20 مه 2026

حقیقت و مرد دانا: بهرام بیضائی از نگاه برادرش

بیژن بیضائی در گفتگو شبنم طلوعی

 

محیط خانوادگی ما حال و هوایی فرهنگی داشت. چشم ما با کتاب به روی دنیا باز شد؛ کتابخانه‌ی پدرمان و رنگ‌ جلد این کتاب‌ها را به یاد دارم ــ چه می‌خواندیم؟ کدام کتاب؟ در کودکی و پیش از دوره‌ی دبستان، ما کتاب‌ها را با رنگشان تشخیص می‌دادیم. هنگامی که بزرگ‌تر ‌شدیم، با ادبیات، زبان، شعر و ادب و تاریخ آشنا ‌شدیم.

ما چهار خواهر و برادر بودیم. بهین‌دخت، که اوّل‌زاد بود، و بهرام فقط یک سال فاصله‌ی سنی با ایشان داشت. من چهار سال از بهرام کوچک‌ترم، و بدیع‌الله نیز هشت سال پس از من به دنیا آمد. او متأسفانه در سال ۲۰۱۵ در شصت‌وپنج‌سالگی از دنیا رفت. در دانشِ جغرافیای جهان و در ایران‌گَردی از همه‌ی فامیل سَر بود. 

بهرام و بهین‌دخت همیشه همه‌جا با هم می‌رفتند. برای مثال، در «دبستان خسرو خاور» هر دو در یک کلاس بودند. بهرام همیشه از طرف همشیره‌اَش حمایت می‌شد؛ هر وقت کسی در مدرسه او را اذیت می‌کرد، بهین بود که از بهرام دفاع می‌کرد. بهرام و بهین با هم به کلاس‌های هفتگی «درس اخلاق» بهائی هم می‌رفتند. 

 

نگرش به آیین بهائی

از زمانی که به یاد دارم، از سه‌چهار سالگی‌اَم، با صدای مناجاتِ پدرمان از خواب بیدار می‌شدیم و آن مناجات‌ها را می‌شنیدیم، زیرا او هر روزش را با مناجات آغاز می‌کرد. من دو تا از این مناجات‌ها را، که هر دو به زبان عربی است و مکرّر می‌شنیدم، هنوز از بَر دارم.

پدر ما، نعمت‌الله ذکائی بیضائی، خودش بهائی شده بود، به‌واسطه‌ی برادر بزرگش، ادیب بیضائیِ کاشانی. ادیب بیضاییِ از طریق میرزا عبدالحسین آیتی، متخلص به «آواره»، بهائی شده و به برادرانش ــ از جمله برادر کوچک‌ترش یعنی پدر ما ــ گفته بود که چیزی که به دنبالش هستیم در آیین بهائی به ودیعه نهاده شده. به آن‌ها گفته بود که خود بجویید تا حقیقتِ امری را که در قرآن توصیف شده دریابید. پدر من نیز با پژوهش خویش بهائی شد. او را دولت در اداره‌ی ثبت اسناد و املاک استخدام کرد، اما در فضای اداری دهه‌های نخستین ۱۳۳۰ شمسی، برای او که بهائی شده بود ترفیع رتبه‌‌ای که سزاوارش بود به آسانی به دست نیامد.

مادر ما، نیره خانم موافق، متولد تهران بود اما پنج سال از دوران کودکی‌اش در رشت گذشت چون پدرش در مأموریت‌ اداری چند سالی در رشت زندگی می‌کرد. بعد به تهران آمدند و در مدرسه‌ی تربیت تهران تحصیل ‌کرد و همکلاسی‌هایش بعضی از شاهزادگان دوره‌ی پهلوی بودند. هما‌ن‌طور که خود بهرام هم چند جا گفته مادر ما هوش مطلق بود. حافظه‌ای استثنائی داشت. کلاس‌های مدرسه را دو تا یکی تمام می‌کرد. دستگاه‌های موسیقی ایرانی را می‌شناخت، کمی شعر هم می‌گفت. زن مقتدر و مستقلی بود و اجازه نمی‌داد که کسی، مثلاً به خاطر این ‌که مرد است، به او تحکم کند. فرزند خانواده‌ای فرهنگی و باریشه بود و اعتماد به نفس داشت. یادم می‌آید که می‌خواستند به بهرام جایزه‌ی سیمرغ بلورین بدهند و او چون خارج از کشور بود، سپرده بود که مادرم برود و در مراسم به جای او جایزه را بگیرد. و مادرم با اینکه سنش زیاد بود با سر بلند روی صحنه رفت و جایزه را گرفت و برگشت. دست‌ کسی را هم نبوسید و تعارف‌های بی‌جا هم نکرد.

در خانه‌ی ما، از وقتی بچه بودم، جلساتی برای درک و فهم آیین بهائی برگزار می‌شد. بهرام نیز در آن‌ها شرکت می‌کرد و از مجموعه‌ی این دانسته‌ها کتابچه‌ای به خط خوش خودش تهیه کرد که امروز نسخه‌ای از آن موجود است. به یاد دارم که در آن سال‌های دور، بهرام برای چند نفر از جوانانِ هم‌سن‌وسال خودش به اثبات وجود خدا و لزوم دین و قانونِ اخلاق برای اجتماع مترقّی می‌پرداخت.

پدرم چون از خانواده‌ای اهل شعر و ادب برخاسته بود، بسیار علاقه‌مند شد که شاعران بهائی را که گمنام بودند به جامعه‌ی ادبیِ ایران بشناساند. از این رو، از جوانی به تحقیق در این زمینه پرداخت. او در ابتدا نتایج پژوهش خود درباره‌ی ۲۷ شاعر بهائی را با عنوان «تذکره‌ی شعرای گمنام» یک به یک در مجلاتی مانند «وحید» و «ارمغان» منتشر کرد.

پس از مدتی، بهرام به پدرم پیشنهاد کرد که همگی را یک‌جا، به‌صورت کتاب، منتشر کند. پدرم جلد اوّل کتابش را با نام «تذکره‌ی شعرای قرن اوّل بهائی» در داخل جامعه‌ی بهائیان ایران منتشر کرد. او توانست در مدّت چهل سال صداهای گمشده‌ی شاعران بهائی فارسی‌زبان را در تذکره‌اش مستند کند و به تدریج یافته‌های تحقیقات خود را در شش جلد تهیّه کرد. پنج جلد آن منتشر شده و در اینترنت در دسترس است.

وقتی به دبستان می‌رفتیم، گاهی معلم «شرعیّات» می‌پرسید: «چه کسانی بهائی هستند؟» بعضی دست بلند می‌کردند، و معلم می‌گفت: «شماها از کلاس بروید.» البته این وضعیت همیشگی نبود؛ در سال‌های دبیرستان دیگر چنین نبود. اما بهرام از یک‌سو بسیار حساس بود و از سوی دیگر می‌گفت: «چرا ما باید این وضعیت را تحمل کنیم؟ چرا باید صبر کنیم؟» 

بهرام به‌تدریج احساس کرد که فعالیت در قالب مؤسسات دینی او را محدود می‌کند. بنابراین، کوشید تا از طریقی دیگر استعدادهای خود را بروز دهد. امّا او در عمل و در بُنِ قلبش، روح زمانه را در آموزه‌های بهائی می‌دید.

می‌توان گفت بهرام از آن دسته بهائی‌زادگانی بود که تعالیم دینی را بیشتر در کار فرهنگی خود متجلّی کردند. مثلاً اشخاصی همچون دکتر احسان‌ یارشاطر، مهندس هوشنگ سیحون و بعضی از دیگر بهائیان ایرانی که خادمانِ شناخته‌شده‌ی فرهنگ و صناعت و علوم و تعلیم و تربیت هستند در کانون فعّالیت‌های جامعه‌ی بهائی نبودند اما آموزه‌های بهائی برای آبادانی و پیشرفت ایران‌زمین الهام‌بخش کار آنان بود. شُعار آنان همواره این بوده و هست که ما باید به ایران خدمت کنیم و در پیشرفت آن بکوشیم. 

بهرام تا جایی که می‌توانست به جامعه‌ی بهائی در تهران کمک می‌کرد. برای مثال، اندکی پیش از ترک ایران وقتی بهائیان می‌خواستند فیلمی از خانهی بهاءالله تهیه کنند، بهرام از نظر فنی و هنری آنها را راهنمایی کرد و حتی یک فیلم‌بردار را به آن محلّ برد و تعیین کرد که از چه زوایایی تصویربرداری کنند.

او مدتی در دانشگاه مکاتبه‌ای بهائیان ایران به جوانان محروم از تحصیل رسمی، اسطوره‌شناسی درس می‌داد. در همان دوران، خواهرم بهین به بهرام گفته بود که مدیران جامعه‌ی بهائی ایران، معروف به «یاران ایران»، می‌خواهند با او دیدار و مشورت کنند، و بهرام در این جلسه‌ی صمیمانه شرکت کرده بود. 

پس از انقلاب ۱۳۵۷ گاهی مأموران نهادهای حکومتی اعضای کانون نویسندگان را، که بهرام هم در آن عضویّت داشت، برای مصاحبه‌های امنیتی فرا می‌خواندند. در این مصاحبه‌ها به پرسش‌های مربوط به فعالیت‌های هنری و پژوهشی‌ِ اعضای کانون می‌پرداختند. امّا بعد از مدتی می‌گفتند: «خب، حالا ما این دکمهی ضبط را قطع می‌کنیم و می‌خواهیم با شما خصوصی حرف بزنیم.» این نویسندگان، مثل محمّد مختاری یا محمد جعفر پوینده یا بهرام می‌فهمید که می‌خواهند دربارهی باورهای دینی‌شان سؤال کنند. بنابراین، پاسخ می‌داند: «مگر تا حالا خصوصی حرف نمی‌زدیم؟ ما اینجا نمی‌مانیم و می‌رویم.» و مصاحبه را ترک می‌کردند و در برابر چنین فشارهایی تسلیم نمی‌شدند.

بهرام بارها به صراحت گفته بود که به اصول بهائی احترام می‌گذارد، اما کانون تمرکزش نه بر شریعت و شرایع، بلکه بر فرهنگ بود. برای مثال، نشریه‌ی «شهروند»، چاپ ونکوور، در ۱۶ اکتبر ۱۹۹۸، مصاحبه‌ای با بهرام را چاپ کرد که در بخشی از آن گفته بود: «من مذهبی نیستم اما بهائیت را هم هرگز ترک نمی‌کنم و مسلمان هم نخواهم شد. علاوه بر این، من به اصول بهائیت احترام می‌گذارم.»

در کتابخانه‌ی بهرام تعدادی از منابع دست اول بابی و بهائی، از جمله «بیان فارسی» (اثر باب) و «یاران پارسی» (مجموعه‌ای از نامه‌های بهاءالله و عبدالبهاء خطاب به بهائیان زرتشتی‌تبار) و همچنین آثار بعضی از پژوهشگران بهائی موجود بود. بهرام نمایشنامه‌ای درباره‌ی طاهره (قرةالعین) نوشته است که هنوز به اجرا در نیامده. او برای نوشتنِ این نمایش‌نامه سرنخ هر نکته‌ای را دنبال می‌کرد، ازجمله این که تفاوت سنّی میان طاهره و پسر عمویش که همسرش شد چقدر بود. چون می‌گفت برای شخصیت‌پردازی و توصیفِ رابطه‌ی این دو باید بداند که آیا تقریباً همسن و سال بودند یا اختلاف سنیِ زیادی داشتند. او در مسائل مربوط به تاریخ بابی و بهائی نیز همین‌طور کنجکاو بود.

بهرام همیشه می‌کوشید تا استقلال فکری‌اش را حفظ کند. او باور داشت که انسان آزادی و اختیار دارد که دینی را بپذیرد یا نپذیرد. و این نکته را در آموزه‌های بهائی هم خوانده بود، که کارِ اساسیِ دین ایجاد مهر و دوستی میان فرزندان آدم است، با یکدیگر و با محیط زیستشان، و اگر از عهده‌ی این کار برنیاید، نبودش بهتر است.

رابطه‌ی بهرام با آیین بهائی، یا هر دین دیگری، ترکیبی بود از احترام به مقدّسات مردم، مسئولیت شخصی و استقلال فکری، یعنی همان ویژگی‌هایی که در زندگی و آثارش دیده‌ایم. 

 

مسیر هنری و پژوهشی

نقدهای سینمایی‌ای که دکتر هوشنگ کاووسی و هژیر داریوش و دیگران در نشریاتی مثل «فردوسی»، «اطلاعات هفتگی» و «امید ایران» می‌نوشتند، بهرامِ جوان را بسیار جذب می‌کرد. او می‌دید که با زبانِ این‌ نویسندگان آشناست و می‌تواند در این جرگه و به این حلقه وارد شود.

به این ترتیب، بهرام پیش از بیست‌سالگی وارد عالم سینما، تئاتر، داستان و قصه شد. او برخی از تحقیقاتش را در مجله‌ی «سخن» چاپ می‌کرد و در دیگر مجلات درباره‌ی نمایش‌هایی که دیده بود، می‌نوشت. نکته‌ی جالب این بود که او این‌سو و آن‌سو، در گوشه‌های ناشناخته‌ی شهر، تئاترهایی را پیدا می‌کرد و به تماشای نمایش‌هایی مهجور می‌نشست و گزارش‌هایی را در نشریات منتشر می‌کرد. برای مثال، در گزارشی در «مجلّهٔ سخن» نوشته بود که در فلان نمایش که در جنوب شهر اجرا شده، فلان خانم اجرای بسیار خوبی داشت و سزاوار است که در روندِ نمایش در ایران حضور بیشتری داشته باشد. 

 

روشنفکری و روشنفکران

بهرام در نوجوانی در محاکمه‌ی قاتلان دکتر سلیمان برجیس، پزشک بهائی، در دادگاه، حضور داشت. خودش می‌گوید: «من دیدم که مردم برای قاتلان دکتر برجیس برّه ذبح کردند و این ارتکاب وقیح را ستودند و جشن گرفتند.»

چند دهه‌ی بعد، در آستانه‌ی انقلاب ۵۷، وقتی دوستانش به او می‌گفتند: «چرا در راه‌پیمایی‌ها شرکت نمی‌کنی؟» پاسخ می‌داد: «مگر یادتان رفته است که این‌ها چه کسانی هستند؟ این‌ها همان کسانی هستند که امثال دکتر برجیس را ــ که خادمِ بشر بود ــ شرحه‌شرحه کردند و جشن گرفتند.»

در مورد جهت‌گیریِ سیاسی بهرام باید گفت که او خودش را به معنای متعارف چپ یا راست نمی‌دانست. او تفاوت مشخصی با جوّ ملتهب چپ‌گرای دوران انقلاب داشت؛ یعنی هم‌زمان با نقد روشنفکرانه، نگاهش واقع‌بینانه بود و نه انقلابی یا تند.

بهرام معتقد بود که روشنفکر باید منتقد، مسئول و متعهد باشد، اما نباید به ورطه‌ی شعارزدگی یا خشونت افراطی بیفتد. او بیشتر به اصلاح و ارتقای فرهنگ و جامعه، از طریق نقد و آموزش، باور داشت تا تغییر رادیکال سیاسی. بنابراین، در مکالمات و مصاحبه‌ها همواره بر اهمیت نقد سازنده، تعهد فردی و احترام به انسان‌ها و فرهنگ‌ها تأکید می‌کرد.

بهرام هیچ‌گاه فکر نمی‌کرد کسانی که خود را روشنفکر می‌نامند، لزوماً روشنفکرند. همیشه با لحنی طنزآمیز، گاهی تلخ و گاهی کمتر تلخ، از رفتار و دیدگاه‌های بسیاری از روشنفکران انتقاد می‌کرد. او معتقد بود که روشنفکر نباید به بی‌راهه برود و نباید «عضو حزب باد» باشد ــ یعنی نباید تحت تأثیر جوّ و فشارهای جمعی حرکت کند. بهرام راه خودش را می‌شناخت و می‌خواست هر کسی مسیر خود را پیدا کند. حتی اگر دیگر روشنفکران کاری انجام نمی‌دادند یا عقب‌نشینی می‌کردند، او می‌گفت باید نشان بدهیم که حضور داریم، چون ما استعداد داریم که بسیار بهتر از آنی باشیم که هستیم. هر کسی که این حرکت را به تأخیر می‌انداخت، در جرگه‌ی بهرام نبود. او به استقلال فکر بسیار اهمیت می‌داد و حاضر نبود که همرنگ جماعت شود. این را می‌ستود و می‌پسندید.

 

میهن‌دوستی

در مورد میهن‌دوستی و ایرانی بودن، بهرام دیدگاهی گسترده و متعالی داشت. برای او میهن‌دوستی یا عشق به ایران نه نوعی ناسیونالیسم کوته‌بینانه و قومی بود و نه از گونه‌ی دیگری‌ستیزی. عشق او به ایران، هم‌زمان احترام و علاقه به دیگر فرهنگ‌ها، از جمله فرهنگ عرب، را شامل می‌شد. تأکید او بر ایران و فرهنگ ایرانی، در چارچوب ارزش‌های انسانی بود، یعنی ترویج عدالت، تربیت، انسانیت، و خدمت به شکوفاییِ بالقوّه‌های همه‌ی آدمیان.

نسل‌های جوان، از جمله کسانی که گمان می‌کنند بهرام ناسیونالیست بوده، اغلب تحت تأثیر همین عشق صادقانه‌ی او به فرهنگ ایران و زبان فارسی قرار می‌گیرند، اما این عشق به معنای تحقیر یا دشمنی با دیگر فرهنگ‌ها نیست. او نشان می‌داد که می‌توان عاشق ایران بود، ولی هم‌زمان به دیگر فرهنگ‌ها احترام گذاشت و از آن‌ها یاد گرفت.

نگاه بهرام به زبان فارسی و فرهنگ ایران، پیوندی مستقیم با فرهنگ ایرانی داشت؛ یعنی او می‌خواست آثارش هم از لحاظ محتوای انسانی و هم از نظر فرهنگی و اخلاقی، الهام‌بخش و جامع باشد، بدون هیچ‌گونه محدودیت قومی یا زبانی. این نوع نظر را عیناً در افکار نسل پیشین روشنفکران در صدر مشروطیّت هم (مثلاً در مقالات علی اکبر دهخدا در «چرند‌و‌پرند»ش) دیده و خوانده‌ایم.

بهرام ناسیونالیست به معنای متعارف نبود، اما میهن‌دوست بود. برای او موضوعاتی مثل فتح ایران توسط عرب‌ها اهمیتی تاریخی داشت. ولی به هیچ وجه به این معنا نبود که بخواهد زبان عربی را نادیده بگیرد یا با عرب‌ها دشمنیِ فرهنگی داشته باشد. نگاه او منصفانه بود. گویی می‌خواست بگوید که «فرهنگ عرب خوب است، برای خودش خوب است. مشکلی با آن ندارم، اما چرا می‌خواهی فرهنگ مرا نابود ‌کنی؟ فرهنگ تو خوب است، فرهنگ من هم خوب است. این را بفهم».

بهرام باور داشت که نسل جوان باید با زبان عربی آشنا باشد تا بهتر بتواند ادبیّات فارسی و تاریخ تحوّلات ملّی کشورش را درک کند. در این فکر او با ملکالشّعرای بهار هم‌رأی بود که در پیامی به هموطنان گفته بود: ز درس تازی و پاسی احتراز مَکُن ــ که این دو قوّت ملّی علی‌الدّوام بُوَد.

بهرام خودش بیشتر بر رواج زبان فارسی تمرکز داشت و می‌خواست آثار فارسی به بهترین شکل نوشته شود و رواج یابد. این تأکید او ربطی به دشمنی با عربی نداشت، بلکه نشانه‌ی اولویت او در زمینه‌ی فرهنگ و زبان بود. او می‌خواست زبان و ادبیات فارسی رشد کند و نسل‌های بعدی از آن بهره برند. روزی گفته بود: «دنیا خوب جایی‌ست اگر همه‌ی مردم آن به فارسی سخن گویند».

بهرام آگاه بود که گرایش‌هایی در ایران و بعضی دیگر از کشورها وجود دارد که در صدد حذف یا نادیده‌ گرفتن یا پشت ‌گوش انداختنِ فرهنگ و زبان‌های ایرانی و سهم ایران در تمدّن جهانی است. او این را ناروا و نادرست و «جهل مرکّب» می‌دانست، و به سهم خود در سراسر عمر به جدال معنوی و فرهنگی با آن برخاست. 

در مورد میهن‌دوستی و ایرانی بودن، بهرام دیدگاهی گسترده و متعالی داشت. برای او میهن‌دوستی یا عشق به ایران نه نوعی ناسیونالیسم کوته‌بینانه و قومی بود و نه گونه‌ای دیگری‌ستیزی. عشق او به ایران، هم‌زمان احترام و علاقه به دیگر فرهنگ‌ها را شامل می‌شد. تأکید او بر ایران و فرهنگ ایرانی، در چارچوب ارزش‌های انسانی بود، یعنی ترویج عدالت، انسانیت، یادگیری و احترام به همه‌ی آدمیان.

بهرام سخن بسیار گویا و سنجیده‌ای دارد و می‌گوید من هم‌میهنانم را دوست دارم اما جهالت‌شان را دوست ندارم. این سخن، در واقع، تجلّی همان رویکرد روشنفکرانه‌ی اوست ــ یعنی او نه تنها به نقاط قوت جامعه اشاره می‌کند، بلکه نسبت به ضعف‌ها و نادانی‌های آن نیز حساس است و راه را نشان می‌دهد، که چاره‌ی ما فرهیختگی است.

او معتقد بود که هر انسانی باید راست بگوید، راستی پیشه کند، تظاهر نکند، دروغ نگوید، ریا نورزد، خیانت نکند. از همین رو، وقتی می‌گوید «من ملت ایران را دوست دارم، اما جهالت‌شان را دوست ندارم»، در واقع از مبارزه با جهل و نادانی سخن می‌گوید. در مصاحبه‌ها و مکالمات بهرام همواره این «جدال با جهل» دیده می‌شود و تقریباً محور اصلیِ بسیاری از صحبت‌های اوست. عشق به مردم، اما مخالفت با نادانی و ریاکاری و بی‌عدالتی.

پژوهش‌های بهرام تلاشی بود برای کمک به ایرانیان. به عقیده‌ی بهرام، ایرانیان باید گذشته‌ی خود را بشناسند و تاریخ را مطالعه کنند. او می‌دید که تاریخ به شکل تکه‌تکه‌ای پیش رویش است، و می‌گفت: «من تاریخ خواندم و با وحشتی بزرگ رو‌به‌رو شدم.» چرا؟ چون بعضی منابع اصلاً موجود نبود و برای تحقیق درباره‌ی بعضی موضوعات او باید از صفر شروع می‌کرد.

تمام عناصرِ روان‌شناسیِ اجتماعیِ لازم برای ترغیب و تشویق ایرانیان به بلندهمتی و بلندنظری را می‌توان در آثار بهرام یافت. ما به وضوح اینها را در آثارش می‌بینیم.