The Guardian: Iranians on a blocked street during protests in Tehran. Photograph: MAHSA/Middle East Images/AFP/Getty Images
20 ژانویه 2026
جز جستجوی آزادی راه دیگری نمیشناسیم ــ نامهای از تهران
این نامه را یکشنبه ۲۱ دی ماه برایت نوشتم و حالا که ده روز گذشته در چند دقیقهای که به اینترنت وصل شدم برایت میفرستم. خواستم تصویری از این روزها را در کلمه بریزم تا بخوانی و شاید دوری را کمی دورتر کنی. این بار با همهی آنچه پیشتر تجربه کردیم تفاوتهای معناداری دارد.
***
مردم در خیابان نامی را صدا میزنند که ۴۷ سال پیش از کشور بیرون رانده شده بود. جمهوری اسلامی ۴۷ سال تلاش کرد این نام را به ننگ بدل کند و نتوانست. جنبشهای اجتماعی هم در این سالها تلاش کردند جامعهی مدنی بسازند ــ کتابها نوشتند که خوانده نشد، به زندانهای طولانی رفتند که چندان دیده نشد و همهی آنچه را در چنته داشتند پیش گذاشتند که شاید روزی از استبداد خلاص شویم، اما نشد که نشد. حالا خشم در دل مردم چنان بزرگ شده که دیگر نمیخواهند مسیر آهسته و پیوستهی جنبشهای اجتماعی را پیش بگیرند و از همین جامعهی نحیف مدنی با خطاب و عتاب میپرسند که چه کردید برای ما.
انواع جنبشهای زنان، کارگری و دانشجویی در این سالها تلاش کردند، اما در سایهی سرکوب گسترده اندک اندک توان تشکلیابیشان را از دست دادند. در دههی ۱۳۸۰ توانسته بودند کمی در بین خودشان شبکهسازی کنند و ارتباطهای بین آنها گسترده بود. در آن زمان چندین تجمع مشترک برای روز جهانی زن و روز جهانی کارگر برگزار کردند. اما موج سرکوب، چنان به دلشان زد که بیشترشان را به کشورهای دیگر پرتاب کرد. آنها هم که ماندند از حبسی به حبس دیگر رسیدند. آنچه به این گروهها بسیار آسیب رساند، بیاعتمادی به همرزمانشان بود که از پی هر بازداشت در اتاقهای بازجویی در ذهنشان نشست. حالا جمهوری اسلامی از همان زهری که به جان جامعهی مدنی ریخت، خودش هم بیمار شده. در این سالها موج بیاعتمادی چنان در سرتاسر این مملکت جان گرفت که دیگر حتی اصلاحطلبان هم که حکومتیترین بخش اپوزیسیون بودند از دایرهی خودیها بیرون رانده شدند. فعالان اجتماعی به گعدههای پراکندهای بدل شدند که حاضر به همکاری با هم نبودند، هر کدام به یکدیگر به چشم مخالف نگاه کردند و در این میان مردم گرفتار رنجی روزمره بودند که هر روز زندگی را بیش از گذشته برایشان سخت میکند. مردم حالا به جای برنج و مرغ، نان و گوجه میخورند، چون حتی سیبزمینی هم گران است.
جامعهی مدنی اما بر سر این میجنگد که چرا مخالفان در خیابان تاب شعار «زن، زندگی، آزادی» را ندارند. میگویند در گرگان در یک بیمارستان پنجاه کشته آوردهاند و در بهشت زهرای تهران در دو شب اول ۵۰۰ نفر که عدهی زیادی از آنها قابل شناسایی نیستند چون به صورتشان تیر زدهاند. در تهران کمترین تعداد پذیرش در یک بیمارستان ۱۲ کشته بوده و در میدان سوم تهرانپارس کشتهها را به ردیف در میدان چیدند که درس عبرتی برای مردم شود؛ به خانوادههایشان تحویل نمیدهند، رویشان پارچه میکشند و در میدان میچینند. از دوستان ما یکی پنجشنبه شب در خیابان کشته شد و هنوز پیکرش را به خانوادهاش تحویل ندادهاند. یکی دیگر، تیر جنگی خورده و حالا در بیمارستان بستری است. تیر به پایین شکمش اصابت کرده و هنوز امکان جراحی برایش وجود ندارد. پزشکان در تلاشند خونریزی را متوقف کنند. به نظر میرسد تعداد کشتهها در همین سه شب آمارهای آبان ۹۸ را رد کرده است. آمار محرمانهی وزارت بهداشت میگوید تنها طی پنجشنبه شب نزدیک به سه هزار نفر کشته شدند. در هر محله و خانوادهای یکی هست که کشته شده باشد. در خیابان عباسآباد نیروهای گشت شبانه به ماشینها تذکر میدهند که شیشه دودی قانونی نیست و وقتی به گشت میرسند باید چراغهایشان را خاموش کنند. در خیابان یوسفآباد، مردم نشانههای بسیاری از حضور به جا گذاشتند. سطل آشغالهایی که به آتش کشیده شدند، بیلبوردهایی که فروریختند، دود و آتش در جای جای خیابان. مردم را به خشونت از خیابان راندند و حالا همچون فاتحان، سوار بر موتور، بوق کشان میگذرند.
زنی در کرمان میگوید کودکانش نمیدانند صبحانه چیست چون تا به حال هیچوقت کره و مربا و پنیر نخوردهاند. زن دیگری در خیابان بهار لنگلنگان به خیابان آمده بود که میگفت آمده تا آنچه را پنجاه سال پیش از نسلهای بعد از خودش دریغ کرده، حالا به آنها برگرداند. میگوید برای حق زندگی میجنگد، بیشعار زنده باد و مرده باد. در گرگان یک خانوادهی چهار نفره همگی در خیابان کشته شدند. در ساری نیروهای بسیج دو شهروند را کشتند و دوستان آنها به دنبال نیروهای بسیج در کوچه پسکوچهها رفتند و از آنها انتقام گرفتند. آمارهای غیررسمی میگویند در کرمانشاه جمعه شب حدود ۲۰۰ نفر کشته شدند. در قزوین حدود ۱۰۰ نفر. به خانوادهی یکی از معترضانی که جمعه شب کشته بودند گفته بودند برای پیدا کردن جنازهاش به شورآباد بروند و در شورآباد از آنها خواستند یک میلیارد تومان بدهند تا جنازه پسرشان را تحویل بگیرند. گفتند چون او به مسجد و ساختمانهای دیگر شهر خسارت زده است. معترض دیگری را که اهل اصفهان بوده در میدان هفت حوض کشتند و همان شبانه او را به اصفهان بردند و خاک کردند و تنها نشانیِ محل دفن را به خانوادهاش دادند. او سالها بود که ساکن تهران بود نه اصفهان. در بهشت زهرای تهران، کامیونهای اجساد پشت به پشت هم وارد میشوند و مردم با ورود هر کدام شعار «مرگ بر خامنهای» و «مرگ بر دیکتاتور» سر میدهند. اجساد وارد میشوند اما به خانوادهها تحویل داده نمیشوند. فیلم هولناک پزشک قانونی کهریزک را هم که حتماً دیدهاید. جمعه شب مردمِ کیش تمام مناطق جزیره را به کنترل خودشان درآوردند و جمهوری اسلامی برای بازپسگیری جزیرهی کیش از تهران تکاور فرستاده بود. در قشم مردم ساختمان دادسرا را به آتش کشیدند.
بسیاری در بحثهای خانگی از نخبگان و گروههای سیاسی گله میکنند که در قالبهای ایدئولوژیک خود اسیرند، خواستهی مردم را نمیفهمند و همدلی انسانی ندارند. در ذهن مردم یک سؤال ساده پررنگ است: میان جمهوری اسلامی و پهلوی کدام را انتخاب میکنید؟ برخی در خانهی خود هوار میکشند و در خیابان، مردمی که قوت غالب آنها نان و گوجه بوده، جان میدهند.
جامعهی امروز ما آبستن تحولی عمیق است نه فقط چون مردم خواهان تغییرند، چون اینبار جمهوری اسلامی هم امکان ادامهی مسیری را ندارد که سالهاست آمده. این بار خزانهاش خالیست و راهی جز عمیق کردن فقر و شکافهای طبقاتی نمیشناسد. پنجشنبه شب در شهرک ولیعصر، ساختمان دادسرا را به آتش میکشند و فردای آن شب رهبر در سخنرانیاش از دادسرا به عنوان ساختمان مردم یاد میکند. فردای همان شب، آوار سوختهی ساختمان را با لودر برمیدارند. شهرداری تهران میگوید تنها در یک شب، ۲۵ مسجد در تهران به آتش کشیده شده، فردای همان روز، جمعه شب، در خیابان انقلاب کارناوال وحشت به راه میافتد و در بلندگوها به مردم هشدار میدهند که اینبار مدارایی در کار نیست. کمی آنسوتر، در خیابان بهار عدهی زیادی شعار «مرگ بر دیکتاتور» میدهند. در خیابان انقلاب، کارناوال وحشت به نوجوانان هشدار میدهد که به خانه برگردند. در حوالی فرودگاه مهرآباد، بسیج محله و نوجوانان معترض پس از شبی تنشآلود حوالی ساعت ۱۱ شب در صلحی ناپایدار به خانههایشان میروند تا بلندگوی بسیج برای ساعاتی خاموش شود.
شنبه شب، شهر در ساعاتی که همیشه پر از زندگی بوده حالا خالی از هر رنگ و نوری است. چراغها خاموشاند، شهر تاریک است و مردمی در خیابان تن به گلوله میدهند، پای تلفنهایی که از پنجشنبه در قطع و وصل شدن نوسان میکند. مردم وضعیت اعتراض در محلههایشان را به هم خبر میدهند. شبی که تلفنها قطع نمیشود، پیام از پلیس دریافت میکنند که: «شهروند گرامی، حضور شما در تجمع غیرقانونی محدودهی یوسفآباد رصد و رؤیت گردید. ضروریست سریعاً نسبت به ترک تجمعِ مورد نظر اقدام نمایید. در غیر اینصورت تحت پیگرد قانونی قرار خواهید گرفت.» حالا مردم میفهمند که تلفنها را وصل کرده بودند که راحتتر رصدشان کنند و هشدار بدهند. ساعاتی پس از این پیام باز هم تلفنها تا پاسی از شب قطع میشوند.
خیابان این روزها به خون و دود اشکآور آغشته است. کف ساختمان اورژانس بیمارستانی آنقدر خون ریخته که برای تمیز کردنش تی میکشند. حرفهای بسیاری از فعالان سیاسی، هنرمندان و روشنفکران با مردم خیابان فاصلهی زیادی دارد. بسیاری از مردمی که به ستوه آمدهاند، دنبال رهبری مقتدر برای گذشتن از دیکتاتوری میگردند. چون در تاریخ و فرهنگ و هر آنچه پایههای ذهنیشان را ساخته همین را میشناسند. همین عادت تاریخی هم یکی از دلایلی است که دیوار میان مردم و جامعهی مدنی را قطورتر کرده. و حالا خیلی از مردم به هم میگویند نخبگان سیاسی و فکری این مملکت صرفاً دنبال رؤیاهای عقیدتی خودشان بودند نه نجات مملکت و مردم.
شاید راه حل باز هم شبکهسازی و ارتباط و همکاری بین گروههای مدنی باشد. جهان دارد ایران را تماشا میکند و خیلی از مردم در خاموشی به این تماشا دل بستهاند. در این روزها مردم در خیابان نوعی تشکل منسجم را تجربه کردند. حتی صورتهایشان را با پارچههایی همشکل میپوشاندند، لباسهای شبیه به هم میپوشیدند، و در دستههایی بزرگ حرکت میکردند، و شعارهای یکدست میدادند. بین معترضان با گرایشهای سیاسی مختلف هم یکدلی و همبستگی دیده میشد.
اینجا همهی آنچه را که بضاعت تجربهام بود برایت نوشتم، تا بماند از روزهایی که همهجا در شهر به یادت بودم، و بارها با خودم تکرار کردم که اگر ما را چنین در چند جهان پرت نکرده بودند، این روزها شاید میتوانستیم مرهم کوچکی برای دلزدگی و استیصال دستکم چند نفری باشیم. دلزدگی و استیصال از چهرهی شهر میبارد، و ما بهجز جستجوی آزادی و برابری و امیدواری راه دیگری نمیشناسیم.
