آزاد شده این پیام را برایم فرستاده: 
... راستش احساس شرم می‌کنم که تونستم از اون جهنم بیام بیرون، دوستانم هنوز اونجا هستند. ما انواع اعدامهای نمایشی رو تجربه کردیم: با سیم خفه‌ا‌م کردند، نایلون کشیدن روی صورتم، اسلحه‌ی خالی روی سرم گذاشتند و ماشه‌ا‌ش را کشیدند، شوکر زدند روی قلبم، در سلولی که هیچ وسیله‌ی گرمایی نداشت آب سرد روی بدنم ریختند، با رکیک‌ترین حرف‌ها توهین کردند. امیدوارم زودتر اتفاقی بیفته چون حتی تحمل یکی از این موارد هم خردکننده و نابودکننده‌ست و خیلی‌ها که ازشون فیلم دارند، باید این چیزها رو تحمل می‌کردند. 

 

تهران، ۱۸ دی

حوالی ساعت هفت شب که به میدان هفت تیر رفته بودم، میدان و خیابان‌های اطراف نسبتاً خلوت است. برخلاف همیشه خبری از دستفروش‌های حاشیه‌ی میدان نیست که تا دیروقت بساطشان پهن بود. تعداد ماشین‌ها نسبت به روزهای معمولی بسیار کمتر است. چند نفری در خیابان کریمخان در گروه‌های دو سه نفری پرسه می‌زنند. برخی ماسک بر چهره دارند. تقریباً نیمی از آنها زنان و دختران جوان هستند. در قسمت شمالی میدان هفت تیر کنار درِ شمالی مترو گروهی جمع شده و شعار می‌دهند گروهی بیست سی نفره از نیروهای امنیتی در گوشه‌ای از میدان کنار دسته‌ای موتورسیکلت دیده می‌شوند. جلوی درِ مسجد الجواد در بخش شرقی میدان هم گروهی از همین نیروهای حکومتی هستند که بسیجی یا سپاهی به نظر می‌رسند. اینها برخلاف گروه دیگر لباس یکدست ندارند، برخی لباس پلنگی پوشیده‌اند و سپر و باتوم به دست دارند. 

با نزدیک شدن به ساعت هشت کم کم افراد بیشتری از کوچه‌ها و خیابان‌ها وارد خیابان کریمخان می‌شوند. کوچه‌ها و خیابان‌ها مثل شاخه‌های کوچک رودی است که به شاخه‌ی اصلی‌اش در خیابان کریمخان می‌رسد. در کمتر از چند دقیقه خیابانِ خلوت یکباره پر از آدم می‌شود. همه به سمت پل کریمخان می‌روند، زیرِ پل جمعیت جمع شده و امکان حرکت نیست. هر کسی شعاری می‌دهد. یکی می‌گوید، مرگ بر دیکتاتور، دیگری می‌گوید: جاوید شاه. همهمه‌ی غریبی است و خشم از صدای معترضان می‌بارد. زیر پل یکباره شعار این «آخرین نبرده/پهلوی برمی‌گرده» همه جا را پر می‌کند. با هر شعاری چندنفری جواب می‌دهند ولی از هر گوشه‌ای شعاری شنیده می‌شود. هر چه می‌گذرد جمعیت بیشتر می‌شود. صدای موتورهای نیروی ضدشورش یک لحظه جمعیت را ساکت می‌کند اما دوباره این جمعیت خودجوش شعار می‌دهد. همین موقع تیر و شلیک اسلحه شنیده می‌شود و مردم همه به سمت خیابان میرزای شیرازی و ایرانشهر سرازیر می‌شوند تا از گاز اشک‌آور شلیک شده از سوی نیروهای ضد شورش حکومت در امان بمانند. 

در این میان برخی فریاد می‌زنند ندوید و سرجای خود بمانید. جمعیت مثل موج جابه‌جا می‌شود گاهی به شرق گاهی به غرب گاهی به شمال و جنوب. گاز اشک‌آور همه جا را پر کرده است. حالا دیگر نمی‌شود حرکت کرد، همه کوچه‌ها و خیابان‌های اطراف بند آمده، جمعیت و شعارها هم منسجم‌تر شده اما یکباره یک گروه موتورسوار از نیروهای امنیتی روی پل پیدایشان می‌شود و از آنجا گاز اشک‌آور شلیک می‌کنند. دوباره جمعیت به سمت خیابان‌ها و کوچه‌های اطراف فرار می‌کنند اما خیلی زود خودشان را پیدا می‌کنند و برمی‌گردند. هر کسی شعاری می‌دهد و راه می‌رود هیچ‌کس سرجایش ساکن نیست. فشردگی جمعیت لحظه به لحظه بیشتر می‌شود و کم کم دیگر نمی‌شود حرکت کرد. گاز اشک‌آور همه جا را پر کرده و مردم یکباره شعار می‌دهند نترسید نترسید ما همه با هم هستیم. چشم‌هایم می‌سوزد و مرد میانسالی سیگارش را روشن می‌کند و می‌گوید بگذار دودت بدهم. خودم می‌دانم بی‌فایده است اما مردِ ماسک‌زده کوتاه نمی‌آید. کمی‌ جلوتر زن جوانی با کلاه سیاه کانوایی کنار مغازه‌ای سر خیابان ایرانشهر نشسته و چند نفر دوره‌اش کرده‌اند، آقایی از کوله‌اش یک بطری آب در آورد و می‌دهد دست خانمی که مشغول کمک است می‌گوید چشمش را بشور کمی بهتر می‌شود ولی زودتر او را به جای خلوت‌تری ببرید. نمی‌شود یک جا ایستاد و جمعیتْ ناخودآگاه آدم را هل می‌دهد و به این طرف و آن طرف می‌برد. 

دوستم و برادرش هم از راه می‌رسند، اشک از چشم همه‌مان سرازیر شده و مردم عصبانی سطل آشغالِ بزرگِ کنار خیابان را هل می‌دهند تا برسانند وسط خیابان، پسر جوانی کاغذهای داخل آن را آتش می‌زند تا بلکه کمی از سوزش صورت و چشمانِ جمعیت کم شود. 

بوی دود همه جا را گرفته است و ما از جمعیت کمی فاصله گرفته‌ایم اما همچنان از هر سو جمعیتی به سمت بالا و پایین خیابان ایرانشهر روان است. چند خیابان پایین‌تر سوار ماشین می‌شویم و به سمت انقلاب راه می‌افتیم. خیابان‌های منطقه در کنترل معترضان است و هر گوشه‌ای آتش دیده می‌شود. هر چه به سمت شرق به طرف میدان انقلاب می‌رویم، جمعیت بیشتر می‌شود. از دور چند جا آتش گرفته است. بیشتر سطل‌آشغال‌های بزرگ کنار خیابان حالا وسط خیابان در آتش می‌سوزد. چندجا مجبور می‌شویم از دل آتش گذرکنیم. نرده‌های وسط خیابان انقلاب را کنده‌اند تا مانع درست کنند و نیروهای ضد شورش نتوانند با موتور به سمت جمعیت بیایند.

خیابان اصلی به سمت آزادی بسته است و ما از خیابان‌های فرعی می‌رانیم اما همه جا پر آدم است، باور کردنی نیست. یادم نمی‌آید هیچ‌وقت تهران را چنین عصبانی و پرجمعیت دیده باشم. آتش در هر گوشه‌ای روشن است و به‌سختی می‌شود با ماشین از خیابان‌های فرعی نزدیک میدان انقلاب گذشت. مسیر بیست دقیقه‌ای را یک‌ساعته طی می‌کنیم و به منزل دوستی می‌رسیم. دوستم می‌گوید من هشت سالی است، اینجا ساکنم. اما چنین جمعیتی ندیده بودم که این‌همه شعار بدهند، حتی اوج جنبش «زن زندگی آزادی». می‌گوید اول شب وقتی شعارهای مردم زیاد شد، بلندگویی که شهرداری سر میدان گذاشته و اذان پخش می‌کند، یکباره روشن شد و صدای نوحه پخش می‌کرد تا صدای شعارها همدیگر را پیدا نکنند و شنیده نشوند.

مدتی در خانه می‌مانیم. صدای رگبار‌های تیر شنیده می‌شود. دوباره می‌رویم بیرون و با ماشین راه می‌افتیم به طرف میدان صادقیه. ساعت نزدیک دوازده شب است و دور میدان سه ون و یک خودروی دیگر سوخته‌اند. یک گروه پانزده بیست نفری از نیروهای ضد شورش هم وسط میدان مثل لشکرِ شکست‌خورده نشسته‌اند. گروه‌های کوچکی از معترضان با ماسک و کلاه کانواییِ سیاه‌رنگ با فاصله از میدان صادقیه تندتند راه می‌روند. روز بعد دوستی تعریف می‌کند که در همین فلکه صادقیه یکی از همکارانش با گلوله جنگی از پشت هدف قرار گرفته و کشته شده است.

اینترنت از ساعت هفت شب به کلی قطع شده و همه از یکدیگر و از مناطق دیگر شهر و کشور بی‌خبر مانده‌اند. خطوط تلفن هم چند ساعتی قطع شده بود و نمی‌شد از حال خانواده و دوستان خبری گرفت. 

 

تهران، ۱۹ دی 

صبح روز بعد، نوزدهم دی، خیابان‌ها پاکسازی شده و هیچ نشانی است از آتش و دود در خیابان به چشم نمی‌خورد. جمهوری اسلامی استاد تمیزکاری بعد از هر اعتراضی است. نرده‌های کنده شده و سطل‌زباله‌ها‌ی آتش‌گرفته از شب گذشته جمع شده است. اطراف میدان انقلاب و هفت تیر در روز جمعه خلوت‌تر از همیشه است و نشانی از اعتراضات شب گذشته دیده نمی‌شود. 

با آنکه نمی‌شود پیامک به کسی فرستاد اما پیامک‌هایی از سوی نیروی انتظامی، اطلاعات سپاه و وزارت اطلاعات روی گوشی تلفن همراه فرستاده شده و به خانواده‌ها هشدار می‌دهد که جلوی جوانان را بگیرند. نیروی انتظامی هم «از تصمیم قاطع مبنی بر عدم مماشات، و برخورد قاطع با اغتشاش‌گران» خبر داده و از خانواده‌ها خواسته بود مراقب «جوانان و نوجوانان» خود باشند.

تلویزیون دولتی موسیقی حماسی و مذهبی پخش می‌کند و در تمام کانال‌هایش با نشان دادن خرابی‌های شب گذشته، معترضان را مأموران اسرائیل و آمریکا خطاب می‌کند. خاموش شدن کامل اینترنت، باعث شده تا خبرها و تصاویر واقعی از معترضان بسیار کم باشد اما خبرهای تلویزیون‌های ماهواره‌ای و همه‌ی شواهد نشان می‌دهد که یکی از بزرگ‌ترین اعتراضات علیه حکومت جمهوری اسلامی است.

ساعت نزدیک هشت شب در کنار ورودی مترو هفت تیر به سمت کریمخان، دسته‌های سه چهار نفری با ماسک و کلاه بدون هیچ هدف مشخصی راه می‌روند. امشب خلوت‌تر از شب گذشته است. تمام مغازه‌ها بلااستثناء تعطیل است و خبری از دست‌فروشان همیشگی کنار میدان و خیابان‌های اطراف نیست. نشانی از نیروهای ضد شورش در خیابان‌های اطراف نیست. اما وقتی به سمت خیابان مفتح به سمت شمال می‌رویم، جلوی مسجد الجواد نیروهای ضد شورش با موتورهایشان ایستاده‌اند. مسیرمان را کج می‌کنیم و به سمت پل کریمخان می‌رویم. زیر پل کریمخان عده‌ای جمع شده‌اند. گروهی در خیابان ایرانشهر شعار می‌دهند. از سر خیابان نمی‌شود به سمت پایین حرکت کرد. 

با ماشین به سمت خیابان سهروردی می‌رویم، نبش خیابان بهار گروهی از معترضان جمع شده‌اند و شعار می‌دهند. در پیاده‌روی خیابان سهروردی، گروه‌های چند نفری با فاصله در حال راه رفتن هستند. خیابان‌ها خالی از ماشین است. اتوبان‌های مرکزی و شرقی و غربی تهران هم خلوت است. روی پل یادگار درست بالای خیابان ستارخان، از دور دود زیادی دیده می‌شود. وقتی نزدیک می‌شویم، صدای شعار می‌آید و تعداد زیادی نیروی ضد شورش روی پل هستند و به سمت خیابان ستارخان گاز اشک‌آور می‌زنند. گویا خیابان ستارخان مثل شب قبل بسیار شلوغ است. صدای شعارهای معترضان از دور به گوش می‌رسد. با ماشین دور شهر می‌چرخیم ببینیم اوضاع از چه قرار است. کوچه‌ها و خیابان‌های اطراف صادقیه شلوغ است و فریاد معترضان از هر طرف شنیده می‌شود. در پونک همه جا بسته است و راهی برای حرکت نیست و جمعیت شعار می‌دهند.

اینترنت و تلفن همچنان قطع است و نمی‌توان فهمید ابعاد اعتراضات در سراسر کشور چقدر بوده است. نمی‌شود با کسی تماس گرفت و نگرانی‌ها در حال افزایش است. ما با یک اعتراض به یک‌صدسال پیش پرتاب شده‌ایم و هیچ کس جز آنچه خودش دیده یا از در و همسایه و دوست نزدیک شنیده، خبری ندارد. برخی شواهد در تلویزیون دولتی و در اخبار تلویزیون‌های ماهواره‌ای حاکی از آن است که برخورد خونینی با معترضان شده است. 

در روزهای بعد کم کم خبرهایی از بقیه جاها می‌رسد، گویا همه‌ی ایران به خیابان آمده و یکصدا شده بودند. دوستانم در رشت، گرگان، سمنان، شیراز، مشهد، تبریز و ... همه یک چیز می‌گفتند، ما تا به حال چنین جمعیتی ندیده بودیم. جمعیتی که از خشم در حال انفجار بود. و چنین خشونت و کشتاری ندیده بودیم.

 

رشت

به محض وصل شدن تلفن، علی خبر از آتش‌سوزی گسترده در بازار رشت می‌دهد و می‌گوید تعداد زیادی مغازه به کلی نابوده شده است. ظاهراً آتش‌سوزی عصر روز هجدهم وقتی معترضان وارد بازار می‌شوند، شروع می‌شود و تا صبح نوزدهم ادامه می‌یابد. در این آتش‌سوزی بیش از ۴۰۰ مغازه در «طاقی بزرگ»، «طاقی کوچک»، «قیصریه فخر»، «بازار کتابفروشان» و سرای ملک به کلی از بین رفته و به تلی از خاکستر تبدیل شده است. این غیر از آتش‌سوزی در دیگر نقاط شهر رشت است. او می‌گوید که معترضان سعی کردند تا ماشینهای آتشنشانی برای خاموش کردن آتش به محل آتشسوزی برسند اما نیروهای امنیتی مانع ورود آتشنشانان شدند. بنابر برخی خبرها رشت یکی از خونین‌ترین اعتراضات را داشته است و هر کس چیزی می‌گوید اما به دلیل قطع اینترنت و سکوت خانواده‌ها آماری در دست نیست. 

 

ساری

یک پزشک در یکی از بیمارستان‌های ساری می‌گوید که شب هجدهم به کادر درمان آماده‌باش داده بودند و همان شب ۳۰ کشته در بیمارستان داشتیم. مجروحان از ترس دستگیری تمنا می‌کردند که ما را بدون اسم پذیرش کنید. نیروهای امنیتی هم در بیمارستان حاضر بودند و مدام با تیم پزشکی و پرستاران درگیر بودند. این پزشک می‌گوید که بعد از خروج از بیمارستان حالم آن قدر بد بود که سه چهار ساعت مداوم گریه می‌کردم. این پزشک می‌گوید که ساری پنج شش بیمارستان در سطح بیمارستان ما دارد و می‌ترسم تصور کنم که همه جا وضع همینطور بوده است. 

 

چالوس

در شهر چالوس، معترضان زیادی شب هجدهم دی به خیابان آمده بودند و یک شاهد عینی می‌گوید نیروهای امنیتی معترضان را در خیابان به گلوله بستند. برخی شهروندان از بیست تا سی کشته حرف می‌زنند. مهرنوش می‌گوید دو نفر تیرخورده را می‌شناسد و به ملاقات آنها رفته است. یکی از آنها تیر به شکمش خورده و یکی به پایش. هر دو بعد از درمان سرپایی، از ترس این که نکند نیروهای حکومتی آنها را دستگیر کنند، از بیمارستان به خانه برده شده‌اند. یکی از آنها که مردی شصت ساله است، می‌گوید که بسیجی‌ها مستقیم به سوی ما تیراندازی کردند و من زخمی شدم. تیر از این طرف وارد پایم شد و از طرف دیگر خارج شد و شانس آوردم که تیر به پایم خورد وگرنه مثل چند نفر دیگر مرده بودم. خودم دیدم که چند نفر تیر به سرشان خورده بود و جلوی من جان دادند. او می‌گوید که در بیمارستان شنیده ۲۱ نفر از معترضان در چالوس کشته شده‌اند. اوضاع پایش اصلاً خوب نیست اما خودش می‌گوید خیلی هم بد نیست. یک پزشک آشنا به خانه آمده و گفته که ممکن است استخوانش شکسته باشد و حتماً باید عکسبرداری شود. این پزشک می‌گوید که باید برود و یک جایی پیدا کند تا از پایش عکسبرداری شود. عصر حوالی ساعت هفت برمی‌گردد و او را سوار ماشینش می‌کند و با دو نفر دیگر به رادیولوژی می‌برد که قبلاً با مدیرش هماهنگ کرده است. بعد از عکسبرداری دکتر می‌گوید که استخوان پایش بدجوری شکسته است اما کاری هم در حال حاضر نمی‌شود کرد جز آنکه فعلاً پایش را گچ بگیرند. 

در همین شهر جوانی کشته شده و خانواده‌اش جنازه را در پزشکی قانونی شناسایی کرده‌اند اما اجازه‌ی خاکسپاری ندادند و مأموران گفتند که بعداً خبر می‌دهند. سه روز طول می‌کشد و صبح روز چهارم ساعت شش صبح تماس گرفتند و گفتند بیایید و جنازه را تحویل بگیرید. خانواده خود را به محل رساندند تا جنازه را تحویل بگیرند و به روستایشان ببرند اما در آنجا مأموران امنیتی گفتند یک ساعت وقت دارید تا همین جا دفن کنید.

یکی از کارکنان بیمارستانی در چالوس می‌گوید در اولین شب اعتراضات از ساعت ده شب تا صبح روز بعد بیمارستان پر بود از زخمی و کشته و تمام شب پزشکان و پرستاران مشغول مداوای زخمی‌ها بودند. او می‌گوید که به چشم خودش دیده که تعدادی زیادی از معترضان کشته شده بودند یا در بیمارستان جان باختند. او می‌گوید که بعد از آن، شب‌ها نمی‌تواند بخوابد و به محض خوابیدن با صدای فریاد زخمی‌ها و کشته‌ها از خواب می‌پرد. می‌گوید آنچه دیدم واقعاً آخرالزمان بود مثل فیلمی از یک بیمارستان صحرایی در جبهه‌ی جنگ. 

 

نوشهر

حامد یکی معترضان در شهر نوشهر هم تعریف می‌کند که شب هجدهم دی در خیابانِ قدرتیِ نوشهر، یکباره نیروهای حکومتی با تیر مستقیم معترضان را وسط خیابان هدف گرفتند. او می‌گوید جمعیت زیادی در خیابان جمع شده بود که یکباره نیروهای ضد شورش با ماشین و موتور سر رسیدند و شروع به تیراندازی کردند و جلوی من چندین نفر به زمین افتادند. او تعریف می‌کند: من به همراه گروهی از معترضان به سمت جنوب خیابان وارد شالیزار شدیم. سی چهل نفر بودیم. مدتی آنجا ماندیم چند زن جوان هم با ما بودند. صدای شلیک تیر را می‌شنیدیم و همه ترسیده بودیم. او می‌گوید من چند بار خودم را نفرین کردم اما کاریش نمی‌شد کرد باید از این مهلکه در می‌رفتیم. از روی چند دیوار به سختی گذشتیم، تا این که یکی از ساکنان مجتمع نزدیک متوجه حضور ما شد و درِ مجتمع مسکونی را باز کرد و ما داخل ساختمان شدیم. دو ساعتی آنجا ماندیم و بعد که اوضاع کمی آرام شد یکی یکی از ساختمان خارج شدیم.

یکی از کارکنان بیمارستانی می‌گوید چون سه سال پیش در اعتراضاتِ «زن زندگی آزادی» در نوشهر نیروهای امنیتی برای زخمی‌ها هم پرونده درست کردند، برای همین این بار زخمی‌های کمتری به بیمارستان منتقل شدند. به جای بیمارستان اکثر آنها به جای امنی برده شدند تا درمان شوند. با آنکه این نگرانی وجود دارد که این زخمی‌ها به دلیل نبود امکانات بیمارستانی آسیب ببینند یا حتی بمیرند. ترس از دستگیری و پرونده‌سازی باعث شده تا زخمی‌ها با کمترین امکانات از سوی برخی پزشکان درمان شوند.

 

اندیمشک

سروش دو هفته بعد از اعتراضات از اندیمشک آمده و می‌گوید آنجا صحنه‌هایی دیده که هنوز باور نمی‌کند. در روز هجدهم اعتراضات در این شهر بدون درگیری سپری شد. گرچه نیروهای امنیتی گاز اشک‌آور شلیک می‌کردند اما خبری از گلوله‌ی جنگی و مرگ معترضان نبود. اما در عصر روز نوزدهم خیابان‌های این شهر کوچک مثل صحنه‌ی جنگ بود. او می‌گوید در تنها بیمارستان شهر خودش جسد دوازده جوان را دیده است که بعد از زخمی شدن به بیمارستان منتقل شده بودند و آنجا جان دادند.

او سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید: باور نمی‌کنید چه خبر بود؟ در خیابان‌های شهر اندیمشک نیروهایی حکومتی به سوی معترضان به صورت مستقیم تیراندازی می‌کردند. در یک مورد یکی از نیروهای حکومتی که سر و صورتش را پوشانده بود، به جمعیت معترضان نزدیک شد و شات گان را پشت یکی از معترضان گذاشت و شلیک کرد. جوان روی زمین افتاد و بقیه چند متری دور شدند. او با پوتین روی سینه‌ی معترضِ گلوله خورده رفت اما دوستان این جوان، با دیدن این صحنه به طرف مأمور حمله کردند و مأموران با دیدن جمعیت پا به فرار گذاشتند. جوان معترض بیهوش شد و پشتش سوراخی ایجاد شده بود. دوستانش او را سوار موتور کردند و به بیمارستان بردند بخشی از ریه‌ی او را پزشکان از بدنش خارج کردند و به طرز معجزهآسایی نجات پیدا کرد و زنده ماند. همانجا نیروهای حکومتی در بیمارستان می‌چرخیدند و هر کس را که کنار زخمی‌ها بود با خود می‌بردند یا آدرس و مشخصاتش را یادداشت می‌کردند. این جوان بعد از ده روز، چند بار جراحی شد ولی بعد از چند بار جراحی وقتی از سینه‌ی او عکسبرداری شد، باقی‌مانده‌ی ریه‌اش همچنان پر بود از ساچمه. پزشک معالجش می‌گوید هیچ کاری نمی‌شود کرد. چون ساچمه‌ها مثل ترکش در بدن می‌مانند. اما به دلیل آسیب شدیدی که به ریه‌اش خورده، زندگی راحتی نخواهد داشت.

سروش می‌گوید از یک اندیمشکی شنیده که پسر بچه‌ای با شنیدن سر و صدا در خیابان از خانه بیرون آمده و کنار در ورودی خانه‌اش به همراه زن همسایه خیابان را تماشا می‌کرده که یک باره رگبار تیراندازی شروع می‌شود. پسربچه و زن همسایه پیش از آنکه از جایشان تکان بخورند، هدف تیر مستقیم مأموران حکومتی قرار می‌گیرند و هر دو در دم جان می‌دهند.