19 اوت 2026

نَفَسِ دوم؛ مژگان ایلانلو

علیرضا بهتویی

کتابِ «نَفَس دوم» روایت عبور از فرسودگی به ایستادگی است؛ همان‌گونه که یک دونده پس از رسیدن به مرز واماندگی، نیرویی تازه برای ادامه‌ی راه در خود پیدا می‌کندمژگان ایلانلو نیز در خاطراتش از زندان نشان می‌دهد که چگونه انسان در سخت‌ترین شرایط، از دل رنج و فشار، به «نفس دوم» خود می‌رسد؛ نفسی که به او توان ادامه دادن، ایستادن و امید بستن به فردا را می‌دهد. اکنون، در آستانه‌ی سالگرد جنبش مهسا، خواندن این کتاب و تأمل دوباره در مسیر طی‌شده و دستاوردهای آن جنبش، «نَفَس دوم» را خواندنی‌تر و تأمل‌برانگیزتر می‌کند.

مژگان ایلانلو، مستندساز نامدار ایرانی که در جریان جنبش «زن، زندگی، آزادی» دستگیر و زندانی شد، این «زندان‌نوشت» را برای ثبت تجربه‌های این دوره نوشته است؛ با زبانی روایی و تصاویری گویا که خواننده را به دنبال خود و روایتش می‌کشد. او در قصه‌گویی چنان چیره‌دست است که اگر مثل من نازک‌دل باشی، بی‌شک بارها با قهرمان‌های این داستان اشک می‌ریزی. برای مثال، هنگامی که راوی از گفت‌وگوی تلفنی با پسرش پارسا، که در ایران نیست، می‌گوید. لحن پارسا ناگهان جدی و بغض‌آلود می‌شود و به مادر می‌گوید: «مامان، می‌خوام بدونی که به تو افتخار می‌کنم، به کاری که کردی، ایستادگی‌ات، مقاومتت...» بعد بغضش می‌ترکد و مادر هم آرام گریه می‌کند، اما به پسر نهیب می‌زند: «حالا دیگه هندیش نکن! اینجا جوون‌هایی هستند که من خاک پاشون هم نیستم.» بعد تلفن زردرنگ زندان را بوسه‌باران می‌کند، تا شاید یکی از این بوسه‌ها هزاران کیلومتر آن‌سوتر، بر گونه‌ی جوانی بنشیند که آن سوی مکالمه است. وقتی مجبور است این مکالمه‌ی کوتاه را تمام کند، به دختران زندانی در صف انتظارِ تلفن نگاه می‌کند؛ همه چشم‌ها خیس‌اند و نگاه‌ها مهربان.

***

نویسنده ابتدا لحظه‌های دستگیری و تحقیر مأموران، را تصویر می‌کند و بعد خواننده را به سلول‌های تاریک، نمور و کثیفِ بند ۲ــ الف زندان اوین (که سازمان اطلاعات سپاه اداره‌اش می‌کند) می‌برد، آن جا که دوربین‌ها، شبانه‌روز زندانی را زیر نظر دارند، و نگهبان‌هایِ اتاق فرمان مدام به زندانی امر و نهی می‌کنند که راه نرو یا بنشین. در آغاز دستگیری، زندانی هنوز اهل شوخی و خنده است، اما به تدریج و در پی فشارهای روحی سنگینِ بازجویی‌ها، با درد تن و خوارشدن‌هایِ مکررِ روان، آرام آرام در می‌یابد که زندانِ انفرادی و شکنجه‌ی سفید چگونه آدمی را ذره‌ذره از آنچه او را آدمی می‌کرده، جدا می‌سازد

بازجوها نه دنبال اطلاعات عجیب‌وغریبی هستند و نه در پی کشف ارتباطات پیچیده‌ی تشکیلاتی. زندانی نه چریک مسلح است و نه ارتباطی با سازمان‌های اطلاعاتی-امنیتیِ کشورهای بیگانه دارد. به همین دلیل، بازجوی «مخوفش» که متبخترانه گفته بود: «ما خیلی وقته که شما رو رصد می‌کنیم»، در ادامه با درماندگی می‌پرسد: «آخر ما با شما چی کار کنیم؟ خودتون بگید، واقعاً باید با شما چی کار کنیم؟» می‌دانند که او فیلم‌سازی است که تنها برای احقاق یکی از ابتدایی‌ترین حقوق خود به‌مثابه یک انسان دست به اعتراضی مدنی زده است: حق انتخاب اینکه چه بپوشد و چگونه بپوشد؛ حقی که زن ایرانی نزدیک به نیم قرن از آن محروم بوده است. بیش از این، چیز دیگری ندارند که به‌مثابه «جرم» به زندانی نسبت دهند.

چهل روز در انفرادی و زیر بازجویی می‌ماند. وقتی از خوردن غذای تهوع‌آور بازداشتگاه سر باز می‌زند و ظرف آن را نمی‌شوید، او را تنبیه می‌کنند و بدون پتو در سرمای سلول رهایش می‌کنند تا به حال مرگ بیفتد. تا دیگر جرئت اعتراض پیدا نکند. اعتصاب غذا می‌کند و نگهبان می‌گوید: «به درک!»؛ برای تنبیه چنین اعتراضی، باید او را به زانو دربیاورند. هنگامی که پس از سه روز تب و لرز به بازجویی می‌رود، می‌شنود: «حالا متوجه شدین که اینجا کجاس؟»

پس از چند روز با زندانی‌های دیگری هم‌سلول می‌شود. راویِ این داستان، خانم میان‌سالی است که بیرون از زندان هنرمندی معتبر و شناخته‌شده است، نه جوانی دانشجو و یک‌لاقبا. او لحظات تنهایی، با خود بودن و حریم خصوصی داشتن را می‌شناسد. لکن حالا باید تمام‌وقت زیر نظر دوربین‌های سلول باشد و فضای کوچک سلول انفرادی را با زندانیان دیگری تقسیم کند؛ کسانی که خودش همنشینی با آن‌ها را انتخاب نکرده‌ است: ابتدا با یک فعال دانشجویی که مدیر سابق یک کانال تلگرامی دانشجویی بوده و چند روز بعد از عروسی‌اش بازداشت شده است؛ و کمی بعدتر دخترک جوانی از مناطق حاشیه‌ای جنوب تهران که از فقر و ظلم شهرداری در تخریب خانه و محله‌شان خشمگین بوده است. هیچ‌کس صدایش را نشنیده؛ از شرایط اسفبار محله با تلفن همراهش فیلم گرفته، برای تلویزیون ایران اینترنشنال فرستاده و چند روز بعد سلطنت‌طلب‌ها با او تماس گرفته‌اند تا ادمین یک کانال تلگرامی طرفدارشان شود. حتی در فاصله‌های کوتاه «هواخوری» در حیاط کوچک بازداشتگاه هم باید دست‌هایش با دستبند به این دو وصل باشد. میکروفن‌های قوی داخل سلول نیز تمام مکالمات آن‌ها را به اتاق کنترل منتقل می‌کنند.

راوی از خودش قهرمانی شکست‌ناپذیر تصویر نمی‌کند؛ لحظه‌های درد، ضعف و درماندگی، در کنار مقاومت و اعتراض‌هایش را هم می‌نویسد. از نگهبان‌های بازداشتگاه هم شمایلی یک‌سویه و یک‌سره درنده‌خو نقاشی نمی‌کند. «خواهر افسر»، رئیس نگهبان‌ها، هم لحظهای در کنار او، که زندانی است، می‌نشیند و می‌گوید: «ببین! من خودم هم ناراحتم، به خدا ناراحتم، ولی مجبورم.» نگهبانِ جوان دیگری که باردار است، با صدایی که احساس شرم و گناه در آن موج می‌زند، به او می‌گوید: «دعا کن، برام دعا کن! تو رو به خدا، ما رو ببخش!»

وقتی بعد از چهل روز بازداشت او را به دادسرا می‌برند، وانمود می‌کنند که پایان ماجراست و قرار است آزاد شود، اما به زندان مخوف قرچک منتقل می‌شود.

***

فصل دوم کتاب، با داده‌های بسیار پُربار و عمیقِ راوی از آنچه نگهبان‌ها «جوون‌های شورشی و امنیتیِ» جنبش مهسا می‌نامند، برای پژوهش جامعه‌شناسانه درباره‌ی دستگیرشدگانِ این جنبش گنجی گران‌بهاست. تنوع قصه‌هایشان حیرت‌انگیز است، آن هم در شرایطی که راوی، زیر فشار روانی زندان، حال‌وحوصله‌ی ثبت زندگی همه‌ی این جوان‌ها را نداشته است.

در بدو ورود به زندان، باز هم مثل هر زندانی دیگری، به‌شدت تحقیر می‌شود. باید تمام‌لخت، تمام نقاط تنش بازرسی شود تا مبادا مواد مخدر همراه داشته باشد و پاسخ دهد که آیا سابقه‌ی ایدز، سفلیس یا سوزاک داشته است.

شرایط زندان قرچک افتضاح است. بند ۸ که برای چهل زندانی طراحی شده، حالا در اوج جنبش مهسا ۱۶۰ زندانی دارد. توالت‌ها و حمام‌های کثیف و معدود، تخت‌هایی که فقط برای نیمی از زندانی‌ها کفایت می‌کند و بقیه‌ای که کف اتاق‌ها می‌خوابند؛ انبوهی از جوان‌ها که صورت‌به‌صورت هم خوابیده‌اند و حتی یک وجب برای پا گذاشتن میان آن‌ها فاصله نیست. لشکری از دختران جوان و زیبارو، با دسته‌موهای پریشان سیاه و طلایی و سبز و قرمز، صاف و فرفری و مجعد، کوتاه و بلند؛ که ملافه‌های سفید با آرم زندان صورت‌های معصومشان را پوشانده است. گاه از میان آن‌ها، شانه‌های کسی زیر ملافه‌ای که روی سر کشیده، آرام‌آرام می‌لرزد؛ دارد گریه می‌کند.

هر از گاهی یکی از زندانی‌ها با چیزی که در دسترس است، دست به خودکشی می‌زند؛ مثل دخترکی که سه روز بعد از بازداشتش، ظرف وایتکس بند را سر کشیده بود تا بمیرد. یکی از روزها، دخترکی جوان و شهرستانی که برای کار به تهران آمده و بعد از دستگیری تازه ‌فهمیده که از دوست‌پسرش باردار است، در ورود به بند فریاد می‌زند: «بیچاره شدم! بدبخت شدم! زندگیم نابود شد!». ماجرا به دادگاه اعلام می‌شود و علاوه بر جرم تبلیغ علیه نظام و اقدام علیه امنیت ملی، جرم رابطه‌ی نامشروع، زنا و داشتن فرزند «حرام‌زاده» هم به جرایمش اضافه می‌کنند. وقتی در دادگاه، قاضی صلواتی با تحقیر به خانواده‌اش می‌گوید: «خبر دارید که دخترتان بدون ازدواج حامله است؟»، از پدر دخترک می‌شنود: «بله، خبر داشتم. او با رضایت و اطلاع من ازدواج کرده، من به انتخاب دخترم احترام می‌گذارم و این ماجرا ربطی به کسی ندارد.»

به همه‌ی دختران بازداشتی گفته‌اند تا روسری سر نکنید، از ملاقات با عزیزانتان محرومید. زندانی‌های غیرسیاسی قرچک هم از آن‌ها عصبانی‌اند، زیرا با این حجم از بازداشتی‌های جدید، رسیدگی دادگاه‌ها به پرونده‌های آن‌ها عقب افتاده، جیره‌ی غذایشان نصف شده و درمانگاه، ورزش، مرخصی و همه‌چیز برای آن‌ها هم تعطیل شده است. یک زندانی قدیمی با تحقیر می‌پرسد: «خُب حالا این یک تیکه پارچه‌ی لامصب رو بذارین رو سرتون، چی می‌شه حالا؟»

اکثر بازداشتی‌ها بین ۱۹ تا ۳۰ سال دارند. زندانی‌ها باید هرآنچه به آن نیاز دارند را با پولی که خانواده‌ها‌شان می‌پردازند، از فروشگاه زندان بخرند. هر روز صفی طولانی در برابر تلفن‌های روی دیوار حیاط زندان تشکیل می‌شود تا هر زندانی پنج دقیقه با خانواده‌اش صحبت کند. حریم خصوصی وجود ندارد؛ در صف تلفن، همه از غم‌ها و دلتنگی‌های دیگران هم می‌شنوند، از قربان‌صدقه‌های عاشق‌های این سو و آن سوی دیوارهای دو زندان. در سالن زندان، گاه با هم سرخوشانه می‌رقصند یا سریال تماشا می‌کنند. گاهی هم با ترانه‌هایی که از بلندگوی زندان پخش می‌شود، هم‌خوانی می‌کنند. شب‌ها، قبل از خواب و پیش از اعلام نهایی خاموشی، با صدای بلند می‌گویند: «امروز هم گذشت، روز سختی بود. اما گذشت.»

حبس کشیدن هم به بخشی از «زندگی»، اگرچه در شرایطی دشوار، تبدیل شده است. در اینجا دیگر زندگی در خدمت مبارزه نیست؛ مبارزه بخشی از زندگی است.

مهناز و مهتاب که با مادرشان در روزهای اول جنبش روسری از سر برداشته‌اند و وسط خیابان ایستاده‌اند، حالا در بازداشتگاه‌اند. امنیتی‌ها از حضور بدون روسری آن‌ها، شناسایی‌شان با دوربین‌های شهری و دستگیری‌شان کلیپ ساخته‌اند و آن را با عنوان «رهبران شورش خیابانی» در اخبار ۲۰:۳۰ پخش کرده‌اند.

دو خواهر کم‌سن‌وسال دیگر، اهل یکی از شهرهای کویری، که دانشجو و ساکن خوابگاه بوده‌اند، به جرم آنکه پشت مانتوی دانشگاهشان نوشته بودند «زن، زندگی، آزادی»، با هجوم لباس‌شخصی‌ها دستگیر شده‌اند. می‌گفتند در دادگاه حتی نمی‌دانستند جرمشان چیست و به دو سال حبس محکوم شدند. بعد از اعلام حکم، وقتی برای اولین بار در دادگاه حرف می‌زنند و از حق آزادی پوشش، حق بر بدن و انتخاب سبک زندگی می‌گویند، خودشان هم از طنین صدایشان شگفت‌زده شده بودند.

روژین، دختر کُرد ۲۰ ساله‌ای که در همان اولین ساعات اعلام مرگ مهسا روی تکه کاغذ سفیدی نوشته بود: «نه به حجاب اجباری» و تک‌نفره سه ساعت در خیابان‌ها راهپیمایی کرده بود، هم در قرچک است؛ یک نسخه‌ی اوریجینال از نسلِ Z.

خانمی سی‌ساله که پدر و مادری معتاد داشته، در ۱۱ سالگی شوهرش داده‌اند و در ۱۲ سالگی مادر شده، بعد طلاق گرفته و برای گذران زندگی مسافرکشی می‌کرده است. در شلوغی‌های روزهای اول جنبش مهسا در ترافیک خیابانی گیر افتاده و وقتی دخترهایی را دیده که روسری‌هایشان را به آتش کشیده‌اند، برایشان بوق زده و تشویقشان کرده است. همان‌طور که بوق می‌زده، مأموران روی سرش می‌ریزند، کتکش می‌زنند و زندانی‌اش می‌کنند.

موخرمایی دخترک دیگری است که مشغول خرید برای مراسم عروسی‌اش بوده و از دیدن زنان و دخترانی که در خیابان روسری‌ها را آتش می‌زدند، به وجد آمده و برایشان دست زده است که گارد ویژه دستگیرش می‌کند. مادرشوهرش دو روز جلوی در زندان تحصن کرده بود تا او را آزاد کنند که به مراسم عروسی‌اش برسد.

لُپ‌گلی، ۱۹ ساله، تنها فرزند خانواده‌ای متوسط است و برای امتحانات کنکور آماده می‌شده. اصرار داشته در تظاهرات خیابانی شرکت کند، اما خانواده‌اش به‌شدت مخالفت می‌کنند. پدرش، از سر عشق به تنها دخترش، یک روز تعطیل ساعت پنج صبح، وقتی مادر هنوز خواب است، او را به میدان آزادی می‌برد تا یک عکس بدون روسری از دخترش با پلاکارد «زن، زندگی، آزادی» بگیرد و قبل از آنکه مادر از خواب بیدار شود، نان و حلیم بگیرند و به خانه برگردند. اما هنوز عکس را نگرفته‌اند که مأموران زن و مردی که در یک اتوبوس شرکت واحد پنهان شده بودند، محاصره‌شان می‌کنند، هجوم می‌آورند، هر دو را روی زمین می‌اندازند، دستبند می‌زنند و اسلحه‌ها را روی سر پدر نشانه می‌گیرند. رئیس گروه به پدر می‌گوید که با این مدارک جرم، در همین میدان اعدام می‌شوی. در دادگاه، پدر به قاضی گفته بود: «دخترم بی‌گناه است، به اصرار من این کار را کرد.» دختر به دو سال و پدر به پنج سال حبس محکوم می‌شوند.

دختر دانشجوی ۲۱ ساله‌ی دیگری که روان‌شناسی می‌خوانده، بعد از خبر کشته‌شدن مهسا بدون روسری به دانشگاه رفته و به تحصن دانشجویان پیوسته است. در خانه‌اش دستگیر شده. او تنها فرزند خانواده‌ای است که پدرش از اسیران جنگ ایران و عراق بوده است.

دختر دیگری با هیکلی درشت و پوست گندمی، فرزند یکی از فرماندهان مشهور سپاه است. در درگیری‌های دانشگاه روسری‌اش را از سر برداشته و به آتش انداخته و حالا به سه سال حبس محکوم شده است. وقتی پدرش به مسئولان دانشگاه گفته بود که دخترش قطعاً دچار احساسات شده، اشتباه کرده و دیگر چنین رفتاری را تکرار نخواهد کرد، صدای دختر را شنیده بود که می‌گفت: «من راه و مسیر خودم را انتخاب کرده‌ام، اشتباهی هم نشده، احساساتی هم نیستم. در کمال عقل و بلوغ تصمیم گرفته‌ام و تا پای جان، پای این انتخابم خواهم ایستاد.»

یک پزشک جوان که انبوه بچه‌های زخمی با تفنگ‌های ساچمه‌ای را درمان می‌کرده، از شدت این خشونت و از سر خشم، اسپری رنگ می‌خرد و در مسیر بیمارستان به خانه، روی دیوارهای شهر می‌نویسد: «همه با هم، یک قدم به جلو» و دستگیر می‌شود.

شبنم، ۲۸ ساله، مهندس کامپیوتر و مدیر برنامه‌نویسی در یک شرکت خصوصی، در روزهای نخست جنبش، به جرم شرکت در یک بحث اعتراضی در چت‌های خصوصی دستگیر شده است. مهشید، اهل گیلان، هم که در تهران کارمند بخش خصوصی بوده و مثل شبنم در دنیای مجازی اعتراض کرده، در محل کارش بازداشت شده است.

فاطمه، دختر بلندقد و ورزیده‌ی اصفهانی که در جریان بازداشت دستش شکسته است، می‌گوید: «چون کشور ما در همه‌ی این ۴۰ سال در شرایط "حساس کنونی" بوده، پس قاضی و بازجو همیشه می‌تونن تشخیص بدن که دهن همه‌مون رو سرویس کنن، والسلام و علیکم و رحمت‌الله». 

آسیتاژ، دخترک خوش‌رویی که در اوایل جنبش پای برج آزادی همراه دوست‌پسرش چند دقیقه رقصیده و فیلمش را در صفحه‌ی اینستاگرامش منتشر کرده، دستگیر شده و حالا او هم در قرچک زندانی است.

دختر دیگری همراه دو تن از دوستانش، در ترافیک سنگین اتوبان از ماشین پیاده شده و با ترانه‌ی «برای» شال سرش را به هوا پرتاب کرده است. نیروهای امنیتی شماره‌ی ماشین را به دست آورده‌اند و وقتی آن‌ها در خانه‌ی اقوامشان مخفی شده بودند، با هجوم به آنجا همگی را دستگیر می‌کنند. همین‌ها هستند که برای راوی تعریف می‌کنند یکی از افسرهای نیروی انتظامی آهسته به یکی از آن‌ها گفته بود: «دخترم، دفعه بعد که خواستی از این کارها بکنی، لااقل جلوی دوربین‌های سر چهارراه این کار رو نکنید، یا پلاک ماشین رو بپوشونید.»

گروه دیگر، دختران جوانی بودند که در مترو فریاد کشیده بودند: «جمهوری اسلامی نمی‌خوایم، نمی‌خوایم.»

پرونده‌ی این بچه‌ها را بین قاضی صلواتی و قاضی افشاری تقسیم کرده‌اند تا با حکم‌های سنگین از آن‌ها زهرچشم ‌بگیرنددر دادگاه هم به خانواده‌هایشان توهین می‌کنند.

راوی داستان از این‌همه الفاظ جنسی که بی‌محابا بر زبان دخترکان جوان زندانی جاری است، شگفت‌زده می‌شود. می‌نویسد: «اوایل از شنیدن این عبارات خجالت می‌کشیدم و زبانم بند می‌آمد.» از اینکه مُفصل سیگار می‌کشند نیز در شگفت است. وقتی دور هم جمع می‌شوند تا چای بخورند و گپ بزنند، از قصه‌های آن‌ها و آوازخوانی‌شان به وجد می‌آید. اما می‌نویسد چقدر ترانه‌هایشان با ترانه‌های نسل او متفاوت است. در نسل راوی، قرار بود که آن‌ها با بی‌وفایی و رفتنِ یار، بمیرند. این‌ها اما می‌گویند وقتی رفت، یار دیگری می‌گیریم، چرا باید بمیریم؟ حوصله‌ی سعدی و حافظ را ندارند، اما شاید خیام تنها کسی باشد که جهان فکری و زبان صریحش برای آن‌ها جذابیت دارد، وقتی که می‌گوید: «انگار که نیستی، چو هستی، خوش باش.»

وقتی چند نماینده‌ی مجلس برای دیدار از زندانیان می‌آیند، دختران خشمگین فریاد می‌زنند که دیگر نمی‌خواهند با هیچ هیئت دروغگو و فریبکاری دیدار کنند. راوی، به نمایندگی از بچه‌های زندانی یک اتاق، با یک نماینده‌ی مجلس زن حرف می‌زند و معترضانه می‌گوید: «شما و سران مملکت باید از این وضع خجالت بکشید! از این مدل حکمرانیِ سراسر ظالمانه، از خودتان متنفر باشید! ببینید این بچه‌های معصوم و بی‌گناه مردم را به چه روزی انداخته‌اید!» سپس از بچه‌ها می‌خواهد که هر کدام داستان تعرض و آزارهای جنسی هنگام دستگیری و بازجویی، داستان شپش در سراسر زندان و شیوع بیماری‌های دیگر، گرسنگی و بلاتکلیفی پرونده‌هایشان در دادگاه را تعریف کنند.

فصل سوم روایت «نَفَس دوم»، حکایت زندان اوین است؛ جایی که زندانیان نامدار زن، سال‌های طولانی در آن محبوس بوده‌اند.

از ویژگی‌های این زندانیان، در مقایسه با دوره‌ی پهلوی دوم، حضور زندانیان بهائی یا نوکیشان مسیحی است. مسخره‌ترین جرم امنیتی در یک سرزمین، وقتی که اعتقاد مذهبی و خصوصی یک انسان، امنیت و موجودیت یک نظام حکمرانی را به مخاطره انداخته است. این نوع زندانی سیاسی که پیش از انقلاب ۱۳۵۷ وجود نداشت، حالا به پدیده‌ای ثابت در تاریخ جمهوری اسلامی تبدیل شده است.

دیگر آنکه زندانیان سیاسی، باز برخلاف دوران پیش از ۱۳۵۷، در کُمون‌های زندان، زندگی اشتراکی ندارند. هر کدام اموال شخصی، غذا و لباس خودشان را دارند؛ فضاهای خصوصی پشت پرده‌ی تخت‌ و لحظه‌هایی برای خلوت کردن با خود، بدون مزاحمت و دخالت دیگران.

زندانیان از خوب لباس پوشیدن، آرایش کردن و زیبا بودن، از جشن گرفتن، رقصیدن و ساختن لحظه‌های شاد به مناسبت‌های گوناگون ابایی ندارند. زندگی را تحسین می‌کنند، خانواده‌ها، بچه‌ها و عزیزانشان را دوست دارند. قرار نیست این عشق‌ها در راه «عشق به مردم و برای پیروزی راهمان» قربانی شوند. حبس کشیدن هم به بخشی از «زندگی»، اگرچه در شرایطی دشوار، تبدیل شده است. در اینجا دیگر زندگی در خدمت مبارزه نیست؛ مبارزه بخشی از زندگی است.

راوی از دیسیپلینِ زندگیِ زنانِ زندانی، که اکثراً میان‌سال و در حدود ۵۰ ساله‌اند، از برنامه‌ریزی و نظم آهنینی که برای پُر کردن ساعات روز خود دارند، شگفت‌زده است. فرقی ندارد برف و یخبندان باشد یا آفتاب و سوز سرما. گروهی هر روز ساعت شش‌ونیم صبح، به محض باز شدن در آهنی بند، سر و کله‌شان را با کلاه می‌پوشانند و نیم‌ساعتی دور حیاط زندان می‌دوند؛ گروه دیگری هم‌زمان یوگا می‌کنند. از ۹ تا ۱۲، کلاس‌های مختلف آموزش زبان فرانسه و انگلیسی، مطالعه‌ی فمینیسم یا مارکسیسم، کار با چرم یا چوب و خواندن کتاب‌های دانشگاهی برای آمادگی امتحانات کنکور در جریان است. بعدازظهرها هم جلسات بحث آزاد، آشپزی، نقاشی و خطاطی یا بازی والیبال و پینگ‌پنگ. شب‌ها آواز می‌خوانند، مناسبت‌ها را (خواه نوروز باشد، خواه تولد یک زندانی) جشن می‌گیرند، یا دور هم می‌نشینند، حرف می‌زنند و قصه می‌گویند.

راوی می‌نویسد: روزهای اول از بالای تخت که نگاهشان می‌کردم، از آن همه جنب‌وجوش، رفت‌وآمد و برنامه‌های مختلف شوکه شده بودم. فکر می‌کردم وقتی قرار است حبس بکشم، خودم را روی دنده‌ی خلاص می‌گذارم، لَش می‌کنم و روزها می‌افتند توی سرازیری. اما انگار مرا پرت کرده‌اند وسط میدان تایمز! اینجا هر کسی به کار مهمی مشغول است، با یک نظم آهنین چنان پیش می‌روند که انگار اگر دقیقه‌ای جا بمانند، چرخ جهان از حرکت می‌ایستد. به شکل غریبی، روزها و ساعت‌های زندان را معنادار می‌کنند. در تمیزی و نظافت بند هم وسواسی عجیب دارند تا این «خانه» همواره پاکیزه باشد و بدرخشد.

زمانی که راوی را به «دادگاه» می‌برند تا جلوی دوربین، در حضور رئیس قوه‌ی قضائیه، اظهار ندامت کند و بگوید تحت تأثیر رسانه‌های بیگانه بوده و احساساتی شده، تا با «رأفت اسلامی عفو شود»، باز با همان طرز فکر یک فعال مدنی که گمان می‌کند برای بهبود وضع «زندگی» در جامعه، تنها تلاشی اجتماعی و خشونت‌پرهیز می‌کند، به رئیس دادگاه می‌گوید: «حجت من بر هر مسلمانی، شیوه‌ی حکومت‌داری علی بن ابی‌طالب است، که به پیروانش گفته بود: نمی‌توانم در برابر حاکم ظالم ساکت باشم.» اما رئیس دادگاه از همین اعتراض آرام و اندرز خیرخواهانه‌ی او هم جوش می‌آورد و بعدتر به سینماگرانی که برای آزادی‌اش پیش او رفته بودند، می‌گوید: «من اگر همه‌ی زندانیان را هم آزاد کنم، باید این خانم را نگه دارم، چون در روزی که قرار بود با فرمان رئیس قوه عفو شود، گستاخی کرد و نادم نبود.» عصبانی است که آن‌ها را، از زبان علی، به معاویه بودن متهم کرده است. پس به جرم همین «گستاخی» به ۱۰ سال حبس، ۷۵ ضربه شلاق، ممنوع‌الخروجی، ممنوع‌الکاری و توقیف اموال محکوم می‌شود، تا درس عبرتی برای دیگر گستاخان باشد.

۲۶ بهمن‌ماه، وقتی مسئول بند به او خبر می‌دهد: «ایلانلو، برو وسایلت را جمع کن، حکم آزادی‌ات آمده»، دیگر به‌راحتی باور نمی‌کند؛ فکر می‌کند مثل بارهای قبل باز او را بازی می‌دهند. اما بالاخره کیسه‌ی کوچکش را برمی‌دارد، تک‌تکِ هم‌بندی‌ها را با حوصله در آغوش می‌گیرد. آن‌ها هم برایش می‌خوانند، بغضی سمج به گلویش چنگ می‌زند و هق‌هق گریه امانش نمی‌دهد.

نپوشیدن حجاب اجباری به شکلی از نافرمانی مدنی پراکنده و مداوم تبدیل شد و در نهایت توانست رفتار اجتماعی را به‌طور محسوس تغییر دهد.

***

بعضی آدم‌ها وقتی به‌طور جدی درگیر کار و حرفه‌شان هستند، همه‌چیز را از منظَرِ همان حرفه می‌بینند. برای من که سال‌ها درگیر جامعه‌شناسی بوده‌ام، خواندن این «زندان‌نوشت» انبوهی از پرسش‌های جامعه‌شناختی را به ذهن متبادر می‌کند. این پرسش‌ها، مثل زنبورهایی که در کندوی عسل کار می‌کنند، هنگام خواندن کتاب در ذهنم وزوز می‌کردند. از خودم می‌پرسیدم: خب، دستاورد این جنبش چه بود؟ در برابر هزینه‌های سنگینی که با جان و آرزوهای همین عزیزانی که در کتاب تصویر شده‌اند پرداخت شد، چه چیزهایی به دست آمد؟

گاهی هم با پرسش‌های همکاران بدبین‌ترم در ذهن کلنجار می‌رفتم: مگر نه اینکه «قانون حمایت از خانواده از طریق ترویج فرهنگ عفاف و حجاب»، که قرار بود محدودیت‌ها و مجازات‌های حجاب اجباری را بسیار شدیدتر کند، هنوز لغو نشده و تنها اجرای آن، با دخالت شورای عالی امنیت ملی، معلق مانده است؟ مگر نه اینکه جناح‌های تندرو همچنان خواهان اجرای آن‌اند؟ آیا جز این است که سخنگوی قوه‌ی قضائیه نیز تأکید کرده که قوانین حجاب اجباری «همچنان معتبرند» و مجازات‌ها بر اساس قوانین موجود ادامه دارد؟

پرسش‌های دیگری هم در بحث با همکارانم شنیده‌ام. درست است که در میدان عمل، شواهد از شهرهای بزرگ و کوچک کشور نشان می‌دهند که در بسیاری از فضاهای عمومی ــ خیابان‌ها، کافه‌ها و وسایل حمل‌ونقل عمومی ــ حضور زنان بدون حجاب اجباری به امری عادی‌تر تبدیل شده است. اما در ادارات دولتی و اماکن مذهبی هنوز حجاب اجباری برقرار است. جناح‌های تندرو حکومتی نیز هیچ‌گاه از فشار برای اجرای دوباره و گسترده‌تر آن دست نکشیده‌اند و حکومت، به جای اتکای صرف به گشت ارشاد خیابانی، از شیوه‌های دیگری، از جمله پلمب کافه‌ها و کسب‌وکارها، استفاده کرده است.

پس آیا دقیق‌تر نیست که بگوییم جنبش مدنی «زن، زندگی، آزادی» در حذف حقوقی حجاب اجباری به پیروزی قطعی نرسیده، اما در میدان اجتماعی حکومت را به نوعی عقب‌نشینی عملی و پذیرش دوفاکتوی حضور زنان بدون حجاب وادار کرده است؛ عقب‌نشینی‌ای که هرگز به پذیرش حقوقی و رسمی این حق تبدیل نشده است؟ آیا می‌توان در زبان جامعه‌شناسی سیاسی، حاصل این جنبش را نوعی «پیروزی هنجاری و فرهنگی، بدون نهادینه‌شدن حقوقی» نامید؟

برای پاسخ به این پرسش شاید لازم باشد میان سه سطح تمایز بگذاریم: تغییر حقوقی-نهادی، تغییر رفتاری-اجتماعی و تغییر هنجاری-فرهنگی. دستاورد جنبش در این سه سطح یکسان نبوده است.

نخست«زن، زندگی، آزادی» در تابستان ۱۴۰۱ آغاز نشد؛ خیلی پیش از آن شروع شده بود. شاید بتوان یکی از آغازهایش را همان اسفند ۱۳۵۷ دانست. در تاریخ نزدیک‌تر، کمپین یک میلیون امضا یکی از مراحل آن بود؛ یا روزی که ویدا موحد در خیابان انقلاب روسری‌اش را بر سر چوبی بست و بر بلندی ایستاد. و شاید باید تمام آن سال‌هایی را نیز جزئی از این تاریخ دانست که فعالان جنبش زنان نوشتند، اعتراض کردند و به کار آگاهی‌بخش پرداختند. «زن، زندگی، آزادی» لحظه‌ای از یک روند طولانی مبارزه علیه نابرابری، ظلم و تبعیضی بود که طی نزدیک به نیم قرن بر زنان ایرانی رفته است؛ مبارزه‌ای که در ۱۴۰۱ یکی از بارزترین جلوه‌های آن، یعنی اجبار حکومتی بر پوشش و بدن زن، را در مقیاسی بی‌سابقه به چالش کشید.

دوم. در درونِ جنبش مهسا، می‌شد دست‌کم دو منطق و دو کُنش متفاوت را تشخیص داد. منطق نخست که بر شانه‌های همان جنبشِ درازمدتِ زنان بالیده بود؛ مطالبات مدنی و سیاسی مشخصی داشت، عمدتاً خشونت‌پرهیز بود و زندگی، آزادی مدنی، اختیار بر بدن و کرامت انسانی را در مرکز قرار می‌داد. جنبشی زن‌محور بود که مراقبت، زندگی روزمره و حق زیستن را در برابر سیاستِ طرد و نابرابری، مرگ و اجبار برجسته می‌کرد. دست‌کم بخشی از مطالبات این منطق (و به‌ویژه عقب‌نشینی حکومت از تحمیل عملی حجاب در زندگی روزمره) با توجه به تعادل قوای آن دوره، بدون تغییر کل نظام سیاسی نیز قابل تحقق بود؛ چنان‌که تحولات بعدی نشان داد.

در کنار آن، منطق دیگری نیز حضور داشت که هدفی به‌مراتب حداکثری‌تر داشت: تغییر یا سرنگونی نظام سیاسی. زبان بخشی از این گرایش نیز رادیکال و گاه خشونت‌آمیز بود. مسئله‌ی اساسی اما بیش از خشونت، تناسب هدف با توازن قوا بود. این گرایش برای هدفی خیز برداشته بود که در آن لحظه نیروی سازمان‌یافته‌ی لازم برای تحقق آن را در اختیار نداشت. ازاین‌رو، به هدف فوری خود نرسید. شعارهایی مانند «مرد، میهن، آبادی» نیز در بخش‌هایی از این فضای سیاسی در تقابل با جهت‌گیری فمینیستی جنبش مطرح شدند. این منطق حداکثری از میان نرفت و در اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴، این بار در بستری متفاوت و با محرک‌ها و راهبردهای سیاسی دیگری، قد علم کرد، و باز با سرکوبی بسیار خونین روبه‌رو شد

سوم. «زن، زندگی، آزادی» موفق شد تغییری عمیق در سطح عقل سلیم (common sense) جامعه ایجاد کند. امروز می‌توان با اطمینان بیشتری گفت که برای بخش بزرگی از جامعه، نوع پوشش زنان دیگر مسئله‌ای نیست که حکومت حق داشته باشد با زور در آن مداخله کند. چهره‌ی تغییرکرده‌ی شهرها نیز به‌آسانی به وضعیت پیش از شهریور ۱۴۰۱ بازنمی‌گردد. ما با تغییر قانون مواجه نیستیم، اما چارچوب ادراکی جامعه درباره‌ی آنچه «عادی»، «قابل قبول» و متعلق به حوزه‌ی انتخاب فردی است، به‌طور چشمگیری تغییر کرده است. حضور گسترده‌ی زنان بدون حجاب اجباری در فضای عمومی، به‌رغم باقی‌ماندن قانون، آشکارترین جلوه‌ی این تغییر است. 

از این منظر شاید بتوان از نوعی پیروزی هنجاری-هژمونیک، بدون نهادینه‌شدن حقوقی سخن گفت: حکومت هنوز قانون حجاب را کان لم یکن اعلام نکرده است، اما در این حوزه در میان بخش بزرگی از جامعه، توان تعریف اینکه چه چیزی «طبیعی»، «قابل قبول» و «مشروع» است را از دست داده است

چهارم. این تحول در بافت فکری و نمای جامعه در شرایطی رخ داد که جامعه‌ی مدنی ایران نزدیک به نیم قرن با سرکوب مکرر روبه‌رو بوده است. هیچ سازمان علنی و پایدار مدنی یا سیاسیِ سراسری، رهبری جنبش را در دست نداشت و پشت «زن، زندگی، آزادی» رهبری متمرکز یا ساختار حزبی و اتحادیه‌ای سراسری وجود نداشت. البته جنبش در خلأ سازمانی نیز شکل نگرفت؛ شبکه‌های فعالان زنان، دانشجویان، گروه‌های محلی و قومی و پیوندهای حرفه‌ای و دوستی، زیرساخت اجتماعی آن را فراهم می‌کردند. آنچه جنبش را به پیش می‌برد، بیش از هر چیز شبکه‌های متصل اما نامتمرکز مردم، به‌ویژه جوانان، بود که کنش‌ها را سازمان می‌دادند و شعارها را می‌ساختند. 

بخش فرهنگی جامعه ــ دانشگاهیان، حقوقدانان، پزشکان، هنرمندان، روزنامه‌نگاران، عکاسان و ورزشکاران ــ نیز به شکل‌های مختلف از آن حمایت کرد، اما این حمایت عمدتاً از طریق تشکل‌های بزرگ و پایدار این گروه‌ها صورت نمی‌گرفت. اینکه چنین جنبش بزرگی در شرایط اقتدارگرایی سخت و در جامعه‌ای که امکان فعالیت آزاد احزاب مستقل، اتحادیه‌ها و انجمن‌های مدنی به‌شدت محدود شده است شکل گرفت، خود دستاوردی مهم در تاریخ معاصر ایران است.

مهم‌تر آنکه پس از فروکش کردن حدود صد روز اعتراض خیابانی، جنبش به‌کلی پایان نیافت، بلکه بخشی از آن به درون زندگی روزمره منتقل شد. نپوشیدن حجاب اجباری به شکلی از نافرمانی مدنی پراکنده و مداوم تبدیل شد و در نهایت توانست رفتار اجتماعی را به‌طور محسوس تغییر دهد.

این تجربه نشان می‌دهد که در شرایطِ تسلط حکومتِ اقتدارگرا، شبکه های اجتماعی و مقاومت روزمره‌ی نامتمرکز (نزدیک به آنچه برخی جامعه‌شناسان «سلاحِ مردمان کم‌قدرتِ جامعه»، Weapons of the Weak نامیده‌اند)، می‌تواند در برخی حوزه‌ها بخشی از کارکردهای سازمان‌یابی رسمی را بر عهده بگیرد و حتی قواعد زندگی روزمره را تغییر دهد؛ اما نمی‌تواند در همه‌ی عرصه‌ها جای سازمان‌های پایدار جامعه‌ی مدنی را بگیرد.

پنجم. گسترش وسیع آگاهی فمینیستی در جامعه، به معنای افزایش آگاهی نسبت به حقوقی که سال‌ها از زنان سلب شده و تغییر نگرش عمومی (به‌ویژه در میان بخشی از مردان و نسل‌های پیشین)، از دستاوردهای مهم این جنبش است. جنبش مهسا، مسئله‌ی زنان را بیش از پیش به مسئله‌ای عمومی درباره‌ی آزادی، برابری، بدن و شیوه‌ی زندگی تبدیل کرد. نشانه‌های فراوانی نیز از گسترش نگرش‌های مثبت‌تر نسبت به برابری جنسیتی در جامعه دیده می‌شود.

اما در غیاب نهادها و سازمان‌های پایداری که بتوانند این آگاهی را به مطالبات سیاسی و حقوقی مشخص تبدیل کنند، بخش مهمی از این تحول هنوز به اصلاح قوانینی در عرصه‌های ارث، طلاق، حضانت، حق اشتغال و دیگر عرصه‌های نابرابری حقوقی ترجمه نشده است. این دقیقاً نقطه‌ای است که باید جدی گرفت: تغییر فرهنگی به‌خودی‌خود و به‌طور خودکار به تغییر ساختاری و نهادی تبدیل نمی‌شود. بدون تشکل‌ها، گروه‌های حرفه‌ای، جنبش‌های مطالبه‌محور و نیروهای سیاسی‌ای که این خواسته‌ها را صورت‌بندی و پیگیری کنند، همواره خطر آن وجود دارد که آگاهی جدید پراکنده بماند و نتواند به همان اندازه در ساختار حقوقی و سیاسی اثر بگذارد.

اگر بخواهم جمع‌بندی کنم: جنبش «زن، زندگی، آزادی» به گمانم یکی از بهترین نمونه‌ها برای نشان دادن این نکته است که اشاره به سرکوبِ خشن و محدودیت‌ها در یک نظام سخت اقتدارگرا، اصلاً به این معنا نیست که «هیچ کاری نمی‌شود کرد.» درست است که در چنین شرایطی نمی‌توان تمام انرژی جامعه را صرف ایجاد سازمان‌های بزرگ مدنی و سیاسی کرد که به‌سرعت قابل شناسایی و سرکوب‌اند. اما از این واقعیت می‌توان نتیجه‌ی دیگری گرفتاگر خشونت اقتدارگرایانه‌ی قدرت سیاسی مانع شکل‌گیری سازمان‌های بزرگ و پایدار می‌شود، یکی از راهبردهای بلندمدت جامعه می‌تواند افزایش تراکم، تنوع و دوام سازمان‌یافتگی اجتماعی در مقیاس‌های کوچک‌تر و حول خواسته‌های مشخص باشد.

در این صورت مسئله دیگر انتخاب میان «حزب فراگیر و پیشاهنگ لنینی» از یک سو و «انبوهی از شبکه‌های بی‌رهبر» از سوی دیگر نیست. مسئله، صورت‌بندی خواسته‌های مشخص و ساختن آرام‌آرام مجموعه‌ای متراکم از نهادها، انجمن‌ها، شبکه‌ها و ظرفیت‌های اجتماعی مستقل است؛ واحدهایی که بتوانند در شرایط عادی مستقل بمانند و کار خود را پیش ببرند، اما در لحظات تعیین‌کننده قادر باشند با یکدیگر ارتباط و هماهنگی برقرار کنند، منابعشان را به اشتراک بگذارند و کنش جمعی بزرگ‌تری بسازند. 

«زن، زندگی، آزادی» در سطح حقوقی پیروز نشد، در سطح رفتار اجتماعی به دستاوردی بزرگ رسید، در سطح هنجاری بخشی از هژمونی حکومت را شکست، اما در سطح سازمانی نتوانست این دستاوردهای اجتماعی و فرهنگی را به قدرتِ نهادیِ پایدار تبدیل کند.

شاید یکی از درس‌های کتابِ «نَفَس دوم» نیز همین باشد: آن دخترانی که هر یک به تنهایی روسری از سر برداشتند و به آتش سپردند، خواندند، رقصیدند، نوشتند، فیلم گرفتند یا در خیابان ایستادند، بدون آنکه سازمانی واحد پشت سرشان باشد، در کنار هم توانستند بخشی از زندگی روزمره‌ی جامعه را تغییر دهند. اما برای آنکه این تغییر در قانون و نهادهای جامعه نیز ماندگار شود، نفس‌های دوم دیگری لازم است.

 

می‌توانید نسخه‌ی صوتی این کتاب را با صدای نویسنده در اینجا گوش کنید.