20 اکتبر 2026

آنچه باید تغییر کند، تصورِ بی‌اثر بودن گروه‌های کوچک است

نهال ــ ۴۵ ساله‌، روزنامه‌نگار، ایران

در ایرانِ ۱۴۲۰، آنچه می‌تواند به من امید بدهد، شکل‌گیری و گسترش سازمان‌ مردم‌نهادی است که بتواند در زمینه‌ی آگاهی جنسیتی و حقوق زنان، بدون هراس و سنگ‌اندازی حاکمیت، به‌ویژه در شهرها و روستاهای دور از مراکز استان‌ها، آموزش و آگاهی‌رسانی کند. در بیست‌وچند سال اخیر، به این باور رسیده‌ام که حتی اگر قانون تغییر کند و مفاد نابرابر آن اصلاح شود، برابری زمانی می‌تواند پایدار شود که به یک باور عمومی تبدیل شده باشد. در بخش‌های زیادی از ایران، نادیده گرفتن حقوق زنان، نابرابری، تبعیض و خشونت خانگی، پیش از آنکه در ساختار دولت یا محیط‌های اجتماعی خود را نشان دهد، در نهاد خانواده و در رابطه با زنان و دختران شکل می‌گیرد. به همین دلیل، تغییر قانون به‌تنهایی برای تغییر این مناسبات کافی نیست. در چنین شرایطی، حضور سازمان‌های مردم‌نهادِ مستقل و محلی که بتوانند در شهرها و مناطق مختلف شبکه‌هایی از همکاری و کنشگری ایجاد کنند، می‌تواند یکی از مؤثرترین شکل‌های فشار اجتماعی از پایین برای تغییر قوانین و سیاست‌ها باشد. این سازمان‌ها، اگر از تسهیل‌گران و نیروهای بومی کمک بگیرند و آموزش و آگاهی‌رسانی را با توجه به ویژگی‌های فرهنگی، باورها و عادت‌های هر منطقه پیش ببرند، می‌توانند امکان گفت‌وگو و تغییر را بسیار بیشتر کنند. حتی اگر در پانزده سال آینده نظام سیاسی و ساختار حکمرانی در ایران تغییر کند، میراث چند دهه نادیده گرفتن حقوق زنان و بازتولید نابرابری، یک‌شبه از میان نخواهد رفت. به همین دلیل، تغییری که می‌خواهم در ایران ۱۴۲۰ ببینم فقط تغییر قانون نیست؛ شکل‌گیری جامعه‌ای است که برابری زنان را به‌عنوان یک حق عمومی پذیرفته باشد و برای تحقق آن در زندگی روزمره نیز امکان و نهاد داشته باشد.

دومین خواسته‌ای که در رؤیاپردازی‌هایم برای آینده‌ی ایران می‌بینم، گسترش کتابخانه‌های عمومی است. امروز تنها حدود سه درصد مردم کشور عضو کتابخانه‌های عمومی‌اند. تجربه نشان داده است که کتابخانه‌های عمومی، اگر به کانون‌های فرهنگی زنده و در دسترس تبدیل شوند، می‌توانند نقش مهمی در پرورش کودکان و افزایش سرانه‌ی مطالعه داشته باشند. نمونه‌ی مهم آن را پیش‌تر در ایران با کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان دیدیم؛ نهادی که در دهه‌های پیش از انقلاب، کتابخانه و فعالیت‌های فرهنگی را به بخش‌هایی از زندگی کودکان و نوجوانان در شهرهای مختلف و حتی مناطق دورتر برد. بعد از انقلاب، کانون به حاشیه رانده شد و بسیاری از ظرفیت‌هایش از میان رفت، اما حتی امروز نیز، به‌رغم فرسودگی و محدودیت‌هایش، می‌تواند نشان دهد که چنین نهادی چه ظرفیتی برای آموزش عمومی و پرورش نسل‌های جدید دارد.

در ایران ۱۴۲۰، دوست دارم شبکه‌ای از کتابخانه‌های عمومی را ببینم که فقط محل امانت دادن کتاب نباشند؛ بلکه به فضاهایی برای خواندن، گفت‌وگو، یادگیری و دسترسی برابر کودکان و نوجوانان به فرهنگ تبدیل شوند. چنین کتابخانه‌هایی می‌توانند به‌خصوص برای کودکانی که در خانواده امکان دسترسی به کتاب، آموزش و منابع فرهنگی کمتری دارند، یک فرصت جدی ایجاد کنند.

به نظرم این موضوع با همان دغدغه‌ی برابری جنسیتی نیز پیوند دارد. کتابخانه و برنامه‌های فرهنگی می‌توانند از کودکی امکان آشنایی با تجربه‌ها و جهان‌های متفاوت را فراهم کنند و به کودکان، دختر و پسر، فرصت بدهند درباره‌ی نقش‌های جنسیتی، حقوق، تفاوت‌ها و انتخاب‌هایشان فکر کنند. بنابراین، برای من کتابخانه فقط یک نهاد فرهنگی نیست؛ بخشی از زیرساخت آموزش عمومی و در بلندمدت بخشی از زیرساخت یک جامعه‌ی برابرتر است.

 

گفت‌وگو نخستین گام تبدیل یک تجربه‌ی شخصی به مطالبه‌ای عمومی

سال‌های ورودم به دوران جوانی و آغاز فعالیت‌های اجتماعی‌ام با راه‌اندازی «کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز علیه زنان» هم‌زمان شد. هنوز به یاد دارم وقتی در کارگاه‌های خیاطی و تولیدی‌ها، پارک‌ها یا ایستگاه‌های مترو سراغ زنان می‌رفتیم و دفترچه‌های چاپیِ قطع جیبی را به آن‌ها می‌دادیم و با آن‌ها حرف می‌زدیم، چه نگاه‌های حیرت‌زده‌ای پیش رویمان می‌دیدیم. زنانی را به یاد می‌آورم که وقتی می‌شنیدند اگر روزی فرزندشان به جراحی نیاز داشته باشد و پدر کودک در دسترس نباشد، ممکن است نتوانند برای جراحی او رضایت‌نامه امضا کنند، شگفت‌زده می‌شدند. یا آنهایی که وقتی می‌شنیدند گروهی از زنان می‌خواهند یک میلیون امضا جمع کنند تا زنان روستایی دیگر فقط از اموال غیرمنقول شوهرشان ارث نبرند، یا یک میلیون نفر شوند و از حق زنان برای خروج از کشور دفاع کنند، برق امید و شگفتی را در چشم‌هایشان می‌دیدم.

آن تجربه به من نشان داد که بسیاری از زنان، حتی وقتی با پیامدهای نابرابری در زندگی روزمره‌شان روبه‌رو هستند، ممکن است از ابعاد قانونی و ساختاری آن بی‌خبر باشند. گفت‌وگو، آگاهی‌رسانی و ایجاد امکان همبستگی می‌تواند نخستین گام برای تبدیل یک تجربه‌ی شخصی به مطالبه‌ای عمومی باشد. در عین حال، یادم هست که هر بار مأموران مترو متوجه می‌شدند در ایستگاه چه می‌کنیم، برای بازداشت ما اقدام می‌کردند. این تجربه، هم دشواری فعالیت مدنی در آن سال‌ها را به من نشان داد و هم اهمیت وجود نهادهایی مستقل و پایدار را که بتوانند چنین فعالیت‌هایی را ادامه دهند.

 

تغییر اجتماعی همیشه از پروژه‌های بزرگ آغاز نمی‌شود

تجربه‌ی دومم به سال‌های اخیر برمی‌گردد. با کمک و همراهی دوستانم، در تجهیز چند کتابخانه در شهرهای حاشیه‌ای و روستاهای مرزی مشارکت‌هایی کوچک داشته‌ایم. نتیجه برای ما واقعاً مثل نوری به قلبمان تابیده است. دوستانم از خلال همین کتابخانه‌ها و برنامه‌های فصلی‌شان توانسته‌اند در مواردی پدران را راضی کنند که به دخترانشان اجازه‌ی ادامه‌ی تحصیل در دبیرستان و شرکت در کنکور بدهند و حتی در چند مورد، مانع ازدواج زودهنگام دختران شوند. همه‌ی این اتفاق‌ها در کتابخانه‌هایی رخ داده که گاهی فقط شش یا نه مترمربع وسعت دارند و در بهترین حالت، حدود هزار جلد کتاب و چند وسیله‌ی کمک‌آموزشی در آن‌ها پیدا می‌شود. این تجربه به من یاد داده است که تغییر اجتماعی همیشه از پروژه‌های بزرگ و امکانات گسترده آغاز نمی‌شود. گاهی یک فضای کوچک، چند کتاب، برنامه‌ای مستمر و گروهی از آدم‌های پیگیر می‌تواند به نقطه‌ی شروع تغییری مهم در زندگی یک کودک یا یک خانواده تبدیل شود.

سهمی که خودم می‌توانم در این مسیر داشته باشم، استفاده از تجربه‌ام در روزنامه‌نگاری، کار فرهنگی و آموزش برای کمک به تولید و انتشار محتوای آگاهی‌بخش و ایجاد ارتباط میان گروه‌ها و افرادی است که در نقاط مختلف ایران برای این تغییر تلاش می‌کنند.

در حوزه‌ی کتاب آنچه به‌نظرم اولویت دارد تولید و انتخاب محتوای مناسب برای کودکان و نوجوانان، کمک به برنامه‌های ترویج کتاب‌خوانی و پیوند دادن ناشران، نویسندگان، کتابخانه‌ها و گروه‌های داوطلبی است که بتوانند این فعالیت‌ها را از مرکز به شهرها و مناطق مختلف ایران ببرند.

فکر می‌کنم یکی از باورهایی که باید تغییر کند، تصورِ بی‌اثر بودن گروه‌های کوچک و نیروی داوطلب است. در سال‌های اخیر، از کمک به خانواده‌های زندانیان سیاسی گرفته تا کمک به کودکانی که از تحصیل جا مانده‌اند، بارها شاهد شکل‌گیری حلقه‌های کوچکی از آدم‌ها بوده‌ایم که بخشی از بار یک مسئله‌ی بزرگ را بر دوش گرفته‌اند و گاهی توانسته‌اند در زندگی یک خانواده یا یک کودک تغییری واقعی ایجاد کنند.

به نظرم نباید قدرت شکل‌گیری همین حلقه‌های حمایتی را دست‌کم گرفت و آن‌ها را صرفاً واکنش‌هایی موقت و خیرخواهانه به یک مشکل دانست. همین گروه‌های کوچک می‌توانند اعتماد، همکاری و تجربه‌ی جمعی ایجاد کنند و به‌تدریج به شبکه‌هایی پایدارتر تبدیل شوند. کتابخانه‌های کوچکی که در شهرهای حاشیه‌ای شکل گرفته‌اند، یا گروه‌هایی که برای حمایت از خانواده‌های آسیب‌پذیر کنار هم جمع می‌شوند، شاید در مقیاس کلان بسیار کوچک به نظر برسند، اما تغییر اجتماعی دقیقاً از همین روابط و اعتمادهای کوچک ساخته می‌شود.

فکر می‌کنم در ایران امروز، به‌رغم همه‌ی محدودیت‌ها، سرمایه‌های اجتماعیِ مهمی وجود دارد که باید حفظ و تقویت شوند. یکی از مهم‌ترین آن‌ها شبکه‌های داوطلبانه و حلقه‌های کوچک حمایتی است؛ از گروه‌هایی که به خانواده‌های زندانیان سیاسی کمک می‌کنند تا کسانی که برای کودکان محروم از تحصیل، تهیه‌ی کتاب و امکانات آموزشی یا حمایت از خانواده‌های کم‌برخوردار تلاش می‌کنند. این شبکه‌ها شاید در ظاهر کوچک باشند، اما در آن‌ها چیزی شکل گرفته که برای هر تغییر اجتماعی ضروری است: اعتماد، همکاری و تجربه‌ی کار جمعی.

تجربه‌ی تجهیز کتابخانه‌های کوچک در شهرهای حاشیه‌ای و مرزی به من نشان داده که وقتی امکان دسترسی به کتاب و یک فضای امن برای جمع شدن فراهم شود، خانواده‌ها و به‌خصوص کودکان و نوجوانان از آن استقبال می‌کنند. به نظرم این میل و این ظرفیت باید جدی گرفته و تقویت شود، نه اینکه فقط به عنوان فعالیتی فرهنگی و حاشیه‌ای دیده شود.

سرمایه‌ی دیگری که نباید از دست برود، تجربه‌ی چند دهه فعالیت مدنی و فرهنگی در ایران است؛ تجربه‌ی آدم‌هایی که یاد گرفته‌اند حتی در شرایط دشوار، چگونه شبکه بسازند، داوطلب جذب کنند، آموزش بدهند و از امکانات محدود استفاده کنند. این تجربه‌ها شاید همیشه در آمارهای رسمی دیده نشوند، اما بخشی از سرمایه‌ی اجتماعی ایران امروزند.