26 ژوئن 2026

چرا به مسئله‌ی زنان حساس شدم؟

مَهزاد الیاسی

من متولد و بزرگ‌شده‌ی شهرکردم؛ از نسل همان دهه‌ی شصتی‌هایی که در کلاس‌های مدرسه روی نیمکت‌های سه‌نفره‎ می‌نشستیم و موقع امتحان یکی‌مان باید به قید قرعه می‌رفت پایین نیمکت که تقلب نشود. خانه‌مان آنقدر در حاشیه‌ی شهر بود که روزی چند بار گله‌های بزرگ گوسفند از کنارش رد می‌شد و اطرافش‌‌ تا چشم کار می‌کرد مزرعه و باغ بود. تمام آن سرسبزی حالا تبدیل به شهرک‌های آپارتمانی شده و دیگر حتی به تصویری که از آن فضا در ذهن دارم نزدیک هم نیست. من بچه‌ی آرام اما ماجراجویی بودم. در تابستان‌های دلچسب شهرکرد، اگر به زورِ مادرم به کلاس خطاطی که از آن بیزار بودم نمی‌رفتم؛ یا مشغول خواندن کتاب‌های ژول ورن و مارک تواین بودم یا در کوچه و خیابان پِی شیطنت. هم‌بازی‌هایم دو برادر بازیگوش همسایه بودند. من یکی دو سالی از آن‌ها بزرگ‌تر بودم که در دوران بچگی فاصله‌ی سنی نسبتاً زیادی محسوب می‌شد. سه نفری ساعت‌ها با دوچرخه‌هایمان در کوچه‌ها پِی ماجراهای جدید می‌گشتیم و اغلب پیدا می‌کردیم. فقط وقتی پشه‌ها حمله می‌کردند می‎فهمیدم زمان بازگشت به خانه رسیده. گاهی ممکن بود ظهر از خانه بیرون بزنم و شب برگردم.

خیلی عجیب است که در آن زمان مردم، در محیط کوچک شهرکرد، آن‌قدر به‌ هم اعتماد داشتند. به‌ خاطر نمی‌آورم که حتی یک بار کسی به من به عنوان یک دختربچه، در مورد خطرات احتمالی جنسی در فضای بیرون از خانه هشدار داده باشد، بابت جنسیتم از چیزی منع شده باشم یا اتفاق ناگواری در این زمینه افتاده باشد. اولین باری که با رویکرد سکشوال در رابطه با جنس مخالف در زندگی روزمره مواجه شدم وقتی بود که هم‌کلاسی چهارم دبستانم، که پدری مذهبی و سخت‌گیر داشت، من را کنار کشید و گفت: «می‌دونی چیه؟ من از پسرها خوشم می‌آد.» گفتم: «یعنی چی خوشت میاد؟» گفت: «یعنی خوشم میاد بهم شماره بدن.» من خیلی تعجب کردم. نمی‌فهمیدم چرا لازم بود پسرها به او شماره بدهند. من کافی بود درِ خانه‌ی پسرهای همسایه‌ را هر موقع روز که لازم بود بزنم یا با پسرعمو و پسردایی و پسرخاله‌ام در مهمانی‌های فامیلی معاشرت کنم.

بعدها خیلی به دلایل این آسان‌گیریِ روابط جنسیتی خویشانم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که این فرهنگ، از عقبه‌ی عشایری بختیاری خانواده می‌آمده نه لزوماً تفکر روشنفکرانه و آزاداندیشانه‌شان. جدایی زن و مرد، آن‌طور که مثلاً در مناطق کویری پررنگ است، در فرهنگی که پس‌زمینه‌ی کوچ‌نشینی دارد که در آن لاجرم همه باید با هم از مکانی به مکان دیگر جابه‌جا شوند، اهمیت کمتری دارد. وقتی چند سال بعد به اصفهان مهاجرت کردیم، تازه فهمیدم تفکیک فضای عمومی/خصوصی و حضور محدودتر زنان در فضاهای عمومی، تا چه اندازه در محیط‌های شهری مثل اصفهان بارزتر است. این تفاوت حتی در دوران قاجار هم وجود داشته. الیزابت راس، پزشک اسکاتلندی که هم‌زمان با انقلاب مشروطه مدتی بین بختیاری‌ها زندگی کرد، در کتاب خاطرات خود گزارش می‌دهد که چگونه زنان بختیاری وقتی به اصفهان سفر می‌کردند لباس‌های محلی خود که حجاب سفت و سختی نداشت را کنار می‌گذاشتند و به‌سان زنان شهری چادر چاقچور می‌پوشیدند. تصویری که از «زن قاجاری» با چادر و روبنده ارائه می‌شود واقعیتِ زندگی تمام زنان ایران در آن زمان نبوده؛ همان‌طور که جمهوری اسلامی دهه‌ها کوشید تصویر یک‌دستی از «زن باحجاب ایرانی» به دنیا ارائه دهد اما چون خلاف واقعیت بود نتوانست.

 

 

حجاب به معنای پوشاندن سر، در فامیل طبقه‌ی متوسطیِ ما، که حتی بعد از انقلاب هم تغییر رویه ندادند و همچنان شاه را «آن خدا بیامرز» خطاب می‌کردند، در محیط خصوصی خانه‌ها تقریباً وجود نداشت. دورهمی‌های خانوادگی همیشه مختلط بود و هیچ‌وقت زن و مرد از هم جدا نمی‌شدند. شوهرخاله‌ام که اهل سده اصفهان بود تعریف می‌کرد که وقتی برای اولین بار دیده که در فامیل ما، زن و مردِ نامحرم با هم دست و روبوسی می‌کنند، شاخ درآورده. عکس‌هایی از دهه‌ی چهل شمسی خانواده‌ی مادری‌ام موجود است که در قَهفَرُخ، منطقه‌ی مادری‌ام نزدیک شهرکرد که بعدها اسمش به فرخ‌شهر تغییر کرد، گرفته شده و مادرم و خاله‌ها در آن‌ها، دامن‌های مینی‌ژوپ مد روز پوشیده‌اند. خانواده‌ی مادری‌ام که سید طباطبایی بودند و مورد احترام مردم منطقه، به ادعای دایی بزرگم اصالتا از علویان طبرستان بودند که در دوران حکومت خلفای بنی‌عباس به کوه‌های زاگرس پناه می‌برند اما با این حال اصلا مذهبی نبودند. مراسم ظهر عاشورا در قهفرخ رویداد مهمی بود اما کاملا از هر نوع نشانه‌ی سیاسی و حتی عقیدتی تُهی بود و بیشتر به یک کارناوال ترسناک مثل Semana Santa شباهت داشت. خانواده‌ی پدری هم خودشان را شیعه اثنی‌عشری می‌دانستند اما تنها نمازخوانِ کل فامیل، پدربزرگم بود که آن‌ را هم به شکل عجیب و غریبی می‌خواند؛ مثلا ممکن بود وسط رکوع برود زیر کتری را خاموش کند یا جواب تلفن را بدهد و دوباره برگردد به ادامه‌‌اش. در جمع‌های خانوادگی این عدم پایبندی فرهنگ قومی به شرعیاتِ مذهبی، سوژه‌ی خنده و شوخی می‌شد و دائما با جوک‌هایی با ترجیع‌بند «یه روز یه لُره»، که هیچ‌چیز از اصول مذهب اسلام نمی‌داند، خودشان را دست می‌انداختند. 

خانواده‌ی عمه‌ام که در بالاشهر تهران زندگی می‌کردند، با هر بار حضورشان در شهرکرد، با آوردن آخرین مد روز از پایتخت، مرزهای امکانِ قرتی بودن را کمی جابه‌جا می‌کردند. وقتی دخترعمه‌های تهرانی‌ام قبل از ازدواج ابروهایشان را اصلاح کردند دیگر کسی نمی‌توانست به بقیه‌ی دخترهای مجرد فامیل بابت ابروبرداشتن خُرده بگیرد. یک‌بار پدربزرگم، در یکی از مهمانی‌های نوروزی خانوادگی، در مورد دامن کوتاه دخترعمه‌ام غُری زد که با واکنش عمه‌ام که همیشه از بچه‌هایش دفاع می‌کرد مواجه شد. پدربزرگم از عمه‌ام که تنها دخترش بود حساب می‌بُرد و بحث را ادامه نداد. 

یکی از دلایلی که بعدها نسبت به مسائل جنسیتی حساس شدم این واقعیت بود که اصولا در محیطی بزرگ شدم که زنان قدرتمندی داشت. آن‌ها بدون این‌که لقب فمنیست به خود بدهند اداره‌ی تمام امور را در دست داشتند و تصمیم‌گیرنده‌ی اصلی بودند. بعد از مرگ مادرم که در دوازده سالگی من اتفاق افتاد، خانواده‌ی ما عملا از هم پاشید چون پدرم بدون مادرم، مثل یک پسربچه‌‌ی یتیم شده بود و هرگز نتوانست خانه و زندگی‌‌ را به‌‌درستی اداره کند. مطمئنم اگر اول پدرم از دنیا می‌رفت وضعیت ما تغییر چندانی نمی‌کرد. می‌دانم که این پرسونای «مادر مدیر» در بیشتر خانواده‌های ایرانی وجود دارد. به همین دلیل، هر بار از اینکه درون خانه‌ها، مادران همه‌کاره‌اند اما به محض عبور از محیط خصوصی خانه و ورود به فضای عمومی و عرصه‌ی سیاست، ناگهان زنان هیچ‌کاره می‌شوند تعجب می‌کنم. از من بپرسی اگر یکی از همین مادرانی که یک ایل و طایفه را با کم‌ترین امکانات روی دست می‌چرخانند، به شکل تصادفی در خیابان به عنوان رئیس‌جمهور انتخاب کنی احتمالا در عمل بهتر از تمام مردان سیاست می‌توانند مملکت را اداره کنند.

اما در عمقِ این آزادی نسبیِ فرهنگ خانواده، لایه‌ی تاریکی از تبعیض و کنترل پنهان بود که در طول زمان مثل قطعات پازل کنار هم قرار گرفت و من کم‌‌کم توانستم به وضوح ببینمش و حالا از دیدن آن وحشت‌زده‌ام. مثلا بعدها فهمیدم وقتی خواهر کوچکم، دختر چهارم خانواده، به دنیا آمد پدرم چند هفته با مادرم قهر بود و تا مدت‌ها به او یا نوزاد تازه‌متولدشده نزدیک نمی‌شد. من در آن زمان، هفت سال بیشتر نداشتم و نمی‌دانم مادرم به عنوان یک زائو چه رنجی کشیده بود و چرا به زندگی مشترک با پدرم بعد از این رفتار نابخشودنی ادامه داد. مادرم که بیماری ‌زمینه‌ای آسم داشت، تحت‌فشار پدرم که همیشه فرزند پسر می‌خواست، بعد از به دنیا آوردن سه دختر، دوباره باردار شده بود و این بارداری در سن چهل و دو سالگی، عملا مرگ او را که پنج سال بعد از آن اتفاق افتاد جلو انداخت. بعدها فهمیدم پدرم حتی موقع به دنیا آمدن من هم، چون دختر بودم، عصبانی و ناراحت بوده است.

پدرم فارغ‌التحصیل از دانشگاه USC امریکا با بورسیه‎ی شاه بود که بعد از انقلاب، سرِ خر را کج کرده بود و بعد از چند سال زندگی در لس‌آنجلس، با مادرم به شهرکرد برگشته بودند. از نگاه بیرونی، او مرد مدرن و تحصیل‌کرده‌ای بود که در خفقان دوران دهه‌ی شصت، همیشه با اودکلن و اصلاح سه‌تیغ‌‌، در کلاس‌های تدریسش در دانشگاه و مدرسه حاضر می‌شد اما هیچ‌وقت حاضر نشد حتی یک متر از خانه‌ای که با مادرم باهم ساختند را به نام او کند. همیشه هم بهانه‌اش این بود که مادرم خانه‌دار بوده و او کسی بوده که با کار کردن در اجتماع، پول وارد خانه کرده است.

مادرم که دائما در حال پخت و پز و بشور و بساب خانه‌ی بزرگ و ویلایی‌مان بود، هیچ نوع حق مالی و مادی برای خودش قائل نبود. حتی دایی‌هایم هم همان کلیشه‌ی معروف دایی‌ ایرانی را پیاده کرده بودند و خانه‌ی مادربزرگم را فروخته بودند بدون اینکه سهمی به مادرم و خاله‌ها بپردازند که از آن‌ها انتظار می‌رفت عشق بی‌دریغ خود را بدون انتظار مالیِ متقابل نثار برادرا‌ن‌شان کنند. رفتار بچگانه‌ی پدرم بعد از به دنیا آمدن خواهرم نه تنها از طرف بقیه‌ی خویشاوندانِ اغلب فرهنگی و تحصیل‌کرده‌ی فامیل‌ طرد و تقبیح نشد بلکه همیشه زمزمه‌هایی دلسوزانه درباره‌ی فرزند پسرنداشتن پدرم این‌جا و آن‌جا به گوش می‌رسید. شوهرخاله‌ام پزشک زنان بود اما نمی‌دانم که آیا در آن زمان پدرم را از این واقعیت زیستی که جنسیت در واقع از طریق مرد تعیین می‌شود مطلع کرده بود یا نه؛ با این حال بعید می‌دانم حتی دانستن این اطلاعات می‌توانست تغییری در رفتار پدرم ایجاد کند، همان‌طور که حتی امروزه هم این انتظار از زنان برای تعیین جنسیت بچه، برخلاف واقعیت زیستی، بسیار شایع است.

خانواده‌ی پدری که به شجره‌نامه‌ی خانوادگی خود به واسطه‌ی تعلق به طایفه‌ی «خوانین بختیاری» می‌نازیدند در عمل، تجسم تمام‌عیار مناسبات مردسالارانه بودند. وقتی پدربزرگم، که باسواد و کارمند عالی‌رتبه‌ی اداره‌‌ی پست بود، از دنیا رفت معلوم شد دفتر شعری در مورد اتفاقات مهم زندگی‌اش از خود به جا گذاشته که در آن شجره‌نامه‌ی خانوادگی را به نظم درآورده بود. در آن اشعار، از پدرم، عمویم و پسرعموهایم که با فاصله‌ی چند سال از هم به دنیا آمده بودند نام برده بود اما اثری از نوه‌های دختری نبود؛ انگار ما دخترها وجود نداشتیم و بود و نبودمان فرقی نمی‌کرد. حتی از دختر خودش هم اسمی نبرده بود که بیش از همه دوستش داشت و تا لحظاتی پیش از مرگ تنها نام او را صدا می‌کرد. موقع خواندن آن دفترِ شعر بهت‌زده بودم. احساس می‌کردم به من خیانت شده است. از نظر پدربزرگم، من حتی وجود نداشتم. بعدها فهمیدم در بسیاری از مناطق ایران، فرزندان دختر حتی به عنوان تعداد فرزندان خانواده ذکر نمی‌شوند و فقط پسرها را به عنوان بچه‌ها می‌شمارند. پدرم و عمویم که تمام عمر به آخوندها فحش می‌دادند، براساس قانون تقسیم ارثی که از زمان شاه وجود داشت و در دوران جمهوری اسلامی برخلاف بسیاری از قوانین دیگر دست‌نخورده باقی ماند، سهم ارث عمه‌ام را نصف دادند.

 

 

من دختر سوم از چهار دختر پدر و مادرم بودم و خیلی دیر فهمیدم که دختر سوم بودن، خود به خود موقعیتی فرودست می‌آفریند که ممکن است تا آخر عمر گریبانت را رها نکند. در یک خانواده‌ی معمولی ایرانی رشد کرده بودم، که اگرچه مشکلات شایعی مثل سخت‌گیری‌های مذهبی نداشتند اما در آن بچه‌ها به واسطه‌ی جنسیت و زمان به دنیا آمدن‌شان، نامرئی و نادیده گرفته می‌شدند و این نامرئی شدن از نظر بقیه نه تنها ایرادی نداشت بلکه کاملا طبیعی و عادی بود. پسرهای بی‌استعداد فامیل که اغلب به زور، سال تحصیلی را تمام می‌کردند، از همان کودکی لقب «خان» و «آقا» می‌گرفتند اما کسی من را، که اغلبِ نمراتم در مدرسه بیست بود، جدی نمی‌گرفت. بیشتر اوقات، اطراف بقیه‌ی بچه‌ها‌ی فامیل می‌پلکیدم ولی اصلا جزو آدم حساب نمی‌شدم. دخترعمه‌های تهران‌نشینم بارها با فخرفروشی من را «شهرستانی» خطاب می‌کردند اما وقتی کمی بزرگ‌تر شدم و به این بولی‌شدن‌ها واکنش نشان دادم، به‌عنوان عضو «مشکل‌ساز» فامیل معرفی شدم و پدر یا هیچ‌کدام از بزرگ‌ترهای فامیل، حتی زحمت دفاع از من را به خود ندادند. صدای اعتراضم در مورد زورگویی‌های دو خواهر بزرگ‌ترم هم به جایی نمی‌رسید که هنوز خودش را به شکل «اضطراب سخنرانی» در بدنم نشان می‌دهد. گاهی شک می‌کنم که شاید آزادی نسبی دوران کودکی‌ام، از بی‌اهمیتی‌ام در سلسله مراتب قدرت خانوادگی می‌آمد نه روش تربیتی‌ پدر و مادرم. 

به همین خاطر به نوشتن رو آوردم. تنها راهی بود که می‌توانستم خودم را با آن ابراز کنم. همان سال اول دبستان، به محض اینکه کمی سواد یاد گرفتم، تمام دیوارهای خانه را با جمله‌ی «خواهر من خر است» پُر کرده بودم چون کسی حاضر نبود شکایت‌های من را درباره‌ی قلدری‌های خواهرم که پنج سال از من بزرگ‌تر بود بشنود که البته با واکنش منفی بقیه مواجه شد. دائما کتاب می‌خواندم. کتاب‌ها تبدیل به مکان‌هایی شده بودند که می‌توانستم در آن‌ها با خیال راحت، قهرمان ماجرایی تخیلی باشم. کلاس پنجم دبستان، بی‌خبر از جزئیات اتفاقاتی که بعد از به دنیا آمدن خواهر کوچکم بین پدر و مادرم افتاده بود، تحت‌تاثیر کتاب‌هایی که خوانده بودم، داستانی در مورد زنی نوشتم که چون در سن بالا بچه‌دار شده بود دیگر حوصله‌ی بچه‌هایش را نداشت. در همان عوالم کودکی، احساس کرده بودم مادرم بی‌حوصله و غمگین است و آن حس را به کلمات درآورده بودم. داستان را به مادرم دادم که بخواند و تازه بعد از دیدن دلخوری‌اش متوجه شدم شخصیتِ زن داستان، الهام‌گرفته‌ از مادرم بوده است. 

کمی که بزرگ‌تر شدم، شروع به نوشتن در دفتر خاطراتم کردم که تنها مفری بود که در آن می‌توانستم لااقل از خودم برای خودم بگویم. یک روز دفتر خاطرات را باز کردم و دیدم خواهر اولی، در ادامه‌ی آخرین خاطره‌ام که حاوی بدگویی از خواهر دومی بود، در چند پاراگراف طولانی، بابت حرف‌هایی که در مورد خواهر دومی نوشته بودم من را شماتت کرده بود. من هیچ‌وقت به روی او نیاوردم که چرا بدون اجازه سراغ دفتر خاطرات من رفته بود اما بعد از آن، دیگر در دفتر خاطراتم ننوشتم چون دیگر آن‌جا احساس امنیت نمی‌کردم. جالب است که این خاطره را فراموش کرده بودم تا مدتی پیش که در یکی از جلسات تراپی بالا آمد. بعد از تراپی، تلفن را برداشتم و هرچه از دهنم درآمد به خواهر بزرگ‌ترم گفتم. با خشم فراوان، برایش دقیقا شرح دادم که چون حتی یک دفترچه خاطرات به عنوان فضای شخصی را از من گرفته بود تا چه اندازه از او دلخورم. بعد از این ماجرا، خواهرم به بقیه گفته بود مهزاد «دیوانه» شده چون یک بار زنگ زد و «بدون دلیل مشخصی» پرخاش کرد. او هنوز هم حاضر نبود رنجی که باعثش بود را به رسمیت بشناسد و مسئولیتش را بپذیرد چه برسد به آنکه بخواهد درصدد جبرانش باشد؛ زیادی به موقعیت برتر خواهرِ بزرگ‌بودن عادت کرده بود.

به همین خاطر، طفره رفتن مردان از به رسمیت شناختن رنج زنان، این‌قدر آزارم می‌دهد. هر بار که زنی از رنجش در رابطه با سلطه‎گری مردی می‌گوید و در پاسخ می‌شنود «مرد اشتباهی انتخاب کردی» یا «همه‌ی مردان این‌طور نیستند»، قلبم به درد می‌آید. من می‌دانم که پشت این جملات تکراری، انکار و طفره رفتن از پذیرش مسئولیت جمعی نهفته است که به مخدوش شدن حقیقت می‌انجامد. حقیقت این است که زنان، حتی با این جملات سلبی، در همدستی پنهان و آشکار اعضای یک ساختار سرکوب‎گر، دائما در حال به نظم درآمدن هستند. من خوب می‌فهمم رنج زنی که چنین پاسخی می‌گیرد، نه‌تنها شنیده نشده، بلکه مسئولیت آن، با دست‌کاری روانی، بار دیگر به سوی خودش بازگردانده شده است.

مطمئنم اگر پسر به دنیا می‌آمدم این‌قدر سرکوب نمی‌شدم اما چه بسا خودم تبدیل به سرکوب‌گر می‌شدم؛ کما اینکه بعدها متوجه رفتارهای سرکوب‌گرانه‌ای که در مورد خواهر کوچک‌ترم اِعمال می‌کردم شدم و سعی کردم جلویش را بگیرم و از این چرخه بیرون بپَرم. من داشتم همان مسیری را می‌رفتم که بقیه به شکل طبیعی آن را می‌پیمودند؛ مردان به زنان زور می‌گفتند، زنان به بقیه‌ی زنانی که در موقعیت پایین‌دست‌تر از خودشان بودند، بزرگ‌ترها‌ به کوچک‌ترها، ثروتمندان به فقیران، حکومت به مردم، تهرانی به شهرستانی و الخ. همه‌چیز آماده بود برای آنکه من به «فمنیست خوشی‌کُشی» تبدیل شوم که سارا احمد از آن حرف زده است؛ زنی که خیلی سریع سلسله مراتب قدرت را تشخیص می‌دهد و در برابر آن با صدای بلند شورش می‌کند. نادیده گرفته شدن و حذف شدن، موقعیت مشاهده‌گری را به من داده بود که همیشه بیرون از معادلات قدرت ایستاده بود اما می‌توانست آن را به وضوح ببیند و زیر سوال ببرد. به همین خاطر به مسئله‌ی زنان حساس شدم. زن بودن به عنوان یک موقعیت فرودستِ ساختاری، چیزی بود که به من تحمیل شده بود و شکل طبیعیِ بودنم نبود. شکل طبیعیِ بودن من، همان دختربچه‌ی آزاد و رهایی بود که در کوچه‌باغ‌های شهرکرد، در حال رکاب‌زدن سوار دوچرخه، احساس می‌کرد با ارزش‌ترین موجود جهان است.