28 مه 2026
در آستین مرقع تجریش چه میگذرد؟ چند برش پراکنده از هشتاد شب دورهمی حامیان حکومت
یادداشت از تهران
تجریش بهاری اینروزها بساطش را زودتر از همیشه جمع میکند، آنها که دنبال والک شمیران و کنگر وحشی سنندج آمدهاند پیش از اذان، تجریش را به شبروها میسپارند، مبادا که در ترافیک درهم گوریدهی کاروانهای پرچمبهدست گرفتار شوند. تجریشی که حتی وسط بمبارانها هم خودش را نباخت و رنگولعاب عید و نوروز را با دستفروشهای سبزه و سمنو و هفتسین و دستفروشهایش نگه داشت، حالا در قرق غرفهها، داربستها و بنرهای جنگ و مقاومت است.
از جوانها و گروههایی که از کوهنوردی دربند به سمت میدان سرازیر میشوند، از زنها و دخترهای جوان با لباسهای الوان تابستانی و پوشش اختیاری هم خبری نیست، شب میدان در تصرف زنان و مردان انقلابی است که پرچم جمهوری اسلامی را در اهتزار نگه داشتهاند.
***
ساعت از ۹ گذشته و پشت شیشههای بزرگ و روبهخیابانِ قدیمیترین چلوکبابی شمیران، درست روبهروی ایستگاه پسیان، تکوتوک مشتریهایی سر میزها نشستهاند؛ زنهای جاافتادهی بیروسری و مردهای ریشتراشیدهی مرتب مشغول شاماند، بیشتر میزها خالی است و دربان جلوی در به عابرانِ در حال عبور که به سمت شمال خیابان و سرپل روانهاند تعارفی نمیکند؛ لابد در این همه شب دستش آمده که این عابران پرشمار، مشتری جای دیگرند. چند ده متر بالاتر، پشت چراغ قرمز، یک وانت پیکاپ دوکابین، دهها باند را در بار وانت چیده، همهی باندها روشناند و دو سه پسرِ ده دوازدهساله لابهلای باندها جاگیر شدهاند و پرچم زرد حزبالله و یک پرچم ایران را رو به خیابان تکان میدهند. رانندهی وانت عمامهی سفید به سر بسته و بیعبا و با یک قبا نشسته پشت فرمان، وانت دو کابین از همراهانش پر است، در ردیف پشت دو نوجوان نشستهاند و موبایلهایشان را افقی توی دست گرفتهاند، انگار مشغول بازی هستند.
جمعیت لای ماشینها میلولد، ترافیک، خیابان و پیادهرو را انگار در هم گورانده، عابران از لابهلای ماشینها رد میشوند.
جلوی وانت دو موتور برقی ایستادهاند، راکب هر دو موتور زن است؛ یکیشان با روسری و سربند «لبیک یا خامنهای» خودش را به کاروان پیوند زده و آن یکی روی موتور قرمزش نشسته و کلاه ایمنی سیاه و قرمزی روی سر گذاشته که به دو شاخ شیطانی کوچک آراسته است، به دستههای موتورش نوار سهرنگ پرچم ایران را وصل کرده.
کاروان دستکم شامل ده اتومبیل است، سعی کردهاند پشت چراغ نزدیک هم بایستند، از سقف بازشوی خودروی لوکانوی سفید رنگی دو دختر چادری بیرون آمدهاند و پرچم تکان میدهند، پرچمهای زرد حزبالله و پرچم ایران به تناوب از شیشهی کنار صندلی شوفر و سرنشینهای عقب به بیرون آویزان شدهاند. خودروی لوکانو هم با صدای بلند بازخوانی جدیدی از یک سرود انقلابی قدیمی را پخش میکند: «ما مسلح به اللهاکبریم / بر صف دشمنان حمله میبریم/ ما همه پیرو خط رهبریم / بر صف دشمنان حمله میبریم.»
ردیف ماشینها در خیابان عارفینسب و فلاحی پیچواپیچ خورده، معلوم است ترافیک به کوچهها هم زده. پیک موتوری جلوتر میآید، سوت میزند و به دخترهای چادری پرچمبهدستی که از لای ماشینها بیرون آمدهاند و نزدیکش شدهاند راه میدهد که رد بشوند. پیکموتوری رسیده کنار لوکانوی سفید، سر حرف با راننده باز میکند و میگوید: «خوانندهاش کیه؟»
راننده میگوید: «سیاوش قمیشی، هاها، خواننده نیست، مدیحهسراییه، حاج پویانفر خونده.»
پیک میگوید: «اگه شام میدن ما هم بیاییم؟»
راننده میگوید: «بیا شام که میدن، اسراییلیها میگن شبی پنج میلیون هم میدن، بیا.»
در پیادهرو پنج شش نوجوان دختر و پسر اسکیتسوار جلوی کافهای ایستادهاند و «آیس لاته»هایی در لیوانهای یکبار مصرف در دست گرفتهاند و به شلوغی خیابان و کاروان با شوخی و خنده اشاره میکنند؛ منتظرند دختر پانزده شانزده سالهی گروهشان هم آخرین جرعهی نوشیدنیاش را تمام کند که راه بیفتند سمت جنوب خیابان.
کاروان ماشینسوار به گروهی از زنان سیاهپوش پرچمبهدوش در پیادهرو که میرسند بوق میزنند و زنها برایشان پرچم تکان میدهند.
***
از سر پل جمعیت یکپارچهتر است، شبیه به هم، چادر و چادر و چادر، کالسکه و کالسکه و بچههای کوچک با پیشانیهای سربند بسته. دورتادور میدان را غرفهبندی کردهاند، کنارشان بساطیها همه چیز میفروشند، از تابلوهای مذهبی شبرنگ تا انواع شالوروسری و بادکنکهای الائیدار رنگارنگ و گوشواره و گردنبندهای میناکاری با نقشهی ایران.
جمعیتی پلاکارد بهدست روی جدولها ایستادهاند. روی مقواهای بزرگ «آ پنج» جملههای طولانی را با ماژیکهای آبی و قرمز و دستخطی یکسان نوشتهاند. زنها و مردهای جوان با لبخند رو به جمعیت پلاکاردها را تکان میدهند: «برجام فرهنگی: به رسمیت شناختن بیحجابی»، «این ما ملت ایرانیم که مبعوث شدهایم تا با مقدمهسازی برای ظهور کار نهایی را انجام دهیم!»، «برای تطهیر آمریکا حساب او را از اسرائیل جدا نکنید؛ اسرائیل حافظ منافع و سگ آمریکا در منطقه است.»، «ما در حال نزدیک شدن به آخرین بخش از پازل نبرد تاریخیِ حق و کفر هستیم.»، «اگر استقامت نداشته باشیم برای خدا کاری ندارد که دیگران را جایگزین ما کند.» مخاطب این شعارها «دشمن داخلی» است.
بیلبوردهای بزرگی از چشمهای کودکان کشتهشدهی مدرسهی شجرهی طیبهی میناب جلوی چنارها قد علم کرده، تصویر چشمهای کودکان انگار خیره به جمعیتی است که به سمت شمال میدان میرود. دخترکهایی با مقنعههای سفید و پسرهای کوچکی با یونیفرم مدرسه که از اولین روزهای جنگ چشمهایشان روی بیلبوردهای شهر تهران خیره مانده است.
گوشهای از میدان، روی سکویی فلزی روی دو پایهی بوم نقاشی بزرگی قرار دارد. دوربینهای خبری در جنبوجوشاند، نقاش جلوی بوم بزرگ رنگروغنی ایستاده، روی بوم تصویر جمعیت پرچمبهدست را نقاشی میکند. مردم با موبایلهایشان از نقاشِ در حال مصاحبه فیلم میگیرند.
آسمان غرنبههایی مفصل سقف آسمان را میشکافد، قرار است باران ببارد؛ اما هنوز خبری نیست. در شمال میدان و جلوی کبابیها و رستورانها صحنهی بزرگی نصب کردهاند، بالای صحنه در کادری تذهیبنگاریشده نوشتهاند «قرارگاه مردمی شمیران»؛ مجری و مداحی در کنارش همصدا با بلندگوها ترانهی ایران با اجرای محمود کریمی را همخوانی میکنند. پشت جمعیت دو جوان سیاهپوش رو به تازهازراهرسیدههایی که دستشان خالی است، پرچم تعارف میکنند، بفرما میزنند که: «پرچم نذریه بفرمایید.»
لابهلای غرفهها، سماورهای چای صلواتی هم برپاست. گوشهی میدان چند جوان در دیگی بزرگ ذرت بوداده را مشتمشت میریزند توی لیوانهای یکبار مصرف بین آنها که در صف ایستادهاند توزیع میکنند. عدهای ساندویچ سیبزمینی در دست دارند؛ لیوانهای یکبار مصرف خالی چای تلنبار شده کنار آخرین غرقه و حاشیهی پیادهرو.
در پیادهرو جلوی فروشگاه تعطیل کفش ملی دو زن روی صندلی تاشویی نشستهاند. روی مقوایی که پیش پایشان است با ماژیک آبی و قرمز نوشته که «هنوز پیکر رهبر شهیدمان دفن نشده عدهای در پی دفن افکار او هستند! مرگ بر کودتاچی نامرد.» روی زیرانداز، کنار بچهها مقوانوشتهی دیگری هست با مضمون: «برجام فرهنگی: به رسمیت شناختن بیحجابی.» روی مقوای دیگری نوشته: «مردم سبک زندگی خود را برای حفظ کشور عوض کردند، مسئولان نمیخواهند سبک حکمرانی را عوض کنند.» زن مسنتر به آن دیگری میگوید: «پریشب جاتون خالی بچههای بسیج نیاوران ساندویچ فلافل نذر داشتن. فردا ما سیب میآریم.»
***
آنسوتر کتابخانهی سیار اتوبوسی گذاشتهاند، دورتادورش میزهای کوتاه مهدکودک و صندلیها و مربیها بچههای کوچک اغلب باحجاب را سرگرم میکنند. ادارهی کل کتابخانههای عمومی شهرستان شمیرانات جدای از این اتوبوس سیار غرفه هم دارد. دخترها و پسرها، نقاشیهایی از پرچم و جملههایی دربارهی رهبر کشته شده را رنگآمیزی میکنند.
گروه تازهای از راه رسیدهاند، شش دختر و پسر جوان با شلوار شش جیب و چفیههای فلسطینی دور گردنشان، یکیشان پرچم اسپانیا روی شانهاش است. میروند سمت گروهی که پرچم حزبالله و دو پرچم اسپانیا را سر چوب زدهاند.
دو زن چادری که پرچم حزبالله را تکان میدهند رو به پسر با خنده میگویند: «مگه جامجهانی اومدید که پرچم اسپانیا رو تکون میدی؟»
***
غرفهی بزرگداشت فردوسی و شاهنامه را هم چند روزی است اضافه کردهاند، جلوی غرفه شلوغ است. برنامههای شبهای آینده را نوشتهاند، مسابقهی نقاشی و شاهنامهخوانی. دو مرد کمحوصله دارند غرفه را جمع میکنند، ساعت از نیمهشب گذشته. جلوی غرفه روی بنر متحرک پایهداری این جملهی رهبر کشتهشدهی جمهوری اسلامی را نوشتهاند که: «من با شاهنامه مأنوسم. حکمت شاهنامهی حکیم ابوالقاسم فردوسی، حکمت اوستایی نیست؛ حکمت قرآنی است. اگر کسی به شاهنامه دقت کند، خواهد دید فرودسی ایران را سروده، اما با دید یک مسلمان؛ آن هم یک مسلمان شیعه.»
زن و مردی با دو کودک کنارشان و یکی در کالسکه جلوی غرفه ایستادهاند، زن از متصدی غرفه میپرسد: «نمایش گردآفرید رو شما برگزار کردید؟»
مرد میگوید: «نه، این برنامهها مال باغ فردوسه. اینجا برای بچهها برنامه داشتیم، مرشد و شاهنامهخونی بچهها و مسابقه.»
شوهرش میگوید: «خوشم نمیآد از برنامههای باغ فردوس. کارناوالش کردن، یه روز خوانندهی زن ایرانی و لبنانی، یه روز هم نمایش و رقص زن به اسم شاهنامه. واسه خوشامد کی؟ همچین برنامهای نیست.»
متصدی میگوید: «دیگه خوشامد من و شما که نیست حاجی.»
مرد کالسکهی نوزاد را که به دستههایش پرچمهای کوچک کاغذی وصل کردهاند هل میدهد. خانوادهی چهار نفره میروند سمت سربالایی و لابد پارکینگ پاساژ ارگ.
***
شب از نیمه گذشته اما هنوز عدهای اینطرف و آنطرف جمعاند، روضهخوانی تمام شده و مجری دارد از مهمانهای شبهای آینده میگوید، از حضور مداح مشهور خبر میدهد و از تجمعکنندگان میخواهد شبهای آینده هم همینجا باشند.
پیادهرو، خیابان، و چمنهای گوشهوکنار پر است از پرچمهای کاغذی کوچک، لیوانهای یکبار مصرف و کاسههای آش و تکههای نان باگت. کارگرهای لباس نارنجی با وانت از راه میرسند، بیشترشان جوانند. لای پرچمها و زنهایی با چادرهای سیاه در تابلوی نقاشی رنگ روغن هم یکی از این رفتگرهای لباس نارنجی را تصویر کردهاند، اما نه با جاروی رفتگری که با پرچم. رفتگر احتمالاً تنها عنصر این نقاشی است که روزهای میدان هم همراه با باقی شهروندها به چشم میآید، در قاب نقاشی هیچ کدام از عناصری که تجریش را چشموچراغ تهران و شمیران کردهاند، حضور ندارد. تجریش روز اینجا غایب است.
