12 ژوئن 2026

انسان، آخرین سنگر؛ از فریاد برانژه تا شلیک کمیسر مولدووان

فرشته قادری

سه گلوله‌ی آخر،

به انتقام مادر!

صحنه‌ای ماندگار از فیلم «کمیسر متهم می‌کند». کمیسر مولدووان، که مادرش را اعضای گارد آهنین به تازگی کشته‌اند، سه گلوله آخر را در هفت‌تیرش جاگذاری می‌کند؛ با خونسردی تمام روی سن سینمای خالی می‌آید و سه نفر از اعضای زبده‌ی گارد آهنین را، که در انتهای سینما پناه گرفته‌اند، با همان سه گلوله از پا در می‌‌آورد. 

فیلم کمیسر متهم می‌کند (۱۹۷۴) ماجرای رومانی در سال ۱۹۴۰ را روایت می‌کند. فیلم با فضایی خفقان‌آور آغاز می‌شود، آن زمان که یک دیکتاتوری نظامی-فاشیستی به پشتیبانی نازی‌ها به حکومت رسیده است. حکومت رومانی با شبه‌نظامیانی به نام گارد آهنین ائتلاف کرده بود که در فیلم، اعضای آن با کت‌های چرمی مشکی و ظاهری مخوف نمایان می‌شوند. همین گروه مسئول کشتار زندانیان سیاسی معترض در زندان ویراگا (در اصل، زندان ژیلاوا در بخارست) بودند. 

حکومت و مقامات فاسد پلیس برای خواباندن صدای مردم و فریب افکار عمومی، کمیسر مولدووان را که وابستگی سیاسی ندارد، مسئول پرونده‌ی کشتار زندانیان می‌کنند. اما مولدووانِ سرسخت و فسادناپذیر بلای جان آنان می‌شود و با افشای دست‌داشتن گارد آهنین در قتل‌ها، آنها و مقامات رومانی و قوه‌ی قضاییه را رسوا می‌سازد. 

مولدووان، کمیسری است ورزیده، زیرک و آماده، با کلاه شاپو و بارانی خاکستری بلند، که با صدایی بم و خش‌دار حرف می‌زند. با چهره‌ای مصمم، سرسخت و کاریزماتیک. هنرپیشه‌ای که نقش او را بازی می‌کند کسی نیست جز خود کارگردان سرجیو نیکولائسکو. حتی صحنه‌ی نهایی فیلم، غلت‌خوردن مولدووان روی تپه پس از اصابت ده‌ها گلوله، تنها با یک برداشت و توسط خودِ نیکولائسکو، که ورزشکار حرفه‌ای بود، انجام می‌شود.

تقریباً در همان سالی که فیلم به تصویر می‌کشد و شاید کمی زودتر، یعنی در ۱۹۳۸، اوژن یونسکو از زادگاهش رومانی به پاریس رفت تا رساله‌ی دکتری خود را بنویسد. در واقع او از اتمسفر خفقان‌آور رومانی فرار کرد. اوژن یونسکو (۱۹۹۴-۱۹۰۹) در رومانی به دنیا آمد. هنوز دو سال نداشت که خانواده‌اش به فرانسه کوچیدند. بنابراین خاطره‌ای از زادگاهش نداشت که خود را رومانیایی بداند. مادرش نیز اهل فرانسه بود و از این بابت، زبان مادری‌اش به معنای واقعی کلمه فرانسوی بود. در نتیجه، هنگامی که در نوجوانی به همراه پدرش به رومانی بازگشت، خود را در آنجا بیگانه یافت. گویی یکباره در محیطی چشم گشود که زبانش را نمی‌فهمید. این باعث شد که او به حقیقت «کلمات» شک کند. در بسیاری از آثار او، شخصیت‌ها حرف می‌زنند اما معنایی منتقل نمی‌کنند. همین غریبگی به او اجازه داد تا به جامعه‌ی استبدادزده‌ی رومانی، از چشم یک ناظر بیرونی بنگرد. ورودش به دانشگاه بخارست مقارن بود با قدرت‌گیری جنبش و حکومت لژیون و شاخه‌نظامی‌اش گارد آهنین. خشونت‌بارترین جریان یهودستیزانه در فاصله‌ی میان دو جنگ جهانی در رومانی. شعار هولناک گارد آهنین در آن سال‌ها این بود: «رومانیایی‌ها! با کشتن هر جهودی، یک کمونیست را از بین می‌برید، لحظه‌ی انتقام فرا رسیده!»[1]

یونسکو در دانشگاه شاهد آن بود که استاد فلسفه‌اش، نائه یونسکو، دانشجویان را به این لژیون جذب می‌کرد. چیزی که اوژن یونسکو را به وحشت می‌انداخت، این بود که می‌دید دوستان روشنفکر و صمیمی‌اش (مثل میرچا الیاده، اسطوره‌شناس و دین‌پژوه نامدار اهل رومانی) که آدم‌های بسیار باسوادی بودند، ناگهان به این لژیون می‌پیوستند. او حس می‌کرد آن‌ها هویت انسانی و قدرت تفکر خود را فدای یک «جذبه‌ی جمعی و مذهبی-سیاسی» کرده‌اند. بعدها او نمایشنامه‌ی کرگدن‌ها (۱۹۵۹) را بر اساس تجربه شخصی‌اش از رومانی در دهه‌ی ۱۹۳۰ و ظهور گارد آهنین نوشت. وحشت او از این نبود که یک دیکتاتور ظهور کرده، بلکه از این بود که دوستان، اساتید و مردم عادی، داوطلبانه و به تعبیر هانا آرنت، با «همدستی خاموش» به این جریان می‌پیوستند. در ابتدا، گروهی کوچک از دانشجویان، حدود پانزده نفر، کوشیدند تا با قدرت استدلال در برابر این موج ایستادگی کنند. اما رفته‌رفته، برخی از دوستانشان با جملاتی ظاهراً بی‌ضرر، مثل این‌که، «البته با اونا موافق نیستم، اما در مورد یهودیان…» شروع به لغزش کردند و چند هفته بعد کاملاً جذب نسخه‌ی بومی‌شده‌ی نازی‌ها در رومانی، یعنی «لژیون فرشته مقرب، میکائیل[2]» و شاخه‌ی نظامی‌اش «گارد آهنین» شدند. یونسکو این فرایند را تبدیل‌شدن به کرگدن می‌دانست: پذیرش تدریجی، و سپس تسلیم کامل. در پایان، تنها سه یا چهار نفر باقی ماندند که ایستادگی ورزیدند و به جنبش لژیون و گارد آهنین نپیوستند.

در کمیسر متهم می‌کند چهره‌ی مولدووان همیشه سرسخت، مصمم و متمایز است. او در دنیایی که همه به دنبال نقابزدن و رنگ عوضکردن هستند، «چهره» و وجهه‌‌اش را حفظ می‌کند. 

در ۱۹۳۶، رومانی نسبت به جمعیت خود، روشنفکران بسیار زیادی داشت: ۲ دانشجو در هر هزار نفر جمعیت، در قیاس با ۱/۷ دانشجو در هر هزار نفر در آلمان ثروتمندتر. همچنین در دهه‌ی ۱۹۳۰، بخارست بیش از پاریسِ بسیار بزرگ‌تر، وکیل داشت.[3] حتی پیش از رکود بزرگ در رومانی، دانشگاه‌های آن کشور، فارغ‌التحصیلانی بسیار بیشتر از فرصت‌های شغلی تولید می‌کردند، و فضایی از خشم، ناامیدی و سرخوردگی در دانشگاه‌ها حاکم بود. برای بیشتر دانشجویان آشکار بود که پس از اتمام دانشگاه، شغل‌های آبرومندی برای آنان وجود ندارد. در همان سال‌ها، یهودیانْ اقلیتی موفق در تجارت بودند و درست به همین دلیل، مورد نفرت بودند. در نتیجه، شعار جنبش لژیون برای پایان‌دادن به استعمار یهودیان رومانی، و اخراج و مصادره‌ی دارایی‌هایشان، برای بسیاری از دانشجویان جذاب بود.[4] 

به باور یونسکو، این طرز فکر غیرانسانی نوعی خیانت راست‌گرایان افراطی به رومانی ‌بود. نمایشنامه‌نویس جوان در بخارست دهه‌ی ۱۹۳۰ با بسیاری از چهره‌های برجسته‌ی روشنفکری معاشرت داشت، اما به نحو روزافزونی احساس بیگانگی می‌کرد؛ احساسی همانند برانژه در پایان نمایشنامه‌ی کرگدن: آخرین انسان باقی‌مانده بر زمینی که کرگدن‌ها آن را فرا گرفته‌اند.

یونسکو متوجه شد که تمام دوستانش دارند استحاله‌ای را از سر می‌گذرانند؛ تحولی که ابتدا با یک «کوتاه‌آمدن در جزئیات» آغاز می‌گشت و پس از مدتی نسبتاً کوتاه، آنها جزئی از سیستم می‌شدند. او بعدها نوشت، «تمام دوستان ضد‌فاشیست من به فاشیست‌هایی تمام‌عیار و متعصب بدل شدند، زیرا ابتدا، در جزئیاتی کوچک کوتاه آمدند. من با این پدیده به خوبی آشنا هستم: دوره‌ی نهفتگی (کمون) آغاز می‌شود؛ این‌ها اولین علائم هستند. بین سه هفته تا دو ماه طول می‌کشد تا آن‌ها بخشی از سیستم شوند. همه‌ی آن‌ها همین‌طور شروع می‌کنند. گاهی حتی لازم نیست دهانشان را باز کنند تا بفهمم که عوض شده‌اند. سکوتی پرمعنا یا یک لبخند، به من می‌فهماند که اتفاقی جبران‌ناپذیر رخ داده است؛ اینکه آن‌ها به دام افتاده‌اند.»[5]

او حتی متوجه تغییراتی فیزیکی نیز در دوستانش می‌شد: «حالت چهره‌شان تغییر می‌کند. فروغ خاصی در چشمشان دیده می‌شود.» و در جای دیگر، طوری می‌نویسد که گویی وجه واقعی ماجرا را گزارش می‌کند نه جنبه‌ی استعاری‌اش را: «با او صحبت کردم. هنوز یک انسان بود. ناگهان، درست جلوی چشمم، دیدم که پوستش سخت و به شکلی ترسناک ضخیم شد. دستکش‌هایش، کفش‌هایش، به سُم تبدیل شدند و دست‌هایش به پنجه. شاخی از پیشانی‌اش شروع به روییدن کرد؛ او وحشی شد و با خشم حمله می‌کرد. او دیگر باهوش نبود، دیگر نمی‌توانست صحبت کند. او به یک کرگدن تبدیل شده بود. خیلی دوست داشتم که مثل او بشوم. اما نمی‌توانم.»[6]

این دیگر یک استحاله‌ی تدریجی نبود؛ تغییری برق‌آسا و بهت‌آور بود همانطور که او در خاطراتش نوشت: «من افرادی را می‌شناختم که یک‌شبه نازی یا کمونیست شدند؛ این یک اپیدمی واقعی است.»[7] 

یونسکو بعدها در خاطراتش حالِ گذشته و گذشته‌ی حال (که ابتدا در ۱۹۴۰-۱۹۴۱ نوشت و در ۱۹۶۷ با نگاهی به گذشته، مطالبی به آن افزود) نوشت: «من از این‌که این موضوع تا این اندازه به نمایشنامه‌ی من، کرگدن‌ها، شباهت دارد، متحیرم. این ریشه‌ی واقعی این نمایشنامه است. اخیراً، وقتی به صفحات دفتر خاطرات قدیمی‌ام رجوع کردم، دیدم که آن افراد را کرگدن خطاب کرده بودم.»[8]

یکی از روشنفکران برجسته‌ی رومانی در دهه‌ی ۱۹۳۰ که به گارد آهنین نزدیک شد، امیل چوران، قصارنویس شهیر رومانیایی بود. چوران دوستی‌اش را با یونسکو قطع کرد، تجربه‌ای که یونسکو را بسیار آزرد. شخصیت «منطق‌دان» در کرگدن‌ها با وسواسش نسبت به گزاره‌‌ها و جهانی از عقل نابِ منتزع از احساسات، کاریکاتوری از امیل چوران است؛ مردی که ادعا می‌کرد «منطق» حکم می‌کند که رومانی نباید یهودی داشته باشد. او در آن زمان تصور می‌کرد که یهودیان مانعی در برابر «رستاخیز ملی» رومانی هستند. (گرچه تبعید به چوران آموخت که یهودیان را بهتر درک کند. او بعدها نوشت: بدترین حماقت جوانی‌ام. گرایش به فاشیسم بود.[9]) چوران یهودستیزی را نوعی «بیماری» نامید چنان‌که شخصیت «دودار» نیز در کرگدن‌ها در مورد کرگدن‌شدگی می‌گوید، «ممکنه این اصلاً یک بیماری باشه.» و برانژه در پاسخ می‌گوید، «درسته. و من از سرایتش می‌ترسم.»[10] اما تعبیر بیماری، همیشه ترسناک نبود و یک روی مثبت نیز داشت: چنان‌که یونسکو نوشت، برخی کرگدن‌ها ممکن است بهبود یابند و دوباره آدم شوند. به باور او، برخی می‌توانند از ایدئولوژی افراطی خود بازگردند. برانژه، قهرمان نمایشنامه‌ی کرگدن می‌گوید، «تصمیم اونا ممکنه یک شیفتگی موقت باشه.»[11] 

***

شاید وقتی سرجیو نیکولائسکو فیلمنامه‌ی کمیسر متهم می‌کند را در سر می‌پروارند، هرگز به کرگدن‌های یونسکو فکر نمی‌کرد. اما پیوندهای معناداری میان این دو وجود دارد، گرچه این ارتباط از سنخ اقتباس داستانی نیست، بلکه هر دو اثر به یک بستر تاریخی یعنی فعالیت‌های جنبش فاشیستی گارد آهنین در رومانی می‌پردازند.

سیستم می‌تواند جسم انسانِ معترض را نابود سازد، اما نمی‌تواند «ایده‌ی مقاومت» را در هم بشکند.

در کمیسر متهم می‌کند شخصیت کمیسر مولدووان در واقع قهرمانی است که در برابر همان جریانی می‌ایستد که یونسکو آن‌ها را «کرگدن‌شدگی» می‌نامید. اگر برانژه در نمایشنامه‌ی کرگدن‌ها، یک قهرمان منفعل و مستأصل است که در پایان فقط فریاد می‌زند «من تسلیم نمی‌شوم»، کمیسر مولدووان نسخه‌ی اکشن و عملیاتی همان مقاومت است. اعضای گارد آهنین با یونیفورم‌های مشکی‌شان، همان کسانی هستند که یونسکو در خاطراتش می‌گوید: «ناگهان پوستشان کلفت شد و دیگر نمی‌شد با آن‌ها حرف زد.» شگفتا که در واقعیت، اعضای گارد آهنین کت‌های چرمی سبز تیره می‌پوشیدند که می‌توانست پوست سبز و ضخیم کرگدن‌ها را تداعی کند.

صحنه‌های معروف کشتار در فیلم (مانند قتل‌عام زندانیان سیاسی)، همان «توحشی» است که یونسکو در نمایشنامه‌اش با صدای پای سنگین کرگدن‌ها و تخریب شهر به تصویر کشیده است.

 

تفاوت در دیدگاه سیاسی

تفاوتی ظریف اما وجود دارد: اوژن یونسکو، عملاً یک نویسنده‌ی لیبرال و اومانیست بود که از هر دو جناح افراطی بیزاری داشت. چنان‌که در پرده‌ی سوم کرگدن‌ها به روشنفکران چپ هم می‌تازد. اما فیلم کمیسر متهم می‌کند در دوران حکومت کمونیستی رومانی، به ریاست نیکولای چائوشسکو، ساخته شد. بنابراین، در این سریال دشمنی با «گارد آهنین» یا فاشیست‌ها، با نگاهی ساخته شد که تا حدی مورد تأیید رژیم کمونیستی وقت باشد. با این حال، هسته‌ی اصلی هر دو اثر، افشای ماهیت ضد انسانی جنبش لژیونرها است.

چائوشسکو برخلاف رهبران قبلی، سعی می‌کرد ترکیبی از کمونیسم و ملی‌گرایی رومانیایی را ترویج دهد. به همین دلیل به کارگردانی مثل نیکولائسکو اجازه داد فیلم‌هایی درباره‌ی تاریخ رومانی بسازد که در آن‌ها قهرمانان (مثل کمیسر مولدووان) لزوماً عضو حزب نبودند، اما در حال مبارزه با فاشیسم (گارد آهنین) تصویر می‌شدند. چائوشسکو و دستگاه فرهنگی‌اش از سینما به عنوان ابزاری برای بازنویسی تاریخ استفاده می‌کردند. آن‌ها اصرار داشتند که در فیلم نشان داده شود کمونیست‌ها در سال ۱۹۴۰ نیروی مهمی بوده‌اند، در حالی که در واقعیت تاریخی، آن‌ها در آن زمان گروه بسیار کوچکی بودند.[12]

جالب است که با وجود تمام این فشارهای سیاسی و سانسور برای «کمونیستی‌کردن» فیلم، شخصیت کمیسر مولدووان آن‌قدر قدرتمند و مستقل طراحی شده بود که در ذهن تماشاگران، نه به عنوان یک ابزار سیاسی، بلکه همچون یک قهرمان ملی و عدالت‌خواه باقی ماند.

چائوشسکو می‌خواست به مردم بگوید: «اگرچه اکنون محدودیت‌هایی هست، اما ببینید پیش از ما چه کسانی (فاشیست‌های گارد آهنین) حکومت می‌کردند که چقدر وحشی و خون‌ریز بودند.» او با نشان دادن خشونت عریان لژیونرها در فیلم، حکومت خودش را «نجات‌بخش» جلوه می‌داد، نظامی که «نظم و انتظام» را به ارمغان آورده بود.

چائوشسکو در مجموع، دیکتاتوری متفاوت بود. او برخلاف شوروی، می‌خواست بگوید ما «اول رومانیایی هستیم، بعد کمونیست». به همین دلیل اجازه داد فیلمی ساخته شود که قهرمانش (مولدووان) لباس شیک بپوشد، هفت‌تیر آمریکایی ببندد و مثل قهرمان‌های هالیوودی بجنگد؛ چون این کار غرور ملی رومانیایی‌ها را برمی‌انگیخت.

در ۱۹۸۹ که مردم علیه چائوشسکو شوریدند، بسیاری از همان‌هایی که در خیابان علیه او شعار می‌دادند، پای همین فیلم‌های نیکولائسکو نشسته بودند و از قضا، چائوشسکو را با همان قاطعیتی از قدرت پایین کشیدند که کمیسر مولدووان با دشمنانش برخورد می‌کرد!

***

آیا شخصیت مولدووان؛ برانژه‌ای است که اسلحه به دست گرفته؟

شاید. می‌شود گفت اگر برانژه (قهرمان کرگدن) به جای یک نویسنده‌ی منزوی، یک افسر پلیس شجاع در بخارست سال ۱۹۴۰ بود، احتمالاً به شخصیتی شبیه به کمیسر مولدووان بدل می‌شد. هر دو نفر، «آخرین انسان‌هایی» هستند که در برابر موج همرنگی و بدل‌شدن جامعه به موجوداتی درنده مقاومت می‌کنند.

با وجود اینکه کمیسر متهم می‌کنددر ژانر حادثه‌ای-هیجانی ساخته شده و ظاهرش با دنیای انتزاعی و ابزورد کرگدن‌ها متفاوت است، اما هر دو اثر در لایه‌های زیرین خود به یک فاجعه‌ی انسانی واحد می‌پردازند: این‌که چگونه افراد یک جامعه، استقلال فردی‌شان را فدای همرنگی با موجی ترسناک می‌کند. در نمایشنامه‌ی یونسکو، شخصیت ژان (دوست صمیمی برانژه) به او خیانت می‌کند و کرگدن می‌شود. در فیلم کمیسر مولدووان هم شاهد شخصیت‌هایی هستیم که قبلاً جایگاه اجتماعی محترمی داشتند (وکیل، قاضی، افسر)، اما برای حفظ قدرت یا از روی ترس، با لژیونرها همرنگ می‌شوند. در مقابل، تنهاترین آدم فیلم، خودِ کمیسر مولدووان است. او دقیقاً مانند برانژه در پایان کرگدن‌ها، آخرین فردی است که «انسان» باقی مانده و حاضر نیست رنگ عوض کند. وقتی همکارانش به او پشت می‌کنند یا به او فشار می‌آورند که با جریان روز (فاشیسم) همراه شود، او با ایستادگی‌اش بر «قانون» و «اخلاق فردی»، استقلال خود را حفظ می‌کند.

تفاوت ظریف در پرداخت:

در کرگدن‌ها، زوال استقلال فردی با طنز تلخ و استعاری (درآمدن شاخ و ضخیم‌شدن پوست) نشان داده می‌شود. در کمیسر متهم می‌کند، این زوال با تراژدی و خونریزی به نمایش درمی‌آید. در واقع، لژیونرهای فیلم کمیسر مولدووان، همان کرگدن‌های یونسکو هستند که ماسک‌هایشان را برداشته‌اند و به جای نعره کشیدن، شلیک می‌کنند. پایان‌بندی هر دو اثر، علی‌رغم تفاوت در فرم (یکی سوررئال و دیگری سینمای اکشن)، در یک نقطه‌ی فلسفی عمیق به هم می‌رسند: شکوهِ شکست‌خوردن در راهِ انسان ماندن. هر دو قهرمان به این درک می‌رسند که همیشه حق با اکثریت نیست. همرنگی با جماعت شاید باعث بقا شود، اما به قیمت از دست دادن «خود» تمام می‌شود. آن‌ها آگاهانه «انزوا» را به «تعلق به رمه» ترجیح می‌دهند. برانژه در آخرین جمله‌اش می‌گوید: «من تا آخرین لحظه انسان باقی می‌مانم ... من تسلیم نمی‌شوم!» او می‌داند که نمی‌تواند همه‌ی کرگدن‌ها را دوباره به انسان تبدیل کند، اما مقاومت می‌کند. کمیسر مولدووان هم می‌داند که با یک هفت‌تیر نمی‌تواند یک رژیم فاشیستی را که سراسر کشور را گرفته، نابود کند. اما او تا آخرین گلوله می‌جنگد. در اینجا هر دو اثر به یکی از مهم‌ترین ارزش‌های اگزیستانسیالیستی صحه می‌گذارند: ارزش انسان به «نتیجه»ی نبردش نیست، بلکه به «انتخاب» او برای ایستادگی در برابر پوچی و زشتی است.

در صحنه‌ی ماقبل پایانی نمایشنامه، برانژه به آینه نگاه می‌کند. او ابتدا از دیدن چهره‌ی انسانی‌اش (که در میان کرگدن‌ها، زشت و غیرطبیعی به نظر می‌رسد) وحشت می‌کند، اما سپس آن را می‌پذیرد. در کمیسر متهم می‌کند چهره‌ی مولدووان همیشه سرسخت، مصمم و متمایز است. او در دنیایی که همه به دنبال نقابزدن و رنگ عوضکردن هستند، «چهره» و وجهه‌‌اش را حفظ می‌کند. هر دو اثر می‌گویند وقتی جامعه دچار زوال می‌شود، «چهره‌ی انسانی» تبدیل به یک جُرم یا یک بار سنگین می‌شود. در کرگدن‌ها پایان اثر با یک فریاد اعتراضی تمام می‌شود. برانژه زنده می‌ماند تا شاهدِ تنهایی خود باشد. این یک پایان ذهنی و روانی است. در کمیسر متهم می‌کند پایان اثر با تیراندازی و خون تمام می‌شود. مولدووان به شکل فیزیکی هزینه‌ی استقلال خود را با سینه سپرکردن در برابر گلوله می‌پردازد.

یونسکو و نیکولائسکو (کارگردان فیلم) هر دو می‌خواستند بگویند: وقتی جامعه به سمت توحش (کرگدنشدگی یا فاشیسم) پیش می‌رود، تنها راهِ نجاتِ روح، «نه گفتن» است؛ حتی اگر این «نه» به قیمت جان تمام شود. پیام دیگر آن دو این بود که: سیستم می‌تواند جسم انسانِ معترض را نابود سازد، اما نمی‌تواند «ایده‌ی مقاومت» را در هم بشکند.


[1] Christopher Hale (2011). Hitler's Foreign Executioners: Europe's Dirty Secret. Brimscombe: History Press, chap.3.

[2] رهبر جنبش لژیون و گارد آهنین، کورنلیو زلیا کودریانو (۱۹۳۸-۱۸۹۹) مدعی بود که در زندان، در حالی که منتظر روز دادگاه بوده، میکائیل مقرب بر او ظاهر شده است. بنگرید به: 

Hitler's Foreign Executioners, chap.3.

[3] R.J. Crampton (1997) Eastern Europe in the Twentieth Century – and After. London: Routledge, p.115. 

[4] Ibid.

[5] Eugene Ionesco (1997) Present Past, Past Present: A Personal Memoir. Translated from the French by Helen R. Lane. New York: Da Capo Press.

[6] Ibid.

[7] Martin Esslin (1961). The Theatre of the Absurd. Anchor, p.151, as cited in Sanjay Kumar (2025) “Conformity and Totalitarianism: A Political Allegory in Eugène Ionesco’s Rhinocéros”, the link here.

[8] Ibid, p.118.

[9] Joseph Acquisto (2015) The Fall Out of Redemption: Writing and Thinking Beyond Salvation in Baudelaire, Cioran, Fondane, Agamben, and Nancy. Bloomsbury Publishing, p.142.

[10] اوژن یونسکو (۱۳۸۴) کرگدن. مترجم: پری صابری. نشر قطره، ص۱۴۷.

[11] همانجا، ص ۱۷۸.

[12] تا پیش از اوت ‍۱۹۴۴ تعداد کمونیست‌های رومانی به زحمت به هزار نفر می‌رسید. بنگرید به این لینک.