Photo Source: Tehran Picture Agency - Photo credit: Mohsen Abolghasem
05 اکتبر 2026
وقتی قهرمانان اساطیری ایران به کار امروز حاکمان میآیند
بهروز اخلاقی
آرشِ بالابلندِ شانزدهمتری را درست وسط حوض و فوارههای میدان ونک تهران کاشتهاند. برای تهرانیهایی که جز همان تندیس نبرد گرشاسب و اژدها در میدان حر) از معدود یادمانهای شهری که با وقوع انقلاب به زیرش نکشیدند( و مجسمهی فردوسی، عادت به دیدن نمادهای کهن ایرانی در شهر ندارند، آرش کماندار در ترافیک غروبها تماشایی است؛ مجسمهای که دهقان محمدی، هنرمند پیکرتراش، سالها وقت صرفش کرده و هر بار با سنگاندازیهای غریبی در مسیر نصب این تندیس مواجه شده بود.
این چرخش اما فقط به پذیرش دوبارهی چند نام و مجسمه محدود نمیشود. نمادهای پیشااسلامی ایران، پس از جنگ ۱۲روزهی سال ۱۴۰۴، در زبان رسمی جمهوری اسلامی کارکرد تازهای پیدا کردهاند؛ نمادهایی که زمانی میتوانستند رقیب هویت اسلامی تلقی شوند، حالا در کنار روایت رسمی جمهوری اسلامی از «مقاومت» و دفاع از کشور قرار گرفتهاند و به ابزاری برای برانگیختن حس ایراندوستی و ملیگرایی تبدیل شدهاند. اما چه چیزی این تغییر کارکرد را ضروری کرده است؟ چرا جمهوری اسلامی، پس از دههها فاصلهگذاری با بخشی از این میراث، حالا به آرش و کوروش و فردوسی و شاهنامه نیاز پیدا کرده است؟
آنچنانکه دهقان محمدی در گفتوگو با یکی از برنامههای اینترنتی دربارهی دشواریهای دریافت اجازهی نصب مجسمهی آرش گفته بود: «مدیری در شهرداری آمد و گفت اصلاً این مجسمه را نمیخواهم، بدنش سیکسپک و تحریککننده است... دربارهی حالت دست مجسمه حرفهایی زدند که حتی رویم نمیشود بازگویشان کنم. اما در جنگ ۱۲روزه این مجسمه به یک نماد تبدیل شد و حالا که این مجسمه نماد مقاومت شده احتمالاً دیگر کسی آن را پایین نمیکشد.» حالا علاوه بر نصب تندیس این قهرمان افسانهای، اسم آرش را روی یک پهپاد انتحاری تولید ایران هم گذاشتهاند.
بهنظر، سیاستگذاران جمهوری اسلامی، نه اینکه از آن نگاه تردیدآمیز و پسزننده به شاهنامه و اساطیر ایران عبور کرده باشند، بلکه شاید چون به نمادهایی برای برانگیختن حس ملیگرایی و ایراندوستی نیاز پیدا کردهاند، چشم بر حساسیتهای سالهای نخست انقلاب بستهاند؛ روزگار نهچندان دوری که روحانیت سیاسی ترجیح میداد شاهنامه و اساطیر ایران را با انگ زردشتی بودن، غیرمسلمان بودن و نماد شاهنشاهی بودن کنار بزند. نمونهی روشنش سخنرانی آتشین صادق خلخالی در ۲۱ دی ۱۳۵۸ در مشهد بود که گفت: «شاهنامهی فردوسی شاهنامهی نیرنگ و دروغ و سرگرمکنندهی مردم بدبخت ماست و فردوسی فقط از رستم خیالی و پادشاهان تعریف کرده.» در همان سالها، این نگاه به کنار گذاشته شدن یا کمرنگ شدن شاهنامه و اساطیر ایران باستان در برخی عرصههای رسمی و حتی کتابهای آموزشی مدارس هم انجامید.
فاصلهی این وضعیت با سالهای نهچندان دور را میتوان در سرنوشت برخی نمادهای شهری هم دید. در فروردین ۱۴۰۳، دو مجسمهی شیر سنگی که مقابل شعبهی مرکزی بانک ملی در اصفهان قرار داشتند، در میان اعتراض شهروندان و فعالان مدنی برداشته شدند. توضیح رسمی بانک ملی این بود که این دو مجسمه برای یکسانسازی نمادهای شعب بانک در سراسر کشور جمعآوری شدهاند. داستان شیرهای میدان حر نیز یادآور حساسیت دیرپای مدیریت شهری نسبت به برخی نشانههای ایرانِ پیش از انقلاب است. شیرهای اصلی این میدان در سالهای پس از انقلاب ناپدید شدند و نمونههایی که بعدها در اطراف مجسمهی مرکزی میدان قرار گرفتند نیز در دهههای بعد، با استناد به اسناد و تصاویر تاریخی، بازسازی و بعدتر تخریب شدند. حتی دربارهی مجسمههای شیر و خورشیدِ سردر مجلس نیز بازگشت خودِ شیرها، بدون خورشید، پس از سالها غیبت اتفاق افتاد؛ نشانهای از اینکه پذیرش بخشی از یک نماد تاریخی میتوانست همچنان با حذف بخش دیگری از آن همراه باشد.
در ماههای اخیر میتوان نمونههای دیگری از این چرخش را دید. در آبان ۱۴۰۴، مجسمهای با بیش از هفت متر ارتفاع با عنوان «زانوزنندگان برابر ایران» در میدان انقلاب تهران رونمایی شد؛ اثری که صحنهی زانو زدن والرین، امپراتور روم، در برابر شاپور اول ساسانی را بازسازی میکرد و قرار بود برای مدتی محدود در میدان به نمایش دربیاید. رسانههای رسمی نیز صریحاً این اثر را به مفهوم اقتدار و مقاومت تاریخی ایران پیوند دادند. همزمان، در همان میدان، تصویرهایی از ایران باستان در کنار نمادهای نظامی امروز قرار گرفتند: جنگجوی ایران باستان در کنار سربازی با لباس سپاه پاسداران. در تجمعات شبانهی حامیان حکومت در محلهی باغ فردوس نیز شبهای متمادی مراسم نقالی و شاهنامهخوانی برگزار شد.
این کنار هم نشاندن، از خودِ حضور یک نشانهی تاریخی مهمتر است. مسئله این نیست که چرا شاپور و والرین ناگهان به فضای شهری بازگشتهاند؛ مسئله این است که یک روایت از ایران باستان چگونه میتواند در یک مقطع تاریخی مشخص، در کنار تصویر قدرت نظامی امروز قرار بگیرد و به زبان توضیح اکنون تبدیل شود. گذشتهای که تا همین اواخر میتوانست نمادی مسئلهدار، متعلق به دورهای پیش از جمهوری اسلامی یا حتی یادآور هویتهایی باشد که حکومت ترجیح میداد در حاشیه بمانند، اکنون میتواند به سرمایهای نمادین تبدیل شود: ایرانِ قدرتمند، ایرانِ پیروز، ایرانِ به زانو درنیامده و ایرانی با تاریخی طولانی از مقاومت در برابر دشمن خارجی.
درعینحال مرداد ۱۴۰۴، خبر اینکه امامعلی رحمان به هر خانوار تاجیکستانی دو جلد شاهنامهی فردوسی اهدا کرده، در رسانههای حاکمیتی و شبکههای اجتماعی ایران با توجهی بیش از یک خبر فرهنگی معمولی روبهرو شد؛ انگار این خبر ناگهان حساسیت رسانههای رسمی را نسبت به ظرفیت هویتی و ملیگرایانهی شاهنامه بیدار کرده بود. کمی بعد نیز شایعاتی پخش شد که این یکمیلیون و هفتصدهزار جلد شاهنامه را به سفارش تاجیکستان، در ایران، چاپ و آمادهسازی کردهاند. سپس در طول جنگ ۴۰روزه و در جریان قطع اینترنت بینالمللی، خبرگزاریهای دولتی داخلی به خبر فروش شاهنامه در کتابفروشیهای شهرهای غیر از پایتخت با تیترهایی همچون «افزایش فروش شاهنامه در روزهای جنگ» پرداختند و در برنامههای تلویزیون دولتی نیز مجریها ابیاتی از شاهنامه را دربارهی شکستناپذیری ایرانیان گلچین میکردند و بهعنوان مطلع برنامه به زبان میآوردند.
گویی لایههای مختلف سیاستگذاری حاکمیت این نکته را دریافته است که جامعه، برای ساختن تصویری از «ما» در برابر تهدید، به مخزن تاریخی خود رجوع میکند و بخشی از آن را دوباره زنده میکند؛ نه لزوماً برای بازگشت به گذشته، بلکه برای دوام آوردن و یافتن معنایی برای اکنون. جنگ فقط آینده را تهدید نمیکند؛ رابطهی جامعه با گذشته را هم فعال میکند. به تعبیر برنهارد گیزن[1]، تروماها و پیروزیها «موتورهای اسطورهای هویت ملی» را میسازند.
از این منظر، آنچه را که امروز در جامعهی ایران دربارهی ایران تاریخی و اسطورهای دیده میشود، نمیتوان صرفاً به بازتاب روایت رسمی فروکاست. این اقبال، به خودی خود، پدیدهای اجتماعی است و به نظر میرسد روایت رسمی نیز در مواجهه با آن، بهجای نادیده گرفتنش، بهتدریج زبان خود را با این میزان از ایراندوستی تنظیم کرده است تا از این خرمن حاصلی برای خود درو کند. در واقع، مسئله بیش از آنکه تغییر جایگاه ایدئولوژیک اسطورههای رسمی جمهوری اسلامی باشد، تغییر کارکرد برخی اسطورهها در شرایط کنونی است. ممکن است امروز آرش برای همراه کردن بخشی از جامعه، کارکردی داشته باشد که ابوالفضل، بهعنوان یکی از نمادهای مهم شجاعت در فرهنگ شیعی، ندارد؛ در نتیجه نمادی که بتواند مخاطبان گستردهتری را با خود همراه کند، برای مدتی به ویترین میآید.
در زمانهای که امنیت، زندگی روزمره و حتی تصور آینده دستخوش اضطراب شده، آدمها گاهی به گذشتهای پناه میبرند که برایشان معنای تداوم، شکوه و فرّه ایزدی دارد؛ گذشتهای که در خیال تاریخی آنان نگاهبان سرزمینشان بوده است. این افزایش علاقه به شاهنامه را کنار اتفاقات دیگری میتوان گذاشت که این روزها در فضای فرهنگی تهران میبینیم. اینجاست که دیگر نمیتوان فقط از بازگشت طبیعی مردم به یک متن کلاسیک در روزهای بحرانی حرف زد. مسئله این است که چه چیزی از این علاقه ساخته میشود، چه معنایی به آن داده میشود و چگونه یک موج طبیعی میتواند در شبکههای اجتماعی به تصویری فراگیر از «بازگشت ایرانیان به خویشتن خویش» تبدیل شود و بعد، به شکلی گزینشی، در خدمت روایت و نیازهای تبلیغاتی قرار گیرد.
در روزهایی که خیابانهای تهران، همچون شهر الدورادوی خیالی، از بیلبوردهایی پر شدهاند که عابران را به سرمایهگذاری در بازار طلا و خرید واحدهای صندوقهای سرمایهگذاری طلا دعوت میکنند، بیلبوردهای عظیم دیگری مردم را به تماشای کنسرتنمایشها و تئاترهایی فرامیخوانند که قصهی آرش، سیاوش و پسران فریدون را دستمایه قرار دادهاند. نمایشهایی با بلیتهای گزاف، گاه تا پنج میلیون تومان، که در آنها چهرههای سینمایی مشهور نقشآفرینی میکنند و خوانندگانی از موسیقی پاپ ابیات حماسی را میخوانند. این نمایشها در سالنهای دولتی با بلیتهای چندمیلیونتومانی روی صحنه میروند و در شبکههای اجتماعی، بلاگرها از استقبال گسترده میگویند و مینویسند که در بیشتر روزها تمام بلیتها به فروش میرسند و برای تهیهی بلیت باید به بازار سیاه، با قیمتهایی بالاتر، مراجعه کرد. در عین حال، عکسها و فیلمهایی از حضور دولتمردان، دیپلماتها و چهرههای سیاسی خندان و راضی همراه خانوادههایشان در حین تماشای این نمایشها منتشر میشود. دربارهی تأمین بودجهی تولید و طراحی صحنهی این آثار با دکورهای بسیار چشمگیر نیز گزارشها و گمانههایی دربارهی نقش تهیهکنندگان نزدیک به محافل قدرت مطرح شده است.
به این ترتیب، بازگشت به شاهنامه که میتواند تلاشی برای پیدا کردن یک نقطهی اتکا در زمانهای باشد که بسیاری از تکیهگاهها از میان رفتهاند، به مسئلهی دیگری گره میخورد؛ لحظهای که این نیاز انسانی و اجتماعی، پیش از آنکه مجال پیدا کند به تجربهای فرهنگی و شخصی بدل شود، شناسایی و به محصولی آماده برای مصرف تبدیل میشود. از یک سو، احساس ایراندوستی و تعلق به گذشتهی تاریخی در جهتی هدایت میشود که با نیازهای روایت رسمی سازگار باشد؛ از سوی دیگر، با ساختن تصویری پرشور از جامعهای یکپارچه و همدل، میتواند احساس مشارکت و همراهی جمعی را تقویت کند. در کنار این دو، همین فرایند برای بخشی از هنرمندان و دستاندرکارانی که در این چرخه قرار میگیرند با دسترسی به سالنهای دولتی، تبلیغات گسترده و امکان برخورداری از حمایتهای رسمی، میتواند به فرصتی اقتصادی بدل شود که برای همهی فعالان فرهنگی به یک اندازه در دسترس نیست.
تاریخ البته نمونههایی کم ندارد از اینکه چگونه احساس تعلق ملی، وقتی در یک دورهی بحران به ابزاری برای بسیج جامعه تبدیل میشود، میتواند بسیار فراتر از نیاز و قصد اولیهی سیاستگذار ادامه پیدا کند. مسئله فقط استفادهی ابزاری حکومت از ملیگرایی نیست؛ مسئله این است که حکومتی که در یک لحظهی مشخص، به دلیل نیاز سیاسی خود، این احساس را تقویت میکند، لزوماً نمیتواند تعیین کند که این احساس بعدها چگونه در جامعه ادامه پیدا کند و چه صورتی به خود بگیرد.
تجربهی صربستان نمونهی قابل تأملی از این وضعیت است. در جریان جنگهای فروپاشی یوگسلاوی، روایتهای سیاسی ملیگرایانه با تأکید بر تهدیدشدن صربها، قربانیبودن ملت و ضرورت دفاع از سرزمین و هویت صرب تقویت شدند. قهرمانهایی اساطیری همچون مارکو کرالیویچ، قهرمان افسانهای شعرهای حماسی صربستان، و میلوش اوبیلیچ، که در روایتی حماسی سلطان عثمانی را میکشد، به عرصهی عمومی راه یافتند. در چنین روایتی، ملت صربستان در جایگاه جامعهای محاصرهشده قرار میگرفت که دیگران قصد نابودی یا تحقیر آن را دارند و دفاع از «ملت» میتوانست بر بسیاری از پرسشهای دیگر سایه بیندازد. در چنین شرایطی، حافظهی جمعی نیز میتواند تحت تأثیر قرار گیرد؛ رنجهای یک گروه برجسته شود، در حالی که رنج قربانیان گروههای دیگر یا مسئولیت عاملان خشونت به حاشیه رانده شود. اتفاقی که همین چند هفته پیش در صربستان افتاد، نشان میدهد چنین روایتهایی چگونه میتوانند سالها بعد نیز زنده بمانند. راتکو ملادیچ، فرمانده ارتش صربهای بوسنی که به دلیل نقشاش در نسلکشی سربرنیتسا و دیگر جنایات جنگ بوسنی به حبس ابد محکوم شده بود، در ماه اوت در زندان لاهه درگذشت. پیکر او با هواپیمای دولتی به صربستان بازگردانده شد و تابوتش با پرچم صربستان پوشانده شد. چند روز بعد، هزاران نفر در مراسم تشییع او در بلگراد شرکت کردند؛ پرچمهای صربستان و تصاویر ملادیچ در دست جمعیت بود و بخشی از حاضران او را قهرمان ملی میخواندند.
این البته به معنای آن نیست که جامعهی صربستان یکپارچه چنین روایتی را پذیرفته است. در سالهای گذشته، فعالان مدنی بارها با دیوارنگارهها و بزرگداشتهای او مخالفت کردهاند و مراسم خاکسپاری نیز با انتقادهای داخلی و بینالمللی مواجه شد. ملادیچ بهعنوان فرمانده ارتش صربهای بوسنی به نسلکشی، جنایت علیه بشریت و جنایات جنگی محکوم شده بود و تا زمان مرگ، در حال گذراندن حبس ابد بود. با این همه، برای بخشی از جامعه همچنان چهرهای قهرمانانه داشت.
اهمیت ماجرا دقیقاً در همین شکاف است: چگونه ممکن است حافظهی یک جامعه، پس از چند دهه، چنان تحت تأثیر روایت «دفاع از ملت» قرار بگیرد که فردی محکوم به نسلکشی، برای بخشی از همان جامعه دوباره در هیئت قهرمان ملی ظاهر شود؟ در اینجا دیگر فقط با یادآوری یک گذشتهی تاریخی روبهرو نیستیم؛ گذشته در خدمت ساختن تصویری از «ملتِ در معرض تهدید» و «مدافعان آن» قرار گرفته است.
روسیهی امروز نیز نمونهی دیگری از این فرایند است. در سالهای جنگ با اوکراین، روایت رسمی روسیه بیش از پیش به گذشتهی امپراتوری، پیروزی در جنگ جهانی دوم، مفهوم «جهان روس» و تصور روسیه بهعنوان یک «تمدن» تاریخی متکی شده است. پژوهشهای مربوط به ایدئولوژی امروز روسیه، این روند را در چارچوب ملیگرایی امپریالیستی بررسی میکنند؛ ترکیبی که در آن ملیگرایی روسی با تصور جایگاه تاریخی و قلمرو نفوذ روسیه درهم میآمیزد. مفهوم «جهان روس» نیز نمونهی روشنی از تغییر کارکرد یک ایدهی فرهنگی است. این مفهوم در ابتدا میتوانست بر پیوندهای زبان، فرهنگ و جامعهی روسزبان دلالت کند، اما در روایت سیاسی کرملین بهتدریج با تصویری از یک فضای تاریخی و تمدنی فراتر از مرزهای فدراسیون روسیه پیوند خورد و در توضیح جایگاه روسیه نسبت به اوکراین و غرب نقش پیدا کرد. در این روایت، گذشته فقط چیزی نیست که باید به یاد آورده شود؛ گذشته به منبعی برای توضیح اکنون تبدیل میشود.
این نمونهها قرار نیست با تجربهی ایران یکسان انگاشته شوند؛ اما اهمیتشان در نشان دادن یک سازوکار کلی است؛ احساس تعلق ملی، وقتی در شرایط بحران به سرمایهای سیاسی تبدیل میشود، میتواند از نیاز اولیهی سیاستگذار فراتر برود و معنایی پیدا کند که خارج از ارادهی سیاستگذار است. اگر حکومت جمهوری اسلامی در دورهای که به همبستگی و بسیج اجتماعی نیاز دارد، احساس تعلق به ایران و گذشتهی تاریخی را برجسته و تقویت کند، اما همزمان آن را به شناخت عمیقتر تاریخ و ادبیات، آموزش و گفتوگوی فرهنگی پیوند نزند، ممکن است چیزی متفاوت از آنچه در ابتدا تصور میشد در جامعه باقی بماند. پس از پایان بحران، حکومت ممکن است دیگر به همان اندازه به این احساس نیاز نداشته باشد و آن را رها کند؛ اما جامعه لزوماً آن را رها نمیکند. و آنچه باقی میماند میتواند مجموعهای از نشانههای سادهشده و هیجانی باشد؛ قهرمانهای ملی خلقالساعهای که سوار بر شانههای قهرمانهای اساطیری ساخته شدهاند، سرزمین مقدس، دشمن بیرونی و روایتی از شکوه ازدسترفته که باید دوباره به آن بازگشت. اگر این عناصر به جای آنکه در بستر آموزش و شناخت تاریخی و ادبی رشد کنند، در بازار سرگرمی و تهییج تکثیر شوند، راه برای شکلگیری نوعی ملیگرایی سطحی و بیسامان باز میشود؛ و این ملیگرایی و بازگشت به گذشته از یک نیاز واقعی اجتماعی به ابزاری برای قهرمانسازی سیاسی و در شرایطی دیگر به وسیلهای برای هدفهای دیگر تبدیل شود.
همانطور که آرش و شاپور از دل تاریخ بیرون کشیده میشوند، ممکن است قهرمانان تازهای نیز از جنگ امروز ساخته شوند؛ مردانی که در روایت رسمی، مدافع مرزهای ایران و ادامهدهندهی راه قهرمانان گذشته معرفی میشوند، اما لزوماً قهرمانان حافظهی جمعی جامعه نیستند و چهبسا بیش از هر چیز، خواست و روایت حکومت را نمایندگی کنند.
مسئله این نیست که چه کسی در جنگ از ایران دفاع کرده است؛ مسئله این است که چه کسی و با چه روایتی «قهرمان ملی» نامیده میشود. وقتی حکومت بتواند همزمان با مصرف سرمایهی عاطفی ایراندوستی، قهرمانان مورد نیاز خود را نیز تولید کند، گذشته دیگر فقط بازخوانی نمیشود؛ بلکه ابزاری میشود برای روایتسازی. جنگ تمام میشود، اما قهرمانانی که در آن ساخته شدهاند ممکن است بمانند؛ و شاید مهمتر از آن، این پرسش بماند که آیا اینها قهرمانان یک جامعهاند یا قهرمانان روایتی که حکومت برای جامعه ساخته است.
[1] برنهارد گیزن، «تروماهای عاملان»، در «تروماهای فرهنگی و هویت جمعی»، انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۰۴، ص. ۱۱۲.
