ادوارد سعید، فرزندی که اسباب ناامیدی مادرش بود
فرناز سیفی
یک بعدازظهر گرم تابستانی در سال ۱۹۵۲، وقتی ادوارد سعید به عادت بعدازظهرهای آن دوران، کنار مادرش نشسته بود و با او حرف میزد، مادرش ناگهان بدون اینکه این جمله ربطی به موضوع صحبتشان داشته باشد، آرام و تلخ گفت: «تکتک بچههایم، اسباب ناامیدیاند...همهی آنها.» تکجملهای که تا آخر عمر، بسان طوقی دور گردن ادوارد سعید باقی ماند و رنجی شد ماندگار. تا سالها بعد، تا وقتی که مادرش زنده بود، هر چند سال یکبار از مادرش میپرسید: «چرا؟ چرا همهی ما اسباب ناامیدی شدیم؟ مگر چه کردیم و چه باید میکردیم که نکردیم؟»