04 مه 2026

می‌آفرینم پس هستم، بهرام بیضائی به گفته‌ی عباس میلانی

در گفتگو با شبنم طلوعی

 

سال ۱۴۰۴ در سالروز تولدش پنجم دی‌ماه، در ۸۷ سالگی با جهان خاکی خداحافظی کرد در حالی که تا آخرین لحظات زندگی همچنان پاس‌دارنده‌ی فرهنگ ایران بود. این متنِ گفت‌وگوی شبنم طلوعی است با دکتر عباس میلانی، مدیر مرکز مطالعات ایرانی دانشگاه استنفورد، در مورد ادیب، شاعر، نویسنده، کارگردان تئاتر، فیلم‌ساز، پژوهشگر و استاد فرهیخته‌ی ایرانی بهرام بیضائی. 

این اولین بخش از مجموعه‌ی پنج‌ روایت از زندگی و جهان فکری بهرام بیضائی است، در گفتگو با عباس میلانی، بیژن بیضائی، افشین هاشمی، سعید طلاجوی و مژده شمسائی

***

شبنم طلوعی: اولین پرسشم از شما، به عنوان یکی از دوستان نزدیک بهرام بیضائی در مورد جهان‌بینی و نگاه او به هستی به عنوان یک روشنفکراست.

عباس میلانی: من فکر می‌کنم در جهان‌بینی آقای بیضائی که به نوعی واقعاً کمتاست، یک نوع تجددخواهی ایران محور بود؛ معتقد بود ایران باید در همه‌ی عرصه‌ها متجدد شود. معتقد بود در وهله‌ی اول باید به سنت‌های ایرانی تکیه کند ولی در عین حال معتقد بود که باید از جهان خارج هم یاد بگیرد. و در این قسمت کمتایی‌اش شاید بیشتر بود. برای اینکه از معدود روشنفکرانی بود که وقتی می‌گفت باید به خارج نگاه کنیم، هم به غرب نظر داشت و هم به شرق. ولی در هر دو حال می‌گفت بیش از هر چیزی به خودمان تا آنجایی که می‌توانیم تکیه داشته باشیم و خودمان را بشناسیم. 

نوع خودشناسی او هم ــ خودشناسی ایرانش هم ــ به گمان من دوباره کمتا بود. برای اینکه نه با مبالغه‌ی خودستایی همراه بود و نه با خفت خود کم‌بینی. می‌گفت خودمان را بشناسیم. تعریف زیاد نکنیم. جاهایی که اشتباه کردیم چه به عنوان روشنفکر، چه به عنوان یک قوم، مثلاً اگر مهاجمین خودمان را تبدیل به شخصیت‌های قدیس کردیم و دائم آنها را پرستیدیم حتی آن را هم بگوییم ولی بگوییم شاهنامه هم داریم. واقعاً به گمان من از لحاظ روشنفکری موجود کمتایی بود و به همین خاطر هم، در دوران حیاتش آن‌چنان که باید و شاید به خصوص در دورانی که فضای روشنفکری ایران بیشتر ایدئولوژی‌زده بود ــ چه ایدئولوژی چپ، چه ایدئولوژی راست و آخوندیسم ــ قدرش را آن‌چنان که باید و شاید ندانستند. جامعه‌ی ایران به خصوص به هنگام مرگش نشان داد که بیش از همیشه قدرش را می‌شناخت.

 

بهرام بیضائی در گفتگوهای مختلف بارها تأکید کرده که آنچه که به نام واقعیت عرضه می‌شود اغلب مصلحت زمانه است و جامعه معمولاً بخشی از حقیقت را می‌خواهد که آزار ندهد. پس می‌توانیم بگوییم بیضائی متعهد به حقیقتی بود که از نسخه‌ی جمعی حقیقت پیروی نمی‌کرد. برخورد او با آن «حقیقت مستقل» به چه شکل بود؟

به نظر من یکی از چیزهای خیلی جالب در مورد آقای بیضائی همین نگاه خیلی مدرنش به حقیقت بود. حقیقت را بیش از هر چیز به نوعی یک برساخته‌ی هنری می‌دانست تا یک برساخته‌ی ایدئولوژیک. یک جست‌وجو می‌دانست تا یک پاسخ. و در این جست‌وجو دائم می‌کوشید. هیچ جزمی را برنمی‌تابید و وقتی به آن حقیقت بعد از این کوشش می‌رسید، حاضر بود هر بهایی را برای دفاع از آن بپردازد و دیگر هیچ مصلحتی را برنمی‌تابید؛ مصلحت سیاسی، باج‌دهی سیاسی، باج‌خواهی سیاسی، کرنش در مقابل قدرت، سازش با قدرت. و حقیقتش به خصوص در عرصه‌ی هنر بود. چون زندگی برای بیضائی یعنی هنرش. خارج از هنر به خانواده‌اش وبه دوستانش بسیار مهر داشت. ولی اگر دکارت می‌گفت من می‌اندیشم پس هستم. بیضائی میگفت من می‌آفرینم پس هستم. برایش آفرینش از هر چیز مهم‌تر بود و وقتی در فرآیند آفرینش به حقیقتی می‌رسید نه باج می‌داد و نه باج می‌گرفت و بدون ترس حرفش را می‌زد. بهایش را هم می‌پرداخت. شکایت هم زیاد نمی‌کرد.

 

همه‌ی کسانی که حتی یک بار پای صحبت بهرام بیضائی نشسته‌اند می‌دانند که حساسیت ایشان به واژه‌ها، به ترکیب آنها و به برآیند معنا از دل کلمات بسیار جدی و انگار که یک اتفاق مقدس بود. آیا این تعبیر درست است که بگوییم زبان برای بیضائی عرصه یا میدانی بود که انتخاب کرده بود در آن با تاریکی و بی‌خردی نبرد کند؟

قطعاً! زبان برای بیضائی به چند شکل میدان نبرد بود. اولاً بیش از هر چیز برای بیان هر چه دقیق‌تر آن حقیقت نسبی‌ای که یافته بود. و نه بیان صرفش، بلکه بیان زیبایی‌شناختی‌اش. و نه بیان زیبایی‌شناختی‌اش، بلکه بیان زیبایی‌شناختی‌اش در حد امکان عاری از هر ــ به قول چهار مقاله ــ «تازی‌های بارد». سعی میکرد زبانش پالوده از تازی‌های بارد باشد و در عین حال که سعی می‌کرد ساده باشد، پالوده باشد، عرب نباشد و دقیق باشد در یک جایی ملتقای زبانش شکل می‌گیرد که غایت دقت وغایت قوام فرهنگی وغایت بازتاباندن بهترین‌های گذشته است. ولی به شکلی که متن را برای هزار و یک نوع تعبیر باز بگذارد. متن را هیچ وقت نمی‌بست. در عین اینکه حرفش را خیلی دقیق می‌زد. می‌فهمید که اگر این‌جوری بگویی و یک کلمه را این ور و آن ور بکنی متن را باز کرده‌ای، و اگر یک کلمه را عوضش کنی متن را بسته‌ای. و با متن بسته خیلی مسئله داشت. هر متنی برایش یک نوع گفت‌وگو بود و چون از تئاتر می‌آمد خوب جایگاه گفت‌وگو را می‌فهمید و می‌دانست متن را جوری بگوید که به قول بیهقی از سخن سخن بخیزد و از حرف و اندیشه‌اش، اندیشه برخیزد نه اینکه روضه بخواند.

 

چقدر در این نبردی که بهرام بیضائی انتخاب کرده بود، واکنش و موضع‌گیری نسبت به اتفاقات اجتماعی جامعه‌ی امروز و زمان معاصر را می‌شود دید؟

شما شاید سؤالتان روایت خجالت‌زده‌ی این است که آیا سیاسی نبود؟ من اتفاقاً فکر می‌کنم بیضائی یکی از سیاسی‌ترین نمایشنامه‌نویسان زمان ما بود. سیاست او به معنای مبتذل و محدودِ شعار دادن علیه این و آن نبود. سیاست در هنر و در عرصه‌ی اجتماع به گمان من در سخیف‌ترین روایتش این است که بیاییم شعار بدهیم خلق و قهرمان و پرولتاریا و فلان. وقتی شما در نمایش‌هایتان زن را بزرگ می‌کنید، و خیلی قبل از جنبش زن، زندگی، آزادی زن را به کرات قهرمان داستانتان می‌کنید این از هر نمایشِ به‌ظاهر فمینیستی و با شعار، هم سیاسی‌تر است و هم اجتماعی‌تر و هم ماندگارتر.

من فکر می‌کنم به هر کدام از نمایش‌های بیضائی که نگاه کنید از سیاسی‌ترین نمایش‌های زمان خودش هستند. منتها سیاست «نوعی هنر و نوعی اندیشه» را ندارد. برای همین هم هست که سعید سلطانپور با بیضائی مسئله دارد. سلطانپور نوع سیاست‌زدگی‌اش یک زیرنویس کوچکی در تاریخ ایران خواهد بود. ولی سیاست بیضائی در مفهوم موسعش این است که با زبان مبتذل روزگار بجنگیم، با ابتذال روزگار بجنگیم، و به جنگ جزمیات مذهبی برویم. هیچ کس در نمایش‌های خودش تا آنجا که می‌دانم به اندازه‌ی بیضائی به جنگ جزمیات مذهبی نرفته است. هدایت یکی دو تا نمایش دارد و دو سه داستان که آن‌ها هم مهم هستند. ولی حتی در آن زمینه هم در این آخرین کاری که بیضائی کرد واقعاً هدایت را گرفت و تبدیلش کرد به چند برابر خودش. هدایت را شکوفا کرد و یکی از عمیق‌ترین، جدی‌ترین ریشه‌ای‌ترین انتقادها به جزمیات سیاسی، به استبداد سیاسی، به آخوندیسم تبهکار، به زن‌ستیزی در جامعه‌ی ایران را ارائه کرد. طرب‌نامه‌اش همین طور. طرفداران هنر مبتذل سلطان پوری اعتراض کردند. یکی‌شان به من اعتراض کرد و از وسط جلسه رفت که این ابتذال است! شعورش را نداشت بفهمد که طرب‌نامه چقدر از هر چیزی که خودش یا هر کس دیگری ساخته سیاسی‌تراست. حق شادی را برای مردم ایران می‌خواهد و حق زنان برای رقص و آواز و حضور در صحنه را می‌خواهد.

 

شعری در اوج روزهای زن زندگی آزادی از بهرام بیضائی در فضای مجازی منتشر شد. 

دو بیت اولش هست:

مردم خوش باور پنجاه و هفت

غرقه امید و گیج سهم نفت 

حق نسل بعد رفت از یادشان 

بشنوید این روزها فریادشان.

و در دو بیت آخر هم می‌خوانید که 

برده‌ی این بی وطن‌ها نیستیم 

روز فردا گفت خواهد کیستیم 

مهر باطل بر نظام و ظالمین 

کنده باد این ریشه از روی زمین

برای کسانی این اولین بار بود که بیضائی در مورد اتفاقات روز و سیاست مستقیم صحبت می‌کرد و از آن عده افراد تعدادی را این اتفاق خوش آمد و تعدادی را هم خوش نیامد. و مثل تمام کارهای بیضائی بحث‌برانگیز شد. با این گمان که بیضائی که دغدغه‌ی سیاسی دوران را در آثارش مطرح نکرده و نگاهش سیاسی نیست، چرا این شعر را سروده و مستقیم صحبت از سیاست کرده؟

اولاً من با این حرف موافق نیستم. اصلاً موافق نیستم. این روایتی از سیاسی را می‌گیرد که این روشنفکران به اصطلاح خلقی می‌گیرند که آمده مستقیم در مورد مسئله گفته «زن زندگی آزادی». اولین کار بیضائی یکی از سیاسی‌ترین کارهای اوست. آرش کمانگیر اساس فکر حزب توده را زده است، بدون اینکه نام حزب توده بیاید. و امروز به اندازه‌ی آن زمان اهمیت دارد. اگر آنجا آمد شعر سیاسی گفت، چون این‌قدر به خشم آمده بود که آن گونه گفت. برای اینکه نمی‌ترسید. از آن بدتر هم گفته، توجه نکردند. هر چه نه بدترِ آخوندیسم را توی یه شعر دیگر گفته. گفته خاک بر سر شما که جز مرگ و غم و افسردگی و مرگ‌پرستی برای ما نیاوردید. ولی اولین کارش هم همین است. اولین کارش کاری به غایت دموکراتیک است علیه منجی‌پرستی که هم عینش در اسلام ناب محمدی هست و هم در مارکسیسم ناب استالینیستی. حزب کمونیست روایت عرفی شده‌ی امام زمان است و بیضائی پنبه‌ی اینها را در نمایش آرش خود زده. آن وقت می‌گویند سیاسی نیست.

 

در مورد مهاجرت بیضائی که اتفاق بسیار مهمی بود بارها هنرمندانی که در ایران کار می‌کنند در گفتگوهای عمومی و رسمی و رسانه‌ای واکنش نشان دادند. مثلاً از سر دلسوزی برای جامعه‌ی داخل ایران معترض شدند که چرا رفته و باید همان جا در ایران می‌ماند و به این شکل می‌توانست مخصوصاً برای نسل جوان مفیدتر واقع شود. افسوس خوردند که تماشاچی ایرانی مهاجر زبان بیضائی را نمیفهمد و آفرینش‌های متعددی که ایشان در آمریکا داشت باید در ایران اجرا می‌شد.

حتی گفتند در برابر فشارها می‌شد کوتاه بیاید. کاش آن‌قدر سخت نمی‌گرفت. این «سخت نمی‌گرفت» را در کمال تأسف می‌گذارم توی گیومه و با تأکید می‌گویم. به دلیل اینکه این عادت شده که به جای اعتراض به عامل ستم، اعتراض و حتی سرزنش، متوجه فردی می‌شود که تصمیم می‌گیرد بر اساس ارزش‌هایش زندگی کند. از سهل‌گیری‌ها و یا نادیده‌گرفتن‌های جمعی پیروی نکند و وارد تعامل پس پرده با فضایی که از او حق انتخاب را می‌گیره نشود. 

به طور مشخص بگویم. به من شخصاً خیلی برخورد وقتی که نوشته‌های آقای نصیریان را خواندم که من نخواستم بیایم خارج برای اینکه نمی‌خواستم بلیطم توی بستنی‌فروشی فروخته شود! نه آقای نصیریان عزیز. من به فیلم‌های شما احترام می‌گذارم ولی این جور باج دادن در شأن شما نبود.

بیضائی بلیط‌هایش را در بستنی‌فروشی‌ها نمی‌فروخت. خیلی دیگران هم بودند. نمایشنامه‌نویس‌های درجه یکی بودند که مهاجرت کردند. یکی از نمایش‌هایشان را خود شما به صحنه بردید، دیاسپورا کار یلفانی. محسن یلفانی نیامد در خارج برای اینکه در بستنی‌فروشی بلیط‌هایش را بخرند. روی حرف خودش ایستاد. بیضائی هم روی حرف خودش ایستاد. این حرف مبتذل است که هر که خارج می‌آید، می‌شود بازاری مبتذل. ولی از طرف دیگر، اگر می‌آیید خارج از ایران باید به تصور عام باج ندهید. بیضائی باج نمی‌داد. شگفتی‌اش این است که مثلاً درباره‌ی آخرین کارش داش آکل که من در تمام اجراهایش بودم درهر دو بخش نمایش، برای دوسال در زمان بین دو پرده از مرد م می‌شنیدم چه صحبت‌هایی می‌کنند. تکراری‌ترین حرف این بود که با اینکه جاهایی کلام نمایش را نمی‌فهمیدیم ، اما می‌فهمیدیم در حضور یک اثر بزرگ هستیم.

آنهایی که ادبیات به اصطلاح خلقی می‌نویسند خلق را تحقیر می‌کنند. برای اینکه فکر می‌کنند خلق خر است و فقط یک چیز ساده‌ی ساده‌انگارانه را می‌فهمد و باید غذا را بجوی بگذاری توی دهانش. آن وقت شاید بفهمد. بیضائی می‌گفت هر غذا را باید به شکلی پخت. این جمله را باید این شکلی نوشت. هیچ شکل دیگری هم نمی‌شود نوشت. 

کی‌یرکگارد می‌گوید هر اندیشه‌ای یک شکل دقیق گفتن دارد. بیضائی آن شکل دقیق را پیدا می‌کرد. می‌نوشت و برایش مهم نبود که حالا شنونده آن را می‌فهمد یا نه. چند درصد انگلیسی‌ها شکسپیر می‌خوانند؟ همه‌اش را می‌فهمند؟ سی درصدش را می‌فهمند. من سال‌ها پیش‌تردر کلاس تاریخ اجتماعی هملت را درس می‌دادم که دیگر ساده‌ترین و سهل‌ترین است. نمی‌فهمیدند. ولی همه می‌دانند کار بزرگی است. آثار بیضائی هم همین‌طوراست. باج ندادن او فقط باج ندادن سیاسی نبود. باج به ابتذال نمی‌داد چون حرمت هنرش و حرمت کلامش را می‌دانست. آنهایی هم که نمی‌فهمیدند می‌فهمیدند در حضور کاری هستند که قدرشان را به عنوان تماشاچی می‌داند. شگفت‌انگیز بود این رابطه.

 

نقش مهم شما را فراموش نکنیم؛ به عنوان مدیر مرکز ایران‌شناسی دانشگاه استنفورد برای حمایت از حضور ارزشمند بهرام بیضائی در شهر پالوآلتو و همین‌طور فعالیت‌های آکادمیک و تولیدات نمایشی ایشان در کنار همسرشان مژده شمسایی و گروه بازیگرانی که خیلی‌هاشان اولین تجربه‌های به روی صحنه‌ی حرفه‌ای رفتن را در کنار استاد بیضائی زندگی می‌کردند. چه شد که بیضائی را به استنفورد آوردید؟

واقعاً بدون تعارف می‌گویم. بدون کسانی که به ما کمک کردند که صد درصدشان ایرانی‌ها بودند یعنی حمید مقدم، کریستینا مقدم، بیتا دریاباری، برادران تسلیمی، حسن میلانی، اصلاً مرکزایرانشناسی وجود نمی‌داشت. البته با آنهایی که از کشورهای خارجی بودجه می‌گیرند مشکلی ندارم. ولی ما کمک غیرایرانی نداشته‌ایم.

به محض اینکه خانم شهلا لاهیجی به من گفت که آقای بیضائی در ایران دیگر جوش آورده و ممکن است برود، زنگ زدم به ایشان گفتم حاضرید بیایید اینجا؟ ما یک پوزیشن داشتیم. گفت: بله. یعنی از طریق خانم لاهیجی دعوتش کردیم. خود آقای بیضائی هم به من گفت: من فکر کرده بودم از همین حرف‌های تعارف است. بعد یک بار در خانه‌ی پرویز کلانتری بودند. من به پرویز زنگ زدم. ایشان هم آنجا بودند. صحبت کردیم، گفتم آقا ما پیشنهاد دادیم. آیا شما می‌خواهید بیایید یا نه؟ که آمدند. می‌دانم مخاطبین‌تان فکر می‌کنند تعارف می‌کنم اما من غلط کردم آقای بیضائی را بیاورم! آقای بیضائی بر من منت گذاشت که آمد. من می‌دانستم ایشان بیاید برای دانشگاه افتخاراست. خاک بر سر آن رژیم کنند که نمی گذارد بیضائی در دانشگاه تهران درس بدهد. آمدن بیضائی از افتخارات دانشگاه استنفورد است. نمی‌خواهم تعارف بکنم برای اینکه ما کارهای دیگری هم کرده‌ایم اما تردید نداشته باشید اگر در آینده در مورد ایران‌شناسی در تاریخ دانشگاه‌ها بنویسند رکن رکینی است که بیضائی آمده اینجا و توانستیم این شرایط را برایش آماده کنیم.

و بعد جنس این مرد را این گونه می‌شود فهمید که آدمی به این بزرگی آمده اینجا؛ آدمی که در خواب هم می‌توانست این کلاس‌ها را درس بدهد، و باورتان نمی‌شود در یکی دو سال اول برای هر کلاس چه‌قدر وقت می‌گذاشت. متن را به فارسی می‌نوشت، و بعد ترجمه می‌کرد و گاه با من در موردش صحبت می‌کرد. یا وقتی که بیمار بود و مثلاً من قرار بود سر کلاسش بروم، شب قبل زنگ می‌زد که آقا من اینها را می‌گویم. آیا سؤالی داری؟ و کلاس که تمام می‌شد درست بعدش زنگ می‌زد. در حالی‌که بیمار بود و داشت کیموتراپی می‌کرد. می‌گفتم: آقای بیضائی شما ناراحت نباشید! می‌گفت: نه می‌خواهم مطمئن بشوم. چنین آدمی است که مردم چنین قدری ازاو می‌شناسند.

دانشجویی برای من نامه نوشت که برای مژده خانم فرستادم؛ که وقتی آقای بیضائی آمده بود، در یک کلاس من تنها دانشجویش بودم وچطور با من یک نفر کار می‌کرد. برای کلاس یک نفره تا نمایشی که هزار نفر می‌خواهند به تماشایش بیایند وقت می‌گذاشت و احترام می‌گذاشت. این است که مردم و دانشگاه قدرش را می‌شناسند. خاک بر سر رژیمی بکنند که قدرش را ندانست و ۲۵ سال از مهم‌ترین سال‌های زندگی‌اش را آلوده کرد و شرم بر بسیاری از روشنفکران ما باد که در زمان حیاتش یک کلام در موردش ننوشتند. اگر هم نوشتند گفتند مثل اینکه هنوز فکرهای بهائی در او هست! فیلم خود شما در مورد قره‌العین در دانشگاه نمایش داده شد، یا مهندس حسین امانت به استنفورد آمد. چه اشکالی دارد اولاً که نگاه بهائی در کاری باشد؟ یا زیباترین معماری معاصر ایران و برج شهیاد فکر بهائی داشته باشد؟ ولی شما تنها چیزی که از حسین امانت یا بیضائی می‌توانید بپرسید این است؟

در عین حال او هم وقتی که دیده بود جایی هست مثل مرکزایران‌شناسی که قدر کارش را می‌دانند، نمی‌دانید چه قدر رعایت ما را می‌کرد. اگه می‌خواست حرفی بزند که فکر می‌کرد مثلاً ممکن است رژیم به خاطرش به ما حمله کند، بدون تردید قبلش می‌آمد و می‌گفت که فلانی من می‌خواهم این‌ها را بگویم. می‌گفتم آقای بیضائی به من چه مربوط است؟ می‌گفت: نه آخر ممکن است به شما حمله کنند. یعنی قطعاً می‌دانست که من ممکن نیست جسارت کنم و حرفی بزنم ولی این حرمت را داشت. یا مثلاً زمانی که ما می‌خواستیم در مورد بخش دوم داش آکل جلسه بگذاریم قبلش به من گفت که کسی هست که می‌گوید من تمام این نمایش را خوانده‌ام و باور دارد تمامش در مورد زندگی عبدالبهاء است، و می‌ترسم این بحث را پیش بکشد وهمه توجه‌ها به آن سمت برود. گفتم: بگوید! حق اوست! ولی او نمی خواست حتی یک سؤال مسئله‌ای برای ایران‌شناسی درست کند و تقریباً یقین دارم می‌دانست که ممکن نیست من به تماشگری بگویم که این سؤال‌ها را نکنید. اگر قرار بود چنین اجباری به بیضائی وارد کنیم، خب ایران می‌ماند. خیلی غریب آدمی است. بود. هست. در مقابل این وقتی در ایران به او می‌گویند چیزهایی را از اثرت بزن، می‌گوید من دستم را قطع می‌کنم و نمی‌زنم. یعنی این آدم آن‌قدر بزرگوار بود.

 

به گمانم اولین مواجهه و اولین ملاقات همیشه ماندگارترین است. اولین بار که با بیضائی یا کاری از او برخورد داشتید مربوط به چه زمانی‌ست؟ آیا در خاطرتان هست؟

خیلی خیلی دقیق. چند بار هم به خودشان گفتم. ایران بودم. من خب اسم او را از دور شنیده بودم. داریوش مهرجویی که دوست خیلی نزدیک من بود گفت که من سه تا بلیط دارم برای نمایش مرگ یزدگرد بیضائی. رفتیم و با اینکه تقریباً به موقع هم رسیدیم، صندلی‌هامان را ملاخور کرده بودند. مجبور شدیم وسط راه بین ردیف‌ها روی زمین بنشینیم. من همیشه تئاتر خیلی دوست داشتم و قبل از اینکه برگردم به ایران به شکسپیر خیلی علاقه داشتم. با مرگ یزدگرد شگفت‌زده شدم.

بعد از آن اجرا، اولین باری که با آقای بیضائی تماس مستقیم داشتم وقتی بود که زنگ زدم خدمتشان و گفتم که اگر مایلید ما دعوت‌نامه برایتان بفرستیم و تشریف بیاورید. همین. از وقتی که آمدند دیگر خیلی رابطه نزدیک بود و هفته‌ای حداقل یک‌بار در کنارشان می‌نوشیدیم و غذا می‌خوردیم. خاطره‌ای دارم که جایی فکر نمی‌کنم گفته باشیم؛ نه من نه بیضائی و نه خانم شمسایی. در تمام دوران کرونا جمعه‌شب‌هایی که معمولاً قرار شام و عرق داشتیم، من در خانه‌ی خودم تنها می‌نشستم این ‌طرف کامپیوتر با جام و عرق. آنها هم آن طرف می‌نشستند. هم صحبت‌های مألوف را می‌کردیم، هم عرق محبوب را می‌خوردیم و هم دلتنگی کمتر می‌شد.

 

درست چند روز بعد از رفتن بهرام بیضائی، جای‌جای ایران خروشان از طوفان اعتراضات شد. اعتراضاتی که با گلوله‌ی جنگی حکومت پاسخ گرفت و همه می‌دانیم که ده‌ها هزار کشته به جا گذاشت. دراین اعتراضات چه در فضای مجازی و چه در دست تظاهرکنندگان معترض و در تصاویری که از ایران می‌آمد بارها جملاتی از بهرام بیضائی را دیدیم و خواندیم. اینجاست که فاصله، نگرانی مرز و نگرانی مهاجرت معنای خودش را از دست می‌دهد و جامعه بدون توجه به مصلحت‌اندیشی‌ها با حقیقتی که در کلام او بود بی‌هیچ واسطه‌ای ارتباط می‌گیرد.

این اواخر خیلی آثار رفتن حکومت را می‌دید. نگران این هم بود که عده‌ای بیایند دوباره خرابش کنند و با آخوند بسازند. و یا فریب آخوند را بخورند یا فریب قدرت‌های خارجی را و فکر کنند فقط آنها می‌توانند مسئله را حل کنند. ولی می‌گویند کاری در ادبیات، کلاسیک می‌شود که هم وصف حال زمان خودش باشد و هم مسائل را در یک سطح انسانی بررسی کند. به نظر من همه‌ی کارهای بیضائی این گونه‌اند. یعنی آنهایی که من خوانده‌ام و خوشبختانه آن‌قدر هم زیاد نوشته که همه‌اش را نتوانستم بخوانم. گاهی به شوخی و با طعنه می‌گفت آقا این را خوانده‌اید؟ من هم با خجالت جواب می‌دادم این را نخوانده‌ام ببخشید.

ولی در مورد آنها که خوانده‌ام که خیلی از کارهای اوست چند چیز برای من کاملاً روشن است. اینکه همه وصف حال زمانه است و در عین حال وصف حال خودش است و در همه‌ی مسائل هستی‌شناختی و لازمان و لامکان را هم بررسی می‌کند. به همین خاطر کلاسیک می‌شود. آرش تا زمانی که در جهان امید کاذب به یک منجی غیر از خودمان باشد ماندگار است. طرب‌نامه را که من می‌دیدم و شاید شما هم در آن صحنه بازی می‌کردید که شاعر از شعرهایی می‌گوید که نگفته و کارهایی که نکرده. و این خود آقای بیضائی بود و توی بیننده می‌فهمیدی. هر چه بیشتر در مورد زندگی بیضائی بدانی، بیشتر می‌فهمی که چقدر کارهایش در عین حال حدیث نفس است. 

در این چند هفته‌ی اخیر از تعداد تصاویر کلامش در تظاهرات و تکه‌هایی رو که در توئیتر وغیره دیدم فهمیدم که مردم دارند دوباره کشفش می‌کنند. یک سنت بدی در روشنفکران ما هست. از آل احمد بگیرید تا شریعتی تا صمد بهرنگی. همگی دانسته‌هاشان خیلی کمتر از ادعاهاشان است. به محض اینکه یک خرده سطح‌شان را می‌تراشی می‌بینی اقیانوسی به عمق یک اینچ هم نیستند. بیضائی درست بر عکسش بود. هر چه می‌گفت حتی اگه در مورد مثلاً هیچکاک حرفی می‌زد، می‌نشستی پای صحبتش و می‌پرسیدی و می‌پرسیدی و می‌پرسیدی و می‌دیدی به قول آن فیلم معروف تا «اندش» رفته. هانا آرنت می‌گوید بعضی از هنرمندان شهرت دارند، بعضی‌ها حرمت دارند. کمتر کسی هم شهرت دارد و هم حرمت. بیضائی الان در غایت شهرت و در غایت حرمت است و هر روز حرمتش حتی بیشتر از شهرتش می‌شود. برای اینکه می‌فهمند چقدر عمیق گفته، و چقدر با صداقت و درایت گفته است. واقعاً هر دفعه در موردش صحبت می‌کنم بغضم می‌گیرد. برای اینکه آدمی به این شرافت و این صداقت و به این استعداد، به این فروتنی و به این ایران‌دوستی و به این دوست خوب بودن کم دیده‌ام در زندگی‌ام. خیلی کم دیده‌ام.