18 سپتامبر 2026
«آنچه با مرگ تو از من گریخت»
طلایه رویایی
یدالله رؤیایی، شاعر نامدار معاصر، شهریور چهار سال پیش در ۹۰ سالگی در پاریس درگذشت. این نوشته از طلایه رویایی، برادرزادهی اوست، با اقتباس از آنچه در مراسم درگذشت رویایی به یاد او گفته بود.
«آیا آنچه با مرگ تو از من میگریخت[1]؛
نامم نبود؟ که با تولدم از تو به من میرسید؟
آن لغت تنها که از لب تو میریخت؟»[2]
(این مطلب بر اساس سخنرانیام در مراسم درگذشت شاعر بزرگ معاصر، یدالله رؤیایی، در ۲۲ شهریور ۱۴۰۱، تنظیم شده است)
«میسوزم، میسوزم
و سوختنم از تنم
تمام نمیشود
تنم ناتمام ماند از تو
که تمام من بودی
اما تمام تو ناتمام میماند از زبان تو ...
وقتی تو را در فاصلههای سفید میان لغتهات
ناخوانده و ناتمام میگذارد و در این فاصلههای سفید
زبان تو با من، رفتاری دیگر دارد
مثل شعر با زبان تو ...»
چند روز قبل از مرگ عمویم یدالله رؤیایی، تلفنی صحبت میکردیم و او برای چندمین بار بود که در جواب من که: «چه میکنی عمو جان؟»
گفت: «منتظر حادثهی آخرم ...»
و من از این حرف میترسیدم، اما ترسم را در انکار وقوع نزدیک آن حادثه، پنهان میکردم. میترسیدم که او آنقدر به مرگ فکر میکند، به این بزرگترین معمای هستی ...، میترسیدم از مرگاندیشیِ او، که آنقدر مرگ برایش جدی بود، که هرگز از مرگِ کسی نمیگفت و نمیشنید، اما مرگ را مینوشت، شعر مرگ را مینوشت، شعرِ مرگ تمام کسانی که برایش فقدان بودند، و سنگ قبرشان را و حرفهایشان را با زائر خود میگفتند، چه آنها که سالها قبل در تاریخ مرده بودند، یا آنها که بعد، پیش چشماش مردند، و یا آنها که هنوز به مرگ خود نرسیده بودند، مثل من ...؛ او حقیقت مرگ و مردن آنها را شهود میکرد، آنطور که باید میبود، حتی اگر نبود. چرا که او «با صدای اهورا میگفت: مرگ دیگری، مرگ همه است ...».
و مرگ نزدیکان و دوستان و شاعران دیگر، آنقدر او را به تعمق وامیداشت که بهشدت از نشان دادن احساساتش پرهیز میکرد، و بهقول سارا دخترش، تسلیت گفتن و شنیدن را دوست نداشت، حتی بعد از «شدن» خود سارا ...
میترسیدم از انتظارهای او، انتظار خاموش و مکتوم آمدن به زادگاهش، که شاعر دریاها و کویرهاش بود. آن ممانعتهای تنگنظرانه، که او را واداشت تا بگوید: «تا آزادی به ایران نیاید، من نمیآیم».
میترسیدم از همهی آنچه با بیرحمی از او دریغ شد! سرزمینش و هر چیز که تعلق او و متعلق به او بود، دیدن دوستان و دوستدارانش، چه آنها که دیده بود و چه آنها که ندیده بود، و او نه گلهای میکرد و نه از دلتنگیاش میگفت، با اینکه او شاعر دلتنگیها بود. یک بار به من گفت: «غبن بزرگ من، ندیدن بچههای توست ...». از این غبنهای ندیدن، زیاد داشت و نمیگفت ...
میترسیدم از انتظارش برای دیدن حبیب، برادرش، که مثل خود او، همیشه منتظر مرگ بود، به طریقی دیگر. عدماندیشی عمیقی که در هر دوی آنها، موجب آرامش و بیاعتنایی به همهی چیزهایی بود که برای دیگران اعتنا بود.
و میترسیدم از انتظار خودم برای دیدارمان، و انتظار او که آخرین حرفش بود به من، در آخرین مکالمهمان: «منتظرت هستم ...».
«آنکه نمیبیند، منتظر نمیماند»، او میدید و منتظر میماند، اما مرگ که نمیدید، منتظر نماند، و او حتی این را هم دیده بود، وقتی که گفت: «پیش از آنکه بمیرم، دانستم که هیچوقت مرگ، منتظر مرگ نیست».
آنچه از رؤیا برای ما باقی مانده و میماند، زبان او و زندگی زبان اوست، اما آنطور که «ابوالعلا در سهرورد به یحیی نوشت: زبان تو، تمام تو نیست»، زبان رؤیا هم تمام او نیست، تمامی که در فاصلهای که تعمداً میگرفت، آشکارش نمیکرد ــ آن روح بزرگ را به رخ نمیکشید و نشان نمیداد، هر چند نشانه میداد ــ روح بزرگی که از ورای شاعر بودنش، عمویم بودنش، از ورای حریم روشن و دوری که بصیرتش به او میبخشید، بر من میتابید، هر چه پیشتر میرفتم، گرمی و روشنیاش را بیشتر درک میکردم، گرمی و روشنیای که بدیهی و معمول نبود.
از اولین دیدارمان پس از سالیان دوری و هجرتش، که با برادرم به لندن رفتیم، و او از پاریس، در یک سفر دو روزه، با سارا به لندن آمد. باورم نمیشد که بالاخره میبینمش، و او دارد میآید که مرا و ما را ببیند، باورم نمیشد که او آنقدر دلتنگ است ... در اولین برخورد، هیجانی فروخورده در رفتار و حرکاتش بود، که طبق معمولش نبود، معمولی آنقدر آرام و خونسرد و بیاعتنا ...
شب در خانهی دوست شاعرش، چقدر گفتوگو کردیم، از شعر گفتیم، که فکر و ذکرش بود، با لبریختهها فال گرفتیم، و فردایش در محلهی کمدن تاون (Camden town) لندن، محلهی شلوغ و رنگی، محلهی پانکها و ماجراجوییها، پرسه زدیم، و او با آن ظاهرِ همیشهآراسته و شیکپوش، با آن کلاه و تیپ و قیافهی خاصش، مورد توجه و ارادت جوانان یاغی قرار میگرفت، برایش دست تکان میدادند و لبخند میزدند، انگار روح شورشی خاص و همیشهجوان او را میدیدند و آن گرمای دوستداشتنی، که از چهره و خندههایش ساطع بود.
بعد که به سمت ایستگاه قطار میرفتیم، در راه نمیدانم اندوه دور شدن از او بود که بهشدت غمگینم میکرد، یا رسوب سنگین غربت، که روی رفتار خونسرد و آرامش نشسته بود، و یا شاید هم پیوندهای خاموش و عمیق روحم با او، که وقتی سوار قطار شد، حس کردم چیزی از من را کَند و با خودش برد. در کمال حیرت نمیتوانستم، نه در آن لحظه، نه یک هفته بعد در راه بازگشتم در هواپیما، کیلومترها بالاتر از زمین، و نه در هر بار جدا شدنم از او، از ته دل گریه نکنم.
الان فکر میکنم شاید دلیلی در کودکیهای در یادمانده و از یادرفتهام دارد، که در دامنش میبالیدم، یا در ناخودآگاهم، یا حتی دورتر و ژرفتر، در ژنهای ما، آن مکتوبات رمزی با علائم سریشان، آن زبان ناشناخته ...
«آن چیزی که زبان میخورد
همیشه همان چیزیست که زبان را میخورد
امید آمدن لغتی،
لغتی که نمیآید
تو آنسوتر، آنجاتر
برابر من ایستادهای،
و چهرهام چیزی به آینه در من نمیدهد
چیزی از آینه در من میکاهد ...»
همیشه ترسم را، فکر دیگر ندیدنش ترسیم میکرد، با آنکه دو بار دیگر، بالهای معجزه مرا بهسمت او تا پاریس برد، تا مدتی در جوارش زندگی کنم، در جوار آن روح بزرگ و حساس، روحی که در فاصلهی تعمدی که با دیگران داشت، پنهانش میکرد. انگار آن شعور و شعر و بصیرت، دیگر خودبسندهاش کرده بود، بینیازش کرده بود. با فاصله، از حریمش محافظت میکرد: «نگاه میکنم و از هر چه سطحی، از کلیشه، از فاضل، نفرت میکنم».
او که آنقدر اهل حشر و نشر بود و هر بار با شاعری، یا دوستی به خانهی ما میآمد، و همیشه حلقهای در اطراف خود داشت، و به جمع شاعرانه و ارتباطهایش، بیش از هر چیز اهمیت میداد ...، حالا دور شده بود، و تنها در زبان و شعر بود که بیفاصله میشد و نزدیکتر، و بهرغم دوری، زبانش جهان خود را و دوستان خود را گسترش میداد. در زبان و شعر، بیفاصله بود، آنجا نزدیک و در دسترس بود، ارتباطهای او منوط به حقیقت شعر و زبان شعر بود.
اما برای من، او جایی بود که فاصله، مفهوم دیگری میگرفت، گم میشد، نزدیکترین کسم بود، در عین حالیکه دورترین بود ...
هنوز به بودنش احتیاج داشتم، به آن مطلق مهربانیاش و اطمینان و امنیتی که بودنش به من میداد، چقدر دوست داشتم هر روز کنار او بیدار شوم، در نوازش صدایش، و دستهایش روی بازوانم، در کنارش بر لبهی تخت بنشینم و زندگی کنم. پَلکیدن و پِلَکیدن کنارش را دوست داشتم، در کنار او و برای او، مثل یک کودک بودم، کنارش همان «طلایه، کودک من» بودم، که شعرش را گفته بود، و «نوری» خوانده بود در کودکیام، و من برایش آن ترانهی لالایی «نوری» را بخوانم و او نگاهم کند و بگوید: «باریکلا عمو جان». و بیآنکه از نبوغ شگفتانگیزش حرف بزنیم، بازتاب آن را در زیستن کنارش درک کنم، آن بهتمامی خودش بودن را در تمامی جزئیات زندگیاش، آن دیگر بودنش در منش بزرگوارانهاش، آن نهانبین بودن، آن شهودگر بودن ...
از کجا میدانست هر بار که من بهشدت ناراحت بودم، به من زنگ میزد، حتی چندین بار پشت سر هم، تا آرامم کند، تا بگوید اصل چیست، مهم چیست، لمپن کیست، هوچی کیست. بوی رنجِ من را استشمام میکرد، مثل بوی دریا از دور ...
حالا با آنکه میدانم رؤیا زنده است، اما تمام او دیگر با من نیست، آن تمام پنهان، آن بصیرت و اخلاقی که شعر به یک شاعر حقیقی میبخشد ...، آن لبخندی که به همهی قدرناشناسیها و زخمها میزد که: «زندگی زخم را، وفای مدام درد تنظیم میکند». آن اجتناب ناب از تعصب به هر گونه عقیده و عقده، و بدینسان بود که آن مرگ فرشتهگون بهسراغش آمد و نبضش چه آرام آرمید:
«در خواب میروم
خوابیده میروم در خواب، مثل دار
خوابنده مثل مار»
خوابی که منجر به چنان بیداری عظیم و عجیبی، درست در روز پس از مرگ او شد. خوابی لایق وجود روحانی او
«در وقت مرگ برای مرگ
لایقتر از من
هیچکس نبود».
«زخمی به هیچکس نزدم
با مرگم شروع دوبارهام را به اینجا آوردهام».
چه غبنی دارم که تعلل کردم به دیدارش، با طنین آخرین کلامش به من: «منتظرت هستم ...»، تعللی که او با همهی بزرگیاش نکرد و به دیدارم آمد ... مهیای رفتن بودم که «با او آرزوی فتح فاصله کنم».
حالا او در پرلاشز است، در آن گورستان بسیار زیبا، که خودش وقتی گفتم که میخواهم به زیارت هدایت بروم، راهنماییام کرد چطور بروم، تا آن هرم سیاه با زبان رؤیا به من بگوید:
«نگاهم کن زائر
زمان درازی نگاهم کن
تا برای تو جالب شوم».
حالا این گورستان زیباتر است، چون گنج ما در خاک، آنجا را تابناک کرده
«خواب ما در خاک
خاک را بیدار میکند»
نمیتوانم باور کنم که دیگر او را ندارم، مثل پدرم که ندارم، مثل بادیهنشین که ندارم (کسی که گم شدنش اولین حادثهی دردناک زندگیام بود)، اما بهقول رؤیا در نامهای که پس از مرگ پدرم، برای مادرم نوشت: «آنچه برای ما مانده، اندوهِ رفتن اوست، چیز کمی نیست، سایبان این گنج اندوهم، بیوهی حبیب رؤیایی بودن، حرف کمی نیست، مرد بزرگی بود، سایهای بر سر ما بود. آیا ما سایهای در سایهی او خواهیم شد؟ ...».
حالا من هم میگویم که نگهبان گنج اندوه او هستم، برادرزادهی یدالله رؤیایی بودن، حرف کمی نیست، خون او در رگهایم هست، و نام من را همانطور که خودش بارها میگفت، او بر من گذاشته بود. نامی که تا هر کس بخواندم، طنینِ یاد او باشد. در عینحال یاد او، یاد کسی در «هفتاد سنگ قبر»، در سنگ طلایه:
جمجمهام را با لبخند میدید
که در تیرباران، عدم را آفتابی میبینم ...
و حالا آیا خودش، از آن عدم آفتابی، به من لبخند میزند؟
