12 مارس 2026

نسل‌ زدی‌ها به روایت خودشان

جوانان نسل زدی در ایران چه تعریفی از خودشان دارند، به جهان پیرامونشان چطور نگاه می‌کنند، چه آرزوهایی برای آینده‌ی ایران دارند و چقدر اهل گفت‌وگو با خودشان و دیگران هستند؟ برای آشنایی بیشتر درباره‌ی این نسل با شش نفر از آنها که به تازگی ایران را ترک کرده و در اروپا ساکن هستند گفت‌وگو کرده‌ایم. 

محمدرضا، بیست‌و‌سه ساله، ساکن آلمان؛ حامد،‌ هجده ساله، ساکن لندن؛ آراکس،هفده ساله، ساکن کمبریج؛ ترلان، بیست‌ودو ساله، ساکن وین؛ روحا، بیست‌وشش ساله، ساکن برلین؛ آرمان، بیست ساله، ساکن لندن؛ و نیما، هجده ساله، ساکن آمستردام در این گفت‌وگو از خودشان و خواسته‌هایشان به عنوان یک جوان نسل زدی می‌گویند.

***

آسو: اولین سؤال ما این است که درباره‌ی اصطلاح «نسل Z» چه فکر می‌کنید؟ و به نظر شما تصویر رایجی که همه‌جا از این نسل بازنمایی می‌شود، چقدر نزدیک به واقعیتِ زندگی شما است؟

محمدرضا: این تصویر تا حدودی حقیقت دارد ولی من خودم این تصویر را دوست ندارم. این نسل آوانگاردتر زندگی می‌کند، خیلی بی‌پرواتر عمل می‌کند، خیلی تأثیرپذیر نیست و آنچه را که عرف جامعه یا خانواده یا سنت به آنها تحمیل می‌کند نمی‌پذیرد. مثلاً من یادم می‌‌آید وقتی چهارده‌ساله بودم موهایم را آبی رنگ کردم و چند جای صورتم پیرسینگ زدم و رفتم خانه و البته خانواده‌ام دیگر کاری نمی‌توانست بکند. اما خواهر من که آن زمان ۲۴ سال داشت همیشه دنبال این بود که برای هر کاری اجازه بگیرد، و آن‌چه را حقش بود به او ببخشند. ولی من که ده سال جوان‌تر بودم منتظر اجازه‌ی کسی نبودم. البته من برای خانواده‌ام خیلی احترام قائلم ولی حتی خانواده‌ی خودم را هم در جایگاهی نمی‌دیدم که بخواهند برای من تصمیم بگیرند. شاید به این نوع تفکر ایراد وارد باشد اما به هر حال این نسل به تابوها و هنجارها و چیزهایی که در واقع تاریخ مصرفشان گذشته و فایده‌ای برای ما نداشته، بلکه ضرر هم داشته، دیگر اهمیتی نمی‌دهد.

با این حال مسلماً همه یک شکل نیستند. من خودم دیده‌ام کسانی را که متولد دهه‌ی چهل-پنجاه‌اند و عقاید جالب‌تر و آوانگاردتر و در واقع درست‌تری از نسل Z دارند. من گاهی فکر می‌کنم کاش ما همین جوری بودیم که شما تصور می‌کنید. من خودم می‌بینم که کتاب خواندن در نسل جدید کمتر شده، حالا این شاید به دلیل فضای مجازی باشد. به هر حال فضای رسانه تغییر پیدا کرده است و آدم‌ها اطلاعاتشان را خیلی سریع‌تر و خلاصه‌تر و از جاهای متنوع‌تری می‌گیرند. و به نظر من همین خلاصه بودنش زیاد مفید نیست. ولی به هر حال منکر این نمی‌توانیم باشیم که این نسل یک انقلاب فرهنگی را در ایران رقم زده است. 

نیما: من خیلی دقیق نمی‌دانم بقیه درباره‌ی نسل ما چه فکری می‌کنند. ولی یک‌سری تفاوت‌ها را در افکار و سبک زندگی‌مان حس می‌کنم. فکر می‌کنم بخشی از آن هم بیشتر ناشی از فاصله‌ی سنی است. اما چیزی که برایم جالب است این است که بعضی از مسائلی که برای ما کاملاً عادی است، برای نسل قبلی وقتی هم‌سن ما بودند اصلاً این‌طور نبوده. انگار نسبت به بعضی چیزها یک‌جور گارد داشتند. البته شاید باید صبر کرد و دید در آینده، نسل ما به چه سمتی می‌رود. بیشترین جایی که این تفاوت را حس می‌کنم در همین عقاید و عرف‌های سنتی است. مثلاً هنوز می‌بینم حتی آدم‌هایی که خودشان را خیلی روشن‌فکر یا باز می‌دانند، وقتی می‌بینند دو نفر هم‌سن از جنس مخالف با هم دوست هستند، انگار کمی طول می‌کشد تا بپذیرند که دو نفر با هر جنسیتی یا هر گرایشی می‌توانند فقط دوست معمولی باشند. یا مثلاً درباره‌ی نوع پوشش یک جور دیگر فکر می‌کنند. من به عنوان یک پسر خیلی با این حرف‌ها مواجه شده‌ام که پسر پیرسینگ نمی‌اندازد، گوشواره نمی‌زند، لاک نمی‌زند یا دامن نمی‌پوشد. 

 

آسو: معمولاً می‌گویند که نسل خیلی منتقدند. وقت زیادی در فضای مجازی صرف می‌کنند، خیلی به دنبال منفعت خودشان‌اند، یعنی درک روشنی دارند از اینکه نفع در کجاست و خیلی هم رک و صریح‌اند. درباره‌ی این برداشت‌ها چه فکر می‌کنید؟ 

حامد: نمی‌شود همه را یک جور تصور کنیم. تفاوت‌ها خیلی زیاد است. البته ما با نسل قبل تفاوت داریم. حرف زور را قبول نمی‌کنیم، و جرئت داریم که با حرف زور مقابله کنیم. مثلاً اگر شما دهه‌ی شصتی بودی حرف معلم را اگر حتی حرف نادرستی می‌زد، قبول می‌کردی و با آن مخالفتی نمی‌کردی، چون فکر می‌کردی مثلاً بی‌احترامی ا‌ست. ولی من شخصاً حرف زور را اصلاً قبول نمی‌کنم و اگر معلم حرفی بزند که ببینم حرف زور است و دارد به من ظلم می‌کند حتماً مقابله می‌کنم.

آراکس: من فکر می‌کنم همه چیز نسبی ا‌ست. مثلاً این‌که ما در فضای مجازی بیشتر فعال هستیم خب مسلماً در مقایسه با نسل‌های قبل همین‌طور است، اما نمی‌شود گفت همه این طورند. من خودم در فضای مجازی خیلی فعالم اما می‌بینم خیلی از هم‌سن و سال‌های من خیلی بیشتر از من از فضای مجازی استفاده می‌کنند. فکر می‌کنم استفاده از فضای مجازی در صورتی مفید است که شما وقتتان را در راستای بهبود خودتان صرف محتوای مفید کنید. بیشتر مطالبی که در فضای مجازی منتشر می‌شود برای پر کردن وقت شماست و چیزی به شما اضافه نمی‌کند. به نظر من معتاد شدن و ساعت‌ها پای این گوشی‌ها و لپ‌تاپ‌ها نشستن درست نیست.

اگر نسل Z زیاد از فضای مجازی استفاده می‌کند، دلیلش این است که ما از وقتی به دنیا آمدیم درگیر فضای مجازی بودیم. چیزی نبوده که بعد از یک دوره‌ای اضافه شده باشد. از همان اول بوده. در نتیجه ما با این‌ها بزرگ شدیم و با پدر و مادرمان تفاوت داریم. آنها نداشتند و بعد از یک سنی به بعد به زندگیشان اضافه شده. ما راحت‌تر با آن کنار آمدیم. با این فضا داریم زندگی می‌کنیم. برای همین نحوه‌ی استفاده‌ی ما از فضای مجازی با پدر و مادرمان متفاوت است. 

آرمان: خیلی‌ها به ما می‌گویند شما از نسل قبل شجاع‌ترید، یا مثلاً سریع‌تر یاد می‌گیرید. از طرف دیگر هم مثلاً می‌گویند شما تنبل و حواس‌پرتید، که شاید این خصوصیت‌ها درست باشد. من بین دوستانم این حواس‌پرتی را می‌بینم. یعنی کسی را نمی‌شناسم که تمرکز کافی برای انجام کاری داشته باشد، یا بداند که می‌خواهد در زندگی چه کند، و اصلاً چرا اینجاست. برای خیلی‌ها زندگی بی‌معنا شده. از طرف دیگر همه‌ی ما با تکنولوژی بزرگ شده‌ایم، و از بچگی به همه‌ی دنیا دسترس داشته‌ایم و با همه در ارتباط بوده‌ایم، و این باعث شده که بتوانیم همه‌ی کارها را سریع‌تر پیش ببریم. و این دسترسیِ بیشتر درک‌های بهتری هم به ما داده که شجاع‌تر و آگاه‌تر باشیم. لابد ده سال دیگر، نسل بعدی از ما هم سریع‌تر و آگاه‌تر خواهند شد و ما تعجب خواهیم کرد.

 

آسو: آیا درباره‌ی مباحث روز با پدر و مادرتان یا نسل قدیمی‌تر وارد گفت‌وگو می‌شوید؟ 

آرمان: من که اصلاً حوصله‌ی بحث با نسل دیگر را ندارم. چون خیلی وقت‌ها در وادی دیگری سیر می‌کنند، و همان‌جا قفل کرده‌اند.

روحا: من بحث می‌کنم، یعنی گفت‌وگو می‌کنم و اتفاقاً خیلی از دیدن تفاوت‌ها در نگاه‌ آدم‌ها به یک مسئله‌ی واحد لذت می‌برم. یعنی سعی می‌کنم به دیگران گوش کنم، و وقتی وارد بحثی می‌شوم، با خودم فکر نکنم که این من‌ام و همین‌‌ام و و خودم را تغییر نمی‌دهم. چون فکر می‌کنم اگر غیر از این باشد گفت‌وگو پیش نمی‌رود و به جایی نمی‌رسد. 

من سعی کرده‌ام سبک زندگی‌ام را بر اساس زنده بودن درونی خودم بنا کنم. من سال‌ها با مسئله‌ی افسردگی دست‌و‌پنجه نرم کردم و در کلاس چهارم پنجم دبستان که بودم خیلی جدی به این فکر می‌کردم که ترک تحصیل کنم و ترجیح می‌دادم در این دنیا نباشم. به همین خاطر از یک سنی ــ حدود پانزده سالگی ــ تقریباً توانستم در فضایی قرار بگیرم که با علاقه‌هایم سازگار بود. یعنی در آن احساس زنده بودن می‌کردم و از آن موقع تصمیم گرفتم که اگر قرار است زندگی کنم تلاش خواهم کرد که درونم زنده بماند. مدت‌ها به هیچ گروه خاصی احساس تعلق نداشتم چون خیلی کنجکاو بودم، سؤال می‌کردم، و دیگران را به چالش می‌کشیدم و این‌ها برایم بدیهی بود. این وضعیت برای سال‌ها باعث شد که آدم‌ها خیلی تمایل نداشته باشند که سمت من بیایند و دوستی نداشتم. 

 

آسو: شما الان چند سالی‌ست که از ایران بیرون آمده‌اید و در اروپا زندگی می‌کنید، آیا تفاوت‌های زیادی بین زندگی خودتان و هم‌نسلان‌تان در این کشورها می‌بینید؟

روحا: من فکر می‌کنم زندگی ما و این‌ها شباهتی به‌ هم ندارد. یعنی من وقتی ایران بودم هم زندگی‌ام به زندگی اطرافیانم شباهت چندانی نداشت. به این دلیل که همیشه مجبور بودم مبارزه کنم. هیچ راه راست و راحتی جلوی من نبود و برای همین مجبور به مهاجرت شدم. به هر حال من زن بودم، بهائی بودم، خواننده بودم، بازیگر بودم و خب جایی زندگی می‌کردم که همیشه می‌خواستند این حق را از من بگیرند و به من بگویند که نمی‌توانی باشی و اجازه نداری فعالیت کنی. بنابراین نمی‌توانستم آینده‌ای برای خودم تصور کنم. همزمان باید سخت تلاش می‌کردم، کار می‌کردم و خودم را تا جایی که می‌توانستم بالا می‌کشیدم. و کارهایی می‌کردم که اجازه‌ی انجامشان را هم نداشتم. مثلاً من بارها اجراهای خیابانی داشتم، یا در پروژه‌هایی فعالیت می‌کردم که همه می‌گفتند تو که بهائی هستی، حتماً می‌اندازنت بیرون. به همین دلیل از سن کم وارد فضای کاری و فضایی شدم که دوست داشتم. اینجا هم همین است. اینجا هم موسیقی خواندم، و در کار آواز و موسیقی و بازیگری هستم. یعنی همان چیزی که گفتم. پایه‌ی زندگی‌ام را بر این اساس می‌گذارم که از درون زنده بمانم. دلیل این که در آلمان ماندم هم همین است. این شباهتی با زندگی هم‌نسلانم در اینجا ندارد. آنها همه‌شان در اینجا خانواده دارند، حمایت مالی دارند و از بچگی این فرصت را داشته‌اند که پیش معلم‌های خیلی خوب و با امکانات خوب رشد کنند. من باید همه‌ی این‌ها را خودم بسازم. خب طبیعی‌ است که زندگی‌ من با آدم‌های اینجا خیلی متفاوت باشد.

محمدرضا: من هم خیلی تفاوت می‌بینم. غیر از امکانات بیشتر و حق و حقوق بیشتر، نوجوان‌ها این‌جا خیلی تند و افراطی هستند. ما چون زیر ظلم بودیم، و در چنگ یک حکومت متعصب زندگی کردیم و ابتدا‌یی‌ترین حقوق‌مان ممنوع بوده، قدر آزادی‌های اینجا را می‌دانیم. اما نوجوان‌های اینجا نمی‌دانند چه خبر است. در هیچ محرومیت و جنگ و مبارزه‌ای نبوده‌اند و آزادی و امنیت دارند، و نمی‌دانند نداشتن این‌ها یعنی چه. احساس می‌کنم این شرایط ما در ایران باعث شده بهتر درک کنیم که آزادی چیست و هیچ چیز واقعاً جای آزادی را نمی‌گیرد.

آرمان: من نظرم با بقیه خیلی متفاوت است. من فکر می‌کنم یکی از بزرگ‌ترین عواملی که نسل ما را با نسل‌های قبل متفاوت کرده همین دسترسی به اینترنت بوده. یعنی در نسل‌های قبل شما اگر در ایران به دنیا می‌آمدید فقط با موج ایران بزرگ می‌شدید. ولی نسل ما از همان بچگی آنلاین شد. من به اینجا که آمدم تازه فهمیدم که چقدر مشترکات زیادی با بقیه دارم. مثلاً من در بچگی در اینترنت همان بازی‌هایی را می‌کردم که همان موقع بچه‌های هم‌سن من در اینجا آنها را بازی می‌کردند، یا وصل می‌شدم به بچه‌های کشورهای مختلف و کلی دوست آنلاین و مجازی پیدا کرده بودم و اینجا که آمدم می‌بینم چقدر خاطرات مشترک داریم. مثلاً آن بازی‌ها را همه به یاد داریم، یا ویدئویی را که در یوتیوب ده سال پیش ترند بود، همه به یاد داریم. انگار همه با همدیگر در کل دنیا به هم وصل بودیم و خاطره‌ی جمعی داریم. البته بزرگ‌ترین تفاوتی که با اینجایی‌ها دارم بحث دغدغه است. یعنی دغدغه‌های این‌ها خیلی با ما فرق دارد. ما دغدغه‌هایی داریم که همه‌مان با آنها زندگی کرده‌ایم، ولی نوجوان‌های اینجا آن دغدغه‌ها را نداشته‌اند.

حامد: من هم فکر می‌کنم بزرگ‌ترین تفاوت همین دغدغه‌های ما است. من همیشه دغدغه‌ام این است که چه اتفاقی برای کشورمان می‌افتد. چه اتفاقی برای هموطنانمان می‌افتد؟ آینده‌ی ما چه می‌شود؟ ولی دوستان غیرایرانی من در اینجا اصلاً به این نوع مسائل فکر نمی‌کنند. فکر و مشغله‌ی ‌آن‌ها این است که الکل بخوردند یا ویپ بکشند. و به درس هم اهمیت نمی‌دهند. ما وقتمان را طور دیگری می‌گذرانیم و حتی تفریحاتمان متفاوت است.

 

آسو: آیا فکر می‌کنید تجربه‌های سختی که در ایران داشتید به شما درک و دریافتی از جهان و زندگی داده که در بچه‌های هم سن و سال خودتان مثلاً در آلمان و انگلیس و فرانسه نمی‌بینید؟ و آیا فکر می‌کنید که این درک و دریافت و این تجربه به شما درایت ارزشمندی داده یا اینکه فقط و فقط تجربه‌ی تلخی بوده که بر شما تحمیل شده؟ یعنی چیزی به شما اضافه کرده که مثلاً یک جوان اروپایی هم سن و سال شما ندارد؟

حامد: هم تأثیر‌های خوب داشته، هم تأثیرهای بد. مثلاً عقده‌های فکری زیاد یا مثلاً بعضی افسردگی‌ها. ولی از طرفی باعث شده که ما برای آینده‌ی خودمان خیلی بیشتر تلاش کنیم. یا بعضی‌ها مثلاً ابتکارهای خوبی در کسب و کار نشان داده‌اند. اگر از یک نوجوان هجده ساله در انگلیس بپرسید، اصلاً در این عوالم نیست.

آراکس: من که در انگلیس هستم با ملیت‌های دیگر هم سر و کار دارم، مثلاً بچه‌هایی از چین، کره، ویتنام، قزاقستان، و کشورهای آفریقایی. که همکلاس هستیم و خیلی وقت‌ها درباره‌ی ایران، یا مثلاً اتفاقات اخیر صحبت‌هایی می‌کنیم. آنها از من می‌پرسند چه اتفاقی در کشور شما افتاده. یا مثلاً درباره‌ی سیستم آموزشی ایران و کلاً سبک زندگی ما در ایران سؤال می‌کنند. وقتی برایشان توضیح می‌دهم، می‌بینم چقدر برایشان عجیب و غیرعادی ‌است. 

پس این فقط انگلیسی‌ها یا اروپا‌یی‌ها نیستند که زندگی ما برایشان غریبه است. می‌بینم مردمان تمام کشورهایی که نام بردم زندگی‌های خیلی متفاوتی با ما دارند. به هرحال ما با آنچه در ایران تجربه کردیم خیلی پوست‌کلفت شده‌ایم. این در واقع به ما توانایی‌هایی می‌دهد که در زندگی آینده شاید یک انگلیسی یا یک چینی این توانایی‌ها را نداشته باشند.

ما در این سن مجبور شدیم در شرایط سخت زندگی کنیم و راه دیگری نداشتیم، و توانستیم به خارج بیاییم و این تفاوت‌ها را ببینیم و من شاکرم که این فرصت را داشته‌ام. اما از طرف دیگر در واقع حس غم‌انگیزی هم دارد. چون ما فقط یک بار در زندگی قرار است هفده ساله و هجده ساله باشیم، و خیلی برایم سخت است که می‌بینیم چقدر زندگی بقیه بچه‌ها در کشورهای دیگر متفاوت است. البته این تجربه‌ها چیزی به ما اضافه کرده که دیگران در کشورهای دیگر ندارند، و این حس خوبی ا‌ست، اما هما‌نطور که گفتم مگر ما چند بار هفده ساله خواهیم بود؟

روحا: من الان دارم رؤیایم را زندگی می‌کنم. البته سختی فراوانی را تحمل می‌کنم. با این حال این تجربه به زندگی‌ام معنا و رنگ می‌دهد. ما به هر حال در این زمانه به دنیا آمده‌ایم و باید ببینیم چه کاری از دستمان بر می‌آید. سخت است، ولی چیزی هم به ما اضافه می‌کند، و فکر می‌کنم که این تجربه وظیفه‌ای بر روی دوش ما می‌گذارد، چون تجربه‌ای داریم که بقیه‌ی آدم‌ها ندارند. حداقل در این حدی که ما داریم ندارند. مثلاً الان چند درصد از آدم‌های دنیا این تجربه را دارند که ممکن است هر لحظه به کشورشان حمله شود؟ چند درصد از آدم‌های دنیا این تجربه را دارند که ندانند وقتی به مادرشان زنگ می‌زنند آیا او زنده است و گوشی را بر می‌دارد یا نه. یا این تجربه را که نتوانند به کشورشان برگردند؟

بنابراین من فکر می‌کنم مسئله خوش اقبالی یا بد اقبالی نیست. مسئله این است که با چیزی که در ظرف تو گذاشته شده چطور برخورد می‌کنی؟ به نظرم سخت است و می‌دانم که شاید من هم یک روز کم بیارم.

محمدرضا: به نظر من این خیلی ناعادلانه است. یعنی من اگر الان به شما بگویم که بله من در نتیجه‌ی تجربه‌ی اعتراضات اخیر در ایران آدم توانمندتری شدم ولی هزینه‌اش مرگِ بهترین دوستم، خواهرم، یا مادرم بوده، آیا شما حاضرید چنین حرفی را از من قبول کنید؟ آیا حاضرید جای من باشید و این توانایی را به دست بیاورید؟ طبیعتاً نه. کسی حاضر نیست. ولی الان که این اتفاق افتاده و چاره‌ای ندارم، اصلاً نمی‌خواهم منفعل باشم. ترجیح می‌دهم دست‌کم بر اثر این تجربه تواناتر شوم و از این توانایی استفاده کنم. با این حال به نظرم این وضعیت ناعادلانه است. من حاضر بودم آدم ضعیفی بودم ولی در کشوری بودم که این همه تجربه‌ی وحشتناک را نداشتم.

 

آسو: آیا فکر می‌کنید این افکار و دغدغه‌هایی که دارید در بحث‌های امروز جامعه‌ی ایران و کنشگران و نخبگان سیاسی ایران منعکس می‌شود؟ آیا آنچه از اهل سیاست در ایران می‌شنوید ربطی به زندگی و تجربه‌های شما دارد؟

ترلان: مطمئن نیستم سؤال شما را درست متوجه شده باشم. ولی به نظر من حتی در ابعاد کوچک‌تر ــ مثلاً در محیط کار، یا هر جایی که به هر حال یک نفر هست که قدرت و آزادی بیشتری برای تصمیم‌گیری و کنترل کردن دارد ــ اگر اخلاق و چارچوب درستی در کار نباشد منجر به انسانیت‌زدایی از دیگرانی می‌شود که زیر دست آن یک‌ نفرند. این وضع در همه جا اتفاق می‌افتد، چه در مدرسه یا محل کار یا در یک کشور. به‌خصوص کشوری که در آن استبداد شدیدی باشد و با مردم مثل رعیت رفتار کنند، و یک فرد قدرتمند هر چه خواست بکند. شاید حتی نشدنی باشد که کسی در آن رأس قدرت قرار بگیرد و کاری کند که هم به سود امنیت جانی و مالی و اجتماعی خودش باشد هم عموم مردم. کلاً شاید نشدنی باشد که یک نفر در رأس قدرتی بزرگ تصمیمی بگیرد که به منفعت آدم‌های دیگر آسیبی وارد نکند. آن هم در کشوری بزرگ با جمعیتی زیاد. برای همین من فکر می‌کنم قدرت باید تقسیم و محدود شود. ولی وضعیت فعلی ما این است که قدرت دست یک نفر متمرکز شده و ظلم بزرگی در جریان است. حالا در این وضعیت آیا نسل جوان می‌تواند دغدغه‌های خودش را در بحث‌های جامعه و اهل سیاست پیدا کند؟ خب معلوم است که نه. اصلاً جایی نیست که نسل جوان بخواهد در اولویت قرار داشته باشد. این آدم‌هایی که قدرت تصمیم‌گیری دارند، اصلاً در باره‌ی منفعت جوانان یا نگرانی‌های جوانان و خواسته‌ای که جوانان دارند، فکر نمی‌کنند. 

 

آسو: با این اوصاف برای ایران آینده چه آرزوهایی دارید؟ و می‌خواهید ایران چگونه مملکتی باشد؟

آرمان: من فکر می‌کنم همه آرزویی مشترک داریم، که لازم نیست من بیانش کنم. بدیهی‌‌ست این آرزو.دیگر همه خسته شده‌ایم از این وضعیت و بی‌آیندگی.

ترلان: ایرانی که من آرزو دارم ایرانی‌ است که امکان دادخواهی در آن وجود داشته باشد. چون ما انسانیم و ظلم به هر حال اتفاق خواهد افتاد. خواسته یا ناخواسته. فکر می‌کنم ایرانی که در آن امکان دادخواهی داشته باشیم برای من بهترین ایران است. اینکه من بتوانم شکایت و بازخواست کنم و در مقابل بازخواست من اقدامی صورت بگیرد.

محمدرضا: به نظر من اولین آرزوی همه این است که ایران آزاد شود. و در آن ایران آزاد من آرزو دارم نظام پارلمانیِ درستی برقرار باشد. همه در اداره‌ی مملکت و پیشرفت آن سهم و نقش داشته باشند. امیدوارم خیلی زودتر بتوانیم از این دعوای قدیمی چپ و راست که هنوز هم شکل قبل از انقلاب پنجاه و هفت را دارد گذر کنیم. و من هم مثل ترلان یک نظام دادخواهی عادلانه آرزو می‌کنم. اینکه بتوانیم به کسی که ستم می‌کند بگوییم که ظلم کردی و باید مجازات شوی. می‌خواهم در ایران آزاد دین و مذهب و اعتقادات هر کس، حریم خود او باشد. ایران همه‌ی ادیان، مذاهب، باورهای مختلف، و سنت‌های مختلف را حفظ کند اما هیچ‌کدام از این‌ها حکومت نکند، بلکه رأی و حقوق مردم حاکم باشد. شاید به این ترتیب ظلم در نظام حکومت کم‌تر شود. 

حامد: من اگر یک آرزو برای ایران داشته باشم این است که نه یک نفر بلکه گروه بزرگ و متنوعی در کشور حکومت کند. تا هدف حکومت در حفظ قدرت یک نفر خلاصه نشود، که حاضر باشد هر ظلمی بکند. مشکلی که ما در کل خاورمیانه داریم، فقط این نیست که حکومت‌ها دیکتاتورند، خود مردم هم افکار دیکتاتوری دارند. مثلاً من اگر دوستم فکر متفاوتی با من داشته باشد، نمی‌توانم او را همانطور که هست بپذیرم، و سعی نکنم فکر او را سرکوب کنم و مجبورش کنم که عقیده‌ی من را بپذیرد.

آراکس: من فکر می‌کنم ما در ایران به شدت نیاز به آزادی عقیده داریم. همین.

نیما: حقیقتش در این بازه‌ی زمانی خیلی امیدی ندارم که بتوانم تصویر روشنی درباره‌ی آینده‌ی ایران داشته باشم. اما اگر بخواهم یک روزِ ایدئال در ایران را تصور کنم، خیلی ساده است. دوست دارم یک روز کاملاً معمولی باشد. مثلاً با دوست‌هایی که دوست‌شان دارم، با هر لباسی که خودمان می‌خواهیم، از متروی کریمخان پیاده راه بیافتیم، به پارکِ در مسیرِ بازارچه‌ی لاله برویم. یک چای‌فروشی آن‌جا بود که یادم است با دوستانم خیلی به آنجا می‌رفتیم. برویم همان‌جا چای بگیریم. بعضی‌ها شاید شربت بگیرند. بعد بنشینیم و درباره‌ی هر چیزی که دلمان می‌خواهد حرف بزنیم؛ از سیاست گرفته تا رابطه‌های عاطفی‌مان، یا کارها و پروژه‌هایی که دوست داریم انجام بدهیم. بدون اینکه مدام نگران باشیم کسی بیاید چیزی بگوید یا به شکل و لباسمان گیر بدهد، یا مثلاً بگوید این حرف‌ها سیاسی است. دقیق نمی‌دانم چطور توصیفش کنم، اما در کل برای من، آینده‌ی دلخواهم در ایران یعنی یک گفت‌وگوی ساده و آرام، بدون دغدغه در شهری که در خیابان و مترو و اتوبوس آدم‌های متنوع، با ظاهرهای مختلف را ببینی که کنار هم زندگی می‌کنند، کار خودشان را دارند و حالشان هم خوب است.

 

آسو: و اگر بخواهید این خواسته‌ها درباره‌ی آینده‌ی ایران را بیان کنید، چه شکل و قالبی انتخاب می‌کنید؟ مثلاً اعتراض خیابانی؟ بیانیه‌ی جمعی؟ موسیقی رپ؟ کنسرت؟ گرافیتی؟ چه شکلی به نظر شما مؤثرتر است؟

محمدرضا: به نظر من همه‌ی این‌ها با هم تأثیرگذارند و تأثیر جمعی خواهند داشت. موسیقی و ترانه و رقص و این‌ها با فرهنگ ما خیلی سازگار است. در واقع هر کاری که در قالب ادبیات و هنر باشد با فرهنگ ایران و تاریخ ایران خیلی سازگار است. همه‌ی این‌ها را در ایران می‌بینیم و مردم خواسته‌های خود را به شکل‌های مختلف بیان می‌کنند اما نتیجه‌ای نمی‌دهد و تغییری در کار حکومت ایجاد نمی‌شود. چون بنیاد حکومت بر این ساخته نشده که به حرف مردم گوش کند. این نظام متمرکز بر قدرت رهبری است و من خودم هیچ وقت فکر نکرده‌ام که قرار است توجهی به خواسته‌های من و دیگران بشود. این شکل‌های متنوع در بیان اعتراض‌ها و خواسته‌ها بیشتر برای این است که ما خودمان، یکدیگر را پیدا کنیم و نیروی همبسته‌ی خودمان را تشکیل بدهیم. ولی در داخل نظام کسی گوشش بدهکار نیست. مثلاً همان ترانه‌ی شروین که خواسته‌های مردم را بیان می‌کرد، کدامیک حالا اجرا شده؟ آب، هوا؟ آزادی؟... ما با این ترانه احساس تعلق و همبستگی می‌کنیم و می‌فهمیم که تنها نیستیم، و این‌ها رؤیای همه‌ی ما است. اما در حکومت تأثیری نمی‌گذارد.

روحا: به نظر من این خیلی مهم است که بفهمیم که ما تنها نیستیم. خیلی مهم است. همین فهمیدن خودش به حرکت کمک می‌کند. فکر می‌کنم هنر در این زمینه کار فوق‌العاده‌ای می‌کند. در تاریخ هم که نگاه می‌کنیم می‌بینیم در بزنگاه‌های مختلف، هنر چه تأثیری بر روی وضعیت‌های اجتماعی داشته، و کاملاً گویاست که قطعاً مؤثر است و به حرکت‌ها سرعت می‌بخشد. تجربه‌ی شخصی خود من هم همین است. من کارم داستان گویی‌ست. علاقه‌ام هم همین است. این کاری ا‌ست که کمی بلدم. در این چند وقت که مردم در این‌جا هم متوجه اعتراض‌های ایران شده‌اند، هر کسی که از من درباره‌ی این وقایع پرسیده داستان‌های واقعی از این اعتراض‌ها را نقل کرده‌ام، و تأثیر آن روی آدم‌ها باورنکردنی بوده، و از شنیدن آن‌ها تکان خورده‌اند. برای همین من دوباره برمی‌گردم به اینکه گفتن و شنیدن داستان‌هایمان در هر قالبی که باشد کمک می‌کند که بفهمیم ما تنها نیستیم.