05 مارس 2026
سه یادداشت از تهرانِ زیر بمباران
در فضایی از ترس و امید زندگی میکنیم. اما ترسهای من از امیدهایم بیشتر است. هر روز صبح با صدای انفجار و جنگنده از خواب بیدار میشوم. شبها تا دیروقت هم همین صداها را دنبال میکنم و میخوابم و ناگهان ۵ صبح با صدای انفجاری از خواب میپرم. دوباره ۸ صبح، ۹ صبح ... بیشتر از دو سه ساعت صدای انفجار قطع نمیشود. تمام روز گوشهایم را تیز کردهام که صدای جنگندهها را بشنوم و وقتی صدای انفجار میآید به پشت بام میروم که ببینم کجا را زدهاند. بعد از هر انفجار به هر دوستی که در آن منطقه بوده زنگ میزنم که مطمئن شوم حالشان خوب است. وقتی هم سمت ما را میزنند آنها به من زنگ میزنند. سؤالی که بیش از هر چیز این روزها ذهن همهی ما را درگیر کرده این است که چه قرار است بشود.
زندگی روزمره تقریباً از دست رفته است. خواب تقریباً مختل شده و خیلی تکه تکه است. بیشتر از سه چهار ساعت در شبانهروز نمیخوابم. مدام صدای انفجار در گوشم میپیچد و آنقدر نگرانم که خواب سالمی ندارم. با اینکه دارو هم میخورم اما انگار دکمهی خواب در مغزم خاموش شده. حُسناش این است که چون درست نمیخوابم، کابوس هم نمیبینم. اشتها هم ندارم و نمیتوانم خیلی راحت غذا بخورم. روزها بیشتر در خانه هستم و اگر هم بیرون بروم خیلی زود بر میگردم. خیابانها سوت و کور و خلوت است و مغازهها به ندرت بازند.
خیلی از دوستانم که بچه داشتند همان روز اول از تهران رفتند اما یکی از دوستانم که بچه دارد هنوز در تهران مانده. فرزندش از همان هجدهم و نوزدهم دی ماه دچار وحشت و اضطراب زیادی شد. متوجه شده بود که آدمهای زیادی کشته شدند و با اینکه دکتر به او دارو داده بود، حرکتهای عصبی شدیدی که داشت از بین نرفته بود. باور نکردنیست که از وقتی جنگ شروع شد، با اینکه صدای جنگندهها را میشنود و میترسد، حرکتهای عصبیاش خیلی کاهش یافت. دوستم این روزها بچههای فامیل و آشنایانش را مرتب به خانهشان دعوت میکند یا با فرزندش به خانهی آنها میروند تا بچهها بیشتر کنار هم باشند که بازی کنند و خیلی متوجه جنگ نباشند.
در محلهی ما برخی از مردم دم خانههایشان برای حیواناتِ خیابان غذا و آب میگذارند، به همین دلیل سگ و گربهی زیادی در حوالی خانهها میبینم. من حیوانی در خیابان ندیدهام که دچار آسیب شده باشد. اما به هر حال در خیابانها خیلی در معرض صداهای انفجار و جنگندهاند و طبیعتاً اضطراب زیادی دارند. یکی از دوستانم که سگ دارد میگوید این روزها سگش مدام میلرزد و بسیار ترسیده است.
معاشرت خیلی کم شده. بیشتر آدمها از خانههایشان تکان نمیخورند و همانجا که هستند ماندهاند. برخی از همان روزهای اول همه در یک مکان جمع شدند و کنار هم زندگی میکنند. برخی هم یکی دو ساعتی در روز چند نفر ثابت را میبینند و دوباره به خانههایشان برمیگردند. این روزها بیشتر از طریق تلفن از هم خبر میگیریم. اینترنت هم قطع است و امکان استفاده از پیامرسانها را هم نداریم. خبرها را از هم میگیریم و میپرسیم کجاها را زدند. هر کس هر اطلاعی دارد به دیگری هم میدهد. خبرها را دهان به دهان به هم میگوییم.
سوپرمارکتها در بیشتر محلهها باز هستند و حداقل یک نانوایی. خرید آنلاین به طور کامل غیرقابل دسترس شده. اپلیکیشن کار میکند اما فروشگاهها دیگر فروش آنلاین ندارند احتمالاً چون پیک برای ارسال آن ندارند. اما قیمتها بالا رفته. من دیروز به سوپر رفتم و قیمت هرکدام از جنسهایی که خریدم حداقل پنجاه هزار تومان بیشتر شده بود.
رستورانها هم خیلی تک و توک در شهر بازند. در یکی از خیابانهایی که من زیاد رفت و آمد دارم، هفت هشت رستوران بود که تنها یکی از آنها باز است و در خیابان دیگری که پر از کافه بود تنها دو یا سه کافه بازند. خیابانها خالی، سرد و ترسخورده است. پر از گشتهای امنیتی که با اسلحه در خیابانها ایستادند. برخی هم ماشینهای زرهی دارند. شهر ترسناک است. وسط اتوبانها هم گاهی گشت ایستاده. وسط اتوبان نیایش را بسته بودند و گشت گذاشته بودند.
وقتی صدای جنگندهها را میشنوم اضطراب شدیدی به من حمله میکند، اما همین که میروم پشت بام که ببینم کجا را زدهاند، انگار اضطرابم کمتر میشود. انگار میخواهم ببینم چه دارد بر سرمان میآید و این آرامم میکند. ستونهای دود همینطور در شهر بالا میروند. در نقاط مختلف شهر. پنجرههای خانهی ما دوجداره است و چسب نزدهایم. اما برخی از دوستانم چسب زدهاند. بعضیها خیلی مراقبترند، بعضی دیگر دل به دریا سپردهاند. آژیر در برخی نقاط شهر زده میشود اما بیمعنی است چون ما پناهگاهی نداریم که به آن برویم. جایی جز خانههایمان نیست که در آن بمانیم. برخی سایتهای داخلی مطالبی دربارهی اینکه زمان حمله چه کار کنید منتشر میکنند اما فکر نمیکنم کسی زیاد ببیند. بیشتر مردم دربارهی این چیزها با هم حرف میزنند و از تجربههای هم استفاده میکنند. به همدیگر بیشتر اعتماد دارند تا چیزی که حکومت به آنها میگوید.
در مقایسه با جنگ ۱۲روزه، این جنگ خیلی مهیبتر است. هم شدت حملهها هم ساعتهایی که مورد حمله قرار میگیریم خیلی بیشتر شده و همه چیز غیرقابل پیشبینی است. اما در مقایسه با جنگ قبلی تعداد کمتری از اطرافیان من از تهران رفتهاند و در این جنگ بیشتر مردم در خانههایشان ماندند. با اینکه گستردگی حملهها بیشتر است و انفجارها شدیدتر است.
بیشتر تلویزیونهای فارسیزبان خارج کشور را نگاه میکنیم. خبرگزاریهای داخلی را هم برای این میخوانم که ببینم اتفاقات داخلی در حاکمیت چه میشود. مثلاً مسئلهی جانشینیِ خامنهای. برای فهمیدن اینکه به چه مناطقی از شهر حمله شده، خبرگزاریهای داخلی را میخوانم اما بقیهی اخبار را ترجیح میدهم از تلویزیونهای خارج از ایران پیگیری کنم. اخبار آنها دقیقتر است. اخبار حملههای جمهوری اسلامی به دیگر کشورها را هم از طریق همین تلویزیونها پیگیری میکنم.
هیچکس حالوهوای عید ندارد و دربارهی تنها چیزی که حرف نمیزنیم عید است. خیلی از خانهها به دلیل انفجارها پر از خاک شده و مردم روزانه مجبور به تمیز کردن دود و خاک ناشی از جنگاند. خانهتکانی و مراسم نوروز در این شرایط خیلی دور از ذهن ماست.
***
فعلاً زندهایم. محلهی ما را نزدهاند. پیداست حکومتْ ساختمانی این دور و بر ندارد. من در این پنج شش روز فقط دو بار از خانه در آمدهام. این حملههای بیامان و خرابی و آتش و دود یکطرف، این دستههای حکومتی که با موتور و ماشین در خیابانها راه میافتند و اللّه اکبر و حیدر حیدر میگویند یکطرف. انگار کم بلا به سرمان آوردهاند. گاهی فکر میکنم چه خوب که همسرم پارسال از دنیا رفت و نماند که این وضعیت را ببیند. و نمیدانم اگر میماند چطور میشد دستتنها از او که فلج و زمینگیر شده بود پرستاری کنم.
هنوز آب و غذا داریم و به آذوقهای که برای روز مبادا کنار گذاشتهام دست نزدهام. همسایههای خیلی خوبی دارم، دلشان برای سن بالا و تنهایی من میسوزد، و مدام به من سر میزنند که تنها نباشم و اگر چیزی لازم دارم برایم بیاورند. فعلاً تا وقتی آب و برق قطع نشده خدا را شکر میکنم. مدام با خودم فکر میکنم، چرا به این روز افتادیم. ایران چرا به اینجا رسید؟ گاهی هم که هوا حس بهار دارد، خیلی خوشبینتر میشوم که اگر از این جهنم بیرون آمدیم شاید افقهای تازهای برای ایران باز شود. من که نزدیک به پایانم، شاید برای جوانترها.
***
این چند روزی که از شروع جنگ میگذرد، فعلاً همهچیزِ زندگی روزمرهمان نرمال و کسالتآور است. روزها در خانه هستیم، اینترنت نداریم و روی کانالهای ماهواره هم پارازیتدار انداختهاند. دسترسی به اینترنتِ امن تا امروز صفر بود و امروز به سختی ویپیان وصل شد. اپلیکیشنهای داخلی را هم استفاده نمیکنیم، ولی با پیامک با هم در تماسیم و تلفنی حرف میزنیم. همدیگر را هم تقریباً اصلاً نمیبینیم.
تمام پاساژها تعطیل شدهاند اما مغازههای کوچک و خردهفروشی باز هستند. ولی مردم به ندرت و از سر ضرورت در خیابان هستند. چه برسد به اینکه خرید کنند. تقریباً غیر از سوپرها هیچ مغازهای فروش ندارد. همه چیز فعلاً در سوپریها هست و همه چیز هم کلاً مدتی است که گرانتر شده و هر روز هم گرانتر میشود. ولی این پنج روز هنوز خرید نکردهام که بدانم چقدر گرانتر از قبل شده است.
چهرهی شهر ساکت است اما با هوای خیلی تمیز. انگار خرابکارها مشغول جنگ هستند و وقت نمیکنند که مازوت بسوزانند و هوا را آلوده و سیاه کنند. در عوض مأموران با اسلحه به تعداد فراوان در خیابان هستند. دائم بهصورت پیاده و سوار بر موتور و ماشین و گاه در کاروانهای طولانی گشت میزنند و سر و صدا میکنند و عربده میکشند.
وقتی حملههای هوایی شروع میشود فقط به صداها گوش میکنیم. به جایی هم پناه نمیبریم، یعنی جایی برای پناه بردن نداریم که برویم. پنجرههایمان را هم چسب نزدهایم. موقع حمله هیچ آژیر قرمزی زده نمیشود و هیچ پیام و آموزشی هم به ما داده نشده است. مطمئنایم این شرایط جنگی و سختی تا عید ادامه دارد، اما باکی نیست.
الان مردم از آن جنگ دوازده روزه خیلی آمادهتر هستند. همه از نظر روحی و فکری و جسمی منتظر بودیم. این بار آدمها خیلی کمتر از دفعهی قبل شهر را ترک کردند. از صداها کمتر میترسند. از اخباری مثل اینکه شاید قطحی شود نمیترسند و کلاً خیلی کمتر میترسند.
کانالهای ماهواره تنها راه ارتباط ما با جهان است. گاهی خبرهای داخلی را هم میخوانیم که به دروغهایشان بخندیم. این را هم میدانیم که اخبار هر کانال کلاً در اختیار و انحصار آن نگاه است و فیلترشده و انتخابشده است و به هیچکدامشان نمیتوان به طور کامل و قطعی اطمینان کرد.
بعضی از مردم گهگاهی خانهتکانی هم میکنند، در این روزهایی که همهجا تعطیل شده و بیرون هم نمیشود رفت، همین تمیز کردن خانه مجالی برای سرگرم شدن و پرت کردن حواس از اخبار است. هوا هم اتفاقاً بسیار مطلوب و بهاری است. من گاهی به خودم میگویم که همیشه یک هفته زودتر از عید تعطیل میشدیم و استثنائاً اینبار سه هفته زودتر تعطیل شدیم. باکی نیست. تحمل میکنیم تا بالاخره تمام شود.
اما شرایط از نظر اقتصادی خیلی متفاوت است، مغازهها کاسبی شب عید نمیکنند. خیلیها طلبهای آخر سال را نگرفتهاند و دریافتیهای آخر سال را ندارند. برای همین شروع سال جدید احتمالاً از نظر اقتصادی مناسب و دلبخواهِ همه نیست ولی با همهی اینها بسیاری از ما امیدوار هستیم. در همین وضعیت هم به آیندهی روشن و آزاد ایران امیدواریم.
