02 فوریه 2026

دو یادداشت از تهران: حسرت یک روز عادی

یاداشت اول

همه چیز عادی دیده می‌شود، اداره‌ها و مغازه‌ها باز هستند و مردم در خیابان راه می‌روند، شبیه گذران یک روز عادی. اما در پس این ظاهر آرام، به نظر می‌رسد که آدم‌ها از زندگی عادی دورند. در جستجوی «زندگی» با آدم‌ها گپ می‌زنم اما هرچه بیشتر می‌گردم، نزدیک شدن به زندگی به معنای معمول، سخت‌تر می‌شود.

ریحانه روانشناس است و در روزهای عادی برای بیشتر مراجعانش جلسه‌ی آنلاین برگزار می‌کند. از او می‌پرسم بعد از چند روز پر التهاب و قطعی تلفن و اینترنت، آیا به زندگی عادی برگشته است؟ می‌گوید: «به نظرم تا زنده باشم، هیچوقت به زندگی عادی بر نخواهم نگشت. من از پیامک‌هایی که آن روزها برایمان می‌فرستادند، عکس گرفته‌ام تا یادم نرود روزهایی را زندگی کرده‌ام که مسئولان کشور که وظیفه‌شان حفظ جان مردم است، برایمان پیام می‌فرستادند که اگر از خانه بیرون بیایی می‌کشیمت.» البته او به تعدادی از مراجعانش که اضطراب شدید داشته‌اند خلاف این کار را توصیه کرده است. می‌گوید «چند نفری که حال خوبی نداشتند، وقتی تلفن وصل بود تماس می‌گرفتند. به تعدادی پیشنهاد کردم شماره‌های حکومتی را بلاک کنند تا حتی اسم فرستنده را هم نبینند. بعید می‌دانم هیچ کدام از ما بتوانیم مثل آدم عادی زندگی کنیم.»

علیرضا تازه زندگی مشترک را آغاز کرده است. روز شنبه ۲۷ دی‌ماه مراسم ازدواجش بوده. می‌گوید جشنی نگرفته و همه‌چیز محدود شده به یک عقد محضری که آن هم با غم بسیار برگزار شده است. «بعد از دو سال برو و بیا و تلاش و دوندگی، قرار بود شب شیرینی داشته باشیم. اما حالم آن‌قدر بد بود که می‌خواستم همه‌چیز را کنسل کنم. مادرم و مادر همسرم گفتند عقد کنیم چون معلوم نیست بعداً چه پیش بیاید. یعنی احتمالاً باید منتظر اتفاق‌های بدتر باشیم.» می‌گوید «روز عقدمان، فقط تلاش می‌کردیم به دوستانمان تلفن بزنیم و خبر بگیریم که زنده‌اند یا نه؛ که دو نفر نبودند. وقتی آدم زندگی مشترک را این طور شروع کند، چه تعریفی از زندگی عادی خواهد داشت؟»

به خانواده‌ای برخورد می‌کنم که پسر جوانشان کشته شده است. پدر تعریف می‌کند که به عشق امام حسین اسم پسرش را حسین گذاشته بوده و حالا به اسم خدا و پیغمبر، حسینش را از او گرفته‌اند. هنگام تدفین او در بهشت زهرای تهران، برادر بزرگ‌ترش اجازه نداده برایش نماز میت خوانده شود و مثل خیلی از خانواده‌های دیگر، عزیزشان را بدون مراسم اسلامی دفن کرده‌اند. از آنها برای تحویل فرزندشان پولی خواسته نشده اما بعد از تدفین، کسی تماس گرفته و اطلاع داده که در صورت موافقت، مبلغی به حسابشان واریز می‌شود تا در عوض، فرزندشان را شهید بسیجی بنامند. پدر می‌گوید پای تلفن داد و فریاد کرده و گفته دیگر مزاحمشان نشوند. اما از ترسش این چند روز اجازه نداده دخترش مدرسه برود، حتی روزهای امتحان، چون می‌ترسد در مدرسه بلایی سرش بیاورند. هرچند نشنیده چنین اتفاقی افتاده باشد، اما هیچ چیز را از عوامل حکومت بعید نمی‌داند. می‌گوید «زندگی من و همسرم و بقیه‌ی خانواده هیچ‌وقت مثل قبل نمی‌شود.»

محمدحسن در یکی از محله‌های قدیمی تهران میوه‌فروشی دارد. همه‌ی اهل محل را می‌شناسد و می‌داند کدام یکی طرفدار حکومت است و چه کسی مخالف. از هر کسی که وارد مغازه می‌شود، نظرش را درباره‌ی اوضاع و احوال کشور می‌پرسد. خودش حال روحی خوبی ندارد و امیدی ندارد که زنده بماند و بهتر شدن اوضاع را ببیند. از اینکه «خدا می‌داند چند هزار نفر کشته شده‌اند» غمگین است و ترس از جنگ و ترس از شرایط اقتصادی جامعه هم حالش را بدتر کرده. هرچند از تغییر اوضاع می‌گوید که «آن خانواده‌های سپاهی و طرفدار حکومت که قبلاً بقیه ازشان می‌ترسیدند، حالا از همه می‌ترسند. نه صدایشان در می‌آید و نه سر و کله‌شان پیدا می‌شود.»

محسن در یک انتشارات خصوصی شاغل است. درباره‌ی وضعیت نشر، مختصر می‌گوید که در حال حاضر همه چیز متوقف است. درباره‌ی فضای حاکم بر شهر می‌گوید «حتی اگر در جریان هیچ اتفاق و خبری نباشید، کافی‌ست یکی دو ساعت در تهران راه بروید تا متوجه شوید هیچ چیزی عادی نیست.» مثال می‌زند: «شهر پر است از بنرها و پوسترهایی که بیشتر و جدی‌تر از همیشه تهدیدآمیز هستند. مثل پوستری که عکس بنی‌صدر و مسیح علی‌نژاد را با شعار "خائن همیشه خائن است" نشان می‌دهد.» او تأثیر این پوسترها را در ایجاد رعب و وحشت کمتر از موتورسواران نقابدار مسلح نمی‌داند. «جالب اینجاست که به مناسبت ماه شعبان، فرازهایی از مناجات شعبانیه را هم جاهای مختلف نصب کرده‌اند. با اینکه در حالت عادی ممکن است این جمله‌ها لطیف و حتی عاشقانه به نظر برسد، اولین بار که چشمم به یکی از آن‌ها افتاد، دنبال نکته‌ی تهدیدش می‌گشتم که ببینم چه هشداری داده و باید مراقب چه چیزهایی باشیم.» او این موقع از سال را با چنین روزهایی در دهه‌های هشتاد و نود مقایسه می‌کند: «چند سال پیش، از اول زمستان خیابان‌ها برای خرید عید شلوغ می‌شد. حالا هیچ اثری از جنب و جوش شب عید نیست. هم توان خرید خانواده‌ها پایین است و هم اینکه کسی دل و دماغ جشن و شادی ندارد.»

کسی نمی‌داند چه اتفاقی در راه است و خبر بعدی که به گوش می‌رسد چیست. اما همه می‌دانند که زندگی به این شکل بی‌معناست و دوام ندارد.

 

یاداشت دوم

مدت‌هاست توی مه راه می‌روم؛ نه پشت سر را درست می‌بینم، نه پیشِ رو را. مدت‌هاست خودم را هم از بیرون کالبدم می‌بینم و پیوند محکمی با احساساتم ندارم. سال ۷۶، تازه مدرسه‌رو شده بودم اما خاطرم هست آخرین شب فرجه‌ی تبلیغات را تا صبح با پدرم از زیر درِ خانه‌ها تراکت به داخل سُراندیم. سال ۸۰، در گردهم‌آیی ورزشگاه امجدیه، با سربند و مچ‌بند و پرچمِ «ایران برای همه‌ی ایرانیان»، با هر کلمه‌ی نامفهومِ سخنرانِ جان‌به‌دربرده از سوء‌قصد اشک ریختم و در دل دعا کردم راه‌مان مستدام باشد. سال ۸۴، هر عصر، با مقوایی زرد که به رأی دادن دعوت می‌کرد، توی میدان بزرگ محل می‌چرخیدم و آن‌قدر به رهگذران چشم می‌دوختم تا بالأخره به حرف بیایند و من، با همه‌ی شورِ نوجوانانه‌ام، از چاره‌ساز نبودن تحریم انتخابات برایشان بگویم. سال ۸۸، رأی‌اولی بودم. دنیا را توی مشتم داشتم. همه‌ی جان و توانم را در خیابان و دانشگاه و ستاد می‌گذاشتم تا از شعله‌ی امید در سینه‌ام محافظت کنم. زنجیره‌ی انسانی، پیاده‌رَوی از انقلاب تا آزادی، گردهم‌آیی، بحث و جدل در هر فرصتی برای به میدان آوردن رأی‌های خاکستری. روز انتخابات، در یکی از شعب اخذ رأی جنوب شهر، نماینده‌ی ناظر نامزد بودم. از اضطراب مسئولیتم برای صیانت از آرا نفسم بالا نمی‌آمد و اگر می‌توانستم پلک هم نمی‌زدم تا چیزی از نظرم دور نماند. صندوق سیار را تا بازگشتش به حوزه، خانه به خانه، دنبال کردم و همه‌ی مدت دلم پیش صندوق ثابتی ماند که بی‌مراقب بود. موقع شمارش آرا، به مدد دفترچه‌ی راهنمایی که ستاد داده بود، رأیی را که ناظر وزارت کشور مخدوش دانسته بود به نفع خودمان برگرداندم. با چه شوقی آخر شب به نماینده‌ی ستاد گزارش دادم این شعبه را بردیم. روی پاهایم بند نبودم که به خانه رسیدم و، سر به بالش نگذاشته، خوابم برد. چشم‌هایم را که باز کردم، کاخ آمالم فروریخته بود. احتمالاً همان روزها پا به مه گذاشتم. با رخت بستن جنبش از معابر شهر، عطای خیابان را به لقایش بخشیدم. سیاهی را به چشم دیده بودم و گمان می‌بردم بالاتر از آن رنگی نیست. بود. حادثه پشت حادثه، داغ روی داغ.

هر دو شب هجده و نوزده دی ۱۴۰۴ را خانه‌ی دوستانم گذراندم. پنج‌شنبه رفتنی، جمعیتی را از پشت شیشه‌ی ماشین دیدم که پیاده‌روهای دو طرف خیابان را پر کرده بود و برگشتنی، چند موتور سوخته و زباله‌دان آتش‌گرفته و نرده‌ی کنده‌شده و مأمور شهرداری را، که مثل کارگران صحنه، بقایای غلیانِ به‌ظاهر مهارشده‌ای را پاک می‌کردند. در این بین هم شعارهایی مخلوط و مربوط و نامربوط از پشت پنجره‌ها. جمعه، پیاده رفتم و سواره برگشتم اما چیز بیش‌تری به مشاهداتم اضافه نشد. آوار دیده‌ها و شنیده‌های ساکنین و حاضرین محله‌های دیگر بود که روزهای بعد عمق فاجعه را برایم عیان کرد.

با اتصال دوباره‌ی اینترنت، از دیدن ویدئوها تا جای ممکن پرهیز کرده‌ام. اخبار را پیوسته دنبال نمی‌کنم، شبکه‌های خبری را که اصلاً. یادداشت‌ها و برداشت‌ها را جسته‌گریخته می‌خوانم اما خودم را تمرین داده‌ام جزئیات را به خاطر نسپرم. ساعات فراغت از کار را اغلب به خواندن کتاب تکراری و تماشای فیلم و سریال تکراری می‌گذرانم. از هرکس که نسخه‌ی قطعی برای وضعیت دارد، فاصله می‌گیرم. تحلیل‌ها همگی ناقص و بی‌جا به گوشم می‌رسند، پیشنهادها سردستی و برای خالی نبودن عریضه. انتخابم در جمع‌های گسترده سکوت است و در جمع‌های خودمانی کلی‌گویی. تتمه‌ی زورم را گذاشته‌ام تا کامل از پا در نیایم. زندگی را روزبه‌روز پیش می‌برم اما این سؤال مدام در گوشم زنگ می‌زند: یعنی حسرت یک روز عادی را با خود به گور خواهیم برد؟