04 آوریل 2026

دادخواهی و امکان‌های اتحاد در ایران

امید فلاح آزاد در گفتگو با سپهر عاطفی

امید فلاح آزاد داستان‌نویس است. اهل شیراز است و از سالِ‌ ۲۰۰۱ در بوستون در آمریکا زندگی می‌کند. در ایران که بود چند داستان و نوشته‌های دیگر از او منتشر شد. در سال‌های اخیر داستان‌هایی به انگلیسی نوشته که در نشریات معتبری چاپ شده است. دو داستان او «سیتیزن وارتگز» و «جاثلیق عشق» چند سال پیش در آسو معرفی شده بود. 

این گفتگو در روزهای بعد از اعتراض‌ها و کشتار دی ماه، و پیش از شروع جنگ انجام شده بود.

***

سپهر عاطفی: در وضعیت کنونی ایران، شما خود را از نظر سیاسی در کجا می‌بینید؟ 

امید فلاح آزاد: پیش از پاسخ مستقیم، باید احساسی شخصی را بیان کنم. ما در موقعیتی هستیم که نوعی تردید فلج‌کننده و سوگ و اندوهی که همه‌ی ما با آن درگیریم، بر هر گفت‌وگویی سایه انداخته است؛ گفتگو درباره‌ی هر موضوعی. از همین رو، گاهی گفت‌وگو هم برای من دشوار است. گویی گفت‌وگویی که از موقعیت تاریخی و عاطفی‌ای که در آن قرار داریم فراتر می‌رود. با این حال، اگر بخواهم بر این تردید غلبه کنم و درباره‌ی آینده ایران حرف بزنم آرمانم، فراتر از وضعیت اضطراری امروز، یک ایران سکولار است. منظورم فقط جدایی دین از حکومت نیست، بلکه قطع کامل اهرم‌های مذهبی از مداخله در سیاست و قدرت است؛ و به تبع آن، مهار ساختارهای نظامی، سپاه و بسیج و همه انواع این نیروهاست. این برای من اولویت بنیادی است. من چون تشکل‌ سیاسی مشخصی را دقیقاً و به طور منسجم مطالعه‌ نکرده‌ام، هیچ‌گاه خودم را متعلق به گروه خاصی ندانسته‌ام. نمی‌دانم کدام گروه سیاسی دقیقاً چنین رویکردی را نمایندگی می‌کند یا کدام جریان‌ها به‌طور کامل به آن پایبندند. شاید برخی مدعی باشند و برخی شیوه‌های عملی‌تری برای تحقق آن پیشنهاد دهند. اما در غیاب این اصل، به نظر من اساساً گفت‌وگو درباره‌ی سیاست در ایران معنای خود را از دست می‌دهد. در چنین شرایطی دیگر نمی‌توان از «خواست» یا «سیاست» سخن گفت؛ آنچه باقی می‌ماند صرفاً تمکین است.

 

به نظر شما چه آرمان‌ها و ارزش‌های مشترکی وجود دارد که امروز گروه‌های مختلف بتوانند حول آن جمع شوند و حتی جریان‌های متضاد را متحد کند؟

به نظر من هر آرمان و ارزشی که قرار است محل توافق باشد، باید به‌طور ارگانیک از همین خاستگاه تاریخی امروز برآمده باشد.برای من، آرمان سیاسی دیگر نمی‌تواند انتزاعی باشد. باید مستقیماً با این موقعیت پیوند داشته باشد؛ با آنچه رخ داده و آنچه به‌نظر می‌رسد مصداق جنایت علیه بشریت است. آرمان‌ها باید در جست‌وجوی ترمیم و بازسازی ایرانِ پس از این فاجعه شکل بگیرند. هر گفت‌وگویی که این وضعیت تاریخی را نادیده بگیرد یا از کنار آن عبور کند، از نظر من فاقد ارزش است.

ایرانِ آینده، ناگزیر مثل اروپای پس از جنگ جهانی دوم یا آمریکا پس از جنگ داخلی، باید هویت خود را بر اساس همین وقایع بنیان کند. باید پرسید این «برآمدن از خاستگاه تاریخی» دقیقاً به چه معناست؟ به نظر من، آرمان‌ها و ارزش‌های سیاسی ما برای آینده باید وجه بازدارنده داشته باشند؛ باید مانع هرگونه تمرکز قدرتی شوند که بتواند ــ خواه با توجیه دینی یا هر عنوان دیگر ــ مالک جان مردم شود. شاید بحث کمی نظری به نظر برسد، اما برای من مهم‌تر از نام‌گذاری دقیق ارزش‌ها، یادآوری خاستگاه آن‌هاست.

پس از این، اگر بخواهم با کسی وارد گفت‌وگو شوم، نخست باید بر سر این توافق کنیم که چگونه می‌توان دادخواه این واقعه بود و چگونه می‌توان امکان تحقق خواسته‌های قربانیانی را که آگاهانه و با اراده به خیابان آمدند و جان باختند، تضمین کردبه همین دلیل، هر آرمان کلی که از این وضعیت اضطراری و تاریخی برنیامده باشد، برای من انتزاعی است. ممکن است فانتزی باشد، اما با ایران واقعی نسبتی نخواهد داشت.

به نظر من باید میان «اتحاد نظری» و «اتحاد عملی» تفکیک قائل شد. اتحاد نظری نه آسان است و نه لزوماً ضروری. میشود از آن صرف‌نظر کرد. آنچه ضرورت دارد، اتحاد عملی است.

اگر به تجربه‌ی کشورهای دیگر نگاه کنیم ــ چنان‌که شما به اروپا پس از جنگ جهانی دوم اشاره کردید ــ آیا منظورتان این است که حقوق بشر باید اصل بنیادین باشد؟ آیا گروه‌های مختلف باید از این منظر به توافق برسند؟ این رویداد باید به نقطه رجوع دائمی تبدیل شود؟

این‌که بگوییم «حقوق بشر باید ارزش بنیادین باشد» برای من تا حدی بدیهی و در عین حال کلی و بی‌صورت است. تقریباً همه حکومت‌ها در جهان مدعی دفاع از حقوق بشرند، اما جهان همچنان آکنده از جنگ و خشونت است. بنابراین، صرفِ اعلام حمایت از حقوق بشر کافی نیستمن فکر می‌کنم ما باید دنبال اصولی بگردیم که بر اساس تجربه‌ی زیستی ایرانی‌ها باشد. تجربه‌ی زیسته‌ی ایرانیان صرفاً مطالبه‌ی حقوق بشر به معنای عام آن نیست؛ بلکه تجربه‌ای است که نشان داده علما و نهادهای مذهبی در تصمیم‌گیری درباره‌ی جان و مال مردم چه کرده‌اند. وقتی حکومتی می‌تواند با برچسب «محارب» نوجوانی را تیر خلاص بزند و اعدام کند، مسئله فراتر از یک اصل کلی است. باید به‌طور مشخص فکر کنیم که در ایران چه سازوکارهایی مانع تکرار چنین فجایعی خواهد شد. این‌هاست که می‌تواند محور گفت‌وگو و توافق باشد.

 

آیا در میان مخالفان حکومت ــ نیروهایی که ایران آینده را مستقل از این نظام می‌خواهند ــ آیا آرمان یا ارزشی مشترک با خود می‌بینید؟

من بیش از آن‌که به دسته‌بندی‌های کلان سیاسی توجه کنم، به کنش‌ها نگاه می‌کنم. این‌که چه اقداماتی ظرفیت پاسخ‌گویی به این خشم، بهت و اندوهی را دارد که امروز بر جامعه‌ی ایرانی مستولی است. برای مثال، وقتی دانشجویان دانشگاهی در اعتراض به کشته شدن هم‌کلاسی‌هایشان تحصن می‌کنند، من در آن کنش نوعی هم‌سویی می‌بینم، فارغ از این‌که آن‌ها را در کدام طیف سیاسی قرار بدهم. یا وقتی خانواده‌هایی سر خاک فرزندانشان با رقص و ترانه سوگواری می‌کنند و سوگواریشان را به اعتراض بدل می‌کنند، این برای من معنای سیاسی دارد.

اگر منظور شما از گروه‌های مخالف، دسته‌بندی‌هایی چون چپ، راست، جمهوری‌خواه یا سلطنت‌طلب است، در حال حاضر این تمایزها برای من در اولویت نیست. معیار من این است: هر گروه یا فرد تا چه اندازه متعهد به از کار انداختن ماشین سرکوب است؟ اگر کنش‌ها در راستای تضعیف این سازوکار خشونت باشد، احساس اشتراک می‌کنم، حتی اگر در ساحت نظری اختلاف‌های جدی داشته باشیم. محک من تعهد آنها به قربانیان این فاجعه و فجایع دیگر این حکومت است. همه‌ی حرکاتی که از دهه‌ی شصت در اعتراض به حکومت بوده با آگاهی بوده، همه‌ی معترضان با آگاهی جلو رفته‌اند و با آگاهی جان باخته‌اند. قربانی شده‌اند. تعهد به این‌ها محکی است که من در گروه‌های مخالف و موافق جستجو می‌کنم برای اینکه با آن‌ها احساس همدردی و همراهی کنم.

 

اما اگر آینده‌ای دورتر را در نظر بگیریم، و فرض کنیم این ماشین سرکوب از کار افتاده و ما در «روز صفر» ایران ایستاده‌ایم، آن‌گاه چه آرمان‌های مشترکی می‌بینید؟

من اساساً چنین «روز صفری» را نمی‌توانم تصور کنم. من همان تجربه‌‌گرایی هستم که گفتم. ذهن من در وضعیت کنونی نمی‌تواند آن روز صفر را ببیند. برای من، مسیر گذار روندی مداوم است؛ هر حرکتی در جهت زدودن آنچه اکنون بر کشور ما می‌گذرد، خود بخشی از آینده است.

من نمی‌توانم تصور کنم که گروه‌های سیاسی با هم جمع می‌شوند و کنار می‌آیند که کشوری ایدئال، مثل سوئیس یا سوئد درست کنند. برای من این تصور بیشتر مثل نقاشی‌‌های قشنگ است، بیشتر فانتزی است. 

الان یک هدف واحد که لازمه‌اش اتحاد عملی‌ست متوقف کردن یا نابود کردن ماشین سرکوب حکومت است. 

من شاید به دلیل تعهدی که به همان خون‌های ریخته شده دارم فکر می‌کنم حتی اگر روزی به آن نقطه برسیم، باز هم ناگزیر خواهیم بود به این بلیه برگردیم؛ نه برای ترس‌آفرینی، بلکه برای جست‌وجوی نور و جلوگیری از تکراربه خاطر عشقی که به تک تک این قربانیان داریم. هر ایدئالی که بخواهیم، و هر تعریفی برای این فاجعه و تجربه‌ی این دوران داشته باشیم، شعارها این‌قدر واضح‌اند ــ شعار مرگ بر دیکتاتور یا شعار حقتو فریاد بزن ــ که آینده‌ای که شما می‌گویید، آن آینده‌ی سیاسی آرمانی باید این خواست‌ها را تضمین کند.

احساس می‌کنم اکنون در موقعیتی عاطفی و خط مقدم‌گونه هستیم؛ نوعی خاکریز. ذهن من بیش از آن‌که درگیر ترسیم آرمان‌های بلندمدت باشد، معطوف به ضرورت متوقف کردن این سازوکار کشتار است.

 

ولی به هر حال شما به عنوان نویسنده دائماً با تخیل و تصویر کردن موقعیت‌هایی سر و کار دارید که خودتان احتمالاً تجربه نکرده‌اید. آیا فکر می‌کنید که ما به این تخیل سیاسی و این تخیل‌های آرمانی نیاز نداریم؟ برای اینکه بتوانیم از این مسیر هم گذر کنیم؟ 

بی تعارف بگویم. نه، تخیل ما به درد نمی‌خورد. تخیل نویسنده‌ها در برابر کاری که این‌ها کرده‌اند ناتوان است. برای مثال حرکت زن زندگی آزادی از تخیل هیچ‌کس ساخته نبود. کسی آن را تخیل نکرده بود. بله می‌گویند در داستان کوتاهی هوشنگ گلشیری نوشته بود که جوان‌ها می‌آیند بیرون می‌رقصند. همه از این تخیل‌ها دارند، ولی طوری که این‌ها اتفاق می‌افتد و طوری که پیش می‌رود و بعد برعکس تکه‌های روشنش، تکه‌های تاریکش در تخیل کسی نمی‌گنجد. همه فکر می‌کردند که این حکومت در برخورد با مردم به شدت قسی‌القلب خواهد بود ولی آنچه که دیدیم فرای هر تخیلی بود. در پاسخ به شما می‌گویم من به این نکته رسیدم یا به این لحظه رسیدم که بله آن تخیل اینجا کار نمی‌کند. بله، می‌توانم سریع جواب بدهم که من برای ایران حقوق بشر و رفاه و اقتصادِ شکوفا آرزو می‌کنم، و می‌خواهم عزت و هویتی که ایران از دست داده به ایرانیان برگردد. امیدوارم ببینم ایرانی را در آینده‌ی نزدیک که این فجایع اخیر در آن تکرارشدنی نباشد، اما ایران را در آینده‌ی دور نمی‌توانم تصور کنم، متأسفانه.

 

بین گروه‌های مخالف جمهوری اسلامی از نظر فکری و گفتمانی اختلافاتی هست که شاید گاهی هم بنیادین به نظر بیاید. به نظر شما، با چه رویکردی می‌شود این گروه‌ها را به هم نزدیک کرد؟ و آیا اصلاً این کار ضرورت دارد؟

من فکر می‌کنم تا به حال فضایی که اتحاد عملی را ممکن کند پیش نیامده است. ولی اگر جایی پیش آمده و کار کرده امکان و قدرت آن آشکار شده. به نظر من باید میان «اتحاد نظری» و «اتحاد عملی» تفکیک قائل شد. اتحاد نظری نه آسان است و نه لزوماً ضروری. میشود از آن صرف‌نظر کرد. آنچه ضرورت دارد، اتحاد عملی است.

مثلاً فرض کنید می‌خواهند در برابر سفارتی تظاهرات کنند. نیازی به اتحاد نظری ندارند. اتحاد عملی لازم است که بروند اعتراض کنند. یا اگر در ایران معترضین بخواهند برای آزادی زندانیان و لغو حکم اعدام تحصن کنند. آیا نیازی به اتحاد نظری دارند؟ به نظر من نه، چندان اتحادی لازم نیست. مهم اتحاد عملی یا حداقل اتحاد عملی در آن خواسته‌ی به‌خصوص است. در اینجا شاید تنها کاری که باید بکنند این است که فضا بدهند برای ایجاد اتحاد عملی.

آنچه من از دور در ایران در جریان اعتراضات دیدم اتحاد بین مردم بود. در چندصد شهر همه‌ی جمعیت یکدست و متحد بودند. اگر معیار، امکان ایجاد اتحاد عملی باشد، به سادگی روشن می‌شود که چه خواست‌هایی باید در اولویت قرار گیرد و از چه اختلاف‌هایی می‌توان موقتاً صرف‌نظر کرد. الان یک هدف واحد که لازمه‌اش اتحاد عملی‌ست متوقف کردن یا نابود کردن ماشین سرکوب حکومت است. 

الان گروه‌ها ــ جمهوریخواه، چپ، ملی، سلطنتطلب و دیگران ــ باید کنش یکدیگر را بر اساس تأثیر واقعی آن در تضعیف ساختار سرکوب ارزیابی کنند، نه بر اساس پیش‌فرض‌های هویتی.

خب این بخشی از مسئله است. اینکه گروه‌های مختلف آرمان‌‌های سیاسی متفاوتی داشته باشند کاملاً طبیعی‌ست و در همه جوامع می‌بینیم. اما بخش دیگر مسئله این است که در فضای سیاسی امروز دشمنی‌های شدیدی بین گروه‌های مخالف جمهوری اسلامی می‌بینیم، که از اختلاف نظری و عملی و این‌ها فراتر می‌رود، به شکل برچسب‌زنی، انگ‌زنی، نیت‌خوانی، طرف مقابل را متهم کردن به دروغ و تزویر کردن و ... . درباره‌ی این گونه رفتارها چه فکر می‌کنید؟ آیا قاعده‌ی اخلاقی مشترکی وجود دارد که اگر همه‌ی گروه‌ها رعایت کنند، آن توافق عملی که گفتید امکان بهتری خواهد داشت؟

به گمانم دشوارترین و در عین حال بنیادی‌ترین اصل، صداقت است. اگر صداقت وجود داشته باشد، اعتماد نیز شکل می‌گیرد. صداقت در قضاوت نیروهای دیگر. الان گروه‌ها ــ جمهوریخواه، چپ، ملی، سلطنتطلب و دیگران ــ باید کنش یکدیگر را بر اساس تأثیر واقعی آن در تضعیف ساختار سرکوب ارزیابی کنند، نه بر اساس پیش‌فرض‌های هویتی.

من فحش و دعواها را گاهی می‌شنوم و می‌بینم ولی اصلاً نمی‌دانم و نمی‌فهمم بر سر چیست. آن قاعده‌ی اخلاقی که شما می‌گویید صداقت و حداقل تعهد به این خواسته‌ی مشترک است. اگر همه به توقف سرکوب اعتقاد داشته باشند و در این اعتقاد صداقت و تعهد داشته باشند، طبعاً همکاری می‌کنند. و بعد به قول شما برای نزدیکی آرمان‌ها هم امکانی پیش می‌آید.

من فکر می‌کنم در این اعتراضات مردم در ایران کم و بیش این کار را می‌کنند. یعنی فقط نگاه می‌کنند ببینند چه عملی منجر می‌شود به سست کردن پایه‌های حکومت و دنبال همان عمل می‌روند. به همین سادگی، گروه‌های مختلف سیاسی با نظرات مختلف هم می‌توانند به نقطه‌ای برسند که بتوانند با هم کار کنند. می‌دانم که شما هم دارید از من می‌پرسید در مرحله‌ی بعد چه می‌شود. من فکر می‌کنم این بزرگ‌ترین تمرین است. چون اگه ما نتوانیم با صداقت قضاوت کنیم، نمی‌توانیم به جای درستی برسیم. ما باید بتوانیم مبارزه و تلاش‌های همه، حتی گروه‌هایی را که مخالفشان هستیم با صداقت ارزیابی کنیم و به آن‌ها ارزش بدهیم. به خاطر همان ایرانی که برایش آینده‌ی روشنی می‌خواهیم. این رویکرد الان وجود ندارد، و ما داریم دقیقاً خلاف آن عمل می‌کنیم. یعنی هر کاری که دیگری کرد و نتیجه‌بخش بود با شک به آن نگاه می‌کنیم و تهدیدی برای خودمان می‌بینیم، و دنبال پیروزی خودمانیم. و البته این به سود حکومت ایران تمام می‌شود. 

 

آیا فکر می‌کنید این وضعیت، این تفرقه ــ یا هر اسمی که روی آن بگذاریم ــ قابل ترمیم است؟ و شما به عنوان نویسنده یا همه‌ی نخبگان فکری در ایران، هر کسی که در جامعه تأثیری دارد آیا می‌توانند برای بهبود این وضع کمکی بکنند؟

شاید مهم‌ترین کار، حفظ رابطه‌ای زنده با مردم و واقعیت جاری در ایران باشد. هرچه این پیوند خالص‌تر و مستقیم‌تر باشد، امکان سوءاستفاده‌ی سیاسی کمتر می‌شود.

ما به نوعی مستندسازی دقیق ــ حتی به معنای «فورنزیک» ــ نیاز داریم؛ آرشیو کردن وقایع، حفظ حافظه‌ی جمعی سوگوارمان. بدون این حافظه، بسیار آسان است که به بازی‌های تفرقه تن دهیم.

حفظ این حافظه، این اندوه و این تعهد اخلاقی، می‌تواند ما را وادار کند به‌جای تخریب یکدیگر، راه‌هایی برای نزدیکی بیابیم.

من، البته خودم را خارج از همه‌ی دایره‌های تأثیر می‌دانم، ولی فکر می‌کنم یکی از بهترین کارهایی که می‌شود کرد حفظ رابطه‌ی مداوم و زنده با مردم و جریان‌های داخل ایران است. همه‌ی این گروه‌ها، هرچه بیشتر از شریانی تغذیه کنند که مردم ایران را به حرکت درمی‌‌آورد، از سیاست‌بازی و مسابقه‌های سیاسی بیشتر شرم خواهند کرد، و بیشتر مقید خواهند شد که با حسن نیت عمل کنند. این را برای کسانی می‌گویم که به قول شما تفرقه می‌اندازند، یا فضای سیاسی را مسموم می‌کنند، از هر طرفی. اگر مستقیم به مردم ایران وصل شوند و رابطه‌شان با مردم خالص‌تر باشد در برخورد با هم سالم‌تر رفتار می‌کنند، چون ارتباط و تعهد به مردم قاعدتاً آن‌ها را به سمت سلامت در رفتار می‌برد.

چطور می‌شود این نزدیکی را تقویت کرد؟ نمی‌دانم. شاید ادبیات عمیق، ژورنالیسم قوی، امکان ثبت وقایع، کمک به حفظ این فجایع در حافظه‌‌ها، هم‌دلی و همدردی ... بدون این پیوندها تن دادن به بازی‌های تفرقه و شیوه‌های سیاه سیاست خیلی آسان‌تر است. و برعکس اگر همه‌ی این‌ها را زنده با خود حمل کنیم، تلاش بیشتری خواهیم کرد که راه‌هایی برای نزدیک شدن به هم پیدا کنیم. ببخشید که برای من این‌ مسائل در این مرحله خیلی احساسی‌ست تا تحلیلی، و فکر می‌کنم احساسات را در این مرحله نباید سرپوش گذاشت. این‌ احساسات بغضی است که بسیاری از ما با آن می‌خوابیم و بیدار می‌شویم، و بخشی از هویت مهاجر ایرانی است که با بغض زندگی می‌کند. 

 

بله. اشاره کردید که زنده نگه داشتن این ماجراها می‌تواند ما را به هم نزدیک‌تر کند. جالب است که کسانی که به‌تازگی، پس از این کشتار، از ایران آمده‌اند، اغلب می‌گویند اختلاف‌هایی که در خارج از ایران می‌بینیم، در داخل ایران به این شکل وجود ندارد. به نظر شما دلیلش همین است که این اتفاق همچنان زنده و پیشِ چشم همه هست و بنابراین اولویت مردم، پرداختن به اختلاف‌ها نیست؟

دقیقاً همین‌طور است. فراتر رفتن از دنیای فانتزی یعنی بازگشت به واقعیت‌ها؛ و این واقعیت‌ها برای مردمی که در ایران زندگی می‌کنند، کاملاً ملموس است. خود ما نیز زمانی در دل همین واقعیت‌ها زندگی کرده‌ایم. می‌دانیم که چه عواملی در آنجا به روزمرگی ما شکل می‌داد و حتی تصور و امید ما به آینده را می‌ساخت. این مسئله کاملاً روشن است. نه فقط برای ایرانی‌ها بلکه حتی برای مردم دیگر کشورها هم، وضعیت روشن‌تر شده است. همه می‌دانند ما با کی طرفیم. عینیت و تجسم شری که در برابر آن ایستاده‌ایم، اساساً اجازه نمی‌دهد ذهن به سمت تصورات انتزاعی یا مجادله‌های فرعی برود. مثل این است که گروهی را گروگان گرفته باشند؛ اسلحه را روی شقیقه‌ی یکی گذاشته باشند و با پا روی زخم دیگری فشار می‌دهند. در چنین وضعیتی، اگر آن دو گروگان با یکدیگر وارد بحث شوند، صحنه بیشتر شبیه کمدی تلخ خواهد بود، چون هر دو در آستانه‌ی نابودی‌اند. در آن لحظه فقط یک هدف معنا دارد، و آن هم نجات جان است. این کاملاً بدیهی است.

وضعیتی که ما در آن گیر کرده‌ایم مشابه همین است. در این شرایط، به نظر من هرگونه رفت‌وبرگشت‌های فرعی و مجادله‌های درون‌گروهی بی‌معنا می‌شود. تأکید می‌کنم که من طرفدار جریان خاصی نیستم؛ کسی تصور نکند که از سلطنت‌طلبان دفاع می‌کنم یا از جمهوری‌خواهان. من صرفاً به نفسِ موضوع اشاره می‌کنم.

گاهی این برچسب‌های سیاسی که در برابر هم قرار می‌گیرند، برای من پرسش‌برانگیز می‌شوند. من نه از سر پرهیز و نه از سر جانبداری، بلکه صرفاً بر اساس کنش‌ها قضاوت می‌کنم. اگر حرکتی را مؤثر ببینم، تأیید می‌کنم. اما از نظر عاطفی تلاش می‌کنم خود را به مردم ایران نزدیک نگه دارم، نه به جریان‌های سیاسی.

از نظر عملی برایم تفاوتی ندارد: اگر شاهزاده موضعی اعلام کند، اگر گروه‌های چپ یا ملی بیانیه‌ای بدهند، اگر هر جریان دیگری حرکتی کند و من احساس کنم این کار در جهت براندازی این حکومت و جلوگیری از اعدام‌ها و تضعیف سازوکار سرکوب مؤثر است، آن را تأیید می‌کنماما از نظر عاطفی، به جای آن‌که بخواهم به این یا آن گروه نزدیک شوم، ترجیح می‌دهم رابطه‌ی عاطفی خود را با ایران و مردم ایران حفظ کنم. این برای من اولویت دارد.

 

آیا شما هیچ‌وقت در بحثی بوده‌اید یا اتفاقی برایتان افتاده که نظرتان را درباره‌ی یک موضوع مهم تغییر داده باشید؟ آیا هیچ وقت چنین تجربه‌ای داشته‌اید؟

فکر می‌کنم بله، اما نه لزوماً در قالب بحث‌های رسمی یا مناظره‌های بزرگی که افراد تصور می‌کنند پاسخ‌های قطعی دارند. زمانی برخی مسائل برایم کاملاً قطعی و روشن بودند؛ مانند مسئله‌ی اعدام، اما بعد فهم تازه‌تری به برخی جوانب آن پیدا کردم. پیش‌تر شاید این مفاهیم برایم ساده‌تر بودند، اما حالا پیچیدگی بیشتری در آن‌ها می‌بینم و تصمیم گرفته‌ام درباره‌ی امکان تغییر آن گشوده بمانم.

من پیش‌تر فکر می‌کردم اعدام کار درستی نیست. حتی در مورد قاتلان زنجیره‌ای هم برایم قابل‌درک نبود که چرا باید اعدام به عنوان یک مجازات در نظر گرفته شود. می‌دانستم در بسیاری از کشورهای اروپایی و بعضی از ایالت‌های آمریکا اعدام لغو شده است و اجرا نمی‌شود.

اما بعدها با دیدگاه کسانی مواجه شدم که اعدام را نوعی مجازات قابل‌قبول می‌دانستند. اگر پیش‌تر تصورم این بود که این دیدگاه‌ها کاملاً پوچ است و حامیان مجازات اعدام اساساً نمی‌فهمند چه می‌گویند، بعدها دریافتم که می‌توان از منظرهایی ــ از جمله از جنبه‌های اجتماعی، یا حتی از زاویه نگاه به خودِ محکوم ــ استدلال‌هایی در دفاع از آن طرح کرد. از آن زمان دیگر هیچ‌گاه به این مسئله به‌عنوان موضوعی ساده نگاه نکرده‌ام. پیش‌تر برایم یک حکم قطعی بود: نقطه سر خط. اما اکنون می‌بینم که این‌طور نیست و با تردید بیشتری درباره‌ی آن فکر می‌کنم.