تب‌های اولیه

شش روز، شش یاد

فرشته مولوی

در پنج‌شنبهی برفی ۱۷ اسفند ۱۳۵۷ و چند روز پس از آن با به خیابان آمدن خودبه‌خودی زنان برای نه گفتن به چماقِ «یا روسری یا توسری» جنبش زنان در ذهن منِ بیست‌وپنج‌ساله معنا و مفهومی روشن پیدا کرد. از آن به بعد بود که ارزش و اهمیت جنبش در نگاه و خیال من پررنگ شد. در همه‌ی این سال‌ها هر نمودی از خشونت نظامِ ولایی با زنان و هر نشانی از کنش یا واکنش اعتراضیِ آن‌ها در برابر تبعیض و زورگویی من را به یاد آن روزها می‌اندازد.

سرود برای مادران صلح‌‌دوست

فرشته مولوی

چرخ روزگار چرخیده و گردیده و رسیده به زمانی که دیگر نه نشان از جوانیِ دیروزی‌ها مانده، نه میلی به آرمان‌خواهی به شیوه‌ی دیروز در میان امروزی‌ها. جنگ سرد جای خود را به جنگ‌ نرم و جنگ نیابتی و زورورزی‌ منطقه‌ای و تبانی پشت‌پرده‌ای داده و انقلاب‌ رنگی و مخملی هم بازار انقلاب کلاسیک را کساد کرده.

سلوک سیراک و سیر خط‌هایش

فرشته مولوی

خواب‌بیدار به صد سالِ پشتِ سر نگاه می‌کنی و می‌بینی جز آن تکه‌ی هموار و تابناک دهه‌ی چهل‌ و دو سه سالی از دهه‌ی بعد که بیشتر از جنس چهل است تا از جنم پنجاه، باقی همه سنگلاخی زیر پای رهرو هنر و ادب این خطه بوده و بس.

ما ادبیاتی‌ها کجای کاریم؟

فرشته مولوی

برشت در شعری (به ترجمه‌ی رضی هیرمندی) می‌پرسد، «در روزگار تیره‌وتار هم آیا ترانه هست؟» و پاسخ می‌دهد که، «آری، ترانه هست: در وصف روزگار تیره و تار.»