14 مه 2026

روزنوشت‌های زنی که آب به طبقه‌ی آنها در کشتی‌ رسیده

یادداشتی از تهران

«یک‌سوم بیمه‌های بیکاری برای زنان ثبت شده است.»

معاون امور زنان و خانواده‌ی ریاست‌جمهوری  ــ روز کارگر ۱۴۰۵

مدیر گروه در اپلیکیشن «بَله» برای اعضای گروه پیغام گذاشته که از فردا تا شنبه‌ی آینده به ساختمان دانشگاه برویم که وسایل شخصی‌مان را جمع کنیم و ببریم.‌ فعلاً از هشت عضو گروه فقط با سه نفرمان قرارداد شش‌ماهه تمدید می‌شود و باقی‌ روانه‌ی خانه شده‌ایم. مدیر به هر دری زده که چراغ گروه روشن بماند؛ جداگانه به هر کداممان گفته چرا «فقط این سه نفر» را از بینمان انتخاب کرده؛ یکی‌شان باید هر طور شده، به خاطر بیماری سرطان همسرش، بیمه‌ی تکمیلی را حفظ کند و شوهر آن یکی همکارمان هم سال ۱۴۰۱ چون از دانشجویان بازداشتی در جنبش زن، زندگی، آزادی حمایت کرده، از دانشگاه اخراج شده و هنوز هم جز ترجمه ممر درآمدی ندارد. سومی هم باید از پدر و مادر بیمارش مراقبت کند. برای مدیر نوشتم: «توضیح دادن نداره، اگر این چیزها هم نبود این سه نفر حقشون عضویت توی هیئت علمی دانشگاه مادر بود و نه یه قرارداد موقتی توی یه دانشگاه نیمه‌تعطیل.»

با این حساب دوشنبه هم برای خداحافظی آخر با بقیه‌ی همکارانم به دانشگاه نمی‌روم. چون اینترنت داخلیِ ایران کفاف برگزاری سه کلاس آنلاین را نمی‌دهد و شوهرم باید کلاس آنلاینش را با اینترنت دانشگاه برگزار کند، هنوز تن به اینترنت طبقاتی نداده‌. بعد از نهم اسفند جرئت نمی‌کنیم بچه‌ها را در خانه تنها بگذاریم. روز نه اسفند، درست سر ساعت ۹:۳۴ صبح، هر کداممان پایِ پیاده و دوان‌دوان یک‌ساعت‌ونیم رفته بودیم تا مدرسه که بچه‌ها را برداریم. یکی‌شان از صدای انفجارها و انتظار برای رسیدن ما به مدرسه، تا ده روز بعد حالش به جا نبود، با ادامه‌ی جنگ و انفجارِ پادگان‌های چهارراه قصر، در نزدیکی خانه‌مان، وضعش بدتر شد.

حالا یکی‌ از بچه‌ها از ساعت ده تا دوازده در اپلیکیشن «شاد» کلاس دارد و آن یکی از ساعت یازده تا یک. مدیر مدرسه گفته: «زیرساخت شاد کشش نداره همه‌ی دانش‌آموزها با هم ازش استفاده کنند.» دسترسی به فایل‌های آموزشی هم فقط همان یک‌ روز ممکن است و باید صدای معلم را هر طور شده همان موقع بشنوند.

کلاس‌های فوق‌برنامه‌شان را به بهانه‌ی اینترنت تعطیل کرده‌ام. همکارم گفته بود: «بد نیست براشون توضیح بدی به‌خاطر اینترنت نیست که کلاس آنلاین‌شون رو تعطیل کردی، بگو باید مراقب خرج‌ومخارج باشیم. من خودم رک و راست به بچه‌هام گفتم.» من اما نمی‌خواهم این را بگویم، فعلاً برایشان کتاب‌های داستان ساده‌ی زبان از کتابخانه امانت گرفته‌ام و قرار شده هر کس زودتر کتابش را بخواند و خلاصه‌اش را بنویسد یک جایزه‌ی حسابی بگیرد و اکانت اسپاتیفایش را سه ماه شارژ کنم. از پسِ پانصدهزار تومان هنوز برمی‌آیم، اما کلاس جلسه‌ای هشتصدهزار تومانیِ برنامه‌نویسی و زبان فرانسه دیگر شدنی نیست. برای پینگ‌پنگ‌ها هم غروب‌ها می‌رویم سراغ میزهای رایگان پارک ساعی به جای باشگاه. بچه‌‌ی کوچک‌تر می‌گوید: «پس امسال توی فُرم مدرسه شغل مادر رو بنویسم خانه‌دار؟» می‌گویم: «خیلی عجله نکن، چند ماه تا ثبت‌نام سال جدید مونده، برمی‌گردم سرکار، صبر کن بچه ‌جون.» می‌گوید: «اون‌ روزی مامان‌بزرگ از توی روزنامه برای بابا خوند مجمع چی‌چی اقتصاد گفته زن‌های ایرانی توی کار داشتن و عقب افتادن از مردها بین ۱۴۶ کشور رتبه‌ی ۱۴۳ رو دارن، زیاد روی کار حساب نکن! انگار خیلی از مامان‌ها بیکار شدن.»

می‌گویم: «تو هم زیاد روش حساب نکن، بیکار هم بشم رونویسی‌های مدرسه رو نمی‌تونی بندازی گردن من.»

بچه‌ی کوچک‌تر می‌گوید: «دیگه باید کتلت درست کنی، بیکار شدی و وقت داری.»

می‌گویم: «جمعه مامان‌بزرگ کتلت درست می‌کنه، وقتی زنگ زد و پرسید برای ناهار جمعه چی دوست داری بگو کتلت.»

بچه‌ی بزرگ‌تر می‌گوید: «دوستم رفته محل کار باباش و تونسته یوتیوب ببینه. به بابا بگو ما رو هم ببره سرکارش.»

می‌گویم: «بابات حتماً این کار رو نمی‌کنه. بیا دعا کنیم دوباره فیلترشکن‌ها کار کنند.»

می‌گوید: «می‌تونی یه گیگ کانفیگ بخری؟ با یه گیگ می‌تونیم تنظیمش رو بذاریم روی کیفیت ۱۴۴ دی‌پی‌آی و چند ساعت یوتوب‌ ببینیم. قول می‌دم که نگهش می‌داریم و زود تمومش نمی‌کنیم.»

می‌گویم: «خیلی خب، جای مطمئن پیدا کنم می‌گیرم. با هر کانفیگی نمی‌شه یوتیوب هم دید.» 

می‌دانم که نمی‌خرم، از پس هر گیگ یک میلیون تومان برنمی‌آیم و همان بهتر که از اول نگیرم. به گردگیری ادامه می‌دهم، امروز تابلوی نقاشیِ هدیه‌ی تولد چهل سالگی‌ام را باید نایلون حباب‌دار بپیچم که شوهرم فردا ببرد پیش گالری‌دار، برای تعمیر ماشین و تمدید بیمه کم آورده‌ایم، شوهرم به خانم گ. گفته زنم این تابلو را دوست ندارد و می‌خواهیم ردش کنیم برود.

تابلو را از روی دیوار پایین می‌آورم، خیلی دوستش داشتم، هدیه‌ی خانواده‌ی شوهرم بود. 

 

«چنان که زنی که به حسن کثرت مو معروف کردستان بود و چند طفل داشت، از برای آنها نان پیدا ننمود و ناچار گیس خود را مقراض کرد و به خانه‌ای برده به سه‌هزار‌وده‌شاهی فروخت. پول را به بازار برد و نان نیافت.»  ماه صفر ۱۲۹۷ هجری قمری ــ وقایع‌اتفاقیه

هنوز از تتمه‌ی عیدی، حقوق و سنواتِ اسفند دوازده میلیون دارم و عیدیِ بچه‌ها از پدربزرگ‌ها هم پنج میلیونی می‌شود. اسکناس یک میلیونی تازه آمده و بی‌خبر از بچه‌ها پنج اسکناسشان را گذاشته‌ام توی کیفِ پولم و می‌خواهم وقت برگشتن از دانشگاه خرید کنم. با مترو می‌روم. واگنِ زنان از همه‌ی اردیبهشت‌های هفت سال گذشته که مسیر هر روزه‌ام بوده خلوت‌تر است، جا برای نشستن هست. فقط مترو نیست، همه جا خلوت شده. صبح‌ها از کارمندانی که ماشین‌هایشان را دوبله در خیابان خانه‌مان پارک می‌کردند خبری نیست. دستفروش‌های داخل واگن‌های مترو غیب شده‌اند. دو فروشنده‌ی زن جوان توی واگن هم به‌خاطر خلوتی تخفیف میدهند، یکی‌شان که نوار بهداشتی و دستمال‌کاغذی می‌فروشد، رو به صندلی‌ها می‌گوید: «خانمم نوار بهداشتی ترکیه‌ایه، سه بسته سیصد تومن، الان نوار بهداشتیِ ایرانی رو زیر صدوپنجاه نمی‌تونی بگیری.»

خانمی که روی صندلی کناری نشسته به خنده می‌گوید: «با کالابرگ دیگه الحمدلله می‌شه نوار بهداشتی هم بخریم.»

دختر فروشنده به خنده می‌گوید: «با کالابرگت مرغ بخر. قبلاً پیرسینگ می‌فروختم، دیگه زدم توی کار دستمال‌کاغذی و نوار بهداشتی. دیروز صبح تا‌ شب پونزده تا بسته‌ی سه‌تایی فروختم.»

ایستگاه بعدی پیاده می‌شوم. تا دانشگاه را پیاده می‌روم، تاکسی‌های خطی جلوی ایستگاه مترو هم غیب شده‌اند، آسمان در آبی‌ترین حالت خودش است و حاشیه‌ی اتوبان پر است از شکوفه‌های گلیسین و امین‌الدوله. تهران یکی از خوش‌رنگ و لعاب‌ترین بهار‌هایش را وسط جنگ و بمباران نشانمان داده. پیش از رسیدن به کیوسک نگهبانی جلوی پژوهشگاه مقنعه را از دورِ گردنم می‌کشم روی سرم. کارمندِ سیاهپوش حراست با نیشخند سلام می‌کند که یعنی دیدمت، می‌گوید: «خانم دکتر قبلِ بردن وسیله‌ها بفرمایید که صورت‌جلسه کنیم. اموالی را که خدمتتون بوده باید تحویل بگیریم.»

می‌گویم: «یه ریکوردر صدا و دو تا هارد تحویل من شده. کامپیوتر و میزوصندلی‌ هم که سر جاشه، وقت رفتن زنگ می‌زنم تشریف بیارید بالا.» 

کارمند سیاهپوش حراست بعدِ هجدهم و نوزدهم دی ماه با سر باندپیچی‌شده آمده بود دانشگاه و گفته بود تصادف کرده‌ام. آقا سید آبدارچی طبقه‌ی ما اما گفته بود: «رفته برای زدن مردم و زخمی شده و موتورش را هم این وسط باخت داده و به شماها اینجوری می‌گه و به ما پز لت‌وپار کردن ملت رو توی تهرانسر می‌ده، بهش تفنگ داده بودن.»

اتاق بوی نا می‌دهد، گلدان‌هایمان خشک شده، از نه اسفند تا حالا کسی آبی پایشان نریخته. سریع یادداشت‌ها و فیش‌ها را جمع می‌کنم، کپی نسخه‌های به امانت‌گرفته‌ی روزنامه‌ی دانش را برمی‌دارم، می‌خواستم مقاله‌ای درباره‌ی معصومه کحال بنویسم که دیگر لازم نیست، قرار بود همراه همکارم مقاله‌ی مشترکی درباره‌ی نقش زنان در بلوای نان بنویسیم و او هم مشغول خاطرات روزانه‌ی عین‌السلطنه بود تا نقش زنان را در جنبش‌های اجتماعی آن سال‌ها و بازتابش در مطبوعات را به سرانجامی برسانیم؛ همکارم روی میز یادداشتی برایم گذاشته: «ف. جون دعا کن بلوای نون گریبون خودمون رو نگیره. دوستت دارم. فیش‌های خودم رو برداشتم و بردم خونه. قربونت. ر.»

 

 

«از گرانی نان هزار زن با جوش‌وخروش به درب ارگ حکومتی شیراز آمدند و به تهران تلگراف زدند و در تلگرافخانه بست نشستند.»

روزنامه‌ی وقایع اتفاقیه ــ شماره‌ی ۵۷۹-۵۸۰

بودجه‌ی گروه ما تازه بعد از مرگ ابراهیم رئیسی و روی کار آمدن دولت جدید تصویب شده بود که با «تأمین بودجه» نشدن دود شد و هوا رفت. در راه برگشت به خانه اس‌ام‌اس شوهرم را خوانده بودم: «دانشگاه حقوق رو علی‌الحساب داده: ۲۸ میلیون. فعلاً دریافتی از ماه پیش هم هفت میلیون کمتره.»

پس اجاره را که واریز کند، ده میلیون می‌ماند، میدانِ تره‌بارِ نزدیکِ خانه بعد از بمباران کار نمی‌کند، می‌روم تا پایین شریعتی و فروشگاه زنجیره‌ای هفت. لیست خریدم را توی یادداشت گوشی تایپ کرده‌ام. فروشگاه دو صندوق دارد، یکی برای خریدهای کالابرگی و آن یکی خرید آزاد. کالابرگ را هم نگرفته‌ایم تا حالا، مثل یارانه و اینترنت ویژه‌ی استادان و دلمان خوش است که مقاومت می‌کنیم.

شوهرم می‌گوید: «حاصل نوزده ماه کاره، فایل ورد رو نگاه کردم و دیدم بیشتر از ۲۳۱۰ ساعت وقت گذاشتم و به فرض که امسال هم چاپ بشه، هشت ماه بعد از چاپ، پولش رو از ناشر می‌گیرم. چه زندگی لغوی!»

به هوای آتش‌بس غروب قرار است با بچه‌ها و هم‌کلاسی‌های مدرسه‌شان برویم پارک لاله برای دوچرخه‌سواری. من باید ساندویچ الویه درست کنم. عصر دوچرخه‌ها را می‌بندیم پشت ماشین و تا پارک لاله می‌رویم. پشت کاروان ماشین‌های پرچم به دست در بلوار کشاورز گیر می‌کنیم، هر غروب میدان ولی‌عصر و بلوار در تصرفشان است. بچه‌ی کوچک‌تر می‌گوید: «اگه آتش‌بسه پس این تیربارها و ماشین‌های سیاه چرا اینجان؟» پدرش می‌گوید: «با آمریکا و اسرائیل آتش‌بس کردن با ما فعلاً توی جنگند.» لب می‌گزم که ادامه ندهد.

ده پدرومادر و چهارده بچه قرار است تا ساعت هفت شب دور هم باشیم. اوضاعِ همه‌مان مثل هم است، پدر و مادرها به هم رسیده و نرسیده از تجربه‌ی صبح نه اسفندشان می‌گویند، از ترس‌های بعدی که بچه‌ها با شروع جنگ گرفتارش شدند، از شب ادراری و ناخن جویدن تا تنها نخوابیدن در اتاق خودشان. بعد هم پای گفت‌وگو از «تعدیل» و «بیکاری» وسط می‌آید، پدرومادری که یکی‌شان تئاتر بزرگسال و یکی‌شان تئاتر کودک کار می‌کنند ماه‌هاست بیکارند، قرار بود مشاور تاریخی نمایشنامه‌ی پدر باشم. مادر یکی دیگر که در شرکت خدمات مسافرتی کار می‌کرد بیکار شده. دست آخر معلوم می‌شود درست شش نفرمان کارمان را از دست داده‌ایم. 

کارگردان تئاتر که کتاب سفری به دربار سلطان صاحبقران هاینریش بروگش سفیر پروس در ایران را از ما امانت گرفته بود، کتاب را با خودش آورده که پس بدهد. بروگش هم از بلوای نان و زن‌ها حرف زده بود. زن آقای کارگردان یواش زمزمه می‌کند: «بی‌خبر از شوهرم حلقه‌ی هر دومون رو بردم و فروختم. صاحبخونه مرام گذاشت و پیغام داد برای فروردین اجاره ندیم، اگه می‌دونستم این‌جوری می‌شه یه ماه دیرتر می‌فروختم، طلا این هفته گرون‌تر شده.»

بروگش گفته بود زن‌ها به خاطر اینکه مأمورها ملاحظه‌شان را می‌کردند و فراش‌ها به خاطر نامحرمی جسارت نمی‌کردند به سمتشان حمله‌ور شوند، در صف اول اعتراض به قحطی نان بودند و موقعیت خاصی در انقلاب‌ها و شورش‌ها پیدا کرده بودند.

به زن کارگردان تئاتر می‌گویم: «فکر می‌کنی چقدر دوام بیاریم؟»

می‌گوید: «فوقش دو ماه، این‌دفعه ما هم باید بریزیم توی خیابون، چون دیگه آب رسیده به طبقه‌ی بالای کشتی، ما که اون‌وسط‌هاییم تازه.»

مرد کارگردان که می‌خواست درباره‌ی بلوای نان نمایشنامه‌ای بنویسد، حرف‌هایمان را شنیده و با خنده می‌گوید: «گرم کنید که همین‌روزها می‌برمتون جلوی وزارت کشور تئاتر اجرا کنیم، شما دو تا باید پرده‌ی آذر ۱۳۲۱ رو بازی کنید، جلودار بشید و داد بزنید: "نون و پنیر و پونه، قوام گشنه‌مونه." عملاً می‌شه تئاتر مستند.» می‌زند زیر خنده، خنده‌ای بلند، هوای پارک تاریک شده، چه بهتر، خنده و گریه‌ی یکی شده‌ام پیدا نیست.