22 آوریل 2026

کودکان، راویان خاموش جنگ

افرا آزاد

در روزهایی که واژه‌ی «جنگ» از سطح خبرها پایین می‌آید و وارد زبان روزمره‌ی خانواده‌ها می‌شود، کودکان نخستین کسانی‌اند که با پرسش‌های بی‌واسطه و صادقانه، شکاف میان واقعیت و توضیح را آشکار می‌کنند. آن‌ها می‌پرسند: «چرا؟» و این «چرا» فقط درباره‌ی سیاست یا جغرافیا نیست؛ درباره‌ی امنیت، اعتماد و معنای جهان است. چنان‌که ماریا مونتسوری تأکید می‌کند، صلح در بستر آموزش شکل می‌گیرد؛ جایی که کودک می‌آموزد جهان را چگونه بفهمد و با آن چگونه مواجه شود. در این میان، والدین در موقعیتی قرار می‌گیرند که باید میان حفاظت از روان کودک و مواجهه صادقانه با واقعیت، تعادلی ظریف برقرار کنند.

روایت‌های ادبی و خاطرات زیسته نشان می‌دهند که تجربه‌ی جنگ برای کودک، بیش از میدان نبرد، در سکوت خانه‌ها و در میان گفت‌وگوهای نیمه‌کاره شکل می‌گیرد آنه فرانک در دل تاریک‌ترین روزها می‌نویسد که امید به بهبود جهان هنوز ممکن است. این نگاه نشان می‌دهد حتی در شرایط اضطراب و ناامنی، ذهن کودک به‌دنبال معنا و امکان است. از سوی دیگر، الی ویزل با یادآوری خطر «بی‌تفاوتی»، بر مسئولیت اخلاقی بزرگسالان تأکید می‌کند. سکوت یا پاسخ‌های سطحی، می‌تواند به همان اندازه آسیب‌زا باشد که خود واقعیت‌های تلخ.

در چنین بستری، نقش والدین فقط پاسخ‌دادن به پرسش‌ها نیست. آن‌ها باید چارچوبی بسازند که کودک بتواند ترس‌هایش را نام‌گذاری کند و احساس امنیت نسبی داشته باشد. این نگاه، به‌جای انکار ترس، آن را در زمینه‌ای از همدلی و کنش انسانی قرار می‌دهد و یادآور می‌شود که آن‌ها دریافت‌کنندگان منفعل روایت‌ها نیستند؛ بلکه در حال ساختن درکی شخصی از جهان‌اند.

این گزارش از زبان مادری روایت می‌شود که تصمیم گرفته در شهر محل سکونتش، تهران، فرزند شش‌ساله‌اش را با واقعیت روبه‌رو کند. او رویارویی با جنگ را به کتمان و پاسخ‌های سطحی ترجیح می‌دهد. در خلال رفت‌وآمدهای شهری، سفری درونی را همراه با فرزندش تجربه می‌کند. او کودک را در معرض بیم‌ها، امیدها و پرسش‌هایی قرار می‌دهد که گاه از فرط سادگی، حتی برای بزرگسالان نیز بی‌پاسخ می‌ماند:

خانه‌ی ما در مرکز شهر تهران است؛ در یک مجتمع مسکونی قدیمی با ساکنانی آرام و بی‌حاشیه. فرزند من، بردیا، پسری کنجکاو و پرسشگر است که در هیچ قالبی نمی‌گنجد. نه زیر بار قواعد خشک مدرسه می‌رود، نه باید و نبایدهای مرسوم را به‌سادگی می‌پذیرد. همین ویژگی‌ها، شرایط جنگ را برای ما پیچیده‌تر کرده است. از همان روزهای اول، من و پدرش تصمیم گرفتیم فارغ از تناقضاتی که این روزها باعث دودستگی در میان مردم شده، تصویری کلی از جنگ برایش ترسیم کنیم و بگوییم که جنگ اتفاق خوبی نیست

اما در اولین شب، وقتی بردیا با شادی و هلهله‌ی مردم در خیابان‌های شهر روبه‌رو شد، نخستین پرسش جدی‌اش شکل گرفت: «اگه جنگ بده، چرا مردم خوشحالن؟» برایش توضیح دادم دیکتاتوری که پیش‌تر نامش را در شعارها شنیده بود، در این جنگ کشته شده است. بردیا به مردمی که همدیگر را در آغوش می‌گرفتند نگاه کرد و گفت: «پس جنگ خیلی هم بد نیست؛ چون دیکتاتورها کشته می‌شن.»

این تناقض، که در ابتدا ناچار به پنهان‌کردنش بودیم، کم‌کم خودش را نشان داد. بردیا می‌دید در کنار مردمی که از مرگ دیکتاتور خوشحالند، گروهی دیگر با پرچم و شعارهای حکومتی ایستاده‌اند. پرسید: «این‌ها چه می‌گویند؟» گفتم شعار می‌دهند. گفت او هم می‌خواهد شعار بدهد. شیشه ماشین را پایین کشیدم. صدایش را در گلو انداخت و شعاری را که به جانش نشسته بود فریاد زد: «زن، زندگی، آزادی».

در فقدان حمایت دولت و تعطیلی مدارس، والدین تنها و مستأصل رها شده‌اند و یکتنه بار فرزندانشان را به دوش می‌کشند. مدارسی که بنا بود مأمن کودکان باشند، حال سپر انسانی گروه‌های نظامی شده‌اند. فرایندی نفس‌گیر که از ما آدم‌های دیگری ساخته بود. یک ماه بعد، نه من همان مادر سابق بودم، نه بردیا همان کودک سربه‌هوا و بی‌خیال پیشین. او حالا می‌توانست صدای موشک را از پدافند تشخیص دهد. اولین بار، در پارک محل، هنگام دوچرخه‌سواری، با شنیدن صدا ایستاد و با چشم‌هایی هراسان به آسمان خیره شد. در آغوشش گرفتم و گفتم: «چیزی نیست، این صدای پدافنده.» و توضیح دادم که برای مقابله با هواپیماهای جنگی شلیک می‌شود. بردیا، با هیجانی آمیخته به امید، گفت: «یعنی کسی هست که از ما دفاع کنه؟»

از آن پس، این صدا به بخشی از تجربه‌ی زیسته‌اش تبدیل شد؛ صدایی که جایی در جهان کودکانه ندارد. چند روز بعد، در میدان تره‌بار، دوباره آن را شنیدیم. درست یک روز پیش از تحویل سال بود و مردم برای خرید عید آماده می‌شدند. صدایی شبیه انفجار در آسمان بالای سرمان پیچید. همه سبدهای خریدشان را رها کردند و هراسان پراکنده شدند. اما بردیا ایستاد. با صدایی بلند رو به مردمی که می‌دویدند گفت: «نترسید، این پدافنده.»

این روزها بردیا صبحش را با این سؤال شروع می‌کند: «امروز هم جنگه؟» و وقتی تأیید مرا می‌گیرد، با دقت عجیبی می‌شمرد: «امروز سی‌ودومین روز جنگه.» و این، نشان از پیوستاری در ذهن کودکانه‌اش است که روزهای جنگ را بدون خطا کنار هم قطار می‌کند و در انتظار نتیجه‌ای نهایی روزشماری می‌کند. گاهی می‌پرسد: «آخرش کی برنده می‌شه؟» یا گاهی که از این بلاتکلیفی خسته می‌شود می‌پرسد: «اصلاً جنگ یه روزی تموم می‌شه؟»

نگران می‌شوم. نگران اینکه ترس تا چه اندازه در سلول‌های ذهنش خانه کرده و نکند که می‌ترسد اما زبان ابرازش را ندارد. یک بار که از صدای انفجار، شیشه‌های خانه لرزید، در حالی‌که توی راهرو پناه گرفته بودیم، از او پرسیدم: «از ده تا، چند تا ترسیدی؟» انگشت‌هاش را نشانم داد و گفت: «چهار تا» و من فکر می‌کنم ترس در بچه‌ها آینه‌ی ترس‌های ماست. آن‌ها حتی برای ترسشان هم از آدم‌بزرگ‌ها الگوبرداری می‌کنند.

حالا که بیشتر از یک ماه از جنگ گذشته، نشانه‌های جنگ از همه جا سرک می‌کشد، در کوچه پس‌کوچه‌های شهر، در آسمان پرغبار بالای سرمان، در روان و جانمان و در نقاشی‌های کودکانه‌ی بردیا و در این میان نگرانی من این است که نکند این نشانه‌ها برایمان عادی شوند؛ نکند روزشمار بردیا به آخرین روز جنگ نرسد و نکند برنده‌ی جنگی که در جهان بردیا در جریان است، «ما» نباشیم. 

رفته‌ایم کرج که در ویلایی آرام بگیریم. آنجا هم صدای انفجار بلند می‌شود. بردیا را سوار ماشین می‌کنم و می‌زنم به جاده. دو طرف جاده آشوب است. از سمت راست جاده، چیتگر و از سمت چپ، ایران‌خودرو دود سیاهی بلند شده. در تونلی از دود فرو می‌رویم. کف آسفالت پر از شیشه است. صدای ضبط را زیاد می‌کنم و با بردیا بلند می‌خوانیم: «در بهار آتش گرفته، هرچه که بود دود شده رفته، کار از کار دیگه گذشته در بهار...»