29 ژوئن 2026

«درها را بگشایید»، روایت مهوش ثابت از سال‌های زندان

مریم فومنی

کتاب «درها را بگشایید»، خاطرات مهوش ثابت از زندان، با ماجرای پیکر مردی بهائی که تازه درگذشته، در اتاق قاضی‌ دادگاه انقلاب مشهد شروع می‌شود. مهوش ثابت، به نماینگی از گروه «یاران ایران» که مدیریت امور جامعه‌ی بهائیان را برعهده دارند، به دادگاه انقلاب مشهد رفته بود تا درباره‌ی دفن مردی در گورستان بهائیان توضیح دهد. اما این مراجعه‌ی اداری ساده، به‌تدریج به بازجویی و حبس با چشم‌بند منجر شد. به قول خودش، جرمش این بود که «جنازه‌ای در قطعه‌ی اشتباهی از زمین دفن شده بود.» مردی از یک خانواده‌ی بهائی درگذشته بود و خانواده‌اش بنا به وصیت او، درخواست دفنش در گورستان بهائیان را داده بودند، اما قاضی پرونده می‌گفت که او دیگر بهائی نبوده و نباید در میان مرتدان دفن می‌شده. مهوش با طنز تلخی که در سراسر کتاب رد پایش دیده می‌شود، می‌نویسد: «راستش را بخواهید، من مرد درگذشته را نمی‌شناختم. هرگز او را ندیده بودم. اما چون بارها و بارها مجبور شدم توضیح بدهم که بوده، چرا و کجا دفن شده، کم‌کم احساس می‌کردم با آن روح بی نوا آشنایی نزدیکی پیدا کرده‌ام. حتی داشتم نگران می‌شدم که این همه تشریفات اداری مانع آرامش او در قبر شده باشد. متأسفانه در فرم قضائی جایی برای شوخی نبود، حتی از نوع سیاه و تلخش. وگرنه شاید وسوسه می‌شدم بنویسم که اگر خانواده‌اش نظرشان عوض شده، کاملاً آزادند جنازه را از خاک بیرون بیاورند و جای دیگری دفن کنند. ما که اعتراضی نداشتیم و مطمئن بودم خود متوفی هم اهمیتی نمی‌داد.» (صص ۸-۹)

طنزی که به تعبیر دو مترجم و ویراستار کتاب، آن‌چنان ‌که در مقدمه‌ی کتاب می‌نویسند، هم سازوکار بقا بود و هم ابزاری که پیچیدگی تجربه‌ی مهوش را در متن کتاب منعکس می‌کند. این طنز تلخ‌ را حتی در روایت سخت‌ترین لحظات سلول انفرادی هم می‌توان دید. یک نمونه‌اش بخشی از فصل «شکنجه‌ی سفید» است، آنجا که مهوش ثابت شرح می‌دهد چگونه او را چشم‌بسته به زیرزمین بازداشتگاه بردند و روی یک نیمکت لق رهایش کردند. در حالی که صدای فریادهای بازجو از آن طرف دیوار قطع نمی‌شد و مهوش خیره به مورچه‌های روی زمین نگاه می‌کرد: «همه‌ی آن مدتی که من مشغول دفاع از پرونده‌ی خودم خطاب به مورچه‌های کف سلول بودم، یک‌جای دیگر داشتند کسی را شکنجه می‌کردند.» (ص ۲۸۴)

مهوش ثابت، ۷۴ ساله به دلیل بهائی بودن، سه بار در دو دهه‌ی گذشته بازداشت شده و حدود ۱۳ سال در چهار زندان ایران به سر برده است. او در رشته‌ی علوم اجتماعی تحصیل کرده، و حرفه‌اش آموزگاری بوده است. در ابتدای کارش، پیش از انقلاب، معلم و بعد مدیر مدرسه بود و همزمان با کمیته‌ی ملی سوادآموزی ایران نیز کار می‌کرد.با استقرار جمهوری اسلامی، زندگی مهوش نیز چون بسیاری از بهائیان ایران زیر و رو شد، و از امکان کار و تدریس محرومش کردند. از سال ۱۳۶۶ همزمان با تأسیس مؤسسه‌ی آموزش عالی بهائی به مدت ۱۵ سال مدیریت آن را برعهده گرفت. این مؤسسه در واقع دانشگاهی موازی و غیررسمی برای جوانان بهائی‌ است که به دلیل بهائی بودنشان از ادامه‌ی تحصیل در دانشگاه‌های رسمی محروم شده‌اند. 

مهوش از سال ۱۳۸۴ به عضویت در گروه «یاران ایران» منصوب شد. اولین بار در سال ۱۳۸۴ بازداشت و برای ۳۴ روز در سلول انفرادیِ بند ۲۰۹ زندان اوین تهران حبس شد. دومین بار سال ۱۳۸۶ در مشهد بازداشت شد، بازداشتی که به نخستین محکومیت ده‌ساله‌ی زندان انجامید. در ۱۴۰۱ برای سومین بار او را بازداشت کردند و باز به ده سال زندان محکوم شد. اما پس از گذراندن بیش از دو سال حبس، به دلیل وضعیت سلامت و ضرورت درمان فوری، آزادش کردند.

 

درِ بی‌دستگیره‌ای که با نوشتن باز شد

داستان این کتاب از دومین بازداشتش در سال ۱۳۸۶ آغاز می‌شود. داستانی که روایتش را از اولین حضور در دفتر قاضی، اولین شب بازداشت، اولین درهای آهنی که به رویش قفل شد، و اولین مواجهه با «اتاقی بی‌دستگیره که فقط از بیرون باز می‌شود» شروع می‌کند.

با کلماتش، صحنه به صحنه‌ی آنچه را تجربه کرده برای مخاطبش تصویر می‌کند، نشان می‌دهد که چطور زندانبان‌ها تلاش می‌کردند تا با چشم‌بند، چادرهای کثیف و بدبو، سلول انفرادی و تحقیر و تهدید، او را به یک زندانی، یک پرونده و اتهام و شماره تقلیل دهند و او چطور در میان همه‌ی این‌ها، دلگرم از نشانه‌های کوچک زندگی بوده است. یک روز که لباس‌هایش را شسته بود و در حیاطچه‌ی کنار بند پهن کرده بود که خشک شود، وقتی لباس‌ها را جمع می‌کند و به بند برمی‌گردد، می‌بیند کسی از فویل آلومینیمی ظرف ماست قلب کوچکی درست کرده و در دوخت لباسش جاسازی کرده. «این حتماً کارِ فریبا بود! او تنها کسی بود که لباس‌های مرا می‌شناخت و تنها کسی بود که چنین پیامی برایم می‌فرستاد».فریبا کمال‌آبادی، دوست نزدیکش و عضو دیگر گروه یاران ایران، که در بند دیگری زندانی بود. «حالا فریبا می‌دانست من نزدیکم، و من هم می‌دانستم او نزدیک است، در سلول ۱۱۵. دلم می‌خواست پرواز کنم. دلم می‌خواست آواز بخوانم.» (ص ۲۹۱)

این نشانه‌های دلگرم‌کننده گاهی چای و تکه‌های قندی بود که «حاج‌خانم»، نگهبان سالخورده‌ی بازداشتگاه در اتاق بازجویی برایش ‌آورده بود، «رشته‌ی کوچکی از دوستی» که بازجویش توان فهم آن را نداشت. «آن‌قدر برای ساعت‌ها روی صندلی نشسته بودم و بازجویی‌ها آنقدر سخت شده بود که دیگر طاقت جسم و روحم تمام شده بود. نمی‌دانستم ساعت چند است، اما حدس می‌زدم مدت‌ها از وقت افطار گذشته باشد. همان لحظه در با صدای جیرجیری باز شد و شنیدم حاج‌خانم زیر لب چیزی به بازجو گفت. چند لحظه بعد، از زیر چشم‌بند، لیوانی پلاستیکی را روی دسته‌ی صندلی دیدم. دسته‌ی لیوان از گرما شل شده بود. لیوان لرزید و کمی چای روی صندلی ریخت. بازجو دو دستمال کاغذی از بالای سرم به طرفم پرتاب کرد. آن وقت بود که تازه متوجه قندها شدم. فکر کرده بودم چند حبه قند معمول زندان است، که دوست نداشتم. اما دیدم تکه‌های قند مرغوبی‌ست که از یک کله‌‌قند واقعی! وقتی تکه‌ی کوچکی را به دهانم نزدیک کردم، بازجو لابد متوجه قدردانی و خوشحالی‌ام شد. با تمسخر گفت: "حاج‌خانم دلش برایت سوخته." حرفش مثل چاقو برنده بود. حدس زدم می‌خواهد لذت آن چای را برایم خراب کند؛ می‌خواست شیرینی‌اش را تلخ کند و مهربانی آن زن را به نوعی ترحم تحقیرآمیز تبدیل کند. اما برایم اهمیتی نداشت. این چند تکه قند نشان می‌داد که رشته‌ی کوچکی از دوستی میان من و حاج‌خانم شکل گرفته است؛ رشته‌ای که بعید می‌دانم آن آقای محترم حتی بتواند تصورش را بکند.» (صص ۶۹-۷۰)

آزیتا متحده، یکی از دو مترجم این کتاب به آسو می‌گوید: «این کتاب گاهی از زبان مادری است که حتی نتوانسته با بچه‌هایش خداحافظی کند. گاهی از زبان زنی است که در بند معتادان، مثل یک مادر از آنها مراقبت می‌کرد، طوری که روز دوم ورودش حمام و توالت آن بند را تمیز کرد که قابل استفاده شود. گاهی از زبان زندانی‌ای است که مثل یک وکیل، گفت‌وشنودها و بازجویی‌ها را مستند کرده است، طوری که هر کسی با هر عقیده‌‌ای شرح این بازجویی‌ها و جواب‌های مهوش را بخواند حیرت می‌کند.»

او اضافه می‌کند: «با این حال مهوش این کتاب را درباره‌ی خودش ننوشته، وقتی که کتاب را می‌خوانید در آن تجربه‌های کسانی از تفکر‌ها، عقاید و حتی جرائم مختلف را می‌بینید. کتاب در مورد تمام آنها است و این‌طور نیست که فقط صدای مهوش یا صدای بهائیان یا حتی صدای ایرانی‌ها باشد، این نوشته‌ها صدای مردمی است که در بی‌عدالتی به سر می‌برند.»

 

فرود آمدن بر سیاره‌ای دیگر

یکی از تکان‌دهنده‌ترین بخش‌های کتاب، ورود مهوش به قرنطینه‌ی زندان وکیل‌آباد است. نیمه‌شب وارد اتاقی شده بود که تخت‌هایش جایی برای زندانی تازه‌وارد نداشتند، زنانی را می‌دید که کف زمین خوابیده‌ بودند، بوی تعفن همه‌جا را گرفته بود و صدای ناله و استفراغ می‌آمد، «مثل فرود آمدن بر سیاره‌ای دیگر بود، روبه‌رو شدن با گونه‌ای دیگر.» هیچ‌کس نمی‌دانست او کیست. زنان اطرافش «رنگ‌پریده، نحیف، رهاشده، درمانده، ناامید و اسیر» بودند. (صص ۱۸-۲۶)

زبان مهوش ثابت در این کتاب نه فاخر است، نه شعاری و نه در پی قهرمان‌سازی از خود و حتی از دیگران. آن‌چه متن را زنده می‌کند، ترکیب نگاه دقیق به جزئیات، طنز تلخ و خودآگاهی اخلاقی است. او از خود تصویری بی‌نقص نمی‌سازد. می‌ترسد، گرسنه می‌شود، گاهی به اشتباه امید می‌بندد، گاهی از شدت فرسودگی فرو می‌ریزد، و همین صداقت باعث می‌شود روایتش اعتمادبرانگیز باشد. 

چنان‌که بهیه نخجوانی، یکی از دو مترجم کتاب می‌گوید نوشتن خاطرات زندان آسان نیستاین نوشته‌‌ها معمولاً یادداشت‌هایی‌ست پراکنده و پنهانی و شتاب‌زده که زندانی روی تکه‌کاغذی یا دستمالی، یا در حاشیه و میان سطرهای کتابی که به دستش می‌رسد نوشته است. هر وقت قلمی و فرصتی امن برای نوشتن پیدا کند. به همین دلیل، این خاطرات اغلب تلخ و دردناک‌اند؛ و گاه تکراری و بی‌انسجام. بهیه نخجوانی توضیح می‌دهد که انتشار خاطرات زندان هم کار آسانی نیست. این یادداشت‌ها را زندانی معمولاً پنهانی و به بیرون می‌فرستد، و اغلب با کمک هم‌بندی‌های شجاعی که اگر با این نوشته‌های ممنوعه گرفتار شوند چه بسا مجازات سنگینی داشته باشند. و بعد در بیرون این دست‌نوشته‌ها باید با دقت بسیار بازنویسی و ترجمه و ویرایش شود، به دست کسانی که معمولاً دسترس چندانی به خود نویسنده ندارند. 

اما به گفته‌ی نخجوانی، مهوش با چند سال فاصله و امکان نگاهی از دور این خاطرات را نوشته است. او در ماه‌ها و سال‌های نخست زندان امکان نوشتن منظم نداشت، و به ناچار سه سال صبر کرد تا بتواند وقایع و عوالمی را ثبت کند که داستان این کتاب را می‌سازند. نخستین‌بار که در مشهد بازداشت شد، به قلم و کاغذ دسترس نداشت. در ۹ ماهِ اول بازداشت، تنها چیزی که اجازه داشت بنویسد، فرم‌های بی‌پایان بازجویی بود. «مهوش در بخش‌های مختلف خاطراتش از این روزها هم نوشته است. از روزهایی که در سلول انفرادی بود و هرروز بازجویی می‌شد، بازجویی‌هایی که گاهی تا هفده ساعت طول می‌کشید و بازجویی که با خشونت گاهی کاغذها را لوله می‌کرد و بر سر مهوش می‌زد و مدام می‌گفت: «بنویس بنویس.» در یک سال و نیمی هم که مهوش در بند ۲۰۹ اوین بود، او را با گروهی که در جریان اعتراضات پس از انتخابات ۱۳۸۸ دستگیر شده بودند در سلولی بسیار شلوغ گذاشته بودند. سال بعد نیز در زندان‌های رجایی‌شهر و قرچک، در میان زندانیان جرائم عمومی، چندان فضایی برای نوشتن نداشت.

آزیتا محتده می‌گوید: «سال ۱۳۸۶ وقتی که مهوش هنوز در سلول انفرادی بود، خیلی اتفاقی و معجزه‌آسا یک خودکار بیک در زیر دستشویی سلولش پیدا کرد. مهوش شاعر است و آن موقع قبل از هر چیزی شعرهایش را می‌نوشت که فراموش نکند. گاهی هم تکه‌هایی از بازجویی‌ها و اتفاقاتی را که برایش افتاده گوشه‌ی دستمال کاغذی، یا تکه‌روزنامه‌‌هایی که در توالت بود می‌نوشت و مخفی می‌کرد.» شعرهایی که مخفیانه به بیرون از زندان فرستاد و در سه مجموعه منتشر شد. ترجمه‌ی انگلیسی نخستین مجموعه، با عنوان «شعرهای زندان»، در سال ۲۰۱۷ جایزه‌ی قلم پینتر ((Pen Pinter برای «نویسنده‌ی بین‌المللی شجاع» را گرفت.

 

زنی که می‌ترسد، اعتراض می‌کند و می‌نویسد

از سال ۱۳۸۹ وقتی که مهوش ثابت سرانجام به بند عمومی زندان اوین منتقل شد، در کنار دیگر زندانیان سیاسی زن که مشوق یکدیگر برای نوشتن بودند، شروع به نوشتن داستان خود کرد.

بهیه نخجوانی می‌گوید به دلیل این فاصله‌ی زمانی اجباری که بین اتفاق‌ها و نوشتن آنها رخ داد، مهوش ثابت هنگام نوشتن این خاطرات می‌توانست در آن‌ها بازنگری و تأمل کند و به نوشته‌اش شکل روایی بدهد.

برخلاف بسیاری از روایت‌های مشابه که اغلب در آزادی گردآوری می‌شوند، او این خاطرات را در زندان نوشت.

آزیتا متحده می‌گوید: «مهوش ثابت در طی آن ده سال حبس نوشته‌هایش را تکه‌تکه به دست خانواده و آشنایانش می‌رساند. این دست‌نوشته‌ها را به مرور از ایران برای من می‌فرستادند. من آنها را کلمه به کلمه از فارسی به انگلیسی ترجمه می‌کردم و برای بهیه نخجوانی می‌فرستادم و او این نوشته‌ها از دوره‌های مختلف بازداشت و بازجویی را با ساختاری منسجم، بدون اینکه چیزی حذف و اضافه شود، به انگلیسی تدوین می‌کرد.»

در معدود فرصت‌هایی که امکان تماس با مهوش وجود داشت، هر دو مترجم سعی می‌کردند برای هماهنگ بودن نسخه‌ی انگلیسی با حال و هوای دست‌نویس‌های زندان، با او صحبت کنند.

آزیتا متحده می‌گوید: «شیوه‌ی نوشتن مهوش خیلی زیباست. برای اینکه هم پر از احساس است، هم وقایع را خیلی خوب و زنده شرح می‌دهد و تحلیل می‌کند و در عین ‌حال طبع بسیار شوخ و طنزی دارد که در نوشتن این خاطرات هم حفظ شده است. در نسخه‌ی انگلیسی کتاب هم واقعاً لحن خود مهوش حفظ شده است.»

دست‌نویس‌های مهوش ثابت از دوران زندانش بسیار بیشتر از چیزی است که در این کتاب آمده است. چنانکه آزیتا متحده می‌گوید: «فقط حدود یک چهارم دست‌نوشته‌ها در این کتاب آمده است. کتاب از بازداشت در مشهد شروع می‌شود، به دوره‌ی انتقال به سلول انفرادی در زندان اوین می‌پردازد و در آخر روزهایی را روایت می‌کند که بعد از هشت ماه فریبا کمال‌آبادی را در اوین می‌بیند.»

مهوش بعد از آن هم بیش از ۹ سال در زندان بود و دست‌نوشته‌های بسیاری از بازجویی‌ها، شکنجه‌ها و زندگی در زندان، تا روز آزادی‌اش دارد که در این کتاب نیامده است.

آزیتا متحده داستانی را از این خاطرات نقل می‌کند که روی او تأثیر زیادی گذاشته و در ذهنش مانده: یک روز که مهوش را به بهداری برده بودند، با یکی از زنان زندانبان سوار آسانسور شده بود، در آسانسور زن دیگری را دید با موی سفید و خیلی لاغر و مریض‌احوال. اول کمی تعجب کرده بود چون فکر می‌کرد فقط خودش و زندانبان در آسانسورند. وقتی دوباره نگاه کرد، با تعجب زیاد متوجه شد که تصویر خودش را در آینه‌ی آسانسور دیده. مدت‌ها دسترسی به آینه نداشته و خودش را در آینه ندیده بود که چقدر تغییر کرده.

مهوش ثابت پس از سومین بازداشتش در سال ۱۴۰۱ بار دیگر به ده سال زندان محکوم شد. در زمان نگارش فصل‌های آخر این کتاب او پس از عمل جراحی قلب، با ساکی بسته و آماده‌ی احضار به زندان بود. اما تصویری که ما از او در کتاب می‌بینیم بیشتر از یک قهرمان که آرام و استوار، آماده‌ی برگشتن به زندان است، تصویر زنی است که می‌ترسد، شوخی می‌کند، تحلیل می‌کند، خسته می‌شود، دعا می‌کند، اعتراض می‌کند، و می‌نویسد.

کتاب «درها را بگشایید، خاطراتی از ایمان، امید و آزادی در ایران» به ترجمه آزیتا متحده و بهیه نخجوانی، توسط انتشارات Oneworld در لندن منتشر شده است و ۱۸ تیر ۱۴۰۵به بازار می‌آید.