Claudia Otto/CNN
13 فوریه 2026
مسئولیت زندهماندن و بازپسگیری معنا
دو یادداشت از غزل یکتا
حال که دارم این متن را مینویسم، وارد بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۴ شدهایم. روزی که برای من صرفاً یک تاریخ در تقویم نیست؛ بیشتر شبیه یک ایستگاه است. نقطهای برای مکث، برای ایستادن و پرسیدن این سؤال ساده اما سنگین که: ما دقیقاً کجای این مسیر ایستادهایم و چه چیزهایی در این چند دهه، بیسروصدا از ما گرفته شده است.
من نزدیک به بیستوپنج سال است که زیر سایهی جمهوری اسلامی زندگی کردهام. وقتی میگویم «زیر سایه»، منظورم فقط سیاست و قدرت رسمی نیست. سایه یعنی چیزی که در همهجا حضور دارد؛ حتی به جاهایی که ظاهراً خصوصیاند، حتی به لایههایی از زندگی که تصور میکنیم ربطی به حکومت ندارند. سایه تنها به معنای محرومشدن از آزادی و رفاه و ثبات نیست؛ بلکه به این معنا نیز هست که کمکم از توانایی فهمیدن، نامگذاریکردن و معنا دادن به زندگی هم محروم میشوی.
سالها مصیبت پشت مصیبت آمده و هر بار به خودمان گفتهایم: این هم میگذرد، این دیگر آخرین است. بعد دیدهایم نه، بدتر هم میتواند بشود. تاریخ، پر از جنگ و خون و کشتار و آدمهای بیگناهی است که جانشان روی زمین ریخته شده؛ پر از تعصب، درگیری و مبارزه. این را میدانم. اما تفاوتی وجود دارد که کمتر به آن توجه میشود: همهی مصیبتها فقط ویران نمیکنند؛ بعضی از آنها بهتدریج «معنا» را هم از کار میاندازند. هرچه بیشتر فکر میکنم، در این نتیجهگیری راسختر میشوم که یکی از بزرگترین خسارتهای زندگی زیر یک استبداد دینی، فقط از دستدادن آزادی و آسایش نیست، بلکه این است که خودِ مفاهیم هم آسیب دیدهاند. مفاهیم دزدیده شدهاند، تحریف شدهاند، زخمی شدهاند؛ تا جایی که دیگر وقتی آنها را میشنوی، احساس میکنی انگار وارد زمینی لغزنده شدهای که در آن هر واژهای میتواند دام باشد.
ما به نقطهای رسیدهایم که وقتی فیلمی میبینیم، کتابی میخوانیم یا متنی را دنبال میکنیم، بیشتر از آنکه بتوانیم با آن جهان پیوند برقرار کنیم، خودمان را گم میکنیم. چون آن جهان، جهان قواعد نسبتاً روشن است: خوب و بد، درست و غلط، امنیت و تهدید، وطن و دشمن، پیروزی و شکست. اما اینجا، زیر این سایه، همهچیز متغیر شده است. نه از جنس پیچیدگی نظری یا بحثهای فلسفی، بلکه از جنس دستکاری واقعیت. واقعیتی که طوری ساخته شده تا ذهن انسان از تشخیص بازبماند. ما فقط قربانی خشونت عینی نیستیم؛ قربانی یک بمباران دائمی اطلاعاتی، تبلیغاتی و پروپاگاندایی هستیم که سالها بر سرمان ریخته و بهتدریج دستگاه تشخیص را از کار انداخته است. انسانی که قدرت تشخیصش مختل شود، حتی اگر زنده بماند، زندگی را گم میکند.
در چنین وضعیتی، پرسشهای ساده تبدیل میشوند به پرسشهای ناممکن. از صدای بمب، موشک و پدافند باید خوشحال شد یا ترسید؟ پلیس را که میبینیم، باید فرار کنیم یا به او پناه ببریم؟ در بسیاری از نقاط جهان، پاسخ این پرسشها بدیهی است؛ اما اینجا بدیهی نیست. اینجا حتی آنچه باید روشن باشد، با ترس، دروغ و خشونت آغشته شده است. وقتی میگویم مفاهیم از ما گرفته شدهاند، دقیقاً منظورم همین است: واژهها دیگر کارکرد روشنگرانه ندارند، بلکه اغلب تاریککنندهاند.
این وضعیت فقط یک تجربهی فردی نیست؛ نشانهای جمعی است. در کشوری که زمانی مردم برای پیروزی تیم ملی جشن میگرفتند، به نقطهای رسیدهایم که از باخت تیم ملی هم خوشحال میشویم. این را نمیتوان با توضیحهای سطحی کنار گذاشت. شبی را به یاد دارم که تیم فوتبال کشورمان در جام جهانی از آمریکا شکست خورد و برخی به خیابان آمدند و شادی کردند. همان شب، یک نفر هم کشته شد. این صحنه را به کجای جهان میتوان توضیح داد؟ کجا میشود گفت مردمی از باخت نماد رسمی کشورشان خوشحال شدهاند و همزمان خون روی زمین ریخته است؟ این صرفاً نفرت از یک مسابقه یا یک تیم نیست؛ این یعنی نمادها مصادره شدهاند. یعنی هر آنچه باید متعلق به همه باشد، به ابزار یک اقلیت بدل شده است. وقتی «تیم ملی»، «پرچم» یا «وطن» دیگر نمایندهی مردم نیست، واکنشها هم طبیعی نمیماند. خوشحالی از شکست، در چنین وضعیتی، نه از سر شادی، بلکه تلاشی برای فاصلهگرفتن از معنایی است که به اجبار بر آن تحمیل شده است. و این، یکی از تاریکترین پیامدهای استبداد است: نه به این دلیل که مردم دچار انحطاط شدهاند، بلکه چون معنا از آنها گرفته شده است.
استبداد فقط سرکوب نمیکند؛ به هویت تاریخی هم تعرض میکند. ملتی با تاریخی دیرین، با زبان، فرهنگ و روایتهای متنوع، ناگهان باید در قالب تعریفی محدود و انحصاری بازتعریف شود. «ایران» آنها با «ایران» ما یکی نیست. «ملت» آنها با «ملت» ما یکی نیست. «مردم» آنها با «مردم» ما یکی نیست. و شاید دردناکتر از همه این است که واژهها آنقدر بد مصرف شدهاند که از شنیدن واژههای انسانی حالمان بد میشود. کلماتی مثل «خدمت به مردم» یا «ملت شریف ایران» آنقدر با ریا، خشونت، سرکوب و دروغ همراه شدهاند که دیگر بوی اخلاق نمیدهند؛ بیشتر شبیه ابزاری برای تحقیرند. گویی زبان هم، در دست قدرت، به ابزار ضربهزدن تبدیل شده است.
ما در مدارسِ همین حاکمیت درس خواندهایم، تاریخ را از همانجا شنیدهایم، ایران و ایرانیبودن را از همانجا فهمیدهایم. امروز میفهمیم چه اندازه از واقعیت گفته نشده، تحریف شده یا قطعهقطعه به ما منتقل شده است. هنوز چیزهای زیادی دربارهی تاریخ این کشور نمیدانیم، اما یک چیز را با تجربهی زیستهی خود میدانیم: ما به جایی رسیدهایم که سرنوشت خودمان حتی برای خودمان هم بهسختی قابل توصیف است. نه بهخاطر پیچیدگی، بلکه بهخاطر زخمیشدن زبان توصیف. وقتی انسان نتواند وضعیتش را بهدرستی نامگذاری کند، فقط ناتوان نیست؛ بیزبان است. و بیزبانی، یکی از عمیقترین اشکال بیقدرتی است.
در چنین شرایطی، درست و غلط هم در تعلیق قرار میگیرند. نه از سر نسبیگرایی اخلاقی، بلکه از سر اجبار و در نتیجهی سالها زیستن در وضعیتی که هر انتخابی هزینه دارد، هر تصمیمی آلوده است و هر واکنشی با تردید همراه. در چنین وضعی، ممکن است انسان به افکاری برسد که خودش هم میداند خطرناک و ویرانگرند؛ از جمله تصور اینکه پایان استبداد، به هر شکل، شاید قابلتحملتر از تداوم آن باشد. باید پرسید چه بر سر یک جامعه آمده که تا این مرز رانده شده است. این دقیقاً همان جایی است که مفهوم وطن آسیب میبیند: وقتی وطن بهجای پناه، به صحنهی دائمی تحقیر و خشونت بدل میشود و دولت، بهجای ایجاد امنیت، خود عامل ناامنی است.
ما در وضعیتی غیرعادی زندگی کردهایم که غیرعادیبودنش فقط در خیابان و زندان و گلوله نیست؛ بلکه در ذهن، زبان و ارزشهای ما هم رسوخ کرده است. استبداد فقط بدن را نمیزند؛ معنا را هم هدف میگیرد. و وقتی معنا آسیب ببیند، مفاهیم پایهای مثل وطن، ملت، امنیت، افتخار، خیانت، پیروزی و شکست دیگر شفاف نیستند. همهچیز آغشته و مشکوک میشود.
بیستوچهارم بهمن ۱۴۰۴، از نقطهای مینویسم که میدانم ما فقط زیر فشار زندگی نکردهایم؛ زیر دستکاری زندگی کردهایم. از جایی مینویسم که میفهمم استبداد، علاوه بر آزادی و رفاه، حق سادهی معنا داشتن را هم از ما گرفته است. شاید یکی از سختترین و در عین حال ضروریترین مبارزههای ما، همین باشد: بازپسگرفتن معنا، بازپسگرفتن واژهها، و بازپسگرفتن ایران از دست کسانی که آن را به ابزار قدرت بدل کردهاند.
***
در اردوگاه، یکی از دلایلی که میتوانست یک زندانی را به زنده ماندن برانگیزد، فکر بدل شدن به یک شاهد بود. عزمم را جزم کردهام که، بهرغم هر آنچه ممکن بود بر سرم آید، خودم را سربهنیست نکنم، چراکه نمیخواستم آن شاهدی را سرکوب کنم که میتوانستم به آن بدل شوم. چنانکه جورجو آگامبن تأکید میکند، «شهادت نه به مردگان، بلکه به زندگان مربوط است» و «هدف نهایی شهادت، نه یادآوری گذشته، بلکه مسئولیتپذیری در قبال اکنون است». (با نگاهی به کتاب باقیماندههای آشوویتس اثر جورجو آگامبن)
آنچه در فاصلهی ۱۱ تا ۲۱ دی رخ داد، صرفاً مجموعهای از درگیریها یا وقایع پراکنده نبود، بلکه لحظهای بود که تجربهی خشونت به شکلی نابرابر اما پیوسته در سراسر جامعه توزیع شد. بخشی از جامعه بهطور مستقیم در خیابانها در معرض تیراندازی، تعقیب، ضربوجرح و مرگ قرار گرفت. کسانی عزیزانشان را از دست دادند، کسانی خودشان زخمی شدند، کسانی ساعتها و روزها در وضعیت فرار و پنهانشدن زیستند. این بخش از جامعه، ترومای عریان و بیواسطه را تجربه کرد، ترومایی که بدن و حافظه را همزمان درگیر میکند و اثرش نه با پایان واقعه، بلکه با گذر زمان آشکارتر میشود.
بخش دیگری از جامعه، گرچه به طور مستقیم در معرض این تروما نبود، اما این به معنای مصون ماندن از تجربهی تروماتیک نیست. کسانی که آن شبها در خانه بودند، صدای تیراندازی، فریاد، شعار و اضطراب جمعی را شنیدند. کسانی که از طریق تصاویر، ویدئوها و روایتها با انبوه اجساد و شیوههای کشتار روبهرو شدند. کسانی که صبحها با قطع ارتباط، شایعه و بیخبری بیدار شدند. این تجربه غیرمستقیم، اگرچه شدت بدنی کمتری داشت، اما از نظر روانی همان زنجیر را کامل میکرد. ترومای این روزها، ترومای یک گروه خاص نیست، بلکه ترومایی زنجیروار است که حلقههایش به هم وابستهاند. خیابان، خانه، شبکههای اجتماعی و اقتصاد روزمره، همگی در یک میدان واحد عمل کردند.
مسئلهی اساسی اینجاست که این تجربه نه فقط سرکوب شد، بلکه حتی فرصت نامگذاری و سوگواریِ رسمی هم پیدا نکرد. نه عزاداری عمومی به رسمیت شناخته شد، نه امکان بیان خشم و اندوه فراهم آمد. رنج، پیش از آنکه فرصت یابد به روایت تبدیل شود، به سکوت رانده شد. در چنین وضعیتی، ترومای جمعی بهجای آنکه تخلیه یا پردازش شود، به درون رانده میشود و در شکلهای ثانویه بازمیگردد. افسردگی، ناامیدی، اختلال خواب، خستگی مزمن و افکار خودکشی از دل همین سرکوب برمیآیند. اینها واکنشهای غیرعادی به شرایطی غیرعادی نیستند، بلکه پیامدهای پیشبینیپذیرِ انسداد عاطفی و اجتماعیاند.
این روزها، در شبکههای فارسیزبان، صحبت از خودکشی، بیمعنایی زندگی و پایان دادن به رنج به شکلی آشکارتر شنیده میشود. نه به عنوان تهدید یا نمایش، بلکه به عنوان نشانهای از فرسودگی عمیق. وقتی سوگواری ممنوع است و خشم بیپاسخ میماند، ذهن به سوی کوتاهترین راه برای پایان فشار حرکت میکند. اینجاست که باید با دقت گفت مسئله نه ضعف فردی است و نه فروپاشی اخلاقی. مسئله این است که جامعهای وارد وضعیتی شده که در آن زندگی کردن به کاری دشوار، پرهزینه و فرساینده تبدیل شده است.
در این نقطه، بازگشت به تجربهی اردوگاههای مرگ، نه برای قیاس تاریخی ساده، بلکه برای فهم یک منطق مشترک اهمیت پیدا میکند. در اردوگاهها، قدرت تنها به کشتن بسنده نمیکرد، بلکه میکوشید امکان شهادت را از میان ببرد. انسان نه تنها باید بمیرد، بلکه باید بیاثر، بینام و بیصدا حذف شود. در برابر این منطق، برخی زنده ماندند تا شاهد باشند. نه به امید نجات فوری و نه از سر قهرمانی، بلکه برای آنکه تجربه به سکوت سپرده نشود. زنده ماندن، در این معنا، تصمیمی بود علیه منطق حذف.
اگر این منطق را به اکنون بیاوریم، بقا دیگر صرفاً امر زیستی یا اخلاقی نیست. زنده ماندن و زنده نگه داشتن خود، با تمام دشواریهای روانی و جسمیاش، به موضعی سیاسی بدل میشود. سیاست در اینجا نه به معنای کنش خشونتآمیز یا فداکاری مرگبار، بلکه به معنای وقار است. وقار به این معنا که انسان، بهرغم همهی فشارها، از فروغلتیدن به منطق مرگ امتناع کند. وقار یعنی نپذیرفتن این تصور که نابودیِ خود یا قرار دادن آگاهانهی خویش در معرض سرکوب، تنها شکل معتبر کنش است.
برای جامعهای که از ۱۱ تا ۲۱ دی زخمی شده و هنوز اجازهی سوگواری نیافته، زنده ماندن شکلی از مسئولیت است. مسئولیت نسبت به خود، نسبت به دیگری و نسبت به اکنون. همانگونه که آگامبن یادآور میشود، شهادت به زندگان مربوط است. شاهد باید زنده بماند تا بتواند بگوید چه گذشته و چه میگذرد. اگر شاهدان فرو بریزند، آنچه از دست میرود فقط جانها نیست، بلکه امکان روایت و مسئولیتپذیری تاریخی است.
از این منظر، تلاش برای حفظ سلامت روان، مراقبت از بدن و نگه داشتن پیوندهای انسانی، کنشهایی حاشیهای یا شخصی نیستند. اینها شکلهایی از ایستادگیاند در برابر فرسایشی که میکوشد جامعه را به نقطهی تسلیم برساند. زنده ماندن در این لحظه تاریخی، نه انکار رنج است و نه فرار از واقعیت، بلکه امتناع از سپردن همه چیز به مرگ است. این وقار، وقاری است که بقا را به یک امر سیاسی بدل میکند، نه از سر امیدی سادهلوحانه، بلکه از سر مسئولیتی که از شاهد بودن برمیخیزد.
