21 ژوئن 2026

قطع ارتباط ــ ده روایت از زندگی در روزهای خاموشی اینترنت جهانی در ایران

سوما نگه‌داری‌نیا

در روزهای قطع اینترنت، بسیاری از کارهایی که در زندگی روزمره بدیهی به نظر می‌رسند ناگهان معنای خود را از دست دادند. ارسال یک پیام، دسترسی به یک خبر، خرید و فروش آنلاین، یا یک تماس ساده دیگر آن مسیرهای آشنای همیشگی را طی نمی‌کرد. در عوض، راه‌های تازه‌ای شکل گرفتند؛ بعضی کوتاه و موقتی، بعضی پیچیده و خلاقانه، و بعضی آن‌قدر نامنتظره که شاید در شرایط عادی هرگز به ذهن کسی نمی‌رسیدند.

این گزارش مجموعه‌ای از روایت‌ها به منظور ثبت همین مسیرهای تازه است، که از نقاط مختلف ایران گردآوری شده و صاحبانشان آنها را در قالب متن، پیام صوتی یا گفت‌وگوهای مستقیم به من داده‌اند. 

 

روایت‌ اول

وحید، دانشجوی اهل تهران، درباره‌ی سفرش به روستایی در غرب ایران برای یک مصاحبه‌ی آنلاین دانشگاهی این‌طور می‌گوید:

یک هفته از قطع اینترنت گذشته بود و من برای یک مصاحبه‌ی آنلاین آکادمیک باید به اینترنت جهانی وصل می‌شدم. بیش‌ از دو سال برای این پذیرش دانشگاهی زحمت کشیده بودم و حالا نمی‌توانستم به راحتی آن را از دست بدهم، چون اصلاً معلوم نبود چه آینده‌ای در انتظار ماست.

به خرید کانفیگ نمی‌توانستم اعتماد کنم. چند روز قبل یکی از دوستانم این کار را کرده بود و سرعت کانفیگ به قدری پایین بود که چند بار وسط مصاحبه تماس قطع شده بود و در نهایت دیگر اصلاً وصل نشده بود. حتی خبر داشتم که تعدادی از دانشجوها با شماره‌های اضطراری که معمولاً برای مصاحبه تعیین می‌شود تماس گرفته بودند اما تنها در چند مورد موفق بودند و در نهایت زمان این تماس‌ها خیلی محدود بود و نمی‌توانستم چنین قماری کنم.

با وجود خطرات سفر به غرب کشور در شرایط جنگی و درست وسط بمباران‌ها، تصمیم گرفتم به مرز بروم. باورم نمی‌شد وقتی رسیدم، دیدم آدم‌های زیادی مثل من در همان روستا بودند؛ همه برای مصاحبه‌های کاری یا دانشگاهی آمده بودند. 

روزی که مصاحبه‌ام را انجام دادم و برگشتم، در گروه‌های خصوصی دانشجویی خیلی‌ها درباره‌ی تجربه‌ام می‌پرسیدند و مایل بودند بدانند که مشکلات رفتن تا مرز چیست. من هم توضیح می‌دادم که چطور باید رفت و از چه کسانی باید کمک گرفت.

راستش من هم به واسطه‌ی برادر بزرگ‌ترم توانستم به این روستا بروم؛ چون او مدتی در نزدیکی آنجا سرباز بود، منطقه را می‌شناخت و در میان اهالی آنجا دوستانی داشت.

 

روایت‌ دوم

د. برنامه‌نویس است و چند سالی است با یک شرکت بین‌‌المللی در زمینه‌ی ساخت اپلیکیشن کار می‌کند. او می‌گوید:

در دنیای امروز زندگی بدون اینترنت بی‌معنی است. اما در حالی که مردم دنیا استفاده از هوش مصنوعی را به تمام جنبه‌های زندگی‌شان از آشپزی و ظرف شستن گرفته تا کارهای اداری تعمیم داده‌اند، مردم ایران از جستجو در گوگل هم محروم شده‌اند.

من چند سالی است که با هزار بدبختی با یک شرکت بین‌المللی قرارداد کاری بسته‌ام و با سختی فراوان راهی به منظور دریافت حقوقم ــ به‌رغم تحریم‌های بانکی ــ پیدا کرده بودم و کم‌کم داشتم نفس راحتی می‌کشیدم که در این شرایط گیر افتادم.

حالا برای اینکه کارم را از دست ندهم مجبور شدم برای مدتی کوتاه مهاجرت کنم، چون کارفرمای خارجی هیچ درکی از موقعیت من ندارد و نمی‌خواهد هم داشته باشد، چون باید به فکر توسعه‌ی کارش باشد و نهایتاً چهار روز برای من صبر می‌کند؛ اگر کار را سر وقت تحویل ندهم، همه چیز تمام می‌شود، یک نفر دیگر را جای من می‌گذارد و همه چیز دود می‌شود و به هوا می‌رود.

البته من تنها نیستم؛ تعداد زیادی از دوستانم هم با شرایطی مشابه مجبور شده‌اند برای مدتی به یکی از کشورهای همسایه مهاجرت کنند، فقط برای اینکه بتوانند شغلشان را حفظ کنند.

من برای به‌روزرسانیِ برنامه‌هایم مجبور شدم در شرایط جنگ و بمباران به کشور دیگری بیایم. این یک اقامت کوتاه‌‌مدت است و طبیعتاً هزینه‌ی زیادی دارد و بعد هم باید برگردم. اما برای همین اقامت کوتاه هم باید برنامه‌ریزی کرد.

حالا کار من طوری است که می‌توانم بعد از به‌روزرسانیِ برنامه‌ها و تماس با کارفرما به ایران برگردم و بخشی از کارهایم را آفلاین ادامه بدهم، اما دوستان دیگرم مجبور شده‌اند برای دسترس مداوم به اینترنت مهاجرت‌های چند ماهه داشته باشند.

جالب اینجاست که قرار بود اینترنت مرزها را بین آدم‌ها از بین ببرد، اما در حال حاضر ما ایرانی‌ها برای دسترس به همان اینترنت مجبوریم از مرزی به مرز دیگر برویم.

 

روایت‌ سوم

محمد یک کولبر اهل کردستان است و تجربه‌اش در دسترسی به اینترنت را این‌طور توصیف می‌کند:

مسیرهای رفت‌وآمد کولبری همیشه ثابت نیستند؛ بعضی وقت‌ها مسیر حرکت را بهمن و برف می‌بندد یا گاهی جاری شدن رودخانه‌ها مسیر آن را غیرقابل عبور می‌کند. اما خیلی وقت‌ها هم تک‌تیراندازهای حکومت در مسیر کولبری کمین می‌کنند.

برای همین اینترنت تقریباً نقشی حیاتی برای ما دارد و ارتباط از طریق آن از جانمان محافظت می‌کند؛ با اینترنت می‌توانیم از راه‌های امن با هم تماس بگیریم و از امنیت مسیرها همدیگر را مطلع کنیم.

اما در این مدت با قطعی اینترنت این چرخه برای همه‌ی ما مختل شده بود. از طرفی هم نمی‌توانستیم به پیام‌رسان‌های داخلی اطمینان کنیم، چون مدام هشدارها و شایعاتی بود که پیام‌ها در این اپلیکیشن‌ها رصد می‌شوند.

به همین دلیل برای حل این مشکل از سیم‌کارت‌های اقلیم کردستان و عراق استفاده می‌کردیم. وقتی بارها را از مغازه‌دارهای آن طرفِ مرز تحویل می‌گرفتیم، پولی به طرف معامله می‌دادیم تا برای ما سیم‌‌کارت بخرد و بعد سیم‌‌کارت را شارژ و بسته‌های اینترنت را تمدید کند. این‌طور می‌توانستیم در مسیر با هم در تماس باشیم.

البته برای همین سیم‌کارت‌ها و بسته‌های اینترنتِ اقلیم کردستان هم بازار سیاهی به وجود آمده است. با این حال با اوج گرفتن بمباران‌ها و امنیتی شدن مرزهای کردستان، عملاً کار کولبری تعطیل شد و حتی چند تا از دکل‌های اینترنت هم هدف قرار گرفتند تا آنتن‌‌دهی مختل شود.

در بعضی از روستاها دیگر سیم‌کارت‌ها آنتن نمی‌دهند و باید خیلی به مرز نزدیک شوی تا اینترنت در دسترس باشد؛ که این روزها خود این کار خیلی خطرناک شده است.

 

روایت چهارم

سارا که یک مجموعه‌ی فروش آنلاین را مدیریت می‌کند از ساخت وب‌سایت برای کسب و کارش تا اجاره‌ی میز مشترک فروش در مجتمع تجاری را امتحان کرده و در مورد این دوران این گونه توضیح می‌دهد:

در دوره‌ی قطعیِ اینترنت، و از دست رفتن بازار‌ها در سوشیال مدیا خیلی از کسب و کارهای اینترنتی که قبلاً محصولاتشان را در اینستاگرام معرفی می‌کردند مجبور شدند برای کالاهایشان وب‌سایت طراحی کنند و این فضا را در اینترنت داخلی به عنوان فضای آنلاینِ معرفیِ اجناسشان نگه دارند و کارشان را این‌طور ادامه بدهند. حتی خیلی‌ها که از قبل وب‌سایت داشتند و روی دامنه‌های خارج از ایران کار می‌کردند این مدت وب‌سایتشان را به دامنه‌های داخلی منتقل کردند، و در غیاب یک پلتفرم مشابه اینستاگرام که همزمان حاوی تصویر و متن و ارتباط باشد، از دکتر تا مربی ورزش تا فروشنده‌ی خشکبار همه به ساختن وب‌سایت رو آوردند. حتی بعضی فروشنده‌های آنلاین با اینکه می‌توانستند به واسطه‌ی کانفیگ یا سیم‌کارتِ پرو به اینستاگرام وصل شوند، برگشتن به فضای اینستاگرام برای کسب و کارشان دیگر هیچ سود خاصی ندارد. چون باید کلی هزینه کنیم تا کانفیگ‌های گران‌قیمت بخریم یا اینترنتِ پرو بگیریم ولی مسئله‌ی مهم این است که بخش اعظم مخاطب‌های اصلی ما در ایران از این فضا حذف شده‌اند و محصولات ما دیده نمی‌شود. البته تعداد لایک و همرسانی از طرف ایرانی‌های خارج از کشور بیشتر شده اما اینها خریدارهای ما نیستند و بازار اصلی ما حداقل تا زمان برگشتن اینترنت عملاً از دست رفته است.

در این مدت خیلی‌ها در پیام‌رسان‌های داخلی هم اقدام به ساختن گروه و کانال برای معرفی محصولاتشان کردند ولی مشکل اینجاست که در آنجا هم محدودیت‌هایی هست و هنوز بسیاری از ایرانی‌ها در برابر استفاده از این پیام‌رسان‌ها مقاومت می‌کنند، برای همین تصمیم گرفتیم وب‌سایت بسازیم تا فضای آنلاین داخلی را از دست ندهیم و همچنان امکان ثبت سفارش و ارسال برای مشتری‌ها را هم نگه داریم. از طرف دیگر خیلی از فروشنده‌های آنلاین مثل خود من محصولاتشان تاریخ مصرف داشت و گذر زمان و صبوری برای بازگشت اینترنت محصولاتشان را خراب می‌کرد و سرمایه از دست‌شان می‌رفت، برای همین این‌جور کسب و کارها با همکاری مجتمع‌های تجاری یا حتی پاساژهای کوچک اما پر رفت‌وآمد، دور هم جمع می‌شدند و هر کدام یک میز یا حتی میز اشتراکی برای دو محصول از دو فروشنده‌ی مختلف برپا می‌کردند و این‌طور بخشی از محصولات به‌ هرحال به فروش می‌رفت. این امکانی بود که در تهران زیاد به چشم می‌خورد و در شهرستان‌ها هم در مقیاسی کوچک‌تر خیلی‌ها از فروشنده‌های آنلاین‌ محصولاتشان را با کمک دست‌فروش‌های دوره‌گرد یا مغازه‌دارها به فروش می‌رساندند مخصوصاً محصولاتی که تاریخ مصرفی کوتاه داشتند.

 

روایت پنجم

م. در یک کافه در شهری در شمال ایران مشغول به کار است، او از فضای کافه‌ها در دوران جنگ و قطعی اینترنت و ابتکار خودش در کافه می‌گوید: 

در روزهای قطعی اینترنت و بمباران، فضای شهرهای شمال تقریباً آرام‌تر بود و مردم به‌رغم ترس و اضطراب در فضاهای عمومی حضور داشتند. اغلبِ کافه‌ها باز و برخلاف تصور پر از آدم بود. اما این آدم‌ها بیشتر برای تبادل اخبار به کافه می‌آمدند. فضای کافه‌ها در این دوران شبیه نسخه‌های آنالوگ شبکه‌های اجتماعی شده بودند. آدم‌هایی که همدیگر را نمی‌شناختند با هم دور یک میز جمع می‌شدند و گفتگو می‌کردند. همه مدام حواسشان به میز بغلی و حرف‌هایش بود که نکند اخبار تازه‌تری داشته باشد، و معمولاً اگر جمله‌ای از کسی می‌شنیدند بدون معطلی سر میزش می‌رفتند و سر حرف را با او باز می‌کردند. اگر کسی به هر طریقی به اینترنت دسترس داشت معمولاً در مرکز کافه می‌نشست و بقیه در حلقه‌ای به دورش جمع می‌شدند و او اخبار را برایشان مرور می‌کرد، از محل بمباران تا نام مقامات کشته شده و نظرات سناتورهای آمریکایی و … و معمولاً همه قبل از ترک کافه قرار فردا را می‌گذاشتند تا اخبار فردا هم تازه به دستشان برسد و از قافله‌ی خبردارها عقب نمانند. در این بین ما از قبل روی دیوار کافه یک تابلو داشتیم که مشتری‌ها می‌توانستند پیشنهادها و نظراتشان را روی کاغذ برایمان آنجا بنویسند، و ما هم جواب می‌دادیم. در طول مدت جنگ و قطعی اینترنت به مشتری‌هایمان گفتیم که تابلوی ما همچنان فعال است و به آنها پیشنهاد کردیم که افکار و احساسات، ترس‌ها و نگرانی‌ها و خلاصه هر آنچه را می‌خواهند روی آن بنویسند. از آنها فقط خواهش کرده بودیم که محدودیت‌های ما و همین‌طور امنیت خودشان را درک کنند. در مدت کوتاهی این پیشنهاد با استقبال فراوانی روبه‌رو شد و حتی افرادی در شهر به دلیل همین تابلو به کافه‌ی ما سر می‌زدند، و تابلوی ما کم‌کم تبدیل شد به یک اتاق خبر کاغذی که از هر چیزی می‌شد روی آن خبر گرفت،‌ از آدرس دورهمی‌های دوستانه در خانه‌ها، اجرای تئاترها و کنسرت‌های خصوصی در دوران جنگ تا اخبار روزانه‌ی بمباران‌ها و حتی آمار به‌روزشده‌ی هم‌وطنان کشته‌شده در بمباران‌ها.

 

روایت ششم

س. ناشری محلی‌ست که در یکی از شهرستان‌های کوچک غرب ایران کتابفروشی دارد. او تأکید می‌کند نام شهرستان محفوظ بماند چون در تمام شهر دو کتابفروشی بیشتر وجود ندارد و ممکن است امنیتشان به خطر بیفتد. او می‌گوید: 

در دوران قطعی اینترنت، شاید من و بقیه‌ی دوستان کتابفروشم آرزو می‌کردیم کاش اینترنت‌ وصل نشود! چون در این مدت تقاضا برای خرید کتاب خیلی زیاد شده بود و من دوبار با هزار دردسر شخصاً به انبارهای کتاب در تبریز و تهران رفتم تا برای مشتری‌هایم کتاب بیاورم. آدم‌ها مشتاق کتاب خواندن شده بودند، هر جوری بود می‌خواستند خودشان را سرگرم کنند و کتاب گزینه‌ی مناسبی برایشان بود. سال‌ها بود چنین صحنه‌هایی ندیده بودم اما به‌جز این، اتفاق خوشایند دیگری هم بود، کتابفروشی کوچک ما در ایام جنگ و قطع اینترنت به پاتوق آدم‌ها تبدیل شده بود، پیر و جوان و زن و مرد، از هر قشری روزانه به آنجا سر می‌زدند برای مدتی کنار هم می‌نشستند با هم تبادل اطلاعات می‌کردند، تحلیل‌هایشان را می‌گفتند، و با هم کتاب رد و بدل می‌کردند. این رویه به شکلی پیش رفت که من در نهایت تصمیم گرفتم این امکان را به وجود بیاورم که آدم‌ها کتاب‌هایشان را نزد من امانت بگذارند و من آن را دست به دست بین کسانی که مشتاق بودند بچرخانم. عصرها هم معمولاً سر و کله‌ی جوان‌‌ترها پیدا می‌شد که با فیلترشکن‌هایشان می‌آمدند و به من و بقیه‌ی اهالی کتابفروشی کمک می‌کردند که برای لحظاتی به اینترنت جهانی دسترس پیدا کنیم و بعد کتاب‌های امانتی‌شان را می‌گرفتند و می‌رفتند و با خودشان اینترنت و اخبار را می‌بردند. در این مدت همین بچه‌ها چندین پیشنهاد و ایده‌ی خوب برای چاپ کتاب به من دادند که با خودم قرار گذاشتم به محض ثابت شدن اوضاع آنها را عملی کنم.

 

روایت هفتم

مه‌گل دختری اهل مشهد است:

من قبلاً بدون اینکه خودم بدانم خیلی به فضای مجازی وابسته بودم. البته شاید اکثر هم‌سن‌وسال‌های من همینطور باشند. من عادت داشتم هر روز از صبح تا شب آنچه را می‌دیدم با دوستان واقعی و مجازی‌ام در اینستاگرام هم‌رسان کنم. از مسیر رفت و آمدم عکس می‌گرفتم و با نوشته‌هایی درباره‌ی روز، غذا، و آب و هوا استوری می‌کردم، وقتی اینترنت و دسترس من به این پلاتفرم‌ها قطع شد ناگهان خلأ بزرگی حس کردم، انگار تنها شده بودم، یا چیزی را گم کرده بودم. اما یک بار که خیلی کوتاه به اینترنت وصل شده بودم مقاله‌ای دیدم که اتفاقاً تو نوشته بودی، درباره‌ی اینکه زن‌ها چطور درباره‌ی جنگ در خاورمیانه نوشته‌اند. این برایم یک نقشه‌ی راه شد. کم‌کم شروع کردم به نوشتن، و حتی از دوستانم هم خواستم که بنویسند. روزانه‌هایمان را می‌نوشتیم، درست همان‌ کاری که قبلاً در استوری اینستاگرام می‌کردیم حالا شکل جدیدی به خودش گرفت. تلاش‌هایم برای زندگی، ترس‌هایم، شعرهایم و آرزوهایم را نوشتم و این باعث شد که دنبال مطالب تکمیلی بگردم. کمی بعد گروهی از زنان را در یک وب‌سایت داخلی پیدا کردم که همه مشغول روزنوشت جنگ بودند، نوشته‌های روزانه‌ی آنها را می‌خواندم و خودم هم در وب‌سایت اکانتی ساختم و شروع کردم به ثبت خاطراتم. و حالا یک مجموعه‌ی روایی عجیب از بیم و امید آدم‌ها و خودم در میانه‌ی جنگ داشتم که روزانه سرگرمم می‌کرد. بعد از چند هفته با تعدادی از دوستانم قرار گذاشتیم و هر هفته یادداشت‌هایمان را با هم می‌خوانیم. شاید اگر نمی‌نوشتم امروز خیلی واضح به یاد نمی‌آوردم. 

 

روایت هشتم

ر. اهل تهران است که از روزهای ابتدایی قطع اینترنت به دلیل کارش سعی داشته به هر شکلی اتصالش به اینترنت جهانی را حفظ کند، هر چند بارها مجبور شده هزینه‌های گزافی برای خرید کانفیگ و وی‌پی‌ان بپردازد. اما راه‌های اتصال خلاقانه‌ای یاد گرفته: 

برای پیدا کردن کانفیگ واقعی و یا وی‌پی‌انی که وصل شود مجبور بودی هر خطری بکنی و یا به هر کسی اعتماد کنی، مخصوصاً اگر شغلت مثل من رابطه‌ی مستقیم با اینترنت داشت. در هفته‌ی اول خاموشی اینترنت با چند فروشنده‌ی کانفیگ تماس گرفتم، به هر کسی می‌رسیدم می‌پرسیدم آیا کسی را می‌شناسند که کانفیگ پرسرعت بفروشد؟ دوبار پولم را خوردند، اما مسئله تنها کلاهبرداری در خرید و فروش نبود. یکی از مشکلات ارسال خود کانفیگ‌ها بود. مثلاً اگر یک کانفیگ که شامل مجموعه‌ای از اعداد و ارقام به شکل یک لینک بلند بود، پیدا می‌کردی نه می‌توانستی در پیامک خط تلفن و نه حتی در پیام‌رسان‌های داخلی ارسال‌ کنی چون به سرعت شناسایی و مسدود می‌شد. یک‌بار که من کاملاً دسترسی‌ام به تلگرام، ایمیل و همه‌ی فضاهای امن مجازی مسدود بود متوجه شدم تعدادی از کانفیگفروش‌ها با تماس تلفنی هم کانفیگ‌ها را به‌دست مشتری می‌رسانند، با این تفاوت که چون احتمال شنود هم بود اعداد و عبارت‌ها را با کلمات رمزی منتقل می‌کردند. من با اینکه احتمال می‌دادم این‌کار خطرات زیادی برایم داشته باشد، از پشت تلفن اعداد و کلمات رمزی را دریافت می‌کردم. فروشنده از آن‌طرف خط ارقام و حروف را ادا می‌کرد و من وارد می‌کردم. حرف ششم الفبای انگلیسی، حالا پلیس به‌علاوه ده با پانزده … کمی خنده! هنوز باورم نمی‌شود برای به دست آوردن اینترنت دست به این‌ کار زده باشم! ‌

 

روایت نهم

کیان، دانشجو و اهل تهران است. او تبادل اطلاعات و اخبار جهان آزاد در روزهای قطع اینترنت را از طریق گروه‌ها و حلقه‌های امن دوستی این‌طور توصیف می‌کند:

در خانواده‌ها معمولاً جوان‌ترها بهتر با کانفیگ و راه‌اندازی وی‌پی‌ان و این چیزها خودشان را تطبیق داده بودند و عملاً پدر و مادرها و حتی افراد میانسال خانواده برای اتصال به آنها کاملاً وابسته بودند. برای خود من این‌طور بود که همه‌ی خانواده از خاله و عمه و عموها در منزل ما جمع می‌شدند و من یک کانفیگ اشتراکی تلگرام برای همه‌ی آنها وصل می‌کردم تا بتوانند برای لحظات کوتاهی به اخبار دسترس پیدا کنند. علاوه بر این در همان پیام‌رسان‌های داخلی گروه‌های دوستی و خانوادگی تشکیل شده بود که محل تبادل اخبار بود، این‌طور که جوان‌ترها که توانایی دسترس به اینترنت را داشتند اخبار روز را برای بقیه‌ی اعضای خانواده در گروه خانوادگی به صورت روزانه می‌نوشتند. عمویم به من لقب رورنامه‌نگار خانواده داده بود و هر روز صبح در گروه پیام می‌داد که روزنامه‌نگار ما سرخط خبرهای امروز را بگو! خیلی از همین اخبار را هم خود من از گروه‌های دیگری که عضو بودم می‌گرفتم، از گروه دوستانم یا همکاران یا گروه‌های دانشجویی. خلاصه هر گروهی را که باز می‌کردی می‌دیدی یک نفر برای دقایقی به جهان آزاد متصل شده از تعدادی خبر در صفحات مختلف اسکرین شات گرفته و بعد در کانال‌ها با دیگران به اشتراک گذاشته. معمولاً اخبار به روز و نهایتاً با ساعاتی تأخیر به دست ما می‌رسید.

 

روایت دهم

س. اهل کرمانشاه است. قبل از قطع اینترنت جهانی گیمر (gamer) بوده اما در دوره‌ای که اینترنت قطع شده بود، امکان بازی آنلاین نداشت، و همراه یکی از دوستانش یک کانال‌ خبری راه انداخته بود:

خب من بیشتر از هشت سال است که حرفه‌ای گیم بازی می‌کنم و تمام درآمدم از این راه است. در دوره‌ی قطع اینترنت خیلی‌ها امکان این را داشتند که با خرید کانفیگ یا وی‌پی‌ان‌های کم‌سرعت برای کارهای ابتدایی به اینترنت وصل شوند اما این امکان برای من و شغلم عملاً ناممکن بود. چون وابستگی‌ام به کامپیوتر و اینترنت زیاد بود تصمیم گرفتم کار دیگری بکنم. امیدوار بودم که اتفاق‌های خوبی در راه است، به همین دلیل فکر کردم حالا اگر مدتی کار نکنم زیاد مهم نیست. برای من ساختن فیلترشکن و پیدا کردن راه‌های ارتباط موقت کار سختی نبود و معمولاً روزانه می‌توانستم برای مدتی هم که شده آنلاین باشم. برای همین به کمک دوستانم در پیام‌رسان‌های داخلی و همین‌طور تلگرام، کانال‌های خبری ساختیم. کار ما شبانه‌روز این بود که خبرهای مهم را جمع می‌کردیم، خلاصه می‌کردیم و در کانال‌هایمان می‌نوشتیم. کانالمان روی تلگرام هنوز هم پابرجاست و حالا هزاران عضو دارد. اما روی پیام‌رسان‌های داخلی کار به این آسانی‌ها نبود چون کانال‌ها به سرعت شناسایی می‌شدند و حکومت جلوی آنها را می‌گرفت. ما مدام آدرس کانال‌ها را تغییر می‌دادیم، و قبل از اینکه یکی را ببندند، کانال بعدی را می‌ساختیم و به مخاطب‌ها خبر می‌دادیم. از روحیه‌ و مهارت‌ در بازی‌ها استفاده می‌کردیم تا اخبار را به دست مردم برسانیم. با حکومت یک جور بازی موش و گربه‌ برای رساندن خبر داشتیم. و جالب بود که کانال‌هایمان در مدت زمان کوتاهی تعداد زیادی عضو پیدا می‌کرد.