01 مه 2026

تجربه‌ی بابیان و بهائیان در جنبش مشروطیت در ایران (۱۹۰۵ تا ۱۹۱۱)

اسفندیار دواچی

چکیده: این مقاله به بررسی موضع و نقش بهائیان در انقلاب مشروطه (۱۹۰۵-۱۹۱۱) می‌پردازد. پژوهش حاضر نشان می‌دهد، در حالی که بابیان ازلی‌ به دنبال «انقلاب از بیرون» و تغییر رأس هرم قدرت بودند، بهائیان، به رهبری عبدالبهاء، بر تدریج‌باوریِ اجتماعی و «انقلاب از درون» از طریق اصلاحات مدنی نظیر آموزش همگانی، تأسیس مدارس نوین و ترویج برابری جنسیتی متمرکز شدند. به علاوه، این مقاله استدلال می‌کند که، راهبرد «عدم مداخله‌ی سیاسی» بهائیان، یک خط مشی مشروط و کناره‌گیری راهبردی بوده است، نه فرمانی ثابت، مطلق و همیشگی برای پرهیز از خدمات دولتی و ملی. چنان‌که همین راهبرد، در فرصتی استثنائی و مقطعی خاص (۱۹۱۱ تا ۱۹۱۳) جای خود را به تشویق صریح بهائیان به عضوشدن در مجلس شورای ملی داد. 

***

تجربه‌ی بهائیان در انقلاب مشروطه، ماجرایی متفاوت از تجربه‌ی اقلیت‌های دیگر بود: آیین بهائی هنوز در حال تکوین بود که طبعاً با رخدادهای اجتماعی پیرامون خود دادوستد داشت، بر آنها اثر می‌گذاشت و از آنها اثر می‌گرفت. به علاوه، برخلاف سایر ناهمنوایان دینی (زرتشتیان، یهودیان و ارامنه) که متون دینی‌شان فاقد نظریه‌ی مشخص و روشنی در باب استبداد یا مشروطیت بود، متون بهائی نوعی انقلاب مردمی را در آینده‌ای نزدیک پیش‌بینی کرده بود. و رهبر وقت بهائیان (عبدالبهاء) به‌طور مستقیم جامعه‌ی بهائیان ایران را در مورد نحوه‌ی مشارکت در انقلاب راهنمایی می‌کرد. پیروانی که هر یک به‌تنهایی می‌توانستند عملکردی مستقل داشته باشند، به حکم باورهای خویش، با رویکردی کم و بیش یکدست و جمعی از توصیه‌ی عبدالبهاء ‌پیروی کردند و در مناقشه‌های مشروطه بی‌طرف ماندند.

اما آیین بهائی امتداد تاریخی و دینیِ بابیت به‌شمار می‌آمد، و بنابراین وارسی سهم بهائیان در انقلاب مشروطیت بدون توجه به جایگاه بابیه و نقش بابی‌ها در انقلاب مشروطیت، ناممکن است. در این نوشتار، ابتدا به برآمدن بابیه، یکی از آبشخورهای فکری انقلاب مشروطیت، خواهیم پرداخت، سپس به تکاپوی بابیان و سررشته‌داری آنان در رخدادهای مشروطه‌خواهی اشاره خواهیم کرد و آنگاه نقش بهائیان، به‌ویژه عبدالبهاء را در انقلاب مشروطیت بر خواهیم رسید.

 

بابی‌ها: پیشگام در مشروطه پس از نیم قرن سرکوب 

انقلاب مشروطه یکی از معدود انقلاب‌های سده‌‌های نوزده و بیستم میلادی بود که به هدف سرنگون‌‌ساختن حکومت مستقر به راه نیفتاد. هدف کلان آن، تغییر ساختارهای قدرت و برپایی نظام قانون بود. این انقلاب، همانند هر پدیده‌ی اجتماعی، آبشخورهای گوناگون داشت. یکی از آنها جنبش بابیه بود.[1] حتی کسانی که آیین بابی را به‌رسمیت نمی‌شناسند، میان محتوای اجتماعی بابیه و اندیشه‌ی مشروطه‌خواهی قرابتی دیده‌اند.[2]

آموزه‌های ساختارشکنانه‌ی باب، بسیاری از آنچه را حرام بود، حلال و آنچه را مجاز بود، حرام کرد. صعود به منبر،[3] پیش‌نماز ایستادنِ امامان[4] و تقلید از مراجع را ناروا شمرد. دو کار بسیار رایجِ صیغه‌کردن[5] و کشیدن قلیان را ممنوع کرد.[6] آموختن دانش‌های رایج در مکتب‌خانه‌های آن روزگار، مثل قواعد فقهی و صرف‌ونحو را بی‌فایده شمرد.[7] در عوض، بابی‌ها بر جستجوی مستقل و فردیِ حقیقت و اتکا به عقلانیت تأکید ورزیدند.[8] حجاب از روی زنان برداشتند و گفت‌وگو و دیدار مرد و زن را، در دایره‌ای محدود، روا دانستند.[9] شنیدن موسیقی را مجاز شمردند.[10]غرب‌ستیزی مذهبی را با التفات به هنرها و صنایع ظریف غربی،[11] آموختن علوم نوین، و ارزش‌نهادن بر دانش و تأسیس مدارس نوین جایگزین کردند. اگر تعریف انقلاب، نوعی دگرگونی بنیادین در بازه‌ی زمانی کوتاه باشد بابی‌ها کاملاً انقلابی بودند. رستاخیزی اجتماعی که حدود نیم قرن پیش از جنبش مشروطه ظهور کرد، طول و عرض کشور را به سرعت درنوردید و هزاران ایرانیِ نوکیشِ بابی طی شش سال (۱۸۴۴ تا ۱۸۶۰) بر سرش کشته شدند.

دعوت باب، در بین طلاب و رده‌های میانیِ دستگاه روحانیت شیعه و در طبقه‌ی متوسط جامعه، بهویژه بازرگانان و صنعتگران، با اقبال فراوانی روبرو شد. تخمین‌ها نشان می‌دهند که در فاصله‌ی کمتر از شش سال ــ از شروع بابیه تا هنگام تیرباران باب ــ شمار بابیان به حدود ۱۰۰هزار نفر رسید، که در قیاس با جمعیت حدوداً ۶ میلیونی آن زمان، رقمی قابل توجه بود. گسترش شتابناک نهضت بابی چند دلیل مهم داشت:

بسیاری از طلبه‌های جوان از ساختار بسته و انعطاف‌ناپذیر مرجعیت آن دوره ناخشنود بودند و امکانی برای پیشرفت نداشتند که به مقامات بالا و درجه‌ی اجتهاد برسند. پیروان و رهبران اولیه‌ی بابیه (حروف حی) همه از طلاب مکتب شیخی بودند، که این امر، تا اندازه‌ای واکنش به فضای بسته‌ی مرجعیت در دوره‌ی قاجاریه بود. بابیه به عنوان جریانی معترض به این دستگاه روحانیت، در بین طلاب و دین‌باوران دگراندیش رشد کرد.

باب در میان مردم عادی نیز طرفداران بسیاری یافت. یک دلیل این اقبال، واکنش جامعه در برابر پیشرفت غرب و حس تحقیر پس از شکست‌های بزرگ از روسیه و قدرت‌های استعماری بود. در ذهنیت سنتی ایرانیان، شکست مسلمانان از «کفار»، با پنداشت دیرین پیروزی حتمی اسلام نمی‌خواند، و آنان را بیشتر به تفکر آخر‌الزمانی و باور به ظهور قائم سوق می‌داد و در نتیجه، بستر اجتماعی گسترش بابیه را فراهم می‌‌ساخت.

انقلاب مشروطه یکی از معدود انقلاب‌های سده‌‌های نوزده و بیستم میلادی بود که به هدف سرنگون‌‌ساختن حکومت مستقر به راه نیفتاد. هدف کلان آن، تغییر ساختارهای قدرت و برپایی نظام قانون بود.

در آن روزگار، در کنار بحران فکری، ایران با چالش اقتصادی مدرن هم روبه‌رو شده بود. با توسعه‌ی صنعت و تجارت در غرب، و فراملی شدن اقتصاد، تجار و صنعتگران ایران به شدت عقب افتادند و زیان فراوانی دیدند. دولت قاجار که ناتوان از سازگاری با اقتصاد فراملی بود، و مفاهیم و لزومات دولت مدرن را نمی‌شناخت، مشروعیت خود را نزد این قشر بیش از پیش از دست داد. این نارضایتی اقتصادی هم به لزوم «پایان غیبت» و «ظهور قائم» و میل به یک رستاخیز آخرالزمانی تعبیر می‌شد و قشر بازرگانان و صنعتگران را به سوی جنبش بابیه سوق می‌داد. بابیه در چنین فضایی رشد کرد، و بخش بزرگی از بابیانِ نخستین، تجار، صنعتگران و طبقات بالا و باسواد جامعه بودند. 

باب، هیاهویی آرام بود. بر خلاف طبع ملایمش، قلمی شهرآشوب داشت. قواعد عربی را در هم شکست،[12] به خط شکسته‌ ‌نستعلیقِ بی‌نقطه می‌نوشت و آشکارا نشان داد که مخاطب او در وهله‌ی نخست، نخبگان‌ هستند. تقویم مرسوم را با تقویمی جدید جایگزین و مبدأ تاریخ را به نقطه‌ای متفاوت منتقل کرد.

او از همان آغاز، محمدشاه و صدر اعظمش، حاج میرزا آقاسی را به فرمانبرداری از آموزه‌های خویش و ترک سلطنت و صدارت فراخواند.[13] چهار سال بعد، او در اواخر عمر کوتاهش، شاه قجر را با نامه‌ای قهرآمیز خطاب قرار داد.[14] جمعی از پیروان او، ماه‌ها لشکریان چندهزار نفره‌ی حکومت را در شمال، جنوب و غرب ایران زمین‌گیر کردند.

بی‌جهت نبود که پس از تیرباران باب، و در اوایل سلطنت ناصرالدین‌شاه، چند بابی، به کین‌خواهی رهبرشان برخاستند و نخستین سوءقصد به جان شاه «از جانب طبقه‌ی رعیت» را رقم زدند.[15] 

پیامد این ماجرا، سخت و خونبار بود. جامعه‌ی بابی به سرعت با فتوای روحانیت و نیروی حکومت قلع و قمع شد. هزاران بابی کشته شدند یا از بیم جان سر در گریبان بردند و به انزوا و خاموشی رفتند. رستاخیز جدید به‌سرعت سرکوب شد. با این حال، و به‌گفته‌ی یکی از نویسندگان معاصر، مردم ایران «بعد از پیدایش جنبش بابی ... دیگر همان مردم پیشابابی نبودند.»[16] فصلی ناتمام، اما بی‌بازگشت، در تاریخ ایران گشوده شده بود و چنان‌که عباس میلانی می‌نویسد، عصر منجی‌گری به پایان رسید و دوران تجدد آغاز شد.[17]

در میانه‌ی دهه‌ی ۱۸۶۰، تقریباً بیست سال پس از تیرباران باب، و تبعید رهبران بابی به عراق در امپراطوری عثمانی، بابیان ترس‌خورده و پراکنده در دو گروه دوباره گرد هم آمدند. گروه بسیار پرشمارتر به میرزا حسینعلی نوری (۱۸۹۲-۱۸۱۷) معروف به «بهاءالله» گرویدند و گروه کم‌شمارتر به برادر ناتنی و جوان‌تر او، میرزا یحیی نوری (۱۹۱۲-۱۸۳۱) موسوم به «صبحِ ازل». هر دو برادر اهل مازندران، و فرزندان میرزا بزرگ نوری (وفات ۱۸۳۹) خوشنویس دربار فتحعلی‌شاه قاجار و حاکم لرستان در اوایل دوران محمدشاه[18]، بودند. گروه نخست، دیانت مستقل و جدیدی (آیین بهائی) برپا ساختند و گروه دوم، به گونه‌ی شعبه‌ای از آیین بابی به حیات خود ادامه دادند. مخالفان بابیه و تاریخ‌نگاران قاجار، فرقی میان دو گروه قایل نبودند و اعضای هر دو گروه را «بابی» می‌نامیدند.

پیروان ازل (بابیان ازلی) جنبه‌های شبه‌سیاسی،[19] ‌و انقلابی‌ آیین بابی را به ارث بردند. نیکی کدی، مورخ آمریکا‌یی، از نظر سیاسی، بها‌ئیان را مسالمت‌جو (quietist) و ازلی‌ها را مخالفت‌جو (oppositional) توصیف می‌کند؛ نوعی تقسیم‌بندی‌ که به دوران مشروطیت نیز امتداد یافت.[20] 

بابی‌های ازلی‌، به‌رغم تعداد کم، در بزنگاه‌های مهم تاریخ مشروطیت حاضر بودند و نقش بسیار اثرگذاری در فصل اول انقلاب مشروطه، دست‌کم تا به توپ بستن مجلس، ایفا کردند. آقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی، دو داماد بابی صبح ازل، و از پیشگامان نهضت مشروطیت و آزادی‌خواهی در ایران، در اوایل دهه‌ی ۱۸۹۰ بر «حکومت مشروطیه قانونیه» تأکید ورزیدند.[21] آن دو، به این نتیجه رسیده بودند که «انقراض دولت قاجار» نزدیک است.[22] کرمانی و روحی در ژوئیه‌ی ۱۸۹۶، ده سال پیش از آغاز انقلاب، به فرمان محمدعلی‌ میرزای ولیعهد در تبریز به قتل رسیدند. در طلیعه‌ی انقلاب مشروطه، برخی عناصر مهم حاضر در گردهمایی «باغ میکده» (۱۹۰۴) و اعضای «انجمن مخفی» (یکی از هسته‌های اولیه‌ی انقلاب) بابی بودند.[23] برخی از مهم‌ترین واعظان مشروطه، همچون میرزا نصرالله بهشتی، معروف به ملک المتکلمین و جمال‌الدین واعظ اصفهانی، که می‌توان آنها را ایدئولوگ‌ها یا تولیدکنندگان گفتمان‌های اصلی انقلاب دانست، بابی بودند.[24] تنی چند از جریده‌نگاران و تاریخ‌نگاران اثرگذار و بعضاً تندروی مشروطه نیز نظیر میرزا جهانگیرخان شیرازی، سردبیر «صور اسرافیل»، و ناظم الاسلام و مجد الاسلام کرمانی بابی بودند.[25] برخی از انجمن‌های تندرو را آنها رهبری می‌کردند و پاره‌ای از شب‌نامه‌های انتقادی را نیز آنها می‌نوشتند.[26]و بدین ترتیب، بخش مهمی از جریان‌های رادیکال انقلاب در اختیار بابی‌های ازلی بود. 

 بنابراین، عجیب نبود که نیمی از هشت نفری که محمدعلی‌شاه پس از به‌توپ بستن مجلس، خواستار بازداشت‌شان بود، ازلی بودند[27] که عاقبت سه نفر از آنان بر سر کوشش‌های انقلابی خود جان باختند.[28] ازلی‌ها شبکه‌ا‌ی از روشنفکران بانفوذ، علمای مقیم عراق، تبعیدیان، روزنامه‌نگاران، و برخی از شاهزادگان بیرون از گردونه‌ی قدرت، ساخته بودند، و پیوندهایی با مجلسیون و سیاسیون و ملایان بانفوذ، همچون تقی‌زاده[29] و علی‌اکبر دهخدا[30] و سیدمحمد طباطبایی[31] ایجاد کرده بودند که آنان را در نزدیک‌ترین فاصله به کانون انقلاب جای می‌داد. و با آنکه اتهام «فساد عقیده»، آنان را از داشتن کرسی در مجلس باز می‌داشت، با عضویت در کمیسیون‌های فرعی یا موقت، اما کلیدیِ مجلس، حضور و نفوذی در سایه داشتند[32] و از طریق انجمن‌های تهران به تصمیمات مجلس اول، سمت‌وسو می‌دادند.

اگر تعریف انقلاب، نوعی دگرگونی بنیادین در بازه‌ی زمانی کوتاه باشد بابی‌ها کاملاً انقلابی بودند. رستاخیزی اجتماعی که حدود نیم قرن پیش از جنبش مشروطه ظهور کرد، طول و عرض کشور را به سرعت درنوردید و هزاران ایرانیِ نوکیشِ بابی طی شش سال (۱۸۴۴ تا ۱۸۶۰) بر سرش کشته شدند.

 آنچه به این گروه بابی اجازه می‌داد که تا این اندازه در دل جامعه‌ای رخنه کنند که بابی‌ستیزی و حتی بابی‌کشی را مجاز بلکه ثواب می‌دانست، نوعی استتار هویت دینی‌شان بود.[33] به‌نوشته‌ی منگول بیات، ازلی‌ها برای فرار از آزار و اذیت و انجام فعالیت‌های خود، تقیه می‌کردند[34] و به گفته‌ی کسروی، «ازلیان ... خود را سخت نهان می‌داشتند.»[35] نهان‌کاری آنان به اندازه‌ای بود که ادوارد براون تا هفت سال پس از پایان انقلاب، همچنان از نام‌بردن ازلی‌های زنده خودداری می‌کرد.[36] حتی برخی از آنان همچنان جامه‌ی آخوندی بر تن داشتند با این حال، همسو با آموزه‌های باب، به‌دنبال محدودساختن قدرت و نفوذ اجتماعی مجتهدین و آخوند‌ها بودند. در همان حال، ازلی‌ها «دعوت خود را از یک انقلاب مذهبی به یک انقلاب سیاسی تغییر داده بودند.»[37] شاید این نسل از بابیان از اعتقاد به آموزه‌های دینی عبور کرده بودند و فقط روح انقلابی بابیه و اعتقاد به مبارزه با نظام حاکم در آن‌ها باقی مانده بود و می‌خواستند رستاخیز ناتمام باب را در قالب مشروطیت به سامان برسانند. به قول کسروی، چون «از آن راه نتوانستند دین خود را آشکار گردانند این بار از این راه پیش آمدند.»[38] 

بابی‌ها که نیم قرن پیش‌تر تا مرز نابودی کامل پیش رفته بودند حالا از پیش‌آهنگان انقلاب بودند، تا آن اندازه که سیداحمد طباطبایی (برادر یکی از «دو سید» پیشرو انقلاب) در نامه‌ای به دختر خود نوشت، «بابیه ... قوت گرفته طلوعی دارند که شاید مسلمین باید از آنها تقیه کنند.»[39]

 

بهاءالله و بنیان‌های غیرسیاسی یک انقلاب:

بهائیان، به رهبری بهاءالله، جنبه‌های اجتماعی و معتدل‌تر بابیت را به ارث بردند و عناصر تند و انقلابی آن را وا نهادند. از نظرگاه جامعه‌شناسی ماکس وبر، می‌توان گفت که انرژی انقلابی یک رهبر کاریزماتیک (باب) به ساختاری تثبیت‌شده و مسالمت‌جو انتقال یافت. این کار، مستلزم کنار نهادن رادیکالیسم سیاسی به نفع اصلاح‌باوری اجتماعی بود. بعدها بهاءالله این فرایند را در عبارتی استعاری خلاصه کرد و نوشت، «به یاری باری، شمشیرهای بُرنده‌ی حزب بابی ... به غلاف راجع» شد.[40] خوان کول، شرق‌شناس و استاد تاریخ خاورمیانه در دانشگاه میشیگان، در اشاره به همین موضوع می‌نویسد، «بابی‌ها، در حالی که بهائی می‌شدند، جنگیدن را با صلح‌‌باوری ... و بحث‌های اجتماعی درباره‌ی اصلاحات و حکومت نمایندگی معاوضه کردند.»[41]

با این حال بهاءالله دست‌کم در یک مورد، خصلت انقلابی بابیت را باقی نگه داشت: انتقاد از روحانیون که در آثار او «عُلما» نامیده شده‌اند. او به‌ویژه در آثار اولیه‌اش (۱۸۵۷ تا ۱۸۶۲) در هنگام تبعید در عراق، و در نزدیکی عتبات عالیات، آنان را «جهلای معروف به علم»،[42] نامید و در ردیف کسانی دانست که «برای ذهب از مذهب گذشته‌اند.»[43] نظام دینی او که فاقد طبقه‌ی روحانی بود، می‌خواست ابزارهای قدرت را از این طبقه بگیرد و به مردم عادی بسپرد‌. می‌توان گفت همین اصلِ خارج‌ساختن ارباب شریعت از منظومه‌ی قدرت، بهاءالله را، در ردیف نخستین طرفداران سکولاریسم در متن جامعه‌ی اسلامی قرار می‌دهد. به‌گفته‌ی منگول بیات، «بهائیت، اصلی را پذیرفت که هیچ فرقه یا مکتب فکری اسلامی جرئت آن را نداشت: قبولِ اعتقادیِ جداییِ عملیِ دین از سیاست؛ واقعیتی که قرن‌ها پیش در جهان اسلام رخ داده بود [اما توسط فقهای مسلمان، نظراً تأیید نشده بود.]»[44]

بر طبق تعالیم بهاءالله، دانش دینی نیز از انحصار علما خارج می‌شد و تقلید جای خود را به «تحری حقیقت» یا نوعی خودآیینیِ معرفت‌شناختی می‌داد. بر پایه‌ی همین بنیان‌های فکری بود که از حدود ۱۸۶۸ بهاءالله شروع به حمایت از نظام پارلمانی کرد، ایده‌ای که در خاورمیانه‌ی استبدادزده، اندیشه‌ای رادیکال به شمار می‌رفت.[45] او در نامه‌ای (حوالی ۱۸۶۸) به ملکه ویکتوریا (۱۹۰۱-۱۸۱۹)، فرمانروای انگلستان، او را به پاس سپردن تصمیم‌گیری به مردم و مجلس ستود[46] و در نوشته‌ای به نام «لوح دنیا» (۱۸۹۱) بر تشکیل «مجالس شور» و لزوم «قانون» برای ایران، تأکید ورزید.[47] در نوشته‌ای موسوم به «لوح بشارات»، بهاءالله، حکومتی شبیه به سلطنت مشروطه را ــ حکومتی که تلفیقی از جمهوریت و پادشاهی باشد ــ تجویز کرد.[48] اما شاید بیش از همه‌ی آموزه‌های بهاءالله، این نوشته‌ی پیشگویانه او در کتاب اقدس (۱۸۷۳) بود که بهائیان را به مشروطیت پیوند می‌داد: او حدود ۳۳ سال پیش از رویدادهای انقلاب مشروطیت، خطاب به تهران نوشت، «به زودی در تو امور منقلب می‌شود و جمهور ناس بر تو فرمان می‌رانند.»[49] بهائیان این عبارت را پیشگویی انقلاب مشروطه می‌دانستند. شیخ فضل‌الله نوری و سیدعلی یزدی، دو تن از روحانیون مخالف مشروطه‌ نیز همین عبارت را بر فراز منبر خواندند و انقلاب مشروطه را کار بهائیانی دانستند که به دنبال برآورده‌شدن پیشگویی رهبر خود و معجزه‌تراشی برای او بودند.[50]

در همان سال نخست انقلاب مشروطه، پس از تصویب «نظامنامه‌ی اساسی مجلس» و گنجاندن قانون آزادی مطبوعات، شیخ فضل‌الله نوری نوشت، «... کتاب‌های سید علی‌محمد باب شیرازی و نوشتجات میرزا حسینعلی تاکُری ]بهاءالله[ و برادر و پسرهایش ... ممنوع و حرام است لامذهب‌ها می‌خواهند این در باز باشد تا این کارها را بتوانند کرد.»[51] شیخ فضل‌الله در این هراس، تنها نبود. به نوشته‌ی ژانت آفاری، «عده‌ای از علما از رشد ایده‌های بهائی در کشور بیمناک بودند.»[52] 

در ابتدی سده‌ی بیستم، و مقارن با کارزار مشروطیت، بهائیان در قیاس با جمعیت ایران، اقلیتی نسبتاً کم‌شمار بودند،[53] اما با شمار فراوانی از عناصر متنفذ و مترقی ایران همنشین بودند، و آثار عبدالبهاء، فرزند ارشد بهاءالله را در اندک زمانی به آنان می‌رساندند.[54] چند سال قبل از انقلاب مشروطه، دو رساله از عبدالبهاء در دو حوزه‌ی سیاست و مدنیت، به دست بسیاری از ایرانیان رسیده بود.[55] تأکید عبدالبهاء بر نظام پارلمانی و محدودساختن قدرت مقامات دولتی تا اندازه‌ای بود که سلطان عثمانی و پادشاه ایران، هر دو، علناً [توزیع] این کتاب را قدغن کردند. با این حال، ادوارد براون پس از بازدید از ایران (۱۸۸۸-۱۸۸۷) خاطر نشان ساخت که نسخه‌های چاپی کتاب، که در بمبئی، به دست بازرگانان بهائی منتشر شده بود، به‌طور گسترده توزیع می‌شد.[56] 

بخش مهمی از جریان‌های رادیکال انقلاب در اختیار بابی‌های ازلی بود

 

عبدالبهاء و راهبرد بی‌طرفی بهائیان در انقلاب مشروطیت

به گفته‌ی سیدحسن تقی‌زاده، عبدالبهاء اگرچه ظاهراً غیرسیاسی بود اما اخبار سیاسی ایران را پی می‌گرفت.[57] او تقریباً در میانه‌ی عهد ناصری، در نوشته‌ای با نام رساله مدنیه (۱۸۷۵) از حکومت انتخاباتی و مدارس نوین سخن گفت[58] و بر «تشکیل مجالس و تأسیس محافل مشورت» صحه نهاد.[59] او در نوشته‌ای دیگر با نام رساله سیاسیه (۱۸۹۳) دخالت روحانیون در سیاست را زیان‌بار دانست و بر جدایی دین از سیاست تأکید ورزید.[60] عبدالبهاء با برشمردن چند مورد از مداخله‌های تاریخی آخوندها در سیاست و پیامدهای زیان‌بار آن برای کشور، به شیوه‌ای جدلی و انتقادآمیز نوشت، «کسانی که تدبیر لانه و تربیت خانه و کاشانه‌ی خویش نتوانند ... در مهام امور مملکت و رعیت مداخله نمایند ...»[61] به نحوی معنادار، نشر دوم رساله‌ سیاسیه در ابتدای انقلاب مشروطیت به توصیه عبدالبهاء منتشر شد.[62] عبدالبهاء حتی تا آنجا پیش رفت که در ۱۹۱۰ توسط فرستاده‌ای به ملا محمد کاظم خراسانی، یکی از سه مرجع تقلیدِ حامی مشروطیت، پیغام داد که، «بساط ... اهل علم [علما] پیچیده خواهد شد.»[63] پیش‌تر، بهاءالله نیز زوال اقتدار علما را به «بقایای آفتاب بر نوک کوه» مانند کرده بود.[64] 

عبدالبهاء به پیشگامی سه روحانی (نوری، بهبهانی و طباطبایی) در انقلاب مشروطه خوشبین نبود. او پس از پایان انقلاب مشروطه، طی یک سخنرانی، در ژانویه ۱۹۱۳، بر ناهمخوانیِ ساختاری میان ذهنیت سنتی (استبداد خانگی) و آرمان‌های مدرنِ (آزادی و مشروطه‌خواهی) انگشت نهاد و نوشت: شخصی که در خانه‌ی خود مروّج استقلال [استبداد] است و مانع آزادی، چگونه دیگران را بر مشروطه و آزادی تحریک کند؟ او حتی در اوت ۱۹۰۶ که مردم با جشن و چراغانی به استقبال از علمای بازگشته از قم رفتند، نوشت، این «عزت» مانند سایه‌ی از بین‌رونده است.[65] 

نقدهای عبدالبهاء، تنها به انتقاد از علما منحصر نبود؛ او از همان ابتدای جنبش مشروطه، بر شکاف ساختاری میان ملت و دولت نیز انگشت‌ نهاد. او بارها استعاره‌ی «شهد و شیر» را در نامه‌های خود به کار برد تا به اهمیت انسجام و وفاق ملی اشاره کند. به‌علاوه، او نوشت که نقار میان ملت و دولت به مداخله‌ی دولت‌های همسایه خواهد انجامید.[66] آنچه عبدالبهاء نگرانش بود، در ۱۹۰۷ با تجاوز قوای عثمانی به مرزهای غربی و در ۱۹۰۹ با ورود قوای روسیه به مناطق شمالی کشور، به وقوع پیوست.

همچنین از نامه‌های عبدالبهاء پیداست که او با حرکات تندروانه‌ی برخی انجمن‌ها و روزنامه‌نگاران تهران و کسانی که میانه‌ی محمدعلی‌شاه و مجلس را بر هم می‌زدند، مخالف بود. او احتمالاً شانسی برای بهبود زمام‌داری محمدعلی‌شاه قائل بود. رفتار نسبتاً خوب محمدعلی میرزای جوان، در تبریز و در دوره‌ی ولیعهدی‌اش نسبت به بهائیان، بر این خوشبینی دامن می‌زد.[67] 

حتی در طیف مشروطه‌خواهان نیز، پس از به توپ بستن مجلس اول، نشانه‌هایی از نگرانی از تندروی‌ها دیده می‌شد. چنان‌که گفته می‌شود سیدمحمد طباطبایی (خوشنام‌ترین روحانی پرچم‌دار مشروطیت) پس از انحلال مجلس اول گفته بود، «شاه حق دارد و نهایت نجابت و بزرگی را کرد که این طور سلوک فرمود ...»[68] طبعاً مقصود طباطبایی نه به توپ بستن مجلس، بلکه مدارای پیشین شاه در برابر هتاکی‌های برخی روزنامه‌های تندرو و حادثه‌ی سوءقصد و بمب‌اندازی به سوی اتومبیل او، و خودداری مجلسیون از اقدامی بهنگام و مؤثر در قبال این حوادث بود که در نهایت، به واقعه‌ی کودتا و انحلال مجلس انجامید.

سال‌ها بعد، سید حسن تقی‌زاده، که خود مورد غضب شاه قرار گرفته بود، به تندروی برخی از جراید ملی اشاره کرد و نوشت، «ظاهراً اگر مدارای بیشتری با او [محمدعلی‌شاه] می‌شد امکان سازش، منتفی نبود.» [69]

شاید عبدالبهاء نیز در ابتدای انقلاب، امکان چنین سازشی را منتفی نمی‌دانست که به بهائیان سفارش کرد که در متحد ساختن «دولت و ملت» بکوشند و اگر نتوانستند به این هدف برسند، آنگاه «کناره گیرند.»[70] دیدگاه عبدالبهاء در مورد برخی از انقلابیون رادیکال (به‌ویژه بابی‌های ازلی‌) با تاریخ‌نگاری متعارف، زاویه دارد. به باور عبدالبهاء، هدف انقلابیون ازلی (که او آنها را «یحیایی» می‌نامد) این بود که محمدعلی‌شاه را از سلطنت فرو کشند و بر جای او ظل‌السلطان یا سالارالدوله، دو شاهزاده‌ی مدعی تاج و تخت، را بنشانند.[71] ادعایی که توسط برخی منابع غیربهائی و ازلی نیز تأیید می‌شود.[72] به باور موژان مؤمن، ازلی‌ها با «وعده‌ی کسب منافع شخصی» و «خلاص‌شدن از شر رقبای منفور»، چهره‌های سرشناس [از جمله برخی روحانیون شیعه و شاهزادگان قاجار] را به سمت مشروطه‌خواهی کشانده بودند.[73]

از همین رو، به باور عبدالبهاء انقلابیون ازلی نمی‌گذاشتند که محمدعلی‌شاه و مجلس به آشتی و توافق برسند. در عین حال، تندروی‌ها‌ی[74] برخی ازلی‌های آزادی‌خواه، خواسته یا ناخواسته، می‌توانست بهائیان را به مخاطره‌ بیندازد. زیرا هر دو گروه «بابی» نامیده می‌شدند. عبدالبهاء بر خلاف آنچه کسروی در مورد بهائیان می‌نگارد،[75] هوادار محمدعلی‌شاه و استبداد نبود[76] اما اکیداً باور داشت که اهداف مشروطه‌خواهی در بستر گفت‌وگو و آشتی به ثمر می‌رسد نه در قالب هرج‌ومرج و نفاق‌.[77] بر خلاف ماکیاولی و جان لاک (دست‌کم در تفسیر جیمز تالی از نظریه‌ی او) که اولی سیاست را شکلی از «نزاع» و دومی نوعی «مبارزه» می‌دیدند،[78] خواست عبدالبهاء این بود که، «سیاست نوینِ» آشتی‌محور جایگزین «سیاست کهنِ» مبتنی بر نزاع شود.[79] او که در ۱۹۱۱ از پارلمان سنای فرانسه دیدن کرده بود، در ۱۹۱۲ طی یک سخنرانی در شیکاگوی آمریکا گفت، «در فرانسه، من در جلسه‌ای از سنا حضور یافتم اما تجربه‌ی درخشانی نبود. هدفِ رویه‌های پارلمانی باید دستیابی به نور حقیقت در خصوص مسائل طرح شده باشد نه آنکه میدان جنگی برای مخالفت و خودرأیی فراهم آورد.»[80] در واقع، آنجا که عبدالبهاء ــ و به‌طور کلی آموزه‌های بهائی ــ بهائیان را از دخالت در سیاست باز می‌دارد، مقصود همین سیاست نزاع‌محور است.[81] 

طبیعی بود که در فضای هیجان‌آلود انقلاب، کوشش‌های بهائیان در التیام‌بخشیدن به رابطه‌ی «دولت و ملت»، آنها را به هواداری از استبداد متهم سازد. در نتیجه، در ۱۹۱۱، عبدالبهاء از بهائیان خواست که «کناره بگیرند» و آنان را به «بی‌طرفی» و پرهیز از دخالت در امور سیاسی و هواداری‌های حزبی توصیه کرد.[82] بهائیان در مجموع، به توصیه‌ی او عمل کردند. با این حال برخی از بهائیان می‌پرسیدند که چرا نباید در انقلابی شرکت کنند که هدفش برپایی عدالت است؟[83] یکی از همراهان عبدالبهاء در عکا، به نام یونس‌خان افروخته که دانشجوی پزشکی بود، می‌نویسد «نامه‌ پشت نامه» از بهائیان ایران با خواهش‌ها‌ی متضاد به دست عبدالبهاء می‌رسید.[84] افروخته توضیح می‌دهد که این نامه‌ها به سبب فشار گروه‌های مختلف مشروطه‌خواه ایران برای همکاری بهائیان با آنان، نوشته می‌شد. اصرار بهائیان برای شرکت در کنش‌های مشروطه‌خواهی گاه به اندازه‌ای بود که عبدالبهاء را آزرده می‌کرد.[85] ظاهراً پرهیز بهائیان، باعث می‌شد که به نداشتن غیرت و جسارت متهم شوند.[86] اتهامی که بعدها و در برهه‌های مختلف تاریخ نیز تکرار شد. 

عبدالبهاء اما بهائی‌کشی هولناک اصفهان و یزد (۱۹۰۳) را به خاطر داشت.[87] در آن زمان، به‌ویژه در یزد، ده‌ها بهائی به طرزی دهشتناک سلاخی شدند.[88] عبدالحسین زرین‌کوب در تاریخ در ترازو می‌نویسد، آنچه ... راجع به قتل و کشتار بهائیان یزد نوشته شده ... از وحشت «موی بر اندام انسان راست می‌کند».[89] و محمدعلی جمال‌زاده در سر و ته یک کرباس به یاد می‌آورد که چگونه بازماندگان آن قضایا، همه «نیم‌مرده» در سایه‌های دیوارها افتاده، از گرسنگی و تشنگی و رنجوری و بیچارگی می‌نالیدند.[90] 

به‌باور عبدالبهاء، در صورت دخالت بهائیان در رخدادهای مشروطیت، دستاویز مناسبی به دست بهائی‌ستیزان می‌افتاد که، حتی به‌طور دسته‌جمعی، آنان را از دم تیغ بگذرانند.[91] برخی روحانیون مرتجع و هواخواهان استبداد به دنبال‌ انگ‌زدن به مشروطه‌خواهان برای از بین‌بردن آنان بودند و چه دستاویزی بهتر از بهائی‌‌شمردن آنان بود. به گفته‌ی ناظم الاسلام کرمانی ــ یکی از نخستین کسانی که تاریخی در مورد انقلاب مشروطیت نگاشت ــ این شیوه‌، حتی پیش از صفویه، مرسوم بوده که «هر گاه شخصی مبغوض دولت می‌شد ... او را نسبت می‌دادند به دین و مذهبی که منفور نزد سلطان آن زمان بوده ... در زمان محمدشاه و ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه، نسبت به بابیت می‌دادند.»[92] البته بسیاری از خواسته‌های آزادی‌خواهان نظیر تشکیل مجلس شورا، آزادی و برابری اقلیت‌های دینی، و جدایی دین از سیاست، با آموزه‌هایی که بهائیان رواج می‌دادند همپوشانی نمایانی داشت. از این رو، بهائی‌شمردنِ مشروطه‌خواهان، طبیعی می‌نمود. در نتیجه، میان پیشرفت جنبش مشروطه‌خواهی و میزان بهائی‌آزاری، رابطه‌ای مستقیم وجود داشت.[93] با تمام اقدامات احتیاط‌آمیز عبدالبهاء، و ارسال صدها نامه به ایران و توصیه به بهائیان که از دخالت در سیاست پرهیز کنند، باز هم عده‌ای از بهائیان در شهرهای مختلف به بهانه‌ی «مشروطه‌خواهی» کشته شدند.[94] و برعکس، عده‌ای از مشروطه‌خواهان را به «بابی» بودن متهم کردند و فتوا به قتل آنان دادند.[95] سازوکار ساده‌ای در دست مرتجعان که دو رقیب قدیمی و تازه خود، بهائیان و مشروطه‌خواهان را همزمان از میدان به در می‌کرد. 

در مقام رهبر یک اقلیت آسیب‌پذیر که کشتارهای مکرری را از سر گذرانده بود، رویکرد عبدالبهاء نوعی مدیریت خطر برای بقای یک اقلیت و همزمان مراقبت غیرمستقیم از یک جنبش نوپا و آسیب‌پذیر بود. به گفته‌ی او، عدم مداخله‌ی بهائیان در حوادث مشروطه‌خواهی، هم بهائیان را نجات داد[96] و هم جنبش مشروطه‌خواهی را حفظ کرد.[97] 

اصلِ خارج‌ساختن ارباب شریعت از منظومه‌ی قدرت، بهاءالله را، در ردیف نخستین طرفداران سکولاریسم در متن جامعه‌ی اسلامی قرار می‌دهد.اصلِ خارج‌ساختن ارباب شریعت از منظومه‌ی قدرت، بهاءالله را، در ردیف نخستین طرفداران سکولاریسم در متن جامعه‌ی اسلامی قرار می‌دهد.

 

بهائیانی که در انقلاب مشروطیت مشارکت داشتند؛ استثناهایی بر قاعده‌

پس از سرنگونی محمدعلی‌شاه، به نظر می‌رسید که فرصت بی‌نظیری برای دگراندیشان و اقلیت‌های دینی به وجود آمده تا به سهم خود از اهداف مشروطه‌خواهی برسند. عبدالبهاء نیز با استفاده از این امکان در نامه‌ای به تاریخ جمادی الثانی ۱۳۲۹ (مه/ژوئن ۱۹۱۱) به یکی از بهائیان مشهور به‌ نام عزیزالله ورقا، از زبدگان بهائیان خواست که در مجلس [سوم] عضویت یابند.[98] او در همان سال در نامه‌ای به یونس افروخته، نوشت که، «این مسئله [ورود به مجلس] بسیار مهم است.» و در همان نامه، در مورد تغییر خط مشی بهائیان در این مقطع تاریخی نوشت، «اول، حکمت چنین اقتضا می‌نمود زیرا نزاع بود و حالا حکمت چنین اقتضا می‌نماید.»[99] بنابر توضیح مرکز جهانی بهائی، منظور از «نزاع» در نامه‌ی اخیر، اختلاف میان مجلس و محمدعلی‌شاه بود که طبعاً با خلع محمد علی‌شاه از مقام سلطنت، این نزاع رفع شد. بهائیان در این برهه امیدوار بودند که با «تحول اساسی در وضع حکومت» به شرکت و خدمت در مجلس بپردازند.[100] احتمالاً عبدالبهاء نیز امیدوار بود که پس از انقضای دوره‌ی مجلس دوم در موعد معین، مجلس سوم در ابتدای ۱۹۱۲ تشکیل شود و نماینده‌ی بهائیان به آن راه یابد. اما دو مانع، راه ورود بهائیان به انتخابات و حضور احتمالی آنان در مجلس را مسدود ساخت: 

تداوم سوگیری‌های مذهبی و حذف سیاسی بهائیان: پیش‌تر نظامنامه‌ای که در ژوئیه‌ی ۱۹۰۹ به تصویب رسیده بود، افراد خارج‌شده از دین اسلام را از انتخاب‌کردن و انتخاب‌شدن، باز می‌داشت.[101] در حقیقت، بهائیان، پس از «زنان»، دومین گروهی بودند که از صحنه‌ی انتخابات مجلس اول و دوم شورای ملی حذف شدند.[102] با این حال، احتمالاً عبدالبهاء امید داشت که این مانع، پیش از انتخابات «مجلس سوم» رفع شود. اما قانون انتخابات برای تشکیل مجلس سوم، که در اکتبر ۱۹۱۱ و در اواخر کار مجلس دوم به تصویب رسید، باز هم چنین امکانی را از بهائیان دریغ داشت.[103] 

خطر تجزیه‌ی داخلی: مانع دوم، حزب‌بندی‌شدن مجلس دوم و «نزاع» میان دو دسته‌ی اصلی نمایندگان مجلس (اعتدالی و دموکرات) بود که می‌توانست دسته‌بندی، قطبی‌شدن و تفرقه را به جامعه‌ی وحدت‌باورِ بهائیان سرایت دهد. در نتیجه، عبدالبهاء طی نامه‌ای که در نوامبر ۱۹۱۳، پیش از انتخابات مجلس سوم نوشت،[104] به‌کلی از توصیه خود برای ورود بهائیان به مجلس صرف‌نظر کرد و از بهائیان مشتاق به ورود به مجلس خواست که از سیاست کناره‌گیری کنند.[105] 

با این حال و به رغم سفارش‌های اکید عبدالبهاء، برخی از بهائیان در انقلاب مداخله جستند. عبدالبهاء در نامه‌ای به یکی از بهائیان نامدار به نام ادیب طالقانی، از معلمان دارالفنون و یکی از نویسندگان جلد یکم نامه دانشوران، می‌نویسد، «... آنچه خواستیم یاران را از مداخله منع نماییم ممکن نشد. بعضی مایل به مداخله هستند...»[106] یکی از شاخص‌ترین بهائیان شرکت‌کننده در رویدادهای مشروطه، شاهزاده‌ای معمم بود که از سال‌ها قبل به آیین بهائی گرویده بود: شاهزاده ابوالحسن میرزا شیخ الرئیس (۱۹۱۸-۱۸۴۶) نوه‌ی فتحعلی‌شاه و از مجتهدین بنام. 

منابع مختلف بهائی و برخی منابع غیربهائی بر بهائی‌بودن او صحه گذاشته‌اند.[107] او در ۱۸۹۲ در عکا به دیدار عبدالبهاء رفت[108] و بعداً شعری در وصف مرقد باب سرود.[109] شیخ الرئیس از حاضران در گردهمایی «باغ میکده» (۱۹۰۴) بود[110]و به عضویت در کمیته‌ی ۹ نفره‌ی انقلاب برگزیده شد.[111] در روز تشکیل مجلس شورای ملی، در جشنی که در بهارستان برگزار شد، اشعاری به همین مناسبت قرائت کرد.[112]در جلسات مجلس اول حاضر می‌شد و گهگاه در مذاکرات آن، شرکت می‌جست.[113] در دوره‌ی دوم مشروطیت، به نمایندگی از مردم مازندران به مجلس دوم راه یافت[114] و به عضویت انجمن ایالتی در ساری نیز در آمد. به نوشته‌ی موژان مؤمن، از آنجا که شیخ الرئیس هیچ نسبتی با مازندران نداشت (در تبریز به دنیا آمد، در مشهد بزرگ شد و در هنگام انتخابات مجلس، مقیم تهران بود) ارتباط او با بهائیان و نفوذ برخی از بهائی‌های مشروطه‌خواه در شهر ساری، در انتخاب و راهیابی او به مجلس نقش داشته‌ است.[115] شیخ الرئیس در روز گشایش مجلس دوم، و پیش از انتخاب رئیس مجلس، به «ریاست سِنی» مجلس برگزیده شد.[116] او جزء آزادی‌خواهانی بود که پس از به توپ‌بستن مجلس بازداشت و به باغشاه برده شد.[117] مدتی زندانی بود و به وساطت عضد الملکِ نایب السلطنه، بر خلاف برخی آزادی‌خواهان، جان به در برد و پس از مدتی آزاد شد.[118]

اما چگونه یک بهائی تا چنین درجاتی از پلکان سیاست عروج کرد؟ 

هویت سیال برخی نوکیشانِ ‌بهائی تا اندازه‌ای هویت دینی آنان را پوشیده می‌داشت:[119] او همزمان، برای زیارت، به مکه و عکا می‌رفت؛[120] روزی شمع جمع بهائیان بود و روز دیگر بر منبر می‌رفت و خطبه‌ می‌خواند.[121] به‌علاوه، خود عبدالبهاء به بهائیان گوشزد کرده بود که «نفوس مهمه» را «مستور دارید» و «آن نفوس مهمه را وصیت نمایید و تأکید کنید که خود را شهرت ندهند.»[122] شیخ الرئیس با آنکه هرگز به تبلیغ دین بهائی نپرداخت و باورهای خود را در قالب رمز عنوان می‌کرد، به تصریح تاریخ‌نگار بهائی، عاقبت رازش بیرون افتاد و به نام بهائی شهره شد.[123] عبدالبهاء نیز چنان‌که از نامه‌ای از او در ۱۹۰۹پیداست، از دخالت شیخ الرئیس در امور سیاسی کاملاً باخبر بود[124] و به بهائیان سفارش کرد که مهربانانه با او رفتار کنند.[125]

بهائی دیگری که در رویدادهای سیاسی مشروطیت دخالت داشته، احمد خاوری کاشانی (۱۹۱۴-۱۸۵۴) با لقب «فخر الواعظین» و «لسان الاسلام»، شاعر، سخنور و روزنامه‌نگار بنام دوران مشروطیت است.[126] ظاهراً تنها نشانه‌ی بهائی‌بودن او، قصیده‌ای منسوب به او است که در وصف عبدالبهاء سروده است.[127] به باور مهرداد امانت، پژهشگر در حوزه‌ی تاریخ، «این احتمال وجود دارد که او تحت تأثیر همکار و حامی اصلاح‌باور خود، مهدی‌خان غفاری وزیر همایون ــ که او نیز در دوران پس از مشروطه بهائی شد ــ قرار گرفته باشد.» خاوری در شعری از خود در برابر اتهام «فساد عقیده» دفاع کرده، می‌نویسد: «شیخا که شنیده‌ام که تو در حضرت امیر    بگشوده‌ای زبان به فساد عقیده‌ام. من آن قلندرم که دل‌آسوده صبح و شام     در آستان پیر مغان آرمیده‌ام.»[128]

گذشته از شاهزاده شیخ الرئیس و خاوری کاشانی، به‌نوشته‌ی موژان مؤمن، جمعی از بهائیان ساری در مازندران (ولایتی با جمعیتی نسبتاً بالا از بهائیان)، از جمله هژبر الدوله و سردار جلیل (لطفعلی‌خان کُلبادی) از زمین‌داران و رؤسای طوایف محلی، و نیز آقا محمود ساعت‌ساز و میرزا حبیب‌الله خرازی‌فروش[129] از هواداران مشروطیت بودند و در رویداد‌های آن مشارکت می‌کردند.[130] در ساری نیز، همانند آنچه که در نقاط دیگر اتفاق افتاد، برخی ملایان، مشروطه‌خواهان را بابی و بهائی شمردند[131] که این امر، در نهایت به کشته‌شدن پنج نفر از بهائیان ساری انجامید. در مورد بهائی‌بودن و یا مشروطه‌خواه‌بودنِ کُشتگان ساری، در منابع بهائی، تناقض وجود دارد.[132] با این حال، بهائیان ساری با تأسیس مدارس نوین و فعالیت در «انجمن حقیقت» ساری، تنها انجمن هوادار مشروطه‌خواهی، دست‌کم به طور غیرمستقیم، به حمایت از اصلاحاتی پرداختند که بنیان مشروطیت را تقویت می‌کرد.[133] 

بهائیان در کار روزنامه‌نگاری نیز مشغول بودند، که در آن دوران، طبعاً امری سیاسی به شمار می‌آمد. از متن نامه‌ای از عبدالبهاء در همان دوره پیداست که بهائیان تهران شوق وافری برای به راه انداختن روزنامه داشته‌اند.[134] به‌نوشته‌ی مؤمن، چهار نفر از سردبیران و صاحبان روزنامه‌های اصلاح‌گرای دوران مشروطه بهائی بوده‌اند.[135] یک زن بهائی نیز در روزنامه‌ی مترقی و دموکراتِ «ایران نو» قلم می‌زد.[136] عصمت خانم تهرانی، با لقب «طائره» و نام‌ مستعار «خانم دانشمند» در مقالاتی زنجیره‌وار (۱۹۰۹) مطالبی می‌نوشت که الهام‌یافته از آموزه‌های بهائی بود و به قول ژانت آفاری، «آثار مری ولستون‌کرفت، یکی از اولین مبارزان آزادی زن در اروپا را به یاد می‌آورد.»[137] طائره با زبانی روشن، مستدل و پرسشگر به واکاوی مسائل روزِ زنان و بازاندیشی زن و زنانگی می‌پرداخت، مسائلی که به تعبیر نجم‌آبادی و توکلی طرقی «از مهم‌ترین جلوه‌های مدرن‌گرایی» در ایران بود.[138] 

 

نتیجه‌گیری

باب برای پیروانش دو میراث متفاوت به جا گذاشت. بابی‌های ازلی، که هویت خود را پنهان می‌کردند، به دنبال راهکاری سریع، مستقیم و سیاسی بودند. هدف آنان بنابر گزارش متعارف تاریخ، تغییر ساختار حکومت از استبداد به مشروطه بود. در جنبش مشروطه با تکیه بر کنش‌های انقلابی و ائتلاف‌های متغیر، به دنبال تغییر در رأس هرم قدرت بود. بهائیان به دنبال راه‌کاری تدریجی و فرهنگی و درازمدت بودند. بهاءالله، بر خلاف سیاسیون انقلابی، به شیوه‌ای لیبرال، به قدرت گفتمان برای تغییر افکار و نهادهای بشری باور داشت.[139] در نتیجه، بهائیان با حفظ هویت مذهبی خود و پرهیز از جانبداری حزبی بر اصلاحات اجتماعی و مدنی از بطن جامعه تمرکز کردند. این رویکرد را می‌توان تدریج باوریِ اجتماعی (social gradualism) نامید. عبدالبهاء نیز بر اصلاحات فرهنگی، نظیر آموزش همگانی، برابری زنان و مردان، و تقویت بنیان‌های فکری تمدن نوین، تأکید کرد. این رهیافت به دنبال «انقلاب از درون» بود: دگرگونی فرهنگی و تغییر ذهنیت و فرهنگ عمومی همچون پیش‌نیازی برای ثبات سیاسی و هر تحول پایدار.

بهائیان انقلاب مشروطیت را تحقق وعده‌ی بهاءالله می‌دانستند. با این حال، خواست آنان این بود که اهداف مشروطیت از مسیر وفاق ملی و آشتی میان دولت و ملت، برآورده شود نه از طریق نزاع و نقار میان آن دو. به قول خوان کول، بیشتر بهائیان، «اپوزیسیونی وفادار و خشونت‌پرهیز» را شکل می‌دادند[140] و با «بی‌صبری انقلابی بیگانه بودند.»[141] در عین حال، سیاست کناره‌گیری راهبردی (strategic withdrawal)  آنان، در شرایط کشتارهای مکرر، نوعی مدیریت ریسک برای بقای یک اقلیت در معرض خطر بود. این راهبرد بقا ــ به ادعای عبدالبهاء ــ فرایند نوپا و آسیب‌پذیر مشروطیت را نیز حفظ کرد. 

بهائیان با مشارکت مدنی متکثر، تا اندازه‌ای ‌توانستند هزینه‌ی پرهیز از سیاست‌ورزی را کاهش دهند. آنان به‌جز چند استثناء، از فعالیت مستقیم در رویدادهای سیاسی و حزبی مشروطیت کناره گرفتند. اما این به معنای انفعال، بی‌تفاوتی و انزوای آنان نبود. بهائیان، همانند سایر مردم، شور فراوانی برای کنش‌های مدنی و حضور در مجلس داشتند. اما با بدبینی‌ دیرپایی که نسبت به بهائیان وجود داشت به توصیه‌ی رهبر خود، همان اشتیاق را به مجرایی کم‌خطرتر اما بیشتر بنیادین سوق دادند. همپوشانی اهداف عمده‌ی مشروطیت و آموزه‌های بهائی، برای آنان این امکان را فراهم می‌آورد که بدون دخالت‌های مستقیم سیاسی و حزبی، بر روند تغییرات مدنی جامعه‌ی آن روز ایران و روند مشروطیت، همچنان اثرگذار بمانند.

و سرانجام اینکه، مقاله‌ی پیش رو نشان داد که برخلاف تصور رایج، پرهیزِ بهائیان از سیاست، امری مشروط بود نه مطلق. چنان‌که عبدالبهاء در مقطعی خاص (مه/ژوئن ۱۹۱۱ تا نوامبر ۱۹۱۳) نه تنها با مشارکت بهائیان در رویدادهای مشروطیت مخالفتی نداشت، بلکه به دنبال استفاده از یک «فرصت تاریخی» برای ورود بهائیان به مجلس سوم و «خدمت» به سرزمینشان بود. به بیان دیگر، اگر شرایط سیاستِ «آشتی‌محور» جایگزین سیاست «نزاع‌محور» می‌شد، بهائیان در خدمات دولتی و ملی، و نیز کنش‌های مدنیِ «غیرحزبی» شرکت می‌کردند و به کنش‌های سیاسی نیز می‌پرداختند.[142]                   

 

دیگر مقالات مجموعه‌ی اقلیت‌ها در انقلاب مشروطه را می‌توانید در اینجا بخوانید.                                


[1] برای اثر جنبش بابیه بر انقلاب مشروطه بنگرید به: ژانت آفاری (۱۳۸۵) انقلاب مشروطه ایران ۱۹۰۶-۱۹۱۱. ترجمه‌ی رضا رضایی. نشر بیستون، صص ۴۴ و ۶۹؛ و عباس امانت در مقاله‌ی «زمینه‌ی روشنفکری انقلاب مشروطیت» در دانشنامه ایرانیکا، قابل دسترس در اینجا. ادوارد براون نیز عنوان می‌کند که یکی از سه نظریه‌ی رایج در ایران در مورد بابیه این است که، «نه تنها نهضت مشروطیت ایران، بلکه اساس بیداری آسیا مرهون این نیروی نوین روحانی، به نام بابی‌گری می‌باشد.» ادوارد براون (۱۳۲۹) انقلاب ایران. ترجمه‌ی احمد پژوه. شرکت سهامی چاپ، ص ۴۰۵.

[2] برای نمونه بنگرید به: باقر مؤمنی (۱۳۵۷) ایران در آستانه انقلاب مشروطیت و ادبیات مشروطیت. انتشارات شباهنگ، ص۱۷۳.

[3] بنگرید به کتاب بیان فارسی، باب یازدهم از واحد هفتم.

[4] بنگرید به کتاب بیان فارسی، باب نهم از واحد نهم.

[5] بنگرید به بیان فارسی، باب هفتم از واحد ششم.

[6] بنگرید به نوشته‌ای از باب با نام خصائل سبعه (خصلت‌های هفت‌گانه) در: حضرت باب، ص۷۶۵، و برای ممنوع‌ساختن استعمال تنباکو و دیگر مواد مخدر، بنگرید به: کتاب بیان فارسی، باب‌های هفتم و هشتم از واحد نهم.

[7] بنگرید به بیان فارسی، باب دهم از واحد چهارم.

[8] برای نمونه،بنگرید به دلایل سبعه (دلیل‌های هفت‌گانه)، اثری از باب که مدام بر دلیل و تعقل تأکید می‌کند. قابل دسترس در اینجا. باب مؤکداً می‌نویسد: «و نظر از دلیل و برهان بر مدار.» او پیوسته در این اثر و آثار دیگر خود بر این آیه از قرآن تأکید می‌نماید که، «آیات از برای قومی است که ایمان می‌آورند و تعقل می‌کنند.» 

[9] بنگرید به بیان فارسی، باب دهم از واحد هشتم. باب می‌نویسد: «و اذن لمن یرید ان یتکلم مع النساء او هنَ مع الرجال ...» یعنی، اگر مردان بخواهند با زنان گفت‌وگو کنند یا زنان بخواهند با مردان حرف بزنند، مجاز هستند.

[10] در مورد نظر باب در خصوص موسیقی بنگرید به نوشته‌ای از او با نام رساله غِنا (رساله موسیقی) در: نصرت‌الله محمدحسینی (۱۹۹۵) حضرت باب: شرح حیات و آثار مبارک و احوال اصحاب عهد اعلی. کانادا: مؤسسه معارف بهائی، صص ۸۱۹و۸۲۰.

[11] باب در باب هفدهم از واحد سوم کتاب بیان فارسی شیوه و روش زیبایی‌شناختیِ (طرزیت) کشورهای مسیحی را سرمشق قرار داده، می‌نویسد: «چنانچه امروز حروف الفیّه [پیروان انجیل] چگونه ممیزّند در طرزیّت از سایر ملل». 

[12] بنگرید به موژان مؤمن، مقاله‌ی «کمال و لطافت: به سوی برداشتی زیبایی‌شناختی از آثار باب» در مجموعه‌ی «باب؛ دویست سال بعد» (۲۰۱۹) ویراستار: عرفان ثابتی. دفتر‌های آسو، شماره ۱، لس‌آنجلس: نشر آسو ص ۲۴۷.

[13] بنگرید به کتاب قیوم الاسماء (مه و ژوئن ۱۸۴۴) یا تفسیر سوره‌ی یوسف در منتخبات آیات از آثار حضرت نقطه اولی (۱۳۵۵) موسسه ملی مطبوعات امری، صص ۲۶و۲۷.

[14] منتخبات آیات از آثار حضرت نقطه اولی، صص ۹تا ۱۳.

[15] عباس امانت (۱۳۸۴) قبله عالم: ناصرالدین شاه قاجار و پادشاهی ایران (۱۳۱۳-۱۲۴۷). نشر کارنامه، قطع جیبی، ص۲۸۶. 

[16] بنگرید به محمود صباحی در «باب آینده ایران است» قابل دسترسی در اینجا

[17] بنگرید به مطلبی با عنوان «روشنفکران و بهائی‌ستیزی در ایران» قابل دسترسی در اینجا. این تعبیر را در اساس، عباس میلانی، مدیر برنامه‌ی مطالعات ایرانی در دانشگاه استنفورد، در مورد آیین بهائی به کار می‌برد.

[18] حسن موقر بالیوزی (۱۹۸۹) بهاءالله شمس حقیقت. ترجمه‌ی مینو ثابت. آکسفورد: انتشارات جورج رونالد، ص۲۳.

[19]محض نمونه، باب در آثار خود، برای پادشاهانی که در دوران بابی به سلطنت خواهند رسید ویژگی‌هایی برشمرد. برای نمونه بنگرید به: کتاب بیان عربی واحد یازدهم. مندرج در مجموعه کتاب‌های «جلدسبز» (۱۳۳ بدیع معادل ۱۳۵۵ خورشیدی) شماره‌ی ۴۳ صص ۵۸ تا ۶۴. 

[20] Nikki R.keddie (1966) Religion and Rebellion in Iran: The Tobacco Protest of 1891-1892. Frank Cass & CO. LTD. p.108.

[21] کرمانی و روحی در کتاب هشت بهشت [۱۳۳۹] نتیجه گرفتند که نه استبداد پسندیده است و نه جمهوریت. به‌باور آنها «قوه‌ی دولت» باید با «قوه‌ی ملت» مساوی باشد. آنان بر مشورت و اکثریت آراء در تصمیم‌گیری «شخص رئیس» و بر «حکومت مشروطیه قانونیه» تأکید ورزیدند. بنگرید به: میرزا آقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی [۱۳۳۹] هشت بهشت، صص۱۶۲ و ۱۶۳.

[22] هشت بهشت ص۱۳۳، به نقل از تورج امینی (۲۰۱۲) رستاخیز پنهان: بازگشایی نسبت آیین‌های بابی و بهائی با جریان روشن‌فکری ایران. سوئد: نشر باران، ص۳۱۴.

[23] برای مشاهده‌ی اسامی حاضران در گردهمایی «باغ میکده» بنگرید به: مهدی ملک‌زاده (۱۳۲۵) زندگانی ملک المتکلمینانتشارات علی اکبر علمی و شرکا، ص۱۵۳؛ مهدی ملک‌زاده (۱۳۸۳) تاریخ مشروطیت ایرانانتشارات سخن، ج۱و۲و۳، ص۲۳۹

[24] برای ازلی‌بودن سیدجمال واعظ اصفهانی بنگرید به: فریدون آدمیت (۲۰۰۰) ایدئولوژی نهضت مشروطیت ایران. انتشارات روشنگران، ج۲، ص۱۰۹؛ قهرمان میرزا سالور (۱۳۷۶) خاطرات عین السلطنه: روزگار پادشاهی محمدعلیشاه و انقلاب مشروطه. به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار. انتشارات اساطیر، ج۳، صص۲۱۵۸ و ۲۱۸۵؛ و نیز:

Iran’s First Revolution, p. 62.

برای ازلی‌بودن ملک المتکلمین بنگرید به: ایدئولوژی نهضت مشروطیت ایران، ج۲، ص۱۰۹ ونیز:

Edward G. Browne (1918) Materials for The Study of The Ba’bi’ Religion. Cambridge University Press, p.221 available at this link, see also: Iran’s First Revolution, pp. 7, 61, 62.

بر طبق برخی منابع، ملک المتکلمین، ابتدا مدتی به کیش بهاییان گروید و بعدا ازلی شد. بنگرید به: مهدی بامداد (۱۳۵۷) شرح رجال ایران در قرن ۱۲و۱۳و۱۴ هجری. انتشارات زوار، ج۴، پانوشت ص۳۴۶ و نیز عبدالحسین آیتی (۱۹۲۴) کواکب الدریه فی مآثر البهائیه. مصر: مطبعه سعادت، ج۲، ص۱۸۰؛ فاضل مازندرانی (۱۳۵۵) ظهورالحق. موسسه ملی مطبوعات امری، ج۸، قسمت اول ص۱۷۰.

[25]برای ازلی‌بودن ناظم الاسلام کرمانی بنگرید به:

Iran’s First Revolution, p. 168.

برای ازلی‌بودن مجد الاسلام کرمانی بنگرید به: ژانت آفاری (۱۳۸۵) انقلاب مشروطه ایران ۱۹۰۶-۱۹۱۱. ترجمه‌ی رضا رضایی. نشر بیستون، ص۷۱. برای ازلی‌بودن میرزا جهانگیرخان شیرازی بنگرید به: 

Edward G. Browne (1918) Materials for The Study of The Ba’bi’ Religion. Cambridge University Press, p.221 available at this link.

[26] از جمله بنگرید به: محمد علاقبند (۱۳۵۵) تاریخ مشروطیت. از انتشارات لجنه‌ی ملی محفظه آثار و آرشیو امر، شماره‌ی ۲، نسخه‌ی خطی، ص۱۱۷. 

[27] میرزا جهانگیرخان (ازلی)، سیدمحمدرضای شیرازی، ملک المتکلمین (ازلی)، جمال‌الدین واعظ اصفهانی (ازلی)، میرزا داودخان، ظهیرالسلطان، میرزا یحیی دولت‌آبادی (ازلی) و میرزا علیمحمد. بنگرید به: ادوارد براون (۱۳۹۹) انقلاب مشروطیت ایران. ترجمه‌ی مهری قزوینی. انتشارات کویر، ص۲۴۱. 

[28] میرزا جهانگیرخان، ملک المتکلمین و جمال‌الدین واعظ اصفهانی.

[29] تقی‌زاده در جوانی به مکتب شیخیه گرایش داشت. حتی دیپلمات‌های بریتانیایی در تهران عقیده داشتند که او بابی است. اما به گفته‌ی منگول بیات هیچ مدرکی، دال بر گرویدن او به کیش بابی وجود ندارد. بنگرید به:

Mangol Bayat (1991) Iran’s First Revolution: Shiism and the Constitutional Revolution of 1905-1909. Oxford University Press, p.152.

به‌گفته‌ی عبدالبهاء تقی‌زاده با برخی ازلی‌ها نظیر یحیی دولت‌آبادی رفاقت داشت. حتی تحت تأثیر ازلی‌ها بود و مروج باورهای یحیی ازل. بنگرید به: : وحید رأفتی (۲۰۱۴) یادنامه اشراق خاوری. اسپانیا: مادرید، بنیاد فرهنگی نِحَل، ص۹۳ و۹۷.

[30] Iran’s First Revolution, p.43.

علی‌اکبر دهخدا در جلسات سخنرانی شیخ هادی نجم‌آبادی شرکت می‌جست. (یحیی آرین پور. ۱۳۷۹. از صبا تا نیما: تاریخ ۱۵۰ سال ادب فارسی. انتشارات زوار، ج۲، ص۷۹.) نجم‌آبادی که خود به بابی‌بودن متهم بود گروهی از بابی-ازلی‌ها را به دور خود گرد آورده بود. (سید مقداد نبوی. ۱۴۰۱. تاریخ مکتوم. نشر شیرازه، ص۶۳) ممکن است همین جلسات، که شبکه‌ای از ازلی‌ها و سیاسیون را به هم پیوند می‌داد نخستین جرقه‌های انقلاب را در خود به‌وجود آورده باشد. دهخدا بعدها به جهانگیرخان شیرازی، که خود بابی-ازلی بود، در نشر روزنامه صور اسرافیل مساعدت کرد.

[31] به نوشته‌ی ادوارد براون «بسیاری از مشروطه‌خواهان نامی»، از جمله سید محمد طباطبایی، شاگرد شیخ هادی نجم‌آبادی [بابی] بودند. انقلاب ایران، ص۳۸۷. 

برای بابی‌بودن نجم‌آبادی بنگرید به: سر آرتور هاردینگ (۱۳۷۰) خاطرات سیاسی سر آرتور هاردینگ. ترجمه‌ی جواد شیخ الاسلامی. سازمان انتشارات کیهان، ص۲۵۲؛ اسدالله فاضل مازندرانی (بی‌تا) ظهورالحق. نسخه‌ی خطی. ج۶، ص۴۸۳ و اسدالله فاضل مازندرانی (۱۳۵۳) ظهورالحق. موسسه ملی مطبوعات امری، ج۸، قسمت اول، ص۵۱۳. فاضل غیبی (۱۳۹۷) رگ تاک: گفتاری در باره نقش دین در تاریخ اجتماعی ایران. آلمان، دوره یک‌جلدی، ص۳۷۱. از میان نوادگان نجم‌آبادی، مهندس عباس نجم‌آبادی از بهاییان فعال تهران بود. (رگ تاک، ص۳۷۱)

[32] Iran’s First Revolution, p.226.

[33] میرزا یحیی دولت‌آبادی، که صبح ازل او را به عنوان جانشین خود انتخاب کرده بود، در همان ابتدای جانشینی به ازلی‌ها سفارش کرد که خود را شیعه نشان دهند. بنگرید به: حسین مکی (۱۳۶۶) زندگی میرزا تقی خان امیرکبیر. انتشارات ایران، ص۳۶۱ به نقل از تورج امینی (۲۰۰۸) تعامل اقلیت‌های مذهبی و انقلاب مشروطیت ایران. شرکت کتاب. ص۱۶. برای جانشینی دولت‌آبادی بنگرید به: ظهورالحق، ج۸، قسمت اول، ص۵۰۶.

[34] Iran’s First Revolution, p.54.

[35] تاریخ مشروطه ایران، ص۲۹۱.

[36] Materials for The Study of The Ba’bi’ Religion, 221.

[37] Iran’s First Revolution, p.22.

[38] تاریخ مشروطه ایران، ص۲۹۰. 

[39] تاریخ مشروطه ایران، ص۲۸۹.

[40] بهاءالله (۱۹۷۸) مجموعه الواح مبارکه. ویلمت: انتشارات تراست،ص۲۸۷، قابل دسترسی در اینجا.

[41] Iranian Millenarianism Thought and Democratic in the 19th Century, p.5.

[42] مجموعه الواح مبارکه،ص۳۸۰، قابل دسترسی در اینجا. برای ملاحظه‌ی نظری کاملا مشابه از عبدالبهاء در مورد ملایان بنگرید به: عبدالبهاء (۱۹۳۴) رساله سیاسیه. تهران: محمد لبیب، ص۱۸، قابل دسترسی در اینجا.

[43] بهاءالله (تاریخ آخرین ویراستاری ۲۰۲۳) کتاب ایقان. آلمان: هوفنهایم، ص۱۷۹، بند ۲۵۲، قابل دسترسی در اینجا.

[44] Mangol Bayat (1982) Mysticism and Dissent: Socioreligious Thought in Qajar Iran. Syracuse University Press, P.130

[45] Iranian Millenarianism Thought and Democratic in the 19th Century, p.13.

[46] بهاءالله (۱۳۵۱) الواح نازله خطاب به ملوک و روسای ارض. موسسه ملی مطبوعات امری، ص۱۳۳، قابل دسترسی در این اینجا.

[47] مجموعه الواح مبارکه،ص۲۹۶، قابل دسترسی در اینجا.

[48] مجموعه الواح مبارکه،ص۱۲۳، قابل دسترسی در اینجا. مطلبی که از شوقی ربانی (نوه عبدالبهاء و مفسر آثار بهاءالله) نقل شده، نشان می‌دهد که حکومت مورد نظر بهاءالله، قدری با نظام سلطنت مشروطه موجود در دنیای کنونی تفاوت دارد. بنگرید به: پریوش سمندری خوشبین (۲۰۰۲) طراز الهی. کانادا: انتاریو، موسسه معارف بهایی، ج۱، ص۴۹۷.

[49] بهاءالله (۱۹۹۵) کتاب اقدس. بند ۹۳، ص۹۲، قابل دسترسی در اینجا. این نقل قول از عربی ترجمه شده است.

[50] کواکب الدریه، ج۲، صص۱۶۳ و۱۶۴. علاقه بند، تاریخ مشروطیت، ص۵۸.

[51] تاریخ مشروطه ایران، صص۴۲۲ و۴۲۳. 

[52] انقلاب مشروطه ایران ۱۹۰۶-۱۹۱۱، ص۵۰.

[53] به باور خوان کول، در ۱۹۰۰ میلادی، در جمعیت نُه میلیون نفری ایران، شمار بهاییان پنجاه تا صد هزار نفر بود. (تقریبا نیم تا یک درصد جمعیت کشور.) با این حال، چنان‌که کول می‌نویسد، آنان در گستره‌ی متنوعی از نواحی و طبقات مختلف جامعه، نماینده داشتند. 

Iranian Millenarianism Thought and Democratic in the 19th Century, p.1.

[54] عبدالحمید اشراق خاوری (۱۳۴۳)محاضرات. موسسه ملی مطبوعات امری، ج۲، ص۷۸۶. 

[55] بنابر توضیح حسن بالیوزی، تاریخ‌نگار بهائی، رساله سیاسیه عبدالبهاء به دست ناصرالدین شاه و عده‌ای از بزرگان ایران رسیده بود.

Hasan M. Balyuzi (1985) Eminent Bahais in the the time of Baha-u-llah. With some Historical Background. Oxford: George Ronald, 176.

و بنابر نوشته عبدالحسین آیتی (آواره)، رساله سیاسیه را «هر کسی با هر وزیر و دبیر و مشاور و مشیری رابطه داشت، ارائه می‌داد.» کواکب الدریه، ج۲، ص۱۶۵. هر دو مورد به نقل از مینا یزدانی در مقاله‌ای با عنوان «رساله سیاسیه» در مجموعه «خوشه‌هایی از خرمن ادب و هنر» (۲۰۰۳) شماره ۱۴. آلمان: دارمشتات، عصر جدید، صص۲۰۷ و ۲۱۳.

رساله مدنیه (۱۸۷۵) نیز در هند و ایران خوانندگان گوناگونی یافت. بنگرید به ژانت آفاری، انقلاب مشروطه ایران ۱۹۰۶-۱۹۱۱، ص۵۰.

[56] Iranian Millenarianism Thought and Democratic in the 19th Century, p.14.

[57] مقالات تقی‌زاده. ج۲، صص۸۵-۸۸.

[58] انقلاب مشروطه ایران ۱۹۰۶-۱۹۱۱، ص۵۰.

[59] عبدالبهاء در رساله مدنیه. قابل دسترسی در اینجا.

[60]عبدالبهاء (۱۹۳۴) رساله سیاسیه. هند: محفل ملی هند، صص۲۰ تا ۳۰، قابل دسترسی در اینجا

[61] همانجا، ص۲۹.

[62] کواکب الدریه، ج۲، ص۱۶۵.

[63] اسدالله فاضل مازندرانی (۱۳۶۳) امر و خلق. آلمان غربی: لاگنهاین، لجنه نشر آثار امری به زبان‌های فارسی و عربی، ج۱، ص «د». 

[64] بهاءالله (۲۰۰۱) لوح خطاب به شیخ محمدتقی اصفهانی. کانادا: موسسه معارف بهایی، ص۷۳، قابل دسترسی در اینجا

[65] اسدالله فاضل مازندرانی (۱۹۸۶) امر و خلق. آلمان: لانگنهاین، ج۴، ص۴۴۵. 

[66] او نوشت، «... به کرّات و مرّات ... در بدایت انقلاب به دو طرف مرقوم گردید که باید دولت و ملت مانند شهد و شیر آمیخته گردند و الا فلاح و نجاح محالست. ایران ویران گردید و عاقبت منتهی به مداخله دول متجاوره شود.» بنگرید به: عبدالبهاء (۱۳۵۴) مکاتیب عبدالبهاء. موسسه ملی مطبوعات امری، ج۵، ص۱۷۳. و نیز بنگرید به: بدایع الآثار، ج۲، صص۲۹ و ۱۹۷، قابل دسترسی در اینجا؛ عبدالبهاء (۱۹۲۰) مکاتیب عبدالبهاء. موسسه ملی مطبوعات امری، ج۴، ص۴۴، قابل دسترسی در اینجا. گفتنی است که عبدالبهاء مدعی است که این هشدارها را در ۱۳۱۰ قمری (احتمالا مقارن با جنبش تنباکو) نوشته و در ۱۳۱۱ در بمبئی منتشر شده است و نسخه‌های متعددی از آن در همان زمان در تهران موجود بوده است. مکاتیب عبدالبهاء، ج۵، ص۱۷۳.

[67] مینا یزدانی، استاد تاریخ دانشگاه کنتاکی شرقی می‌نویسد، «گفته می‌شود طی مدتی که محمدعلی میرزای ولیعهد، طبق سنت قاجار حاکم آذربایجان بود، روابط نسبتا خوبی با پیروان بهاءالله داشت. تعدادی از بهاییان در خدمتش بودند، از جمله سرآشپز، خیاط، کتابدار، و معلم سرخانه‌ای به نام مؤلف‌الدوله که برای دو پسرش استخدام کرده بود. در چندین جا نیز از بهاییان در برابر هجوم علما و حکمرانان محلی محافظت کرده بود.» بنگرید به: مینا یزدانی (۲۰۲۲) مقاله‌ی «مقتضای زمان»: عبدالبهاء و انقلاب مشروطه ایران. ترجمه‌‌ی نیما ماندگار. مندرج در ایران نامگ، سال ۷، شماره ۲، تابستان ۱۴۰۱، ص۴۶.

[68] تاریخ بیداری ایرانیان، ج۲، ص۲۰۳.

[69] حسن تقی‌زاده (۱۳۳۸) خطابه آقای سید حسن تقی‌زاده: مشتمل بر شمه‌ای از تاریخ اوائل انقلاب و مشروطیت ایران. انتشارات باشگاه مهرگان، ص۵۶. 

[70] عبدالبهاء (۱۳۵۴) مکاتیب عبدالبهاء. موسسه ملی مطبوعات امری، ج۵، ص۱۷۳، قابل دسترسی در اینجا.                                                                                    

[71] عبدالحمید اشراق خاوری (۱۳۵۱) مائده آسمانی. موسسه ملی مطبوعات امری. ج۵، ص۲۲۵.

[72] از جمله بنگرید به: ناظم الاسلام کرمانی در تاریخ بیداری ایرانیان، ج ۲، ص۲۴۹. همو می‌نویسد، «ملک المتکلمین ... در رسانیدن سالار الدوله به تخت ... بی‌اندازه ساعی است.» همانجا، ص۵۲۹؛ مهدی بامداد (۱۳۵۷) شرح رجال ایران در قرن ۱۲و۱۳و۱۴ هجری. انتشارات زوار، ج۴، صص۳۴۷ و ۳۴۸. ژانت آفاری نیز می‌نویسد، «عده‌ای گفته‌اند که بعد از انقلاب، ملک المتکلمین از ظل السلطان، که امیدوار بود جای محمدعلیشاه را بگیرد، کمک مالی دریافت می‌کرد.» انقلاب مشروطه ایران ۱۹۰۶-۱۹۱۱، ص۴۵۲؛ یحیی دولت آبادی (۱۳۶۱) حیات یحیی. انتشارات عطار و فردوسی، ج۲، ص۱۷۸. آقاخان کرمانی که به نزدیکیِ زمانِ انقراض سلطنت قاجاریه باور داشت و منتظر به تاج و تخت رسیدن مَلک البیان (پادشاه بیان) بود، ظل السلطان را مستعدتر از دیگران می‌دانست. بنگرید به: هما ناطق (۱۳۸۵) نامه‌های تبعید. آلمان: انتشارات نیما، نامه‌ی شماره ۷، به نقل از رستاخیز پنهان، ص۳۱۵. 

[73] بنگرید به مقاله‌ی «جنبش مشروطه و بهاییان ایران: آفرینش یک دشمن داخلی» در اینجا.

[74] برخی منابع از نقش‌داشتن ملک المتکلمین و جمال‌الدین واعظ اصفهانی، دو بابی-ازلی مشروطه‌خواه، در ترور علی‌اصغرخان اتابک سخن می‌گویند. بنگرید به: مشروطه‌ی ایرانی، ص۱۱۶. 

[75] تاریخ مشروطه ایران، ص۲۹۱. تنها کسروی نبود که بهاییان را به طرفداری از استبداد متهم می‌داشت. روزنامه حبل المتین نیز که در رشت به چاپ می‌رسید بهاییان را طرفدار استبداد قلمداد کرد. بنگرید به: وحید رأفتی (۲۰۱۴) یادنامه اشراق خاوری. اسپانیا: مادرید، بنیاد فرهنگی نِحَل، ص۴۰۲. سیدحسن تقی‌زاده نیز بهاییان را مستبد می‌شمرد. بنگرید به: همانجا، ص۹۴. ملک‌زاده نیز می‌نویسد، «عباس افندی ... باطنا با محمد علیشاه همراه بود.» تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، ج۱و۲و۳، ص۶۳۵.

[76] همان‌طور که در متن مقاله نوشته شد بهاءالله و عبدالبهاء حامی نوعی نظام مشورتی و پارلمانیِ مشابه با سلطنت مشروطه بودند. عبدالبهاء در نامه‌ای به تاریخ ۲۸ آوریل ۱۹۰۹، در بحبوحه انقلاب مشروطیت، نوشت، «در این عصر و زمان، حکومت بالاستقلال [استبداد] ممتنع و محال.» او در همین نامه «حکومت قانونیه دستوریه» را سازگار با مقتضیات زمان دانست. بنگرید به عبدالبهاء (۱۳۵۴) مجموعه مکاتیب حضرت عبدالبهاء. شماره ۱۷ آرشیو ملی بهایی. لجنه ملی محفظه آثار و آرشیو امر، ص۲۳۳ به نقل از مینا یزدانی، «مقتضای زمان»، ص۶۷.

 ادوارد براون نیز با مطالعه‌ی نامه‌های عبدالبهاء می‌نویسد، «از آنها [نامه‌های عبدالبهاء] ... مشهود می‌گردد: ... که نمی‌توانند دوستدار ارتجاع بود.» انقلاب ایران، ص۴۰۶. 

[77] بنگرید به: مقاله «مقضای زمانه»، ص۵۴.

[78] برای ملاحظه‌ی نظر ماکیاولی و جان لاک در مورد سیاست همچون نزاع و مبارزه بنگرید به:

 Niccolò Machiavelli (1995) Discourses on Livy, trans. Harvey C. Mansfield and Nathan Tarcov. Chicago: Chicago UP & James Tully (1983) introduction to A Letter Concerning Toleration, by John Locke, ed. James Tully. Indianapolis: Hackett, as cited in: Arash Abizadeh (2004) “Politics beyond War: Ulrich Gollmer’s Contribution to Bahá’í Political Thought” available at this link.

[79] Abdu’l‑Bahá (1915) Tablets of Abdu’l-Baha Abbas. Chicago: Baha’I Publishing Society, Volume I, p.39, available at this link.

[80]Abdu’l‑Bahá (1922) The Promulgation of Universal Peace: Discourses by Abdul Baha Abbas During his Visit to The United States in 1912. Chicago: Exccutive Board of Bahai Temple Unity, pp. 68-69, available at this link.

[81] اودو شفر، نیکولا توفیق و اولریش گُلمر (۲۰۰۰) راست را کژ انگاشته‌اند. ترجمه‌ی گروه مترجمان. بی‌جا، ص۴۰۲.

[82] برای نمونه بنگرید به: مکاتیب عبدالبهاء، ج۴، ص۱۳۶. 

[83] امر و خلق، ج۴، ص۴۴۲.

[84] یونس خان افروخته (۱۹۸۳) خاطرات نه ساله عکا. آمریکا: انتشارات «کلمات»، نسخه تجدید نظرشده، ص۵۲۰. 

[85] همان. 

[86] همان.

[87] برای شرح بهایی‌کشی در اصفهان و یزد در ۱۹۰۳ در منابع غیربهایی بنگرید به: ملک‌زاده، تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، ج۱و۲و۳، صص۱۲۹ تا ۱۳۱. و در منابع بهایی بنگرید به: محمد طاهر مالمیری (۱۳۴۲ ه‌ق) تاریخ شهدای یزد. مصر: قاهره، فرج‌الله ذکی الکردی. 

[88] مجد الاسلام کرمانی شمار بهاییان کشته‌شده در یزد را تا ۱۵۰ نفر برآورد می‌کند. بنگرید به: احمد مجدالاسلام کرمانی (۱۳۵۱) تاریخ انحلال مجلس. دانشگاه اصفهان، ص۲۲۵. عبدالبهاء تعداد کشتگان را دست‌کم ۱۷۰ نفر احصا می‌کند. بنگرید به: عبدالبهاء (۱۹۲۲) مکاتیب عبدالبهاء. بی‌جا، ج۳، ص۱۳۹.

[89] عبدالحسین زرین کوب (۱۳۷۹) تاریخ در ترازو. انتشارات امیرکبیر، ص۱۴۸.

[90] محمدعلی جمال‌زاده (۱۳۸۰) سر و ته یک کرباس. به کوشش علی دهباشی. نشر سخن، ص۱۰۴. 

[91] برای نمونه بنگرید به نامه‌ای از عبدالبهاء در اسدالله فاضل مازندرانی (۱۳۴۶) اسرار الآثار خصوصی. موسسه ملی مطبوعات امری، ج۱، ص۸۲. 

[92] تاریخ بیداری ایرانیان، ج۲، پانوشت ص۲۳۳.

[93] شوقی ربانی، نوه‌ی عبدالبهاء، در تاریخ تحلیلی خود نوشت، «هر چه مسئله‌ی مشروطه‌خواهی در آن کشور قوّت بيشتر می‌يافت، دامنه‌ی مصائب [بهاییان] ... وسيع‌تر می‌شد.» شوقی ربانی (۱۹۹۲) قرن بدیع. کانادا: موسسه معارف بهایی، ص۶۰۵، قابل دسترسی در اینجا.

[94] برای اطلاع از شهرهایی که در بحبوحه‌ی دوران مشروطیت، بهایی‌کشی رخ داد بنگرید به: قرن بدیع، صص۶۰۵ تا ۶۱۰. در مورد بهاییان کشته‌شده در شهر ساری، میان منابع بهایی اختلاف وجود دارد: در حالی که عبدالبهاء و محمدعلی فیضی، قتل بهاییان را جنبه‌ای مذهبی می‌بخشند و دخالت آنان در امور سیاسی را رد می‌کنند، عبدالحسین آیتی (آواره) و موژان مومن کشته‌شدن آنان را به مشروطه‌خواهی‌شان نسبت می‌دهند. بنگرید به: عبدالبهاء (۱۳۵۴) مکاتیب عبدالبهاء. موسسه ملی مطبوعات امری، ج۵، صص۱۷۵ و ۱۷۶؛ محمدعلی فیضی (۱۳۵۱) حیات حضرت عبدالبهاء و حوادث دوره میثاق. موسسه ملی مطبوعات امری، ص۱۷۸؛ کواکب الدریه فی مآثر البهائیه، ج۲، ص۱۶۶، و نیز:

Moojan Momen (2008) “The Baha’is and the Constitutional Revolution: The Case of Sari, Mazandaran, 1906-1913” published in Iranian Studies 41:3, pp.343-363, this pp.358-359, available at this link.

[95] تاریخ مشروطه ایران، ص ۶۲۸.

[96] عزیزالله سلیمانی (۱۳۳۷) مصابیح هدایت. موسسه مطبوعات امری، ج۴، ص۵۵۶.

[97] عبدالبهاء بعدها گفت، «اگر این طور نمی‌نوشتم احبّاء [بهاییان] را قتل عام می‌کردند و مشروطیت هم جاری نمی‌شد.» بنگرید به: کاویان صادق‌زاده (۱۳۹۹) «نهضت مشروطیت و دیانت بهایی» قابل دسترسی در اینجا؛ ایرج اشراقی (۱۳۹۹) «۳۳ جستار»، قابل دسترسی در اینجا؛ و نیز مینا یزدانی مقاله‌ی «مقتضای زمان»، ص۶۰. 

[98] مکاتیب عبدالبهاء، ج۲، ص۲۶۳، قابل دسترسی در اینجا. از آنجا که تاریخ نامه‌ی عبدالبهاء به عزیزالله ورقا (می یا جون ۱۹۱۱) مربوط به تقریبا یک سال‌ونیم پس از انتخابات و تشکیل مجلس دوم (نوامبر ۱۹۰۹) است، سفارش عبدالبهاء برای عضویت بهاییان در مجلس، باید مربوط به «مجلس سوم» شورای ملی باشد

با این حال، خوان کول (Juan Cole) در نظری متفاوت، ادعا می‌کند که عبدالبهاء در حوالی ۱۹۰۶ از بهاییان خواست که دو تن از «ایادیان امرالله» را برای راهیابی به مجلس انتخاب کنند. او مدعی است که رونوشتی از نامه‌های عبدالبهاء به آن تاریخ را در اختیار دارد. بنگرید به: خوان کول (۱۹۸۸) مدخل «آیین بهایی» در دانشنامه ایرانیکا، قابل دسترسی در اینجا.

برای آگاهی از تاریخ نامه‌ی عبدالبهاء به عزیزالله ورقا، بنگرید به: دستخط مرکز جهانی بهایی یا «بیت العدل اعظم»، به‌تاریخ ۲ می ۱۹۹۸، مندرج در مینا یزدانی (۲۰۰۳) اوضاع اجتماعی ایران در عهد قاجار از خلال آثار مبارکه بهایی. کانادا: انتاریو، موسسه معارف بهایی، صص۴۳۲ و۴۳۳.

[99] اوضاع اجتماعی ایران در عهد قاجار از خلال آثار مبارکه بهایی، ص۴۳۲.

[100] همان.

[101] طبق مواد ۵ و ۸ فصول دوم و سوم نظامنامه‌ی انتخابات مجلس دوم شورای ملی مورخ ۱۲ جمادی الثانی ۱۳۲۷ (۱ ژوئیه ۱۹۰۹) «نسوان» و اشخاصی که خروجشان از دین اسلام به ثبوت رسیده، همچنان از انتخاب‌‌کردن و انتخاب‌شدن محروم ماندند. بنگرید به «نظامنامه انتخابات دو درجه»، قابل دسترسی در اینجا.

[102] طبق ماده سوم و پنجم فصل اول «نظامنامه‌ی انتخابات مجلس شورای ملی» مورخ ۱۴ جمادی الثانی (۵ اوت ۱۹۰۶) «طایفه نسوان» و «اشخاص ... معروف به فساد عقیده» از انتخاب‌نمودن و انتخاب‌شدن در مجلس اول محروم شدند. بنگرید به: غلامحسین میرزا صالح (۱۳۸۴) مذاکرات مجلس اول ۱۳۲۴-۱۳۲۶: توسعه سیاسی در ورطه سیاست بین‌الملل. انتشارات مازیار، ص۷۶۱. 

[103] بنگرید به «قانون انتخابات مجلس شورای ملی» مصوب بیست و نهم مهرماه ۱۲۹۰ (۲۲ اکتبر ۱۹۱۱) فصل دوم ماده ۴ که بهاییان را تحت عنوان «خروج از دین حنیف اسلام» از «انتخاب‌کردن»، و فصل سوم ماده ۷ تحت عنوان «فساد عقیده دینی» از «انتخاب‌شدن» محروم ساخت. قابل دسترسی در اینجا

[104] اوضاع اجتماعی ایران در عهد قاجار از خلال آثار مبارکه بهایی، ص۴۳۳. 

[105] بدایع آلآثار. ج۲، ص۳۷۰ قابل دسترسی در اینجا. و نیز بنگرید به: اوضاع اجتماعی ایران در عهد قاجار از خلال آثار مبارکه بهایی، ص۴۳۳.

[106] اسرارالآثار خصوصی، ج۱، ص۸۳. 

[107] از جمله منابع غیربهایی بنگرید به: انقلاب مشروطه ایران ۱۹۰۶-۱۹۱۱، صص۶۶ و۷۳؛ مجد الاسلام کرمانی نیز سرنخی از بهاییان به دست می‌دهد: «در همین ایام شاهزاده حاج شیخ الرئیس ... وارد اصفهان شد ...زمزمه در شهر انداختند که بابی است ... و بابیه اصفهان [بهاییان] این حرف را باور کرده، دور شیخ را پروانه‌وار گرفتند ...» تاریخ انحلال مجلس، صص۲۱۰ و۲۱۱ و ۲۱۳. منگل بیات نیز بابی‌بودن شیخ الرئیس را تأیید می‌کند اما در مورد بهایی‌بودن او نظر متفاوتی دارد. بنگرید به: 

Iran’s First Revolution, pp, 69-70.

 و برای منابع بهایی بنگرید به: عزیزالله سلیمانی (۱۳۴۷) مصابیح هدایت. موسسه ملی مطبوعات امری، ج۷، صص۴۱۹ تا ۴۴۷. حیات حضرت عبدالبهاء، ص۹۶. نعمت‌الله ذکایی بیضایی (۱۳۴۳) تذکره شعرای قرن اول بهایی. موسسه ملی مطبوعات امری، ج۱، صص۲۷۸ تا ۲۹۱. ظهور الحق، ج۶، صص۳۷ تا ۴۷. 

[108] مصابیح هدایت، ج۷، ص۴۳۱.

[109] ابوالقاسم افنان (۲۰۰۰) عهد اعلی: زندگانی حضرت باب. آکسفورد: انتشارات وان ورلد ، ص۴۱۶.

[110]ملک‌زاده، تاریخ مشروطیت ایران، جلد اول، دوم و سوم، ص۲۳۹؛ زندگانی ملک المتکلمین، ص۱۵۳.

[111] تاریخ مشروطیت ایران، ص۲۴۳.

[112] ادوارد براون، انقلاب مشروطیت ایران، ص۱۷۳. 

[113] مذاکرات مجلس اول، صص ۵۶، ۱۱۵، ۱۵۲ و ۵۸۲.

[114] ا. نیکوهمت (۱۳۵۰) «شیخ الرئیس (حیرت)» نشریه وحید، شماره ۹۶، آذر ۱۳۵۰، ص۱۳۸۶.

[115] The Baha’is and the Constitutional Revolution, pp.356-357.

[116] بنگرید به مذاکرات شورای ملی، دوره دوم، جلسه اول، به تاریخ دوم ذی القعده ۱۳۲۷، قابل دسترسی در اینجا. 

[117] کسروی، تاریخ مشروطه ایران، ص۶۴۷.

[118]علی جواهر کلام (۱۳۵۰) «شاهزاده ابوالحسن میرزا شیخ الرئیس قاجار». مجله ارمغان، شماره ۳، خرداد ۱۳۵۰، ص۱۶۸.

[119] نمونه‌های دیگری نیز از این دست افراد وجود دارند که برای مدتی کوتاه به کیش بهایی گرویدند و در اثر فشارهای ناشی از تعصبات مذهبی محیط پیرامون، و یا علل دیگر، مانند فعالیت‌های سیاسی، از آن جامعه کناره گرفتند. از جمله، مهرداد امانت، پژوهشگر در حوزه‌ی تاریخ، به شخصی بهایی با سابقه‌ی داروغگی و لوطی‌گری به نام پهلوان محمد آقا پیلبند اشاره می‌کند که به صفوف مشروطه‌خواهان پیوست و در سال‌های انقلاب‌ستیزانه‌ی (۱۹۰۸-۱۹۰۹) توسط پسر نایب حسین ]کاشی[ به قتل رسید. چنان‌که امانت آگاهی می‌دهد، نام این شخص در متون بهایی دیده نمی‌شود احتمالا به این جهت که «ارتباطی سطحی با بهائیان داشته، یا اینکه به دلیل فعالیت‌های سیاسی خود بعدها از آنها جدا شده است.» بنگرید به:

Mehrdad Amanat (2013) Jewish Identities in Iran: Resistance and Conversion to Islam and the Baha’I Faith. I.B. Tauris, p.142.

[120] تذکره شعرای قرن اول بهایی، ج۱، ۲۸۰؛ مصابیح هدایت، ج۷، ص۴۳۱.

[121] برای نمونه‌ای از همزمانی این اقدامات، بنگرید به شرحی که مجد الاسلام کرمانی از سفر شیخ الرئیس به اصفهان و حضور او در جمع‌های بهایی و مسلمان می‌دهد: تاریخ انحلال مجلس ، صص۲۱۱تا ۲۱۳. 

[122] مصابیح هدایت، ج۷، ص۴۳۲. 

[123] همانجا، ص۴۳۳.

[124] عبدالبهاء (۱۹۲۱) مکاتیب عبدالبهاء. مصر: فرج‌الله ذکی الکردی، ج۳، ص۴۵۵. 

[125] همانجا.

[126] برای شرح مبسوطی از زندگی فخر الواعظین بنگرید به: مهرداد امانت (۲۰۱۳)، مدخل «خاوری کاشانی» در دانشنامه‌ی ایرانیکا، قابل دسترسی در اینجا.

[127] تذکره شعرای قرن اول بهایی، ج۱، صص۳۱۸ تا ۳۲۳. 

[128] بنگرید به: حسن نراقی (۱۳۵۶) زندگینامه خاوری کاشانی. انتشارات گوتنبرگ، صص۴۳و۴۴، به نقل از مهرداد امانت در اینجا.

[129] The Baha’is and the Constitutional Revolution, pp.353-354.

[130] ibid, p.353.

[131] Ibid, p. 351.

[132] برخی منابع بهایی، حضور بهاییان ساری در رخدادهای سیاسی را نفی کرده، کشته‌شدن آنان را نتیجه‌ی باور به کیش بهایی می‌دانند. منابع بهایی در این مورد، آشکارا ضدونقیض‌اند: در حالی که عبدالبهاء و محمدعلی فیضی، قتل بهاییان را جنبه‌ای مذهبی می‌بخشند و دخالت آنان در امور سیاسی را رد می‌کنند. بنگرید به: مکاتیب عبدالبهاء، ج۵، صص۱۷۵ و ۱۷۶ و حیات حضرت عبدالبهاء و حوادث دوره میثاق، ص۱۷۸. در یکی دیگر از منابع بهایی، گفته می‌شود که «به موجب مرقومه‌ی محفل روحانی [مرکز اداری و مشورتی] ساری... این چهار نفر [از جمله، میرزا حبیب‌الله خرازی و میرزا محمود ساعت‌ساز] بهایی نبودند، فقط به واسطه‌ی اینکه مشروطه‌خواه بودند کشته شده‌اند.» یادنامه اشراقخاوری، ص۲۵۵. تاریخ ظهورالحق نیز همان‌گونه که موژان مومن توجه می‌دهد، دچار تناقض درونی است و در یک جا (ص۸۰۵) آقامحمود ساعت‌ساز، از کشتگان ساری را بهایی دوآتشه و در جای دیگر (ص۸۱۳) او را صرفا «مُحب» (دوستدار) جامعه‌ی بهایی می‌خواند که در بین مردم به بهایی معروف شده بود و، در واقع، عضو حزب دموکرات بود. بنگرید به: اسدالله فاضل مازندرانی (۱۳۵۴) ظهورالحق. جلد۸، قسمت دوم، صص۸۰۵ و ۸۱۳، به نقل از:

The Baha’is and the Constitutional Revolution, p354, note 49.

[133] به‌نوشته‌ی مومن، از هفده عضو اصلی و بنیان‌گذار «انجمن حقیقت»، ده نفر بهایی بوده‌اند:

The Baha’is and the Constitutional Revolution, pp349-350.

[134] اسدالله فاضل مازندرانی (۱۹۸۶) امر و خلق، آلمان غربی: لانگنهاین، ج۳، ص۳۴۷.

[135] بنگرید به مقاله‌ی «جنبش مشروطه و بهاییان ایران: آفرینش یک دشمن داخلی» در اینجا.

[136] برای دیدن مقاله‌های عصمت خانم تهرانی (طائره) بنگرید به: ایران نو، شماره‌ی ۶۵، ص۳؛ ش ۷۸، صص۲و۳؛ ش ۹۲، صص۳و۴؛ ش ۶۹، ص۳؛ ش۸۴، ص۳؛ ش ۶۵، ص۳؛ ش۱۷، ص۲؛ ش ۹۲، صص۳و۴؛ ش ۶۹، ص۳؛ و یا بنگرید به: علی باغدار دلگشا(۱۴۰۰) زن در ایران نو: واکاوی مسائل اجتماعی زنان در ایران نو ۱۲۹۰-۱۲۸۸ شمسی. انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، صص ۱۱۷ تا ۱۵۶.

[137] ژانت آفاری (۱۳۷۱) «زن در دوره‌ی قاجار و انقلاب مشروطه». نشریه‌ی «نیمه‌ی دیگر»، شماره ۱۷، ص۲۲. 

[138] بی‌بی خانم استرآبادی (۱۳۷۱) معایب الرجال: در پاسخ به تأدیب النسوان. ویراستاران: محمد توکلی طرقی و افسانه نجم آبادی. شیکاگو: انتشارات نگرش و نگارش زن، ج۱، از صفحه‌ی نخست کتاب. 

[139] Iranian Millenarianism Thought and Democratic in the 19th Century, p. 20.

[140] Ibid.

[141] راست را کژ انگاشته‌اند، ص۴۰۵.

[142] مرکز جهانی بهایی، موسوم به «بیت العدل اعظم»، موضع بهاییان در قبال امور سیاسی را به‌‌روشنی بازگو می‌کند: «بهائیان در پی کسب قدرت سیاسی نیستند. در دولت‌های متبوع خود، قطع نظر از نوع حکومت، پُست‌های سیاسی را نمی‌پذیرند هرچند مسئولیّت‌هایی را که صرفاً جنبه‌ اداری دارد قبول می‌کنند. به احزاب سیاسی وابستگی ندارند، در سیاست حزبی دخالت نمی‌کنند و در برنامه‌های وابسته به دستورالعمل‌های تفرقه‌انداز هیچ گروه‌ یا حزبی شرکت نمی‌جویند. در عین حال به کسانی که با نیّت خالص برای خدمت به کشور خود در اقدامات سیاسی مشارکت می‌نمایند و یا آمال سیاسی را دنبال می‌کنند احترام می‌گذارندرویکرد جامعه بهائی در مورد عدم مشارکت در این گونه فعّالیّت‌ها به منزله اعتراضی بنیادین نسبت به امر سیاست به معنای واقعی آن نیست زیرا نوع بشر مآلاً از طرق سیاسی امور خود را سازمان می‌دهد. بهائیان در انتخابات مدنی شرکت می‌کنند ولی تنها در صورتی که این عمل مشروط به وابستگی آنان به احزاب سیاسی نباشد.» (تأکید از من است) بنگرید به: پیام ۱۲ اسفند ۱۳۹۱، قابل دسترسی در اینجا.