
28 اوت 2025
میان سروده و سنگ: خوانشی از دو دفتر نخست مینا اسدی
فرزانه میلانی
بیش از نیم قرن است که زنی قلمبهدست، «تنها، تنها و بیپناه»[1] بی هیچ پشتیبانی در ساختارهای قدرت و صحنهی ادبیات، تبعید را زیسته و سروده است. مینا اسدی (متولد ۲۲ اسفند ۱۳۲۲) نه فقط شاعری در تبعید، که شاعرِ تبعید است ــ تبعیدی دوگانه و در هر دو سوی مرز ــ تبعید در وطن و تبعید در دیار غربت. برای او، که مهاجری ازلی/ابدی است، تبعید مفهومی فراتر از نقشه و جغرافیاست.
گرچه در ظاهر، تبعید اسدی با مهاجرتش به سوئد به سال ۱۳۵۴ آغاز شد، اما ریشههای آن در دل همان وطنی روئید که میبایست مأمن و مأوایش باشد، اما پذیرنده و پذیرا نبود. این شاعر، نویسنده، روزنامهنگار و ترانهسرا، تبعیدهای بسیاری را از سر گذرانده و شعرش همواره در کشاکش با مرزهای تثبیت شده بوده است: از ساری به تهران، از ایران به سوئد؛ از حاشیه به مرکز و از مرکز به حاشیه؛ از فارسیِ رسمی و «زنانه» به زبانی معترض، خشمگین و گاه خشن؛ و از نقشهای تعیینشدهی جنسیتی، به گسترهای از اختیار و مقاومت. او که بر حقِ سخن گفتن، و گفتنِ سخنِ حق پای فشرده، هرگز در «جای خود» نماند، پا از گلیم خود فراتر گذاشت، به سکوت و مصلحتگرایی تن نداد، و از ستیز با ساختارهای قدرت بازنایستاد.
چهارده کتاب اسدی و فراز و فرودهای مسیر طولانی و پربار او را میتوان از چشماندازهای گوناگون بررسی کرد.[2] اما این نوشته تنها بر یک دگرگونی بنیادین در آثار او متمرکز است: گسستی پرخروش و چرخشی ناگهانی میان نخستین مجموعهی شعر و کتاب دوم. تغییری که نه آرام بود، نه تدریجی و این پرسش را برمیانگیزد که چرا و چگونه چنین دگردیسی پرتنش و شتابانی سر برآورد؟ برای پاسخ، باید به نقطهی آغاز بازگشت ــ به نخستین کتاب و فضای ذهنی و عاطفیاش.
نخستین دفتر شعر اسدی، ارمغان مینا (ساری: ۱۳۴۲)، که کمتر در محافل ادبی شناخته شده و محل بحث قرار گرفته است، ۶۴ شعر در بر دارد. در این مجموعه، طنین صدایی شنیده میشود که بعدها، با پختگی و ژرفای بیشتر، در آثار او جلوهگر شد؛ صدای شاعری که حتی در نوجوانی، شعر را ابزاری برای آفرینش جهانی دیگر و بهتر میدانست و میخواست.
اسدی بارها یادآور شده که برخلاف بسیاری از همنسلان زن خود، در خلأ و بیپناهی کامل آغاز نکرد و نقطهی عزیمت شاعریاش در فضایی سرشار از محبت و دلگرمی شکل گرفت. او که از خانوادهای پشتیبان و پدری حامی برخوردار بود، نخستین دفتر شعرش را به خانوادهاش پیشکش میکند و مینویسد: «تقدیم به اعضای خانوادهام، به مادر و پدرم، خواهران و برادرانم که همواره مشوق و راهنمای من بودهاند.»
جلد ارمغان مینا، با طرحی ساده از پیکر زنی کتاب در دست، در میان گل و گیاه و غرق در پرتو نور، فضای غالب کتاب را، که حس شکفتن است، بازتاب میدهد. بیشتر شعرها عاشقانهاند و از زبان زنی جوان سخن میگویند که عشق را با شفافیت سپیدهدم، شیرینی قند، و وفاداری بیپیرایه به کلمات میسپارد. در این ابیات پرسوز و گداز، صمیمیت و سادگی بیان بر پیچیدگیهای فنی پیشی دارد.
ساقی بیا که مستم، من مست می پرستم
از جام چشم مستت پیمانهای بما ده
من شمعم و شرابم، من بربط و ربابم
مستم، خرابم از می، کاشانهای بما ده
مجنونصفت به دشتم، از عقل هم گذشتم...
گر میدهی خدایا، دیوانهای بما ده
«مینا» چو مست می شد، میگفت با خدایش
یا رب تو از نکویان جانانهای بما ده[3]
اسدی مقدمهی کوتاهی نیز بر این کتاب نوشته که بیانیهی ظهور صدای زن شاعری جوان از ساری است؛ صدایی بیواهمه، با اعتماد به نفس، و در جایگاهی مختار که خود را آفرینندهی گلستانی از شعر مینامد. کتاب آکنده از احساس امنیت، امید و تعلق به جهانی است که در آن، شعر در انحصار هیچ گروه یا جنسیت خاصی نیست، بلکه وسیلهای برای بیان و مأوایی برای بودن و نوشتن است. در سطرسطر این مقدمه، حضور پررنگ زنی موج میزند که میخواهد حضور داشته باشد، دیده و شنیده شود، و صدای خود را نه در نجوا و پرده و پستو، بلکه در ملأ عام و با لحنی رسا به گوش همگان برساند. او نه خود را در حاشیهی جغرافیای کشورش میبیند و نه در حاشیهی گفتمان ادبی زمانه؛ برعکس، خود را شاعری میداند که از یازدهسالگی شعر سروده و اکنون که بیست سال دارد «گلزاری از شعر» را به خوانندگانش پیشکش میکند.
زنی تنها در برابر قضاوتهای مردسالارانه و مرکزمحور، زیر نگاههای سنگین و صافیهای تنگچشمانهای که صدا و حضورش را میسنجیدند و میساییدند، و او را از باغ امید به میدان بیامانِ سنگ و خصومت آشکار و پنهان میراندند.
مقدمهی یک صفحهای اسدی با استعارههایی چون باغ، گل، شکوفایی و بهار، شعر را آفرینشی تعالیبخش میداند؛ پلی از «دنیای خاکی» به جهانی «مقدس» و روشن، جایی که شاعر در سیر و سلوک خود غرق میشود، زمان و مکان و هویت را از یاد میبرد و دلش به «بهاری ابدی» بدل میشود. در این فضا، آنچه «از دل برمیخیزد» بیواسطه بر دل خواننده مینشیند و به قول او برایش «نشاطآور» است. با زبانی ساده و گاه خام، اما بیپروا و آسوده، با احساسی مشروع و بیدغدغه، اسدی مخاطب را به گلستان شعر خود فرامیخواند:
«من آن باغبانم و بهاری جاودان در منست. اگر میخواهید گلهای این گلستان را ببینید و مرا بیشتر بشناسید، به دیدن این باغ بیایید. ارمغان مینا گلهای شعری است که به خوانندگان ارجمند تقدیم میدارم. قدردانی و محبت شما، مرا که در گوشهای شاهد گشتوگذارتان در این بوستان هستم، شاد و راضی نگاه خواهد داشت.»
این دعوت صمیمانه، پژواک صدای دختری جوان است که گویی کلیدِ خانهی شعر را در دست دارد، خود را هم صاحبخانه و هم صاحب سخن میداند، و در جایگاه شاعریاش بیواهمه و استوار ایستاده است.
پیش از این دیباچه، مقدمهای دو-صفحهای از رحیم مجتهدزاده، معلم ادبیات دبیرستان ساری، نیز آمده است. متنی هم شگفت و هم آشنا. شگفت، از آن رو که آکنده از تناقض است و با وضوحی کامل، برای ورود زن به حیطهی ادبیات، مرزهای رفتاری و حدود «مجاز» ترسیم میکند. آشنا، زیرا نمونهای فشرده و عریان از همان ترفندهایی است که در فضای مردسالار ادبیات آن دوره، زنان ناگزیر به گذر از آنها بودند.
مجتهدزاده شاگرد «مستعد و باقریحه»اش را که در مدتی کوتاه میتواند «بالبداهه (فیالبداهه) قطعه شعر جالبی در کمال مهارت» بسراید، شایستهی تقدیر و دارای «آیندهی مشعشع» معرفی میکند. اما بیدرنگ میافزاید که کتاب را «بعد از آنکه از زیر چاپ بیرون آمده در اختیارم گذارده گردیده و از این جهت نگارنده از نظر لفظ و معنی و نوع مضمون نقد ادبی در آن معمول نداشته است.» و نوشتهاش را با این امید به پایان میبرد: «که شاعرهی ما پس از فراغ از تحصیلات رسمی، موفق به انتشار آثار مفیدتر، مخصوصاً در زمینهی اخلاقی و اجتماعی، گردد.»
او از یکسو آیندهای درخشان برای «شاعره» ترسیم میکند و از سوی دیگر، با لحنی ارشادی و هدایتگر، در پی مهار و مدیریت صدای اوست. هم میستاید، هم محدود میکند؛ هم تمجید از «ابداع و ابتکار در روش کار» میکند، هم تنقید از «الفاظ تخاطبی و کلمات معمولی»؛ هم نوید «آیندهی مشعشع» میدهد، هم هشدار. مقدمه مینویسد، اما از مسئولیت نقد اثر سر باز میزند و خود را از هر ارزیابی جدی کنار میکشد.
اگر پرسش همچنان پابرجا بماند که اصلاً چرا چنین مقدمهای لازم بود، پاسخ را باید در ساختار و فضای روشنفکری آن سالها جست. مگر نه اینکه چاپ نخستین مجموعهی شعر فروغ فرخزاد مشروط به مقدمهای از سوی «مردی معتبر» بود؟ دکتر شجاعالدین شفا در مقدمهاش به اسیر، با ستایش از ذوق طبیعی و استعداد سرشار فرخزاد و تأکید بر اینکه «او خودش، مثل هر شاعر، هر نویسنده، هر هنرمند، مسئول اثر هنری خویش است،» دروازهای به روی صدای جوان و بیپروای او میگشاید. اما در همان دم، با قرار دادن پروین اعتصامی ــ «باوقارترین» شاعرهی معاصر ــ مرزهای نامرئی وقار و عفت ادبی را بازتولید میکند و میپرسد: «بین خودمان بماند، کدامیک از ما میتوانیم ادعا کنیم که هرگز این تمناهای ناگفتنی را در دل خود احساس نکردهایم؟ به قول عیسی، آنکس که گناه نکرده است، سنگِ اول را به سوی گناهکار بیفکند.»[4]
در آن زمانه، مقدمهی یک مردِ «صاحبصلاحیت» حکم مُهر عبور داشت. همانگونه که زن برای ترک وطن به اجازهی قیم مرد نیازمند بود، برای گذر از دروازههای دیار شعر نیز گویی گذرنامهای لازم بود که مُهرش را مردان بزنند. آیا هیچ مردی برای گام نهادن به این سرزمینِ آبا اجدادی نیازمند اجازهی زنی بوده است؟ آیا اصلاً زنی بر دفتر شعر مردی مقدمه نوشته است؟ حتی اگر چنین اتفاقی رخ داده باشد، نادر بودنش خود سندی است بر عدم تقارن ساختاری که در آن، کلید در دست مردان بود و زن برای ورود به خانهی شعر باید از درگاه آنان عبور میکرد.
انتخاب مقدمهنویس حاصل ترکیبیست از ملاحظات ادبی، سیاسی، اقتصادی و گاه شخصی. ناشر یا نویسنده ممکن است در پیِ نامی معتبر باشند تا به کتاب مشروعیت بیشتری ببخشند، فروش بهتر آن را تضمین کنند، یا جایگاه و دستاوردهای اثر را برای مخاطب روشنتر سازند. مقدمهنویسی، در پیوندی تنگاتنگ با هنجارها و سلسلهمراتب جنسیتی و اقتدارِ ادبی، ساختاری پیچیده دارد. نیت من یادآوری این نکته است که مقدمهی مجتهدزاده، در عین تأیید و حمایت از اسدی، همزمان پرده از مناسبات جنسیتیِ فرهنگ ادبی زمان خود نیز برمیدارد.
به هر سبب، اسدی دعوت مجتهدزاده به حرکت در چارچوبهای پذیرفته و ماندن در مرزهای مجاز را نپذیرفت. اندکی پس از انتشار نخستین کتابش، راهی پایتخت شد تا تحصیلاتش را در رشتهی روزنامهنگاری در دانشکدهی علوم ارتباطات اجتماعی آغاز کند. او نه تنها از مرزهای مجاز گذشت، بلکه به چالش مستقیم با اسطورههای فرهنگی و جنسیتی زمانه پرداخت. دومین مجموعهی شعرش، چه کسی سنگ میاندازد؟، در سال ۱۳۵۰ توسط یکی از معتبرترین ناشران آن روزگار، امیرکبیر، منتشر شد. عنوان کتاب هشدار به جامعهای گرفتار در فرهنگ حذف و غضب و بیعدالتی است. جامعهای که بهراحتی به قضاوت مینشیند و دستهای بسیارش آمادهی پرتاب سنگاند، بیآنکه آینهای در برابر خود و کردارشان بگیرند.
چه کسی سنگ میاندازد؟ نه فقط نشانگر تحول زبان، منظر، لحن و مضمون در شعر اسدی است؛ بلکه فضای پرامید و امنیتبخش ارمغان مینا را با بیپناهی، خشم و اعتراض جایگزین میکند. اینک زنِ درون شعر خود را آماج سنگهایی میبیند که به سویش پرتاب میشود و با زبانی زخم-خورده و زخم-کننده سخن میگوید، زبانی خشمگین، گزنده چون تیغ، عریانکننده چون آینه، و خروشان چون فریاد؛ زبانی که نه به نرمی تن میدهد و نه در پی تأیید است. زبانی از آنِ زنی جسور که میداند بهای جسارتش گزاف است، اما با جان و دل آمادهی پرداخت آن است.
حصارهایی که او تجربه کرد فرهنگی، اجتماعی و جنسیتی بودند و در زبان، در نگاه، در امکان دیدهشدن، و در راههای بسته به سوی مراکز قدرت و میدانهای ادبی ساخته شده بودند.
رفتن به پایتخت برای اسدی تنها جابهجایی از شهری به شهری دیگر نبود؛ مهاجرتی درونمرزی و رویارویی با اقتداری بود که دروازههای مشروعیت را تعیین میکرد. بسیاری از شاعران و نویسندگان برجستهی معاصر ایران نیز از پایتخت برنخاستهاند ــ برای نمونه، نیما یوشیج از یوش، سهراب سپهری از کاشان، اخوان ثالث، م. آزاد و اسماعیل خویی از مشهد، هوشنگ گلشیری از اصفهان ــ اما برای آنان تهرانی نبودن میتوانست نشانی از اصالت قلمشان تلقی شود.[5] تجربهی اسدی متفاوت بود و از برهمافتادگی تبعیضهای جنسیتی و جغرافیایی شکل مضاعفی میگرفت. اگر برای مردان، زادگاهی سوای تهران میتوانست به سرمایهای ادبی و فرهنگی بدل شود، برای او جنسیت بههمراه زادگاهش بهانهای برای تردید و سنگاندازی بود.
عنوان کتاب و فهرست اشعار، حتی پیش از آنکه شعرها را بخوانیم، حالوهوای مجموعه را آشکار میکند؛ دفتر شعری برآمده از تجربههای ناگوار و احساس عمیقِ عدم تعلق. عنوانهایی چون «مصیبت»، «دلم گرفته، ولی» «خنجر در مشت»، «تجربههای تلخ»، «وقتی که عشق میمیرد»، «آیههای مرگ»، «نوشتم خطی به دلتنگی« و «در بیهودگیها» یادآور میشوند که این اشعار از دل مواجهای صریح و بیپرده با خشونت و بیعدالتی برآمدهاند.
چه کسی سنگ میاندازد؟، که هم پرسش است و هم اعتراض، آغازیست بر سبک و سیاقی که در آثار بعدی اسدی استمرار مییابد. دیگر شاعر شعرش را چون ارمغانی به دست خواننده نمیسپارد. احساسی از حضور قائمبهذات و شنیدهشدن و دیدهشدنی که در تار و پود کتاب نخست تنیده شده بود، اینک جای خود را به صدای زنی سپرده که بیمجامله از اضطرار روحی و خطری سخن میگوید که در دل آشناترین مکانها و چهرههای آشنا نهفته است. اینجا سنگ، سلاح طرد و سرکوب است. اینجا سخن از انسانهایی است که نهتنها سنگ میاندازند، بلکه «دلشان از سنگ» است؛ انسانهایی که «گرچه میخندند»، در لبخندشان فریب و ریا، و در چهرهشان خطر و تهدید نهفته است:
پشت دیوار کسی
در کمین من و توست
گرچه میخندد، اما تو مراقب باش
که دلش از سنگ است
من یقین دارم
او میخواهد
بشکند
بال کبوترهای خوب مرا
اگر در ارمغان مینا درهای جهان بر شاعر گشوده بود و راه به گلستانی باز و نورانی داشت، در این کتاب پرسش «کجاست فضای نامحصور؟» بیپاسخ میماند.
تا وقتی که دیوار هست
من احساس خفقان میکنم
کجاست فضای نامحصور؟
اکنون دیوارها بر افق سایه انداختهاند و هوای جهان سنگین و تنگ شده است. پرسش «کجاست فضای نامحصور؟» نه تنها پاسخی نمییابد، که چون آهی ممتد در هوای بسته میپیچد. این تنگی و انسداد، تنها محدود به دیوارهای بیرونی نیست؛ ریشه در روایاتی کهن و تقدیسشدهای دارد که خشونت، خیانت و مرگ را به جامهی افتخار آراستهاند.
اسدی علیه این روایتها میشورد: پدری که فرزند را ترک میکند و ناآگاهانه او را که به درستی نمیشناسد به مرگ میسپارد؛ فرمانروای خیانتپیشهای که خون سیاوش بیگناه را بر خاک میریزد. او نه فقط مفاهیم قهرمانی و مردانگی را به پرسش میکشد، بلکه برخی از چرخههای خون و خیانت را که در حافظهی ملی ستوده شده، برهم میزند ــ گویی افتخاری که بر خونریزی بنا شود، سرانجامی جز پوچی و سیاهی ندارد.
نه رستمم، سهرابکش
افراسیاب نیستم
تا که سیاووش را
بر خاک و خون کشم
در این میان، سرایندهی زن نه قهرمان است، نه منجی؛ بلکه زنیست غریب، تنها، آشفتهدل و بیپناه ــ زنی که با این همه، سکوت را برنمیتابد و از پذیرش قواعدی که برای چنین مناسباتی نوشته شده، سر باز میزند.
من یک زن غریب
من یک زن غریب پریشاندل
تنها، تنها و بیپناه
در ازدحام مردم
در ازدحام شب
آه ای نقابداران
خون مرا نریزید
خون مرا به خاک نریزید
لحن چه کسی سنگ میاندازد؟ فقط شکوه یا اعتراض نیست؛ بیدارباشیست در برابر خشونت پنهان، خیانت پوشیده و سنگاندازیهای کوبنده:
منشین غافل در تاریکی
دیده بگشا در نور
و مراقب باش
تا ببینی چه کسی سنگ میاندازد؟
این فراخوان به هوشیاری، در برابر سازوکارهای حقیقتپوش برمیخیزد. تاریکی، استعارهایست برای ناآگاهی یا بیتفاوتی؛ و نور، نشانهی شجاعتِ دیدن و سخن گفتن. پرسش پایانی دیگر تنها خطاب به شاعر نیست، بلکه کل جامعه را در بر میگیرد: چشم باز کن، پرده را پس بزن و کارگزار خشونت را، هرچند هموطن، هرچند آشنا و خندان، هرچند «برادر همخون»، بشناس. ببین چه کسی سنگ را پرتاب میکند؟ چه کسی زخمی میشود؟ چه کسی شاهد خشونت است اما سکوت میکند؟ و چه کسی جرئت اعتراض و سخن و عمل دارد؟
با کوچ به تهران، باغهای امید یکی پس از دیگری به محاصره درآمد و شاعر خود را در فضایی مسموم یافت. این احساس نه تنها بازتاب فضای پرتنش سیاسی و اجتماعی ایران در سالهای پایانی دههی ۱۳۴۰ و آغاز دههی ۱۳۵۰ بود ــ دورانی که سایهی سانسور سنگینتر میشد و حصار نگاههای مراقب، عرصهی ادبیات و روزنامهنگاری را روزبهروز تنگتر میکرد، بلکه معنایی شخصیتر نیز برای زنی چون اسدی داشت. زنی که نه از پایتخت بود و نه زبان و جهانش در چارچوبهای «مقبول» میگنجید. این تغییر معنایی دوچندان داشت: زنی تنها در برابر قضاوتهای مردسالارانه و مرکزمحور، زیر نگاههای سنگین و صافیهای تنگچشمانهای که صدا و حضورش را میسنجیدند و میساییدند، و او را از باغ امید به میدان بیامانِ سنگ و خصومت آشکار و پنهان میراندند.
تجربهی غربت در وطن نه تنها در شعرهای این دوره، بلکه در ترانههایی که با صدای برخی از محبوبترین خوانندگان اجرا شد نیز بازتاب یافت. در ترانهای با صدای داریوش، اسدی میگوید: «غریب این دیارم / یک آشنا ندارم…» و در ترانهی نوشآفرین، «کوه قهوهای» به «شهر عشق» میرسد و درمییابد که «آدمها سنگی شدن / رنگینکمونها اسیر بیرنگی شدن». بیگانگی برای اسدی پیش از کوچ آغاز شده بود و شعرها و ترانههایی که پس از مهاجرت به سوئد سروده شد، ریشه در همین تجربهی آغازین دارد.
اما بیگانگی نه او را از تعهد ادبی دور کرد و نه خاموش ساخت. برعکس، میل به یافتن زبانی تازه و افقی نو را در او برانگیخت. از دل همین تجربهی تلخ، شهری که قرار بود صحنهی حذف باشد به میدان آزمون و آفرینش بدل شد. تهران، با همهی طرد و فشار، بذر خلاقیتش را نیز کاشت؛ هجرت تنها قصهی رنج و درد نبود. اگر فقدان داشت، زایش هم بود. اگر پایان بود، آغازی دیگر را به همراه آورد.
حصارهایی که او تجربه کرد فرهنگی، اجتماعی و جنسیتی بودند و در زبان، در نگاه، در امکان دیدهشدن، و در راههای بسته به سوی مراکز قدرت و میدانهای ادبی ساخته شده بودند. در چنین میدانی، سنگْ سلاح طرد و سرکوب بود؛ و پرسش عنوان کتاب دوم نه صرفاً پرسشی بلاغی، که فریادی از دل میدان بود خطاب به پرتابکنندگان سنگ.
سنگ شکلهای بسیار داشت: میتوانست واژهای تحقیرآمیز باشد یا سکوتی کشدار که راه را بر نقد جاندار و منصفانه ببندد؛ میتوانست نقدی از سر کینه باشد یا شایعهای که زخم میزند و هدفش بیرون راندن زن از میدان است. سنگ میتوانست توجه را از متن آثار به عرصهی زندگی شخصی شاعر معطوف دارد، مثل روایت جنجالی کهربا نوشتهی محمدعلی سپانلو یا در کارگاه نمدمالی اثر خسرو شاهانی.
اما در جهان شعر اسدی، سنگ تنها حربهای در دست سنگانداز نیست؛ محکی هم هست برای سنجش ایستادگیِ آنکه در تیررس ایستاده است. اینجا، هر سنگ، گواهی است؛ هر زخم، شهادتی؛ هر سکوت، سندی بر فرهنگی سنگانداز و آنانی که نظاره میکنند اما خاموش میمانند. هر سکوت، مهر تأییدی است بر تداوم خشونت، و هر نگاهِ روگردان، هر ندیدن عمدی، شراکتی ناخواسته در استمرار آن. اینجاست که چه کسی سنگ میاندازد؟از تنگنای اعتراض شخصی فراتر میرود و به سؤالی جمعی بدل میشود ــ پرسشی رو به عاملان خشونت و سنگاندازان، رو به سنگخوردگان، رو به شاهدان خاموش، رو به آنان که هنوز توان پاسخ و ایستادگی دارند. چنین است که سنگ، از ابزار طرد، به استعارهای بدل میشود برای مناسبات قدرت، برای مرزهای گفتوشنود، برای بهای حضور در میدان ــ استعارهای که در گذر دههها همچنان در شعر و زندگی او زنده است.
جایگاه اسدی در ادبیات نه با خوانش انتقادی آثارش، که با سنگوارههای کلامی تعریف شده است. اگر سنگی به سویش پرتاب نشد، آماج نیش قلم و زخم زبان قرار گرفت و آثارش ــ ثمرهی سالها کار پیگیر ــ به حاشیه رانده شد. گویی او که در نوشتهها و گفتارهایش با حجاب اجباری مبارزه کرده بود، در جهان ادبی به زیر حجابی نامرئی رانده شد؛ حجابی که حضور زن را مشروط و محدود میکند، صدایش را از متن نقد میزداید و ردّ پایش را از حافظهی جمعی کمرنگ میسازد.
در چنین فضایی، بیتهای او علیه حجاب اجباری اهمیتی دوگانه پیدا میکند ــ هم شهادتی است بر رنج تنِ سیاسی شده، هم استعارهای از پوششی که بر کلام و ادبیات زنان کشیده میشود. در شعر «در سوگ آزادی» که تنها چند هفته پس از انقلاب سروده شد (۱۷اسفند ۱۳۵۷) و یکی از نخستین نمونههای شعر اعتراضی علیه مصادره و تحریف آزادی و زنستیزیاست، مینویسد:
نه خانگیام نه در خيابانم
حیرانم از آنچه آمدم بر سر
پنداشتهای که خلق جان داده
تا بر سر من ز نو رود «معجر»؟
جان داده رفیق راه آزادی
تا باز شوم «کمینه» و «احقر»؟
حجاب اجباری یا زن را در لایهای از پوشش و خاموشی حبس میکند؛ یا هنگامی که پا از مرزهای پذیرفتهشده فراتر میگذارد و بی اذن و اجازه آنها را درمینوردد، با نگاه خیره و متجاوز به حریم خصوصیاش یورش میآورد؛ نگاهی که او را نه بهسان خالق کلمه، که چون تصویری قابگرفته و تبعیدشده در حاشیهی صحنه مینشاند.
شعر مینا اسدی شناسنامهی چنین غربتی است که در قالبی یگانه از زنانگی تجربه و بیان شده است؛ غربتی که آغازش با کوچ از وطن رقم نخورد. او شاعری است که در خاک خویش غریب ماند، در اوج باروری و خلاقیت ناچار به مهاجرت به سوئد شد، و در سرزمین میزبان نیز هرگز به تمامی جذب نگردید. با این همه، نوشتن به زبان فارسی را واننهاد و با قلمی که همزمان تیغ است و آینه، سیمای این حقیقت را ثبت و نقد کرد.
جان و جهان اسدی در زبان فارسی ریشه دارد؛ همان باغ همیشهبهاری که خود در نخستین کتابش «گلزاری از شعر» نامید. او از دلِ غربت و در وطنِ بیگانه، با تار و پودِ شعر و زبان فارسی، وطنی سیار ساخته است: بیمرز چون آسمان؛ خانهای با درهایی گشوده به روی همگان و پنجرههایی رو به چهار سوی آزادی، با افقی فراتر از هر مرزِ قراردادی. در شعر «این یا آن»، مینویسد:
آه از نهاد جهان برآمد ...
«این» مسابقه را به «آن» باخت
همزمان با اعتراض آنان
«این و آن»
در خانههای امن
به سلامتی «سرمایه»
گیلاسهایشان را بالا میبردند[6]
تفاوت میان «این یا آن» با «این و آن» از زمین تا آسمان است. «این یا آن» بهظاهر حق انتخاب میدهد، اما جهان را در مرزگذاریهای خشک و محدودکننده محبوس میکند؛ در حالیکه «این و آن» امکانهای تازه و خلاق میآفریند و به زندگی وسعت میبخشد. منطق اولی بر حذف استوار است؛ منطق دومی بر همزیستی. در یک سو تفرقه و انحصارگرایی، در سوی دیگر دعوت به تعامل. یکی شعار و قاطعیت و دیگری شگفتیِ شعر و ابهام. یکی مرزبندی و دیگری ــ همچون لحظهی گرگومیش ــ پذیرش همزمان حقیقتهای بهظاهر ناسازگار: هم روز و هم شب؛ هم سپیدی و هم سیاهی؛ هم روشنایی و هم تاریکی.
و درست در گسترهی «هم این و هم آن» است که پرسشها سربرمیآورند: آیا سنگخورده میتواند خود سنگانداز شود؟ آیا زبان تند و خشمگین، آتشی است زاده از دل بیعدالتی و سرکوب یا حربهای برای انتقام و حتی جلب توجه؟ تبعید و حاشیهنشینی در زندگی اسدی حقیقتی انکارناپذیر است؛ اما آیا همیشه تحمیلشده بوده، یا گاه خودِ او این فاصله افزون کرده است؟ اگر همه را تنها به ساختار مردسالار و میدان ادبی مردانه نسبت دهیم، آیا خطر محو شدن عاملیت شاعر وجود ندارد؟ و اگر همه را به انتخاب فردی او فروبکاهیم، آیا بیعدالتیها پنهان نخواهند ماند؟ غیبت نقدهای ادبی فقط از جنسیت و سیاست برمیخیزد یا به شعر و فرم و زبان نیز پیوند دارد؟ و مگر دیگر شاعران مهاجر یا معترض که همچنان به فارسی مینویسند با بیمهری روبهرو نشدهاند؟ مرز این دوگانهها، این پرسشهای درهمتنیده، باریکتر از موست و جدایی کاملشان ممکن نیست. یکسان انگاشتن آنها، بستن چشم بر تمایزی ظریف و حیاتی است؛ روی برگرداندن از حقیقت طیفی که در آن جلوههای بهظاهر ناسازگار در کنار هم قرار میگیرند.
با این همه، شاید پرسشِ مهمتر این باشد: آیا هنوز وقت آن نرسیده است که به تکریم شاعری برخیزیم، که هم در وطن و هم در تبعید، هم با سنگ و هم با سروده، بیش از شصت سال مسیر خود را گشوده و با تمام دشواریها استوار ایستاده است؟
اینکه مینا اسدی، با وجود همهی ناملایمات، همچنان مینویسد، بیپروا سخن میگوید و در برابر خاموشی و فراموشی قد میافرازد، هم مایهی الهام است و هم سزاوار ستایش. چه باشکوه است که صدایش، با عزمی استوار، از میان صخرهها راهی به روشنایی میجوید، در حافظهی جمعی ریشه میدواند و به حیات خویش ادامه میدهد. عمرش دراز و قلمش سبز و بارآور باد.
* با سپاس عمیق از مینا اسدی که با سخاوت پنج روز به گفتوگو با من نشست؛ صمیمیت و صراحت او به درک من از زندگی و آثارش غنا بخشید. بابک بهجو، سیروس جاوید، شهلا شفیق، فریدون فانی، فتانه فراهانی، عباس میلانی، محسن میلانی، رامک میلانی با نکتهسنجیها، نقدهای سازنده و راهنماییهای ارزشمندشان مرا یاری دادند؛ قدرشناس مهر و همراهی بیدریغشان هستم.
[1]مینا اسدی، «آه، ای برادر همخون»، چه کسی سنگ میاندازد؟ چاپ اول: تهران، ۱۳۵۰: لندن: پکاپرینت، ۱۳۶۷، ص. ۱۷.
[2] اسدی، مینا. ارمغان مینا. ساری: چاپ اثر، ۱۳۴۲
چه کسی سنگ میاندازد؟ تهران: انتشارات امیرکبیر ۱۳۵۰
من به انگشتر میگویم بند. لندن: انتشارات پکا، ۱۳۶۷
از عشق چیزی با جهان نمانده است. لندن، ۱۳۶۷
بیعشق، بینگاه. لندن، ۱۳۷۲
از میان گمشدهها. بیجا، ۱۳۷۳
سه نظر دربارهی یک مرگ. استکهلم: نشر آذر ۱۳۷۶
عکسی فوری از روبهرو [با نام مستعار سیما ساعی]. استکهلم: نشر آذر، ۱۳۷۶
دریا پشت تردیدهای توست. استکهلم: نشر مینا، ۱۳۸۰
بیپناهی. استکهلم: نشر آذر، ۱۳۹۳ ــ
درنگی نه که درندگان در راهند. استکهلم: نشر مینا، ۱۳۸۱
میخواهم به شانهی تو بازآیم، استکهلم: نشر مینا ، ۱۳۸۰
با بچههای تبعید. استکهلم.
دختر گمشده. استکهلم: نشر مینا
[3] مینا اسدی، «نیلوفر آبی» ارمغان مینا، ساری: چاپخانه اثر، ۱۳۴۲، ص. ۱۳۲
[4] شجاعالدین شفا، «مقدمه» بر اسیر، تهران: امیرکبیر، چاپ اول، ص. ۷-۱۶.
[5] پژوهشی جالب دربارهی پراکنش جغرافیایی شاعران فارسیزبان نشان میدهد که بیشترین تمرکز زادگاه شاعران در پایتخت و شهرهایی چون اصفهان، شیراز، تبریز، نیشابور و بلخ بوده است، و پس از آن شهرهایی مانند کاشان، مشهد، بخارا و قزوین در مراتب بعدی قرار دارند.
[6] مینا اسدی، «این و آن»