اقیانوسی سرشار از پلاستیک
حسام میثاقی
استفادهی بشر از پلاستیک عمری نهچندان طولانی دارد. علاقهی ما به این ماده بیدلیل نیست. اما علت مصرف روزافزون این ماده چیست و این روند چه پیامدهای در محیط زیست دارد؟ چارهی کار کدام است؟
استفادهی بشر از پلاستیک عمری نهچندان طولانی دارد. علاقهی ما به این ماده بیدلیل نیست. اما علت مصرف روزافزون این ماده چیست و این روند چه پیامدهای در محیط زیست دارد؟ چارهی کار کدام است؟
این تصور وجود دارد که مخالفان هیتلر به طرز اسفباری کمتعداد بودند، و اکثر آنها هم ملیگرایان متعصبی بودند که هرگز نمیتوانستیم با آنها معامله کنیم. این تصور نادرست و نامنصفانه است. همهی کسانی که در برابر هیتلر به پا خاستند نظامی، اشراف پروسی و سیاستمداران غیرنظامی نبودند. مردم «عادی» هم شهامت زیادی از خود نشان دادند.
اولین خودکشی ثبت شده در تاریخ ایران را میتوان در دل بیستون یافت. در کتیبهی بیستون در شرح چگونگیِ مرگِ کمبوجیه آمده: به «خویشمرگی مرد.» این که آیا کمبوجیه به مرگی خودخواسته مرده یا مرگی طبیعی رازی است که از پس سالیان هنوز نامکشوف و مورد جدل است. چند صباحی است اما که پژوهشی دیگر نیز به خویشمرگیهای حوالی این کوه اضافه شده است. گویی عبارت حکاکی شده به سه زبان حالا خود دست به کار معنابخشی به این راز شده و از کلمات به بدنها منتقل شده است.
اهمیت به رسمیت شناختن فضای چند قطبیِ جامعهی ایران، توجه به ریشههای گوناگون انقلاب ۵۷، بحران حرکتهای اجتماعی در ایران، نقش کاتالیزوری جنبش زنان در مسیر به سوی دموکراسی و پارادوکس روحانیت در حفظ خویش و حفظ نظام از جمله نکاتی بودند که در کنفرانس «انقلاب ایران، پس از ۴۰ سال: گسستها و پیوستگیها» به آنها پرداخته شد.
همه میدانیم که رژیم کمونیستی اتحاد جماهیر شوروی رژیمی توتالیتر بود. همه میدانیم که این رژیم با دین و مذهب عناد داشت و خداناباوری را هم رسماً ترویج میکرد. آخر داستان را هم که میدانیم، این که مذهب ماند و رژیم رفت - داستانش را روحانیون مسلمان و مسیحی یکسان به عنوان نشانهای از پیروزی الهی تعریف میکنند. اما زمامداران شوروی چه تصور و انتظاری از خداناباوری - به عنوان یک طرح سیاسی، عقیدتی و معنوی داشتند و چه تدابیری برای اشاعهی لامذهبی و رقابت با مذهب اندیشیدند؟
دقیقاً صد سال پیش در همین روز رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت در برلین دستگیر و تنها چند ساعت بعد کشته شدند. گایتینگر که در کتابش از هویت آمران و عاملان این قتلها پرده برداشت این قتلها را «یکی از بزرگترین تراژدیهای قرن بیستم» میداند. اما چرا؟
کفشها میتوانند هزار معنا داشته باشند. برای خیلیها به معنای مد باشند و بهروز بودن در زمینهی پوشش، برای خیلیها نماد «دارندگی و برازندگی»، برای عدهای نشانهی قدرت و خودنمایی، برای یک سری دیگر نشانهی دلبری و جلوهگری، برای بعضی هم نشانهای از حفاظت.
شیرین عبادی، وکیل نرگس محمدی و نازنین زاغری همزمان با آغاز اعتصاب غذای موکلانش در اعتراض به دسترس نداشتن به امکانات ضروری درمانی، گفت: «حکومت ایران مرگ تدریجی زندانیان سیاسی و عقیدتی را تدارک دیده است.»
۱۲۲۷: نخستین بار، طاهره قرةالعین، از رهبران جنبش بابی، با برداشتن روبنده در ملاء عام کشف حجاب کرد.
۱۲۸۵: در سالهای پس از مشروطه برخی زنان تحصیلکرده، مقالاتی در مخالفت با حجاب مینوشتند، روبندههایشان را کنار میگذاشتند و در مجامع خصوصی چادر و روسری از سر بر میداشتند.
سیاستمداران همیشه از گذشته سوءاستفاده کردهاند. اما اکنون نوستالژی هم در کشورهای ثروتمند و هم در اقتصادهای نوظهور رواج یافته است. راست و چپ، دموکراسیها و دیکتاتوریها، همگی دارند از شکوه و جلال دوران گذشته یاد میکنند.
با گستردگی و شتاب اعتراضهای کارگری در ایران، جنبش کارگری چه مسیری طی کرده و به کدام سو حرکت میکند؟ این موضوعی است که با بهروز خباز، یکی از فعالان کارگری قدیمی ایران طرح کردهایم. بهروز خباز تا سال ۱۳۸۸ ساکن ایران بود و بعد از آن ناچار به ترک کشور شد و امروز ساکن سوئد است. او یکی از بنیانگذاران «کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری» بود که از نهادهای کارگری فعال ایران در دههی هشتاد محسوب میشد.
من عاشق فوتبالام، اما اغلب از خود میپرسم آیا فوتبال را بیش از حد دوست ندارم؟ و آیا این سبب نمیشود که از خود بیخود شوم و قوای انتقادیام را به آسانی از دست بدهم؟ شاید باید به شدت به فوتبال بدگمان بود، و از نقش آن در زندگی خود بیشتر انتقاد کرد تا تجلیل.
تا قبل از اینکه به اروپا بیایم، دربارهی هولوکاست و سرنوشت یهودیان در جنگ جهانی دوم و دورههای پیش از آن، کم و بیش، خوانده بودم. در این اواخر که گذارم به شهری به نام «آیزنشتادت» افتاد، نزدیک جایی که در اتریش زندگی میکنم، تصاویری از بازماندهی زندگی و مصائب یهودیان در این شهر دیدم که داستانها و تاریخی را که خوانده و شنیده بودم زنده و مجسم کرد، چنانکه انگار خودم شاهدشان بودم.
در روزهایی که تهرانِ دودآلود، گران، و شلوغ ساکنانش را فراری میدهد، تورهای گردشگری شاید بهانهای باشد برای نزدیکتر کردن این شهر شلوغ و مردمانش، شاید تهران را به عنوان شهری فراتر از بزرگراهها و برجها و مالها، در ذهن ساکنانش حک کند.
کوروش در همان سطور اولیه «همدلی» خود را به مثابهی «همنوع» به مردم بابل نشان میدهد و با بیان عواطف انسانیِ خود در مقابل درد و رنج و درون غمانگیز بابل با مردم همدردی میکند. پیداست که این سیاستِ نزدیک شدنِ انسانی به شکستخوردگان کار فرمانروایی او را آسانتر میکند اما مگر همدردی سنگ بنای حقوق بشر مدرن نیست!
در اواخر نوامبرِ گذشته گروهی از نوجوانان اسپانیایی به سینمایی در مادرید رفتند که در آن جای سوزن انداختن نبود. وقتی فیلم شروع شد با توجه محض به داستانهایی دربارهی کشورشان گوش دادند که قبلاً هرگز نشنیده بودند. داستان نوزادانی که در بدو تولد به زور از مادرانشان جدا شدند، داستان آدمهای بیگناهی که پس از اعدام در قبرهای دستهجمعی به خاک سپرده شدند، داستان شکنجه و مبارزهی نسلهای متوالیای که میخواستند پیش از به فراموشی سپرده شدنِ فجایعِ رخداده، عدالت اجرا و از آنها اعادهی حیثیت شود.
اخباری که از ایران میرسد اغلب به نسل جوان این کشور مربوط میشود. اما از نسل قدیمیتر چه خبر، از زنانی که بعد از انقلاب در کشور ماندند و جنگیدند و سوختند و ساختند؟ به ملاقات گلی امامی مترجم میرویم، زنی که جمهوری اسلامی را به چالش کشید.
آنچه از همهی اینها مهمتر است و در ذهن من و شاید هرکس که شکنجه را تجربه کرده از همه پررنگتر مینماید نگاه دیگران به مسئلهی شکنجه است. این اولین سؤال آزاردهندهی بعد از خلاصی: «کتکت هم زدند؟»
در سالهای اخیر دولت چین گامهایی برداشته تا با تخریب کلیساها و مساجد رؤیتپذیری اسلام و مسیحیت را در چین کاهش دهد، در حالی که آنچه را دینهای بومی میداند رواج میدهد: بودیسم، تائویسم، و ادیان محلی. در این سیاستگذاری متعصبانه تحت لوای مبارزه با تروریسم بسیاری از اقدامات دولت خود اسلام را نشانه گرفتهاند. نقطهی اوج این جریان به راه افتادن مجدد یک شیوهی دوران مائو است: کمپهای بازآموزی.
از سالهای نخست دههی ۶۰ به بعد، تا بیش از یک دهه اثری از جنبش زنان در صحنهی علنی و عمومی جامعه نبود. سرکوب گستردهی نهادهای سیاسی و مدنیِ مخالف و منتقدِ حکومت پس از سال ۱۳۶۰، دامن جنبش زنان را نیز گرفت و منجر به توقف فعالیت گروهها و نشریات زنان شد.
دموکراسی در بحران است و برخی از صاحبنظران، جهل و نادانی را علت آن میدانند. به شعار یک روزنامهی مهم آمریکایی توجه کنید: «دموکراسیها در ظلمتِ جهل میمیرند.» این شعار، پاسخی سادهاندیشانه به ظهور اقتدارگرایی و پوپولیسم در سراسر جهان است. بیتردید، محبوبیت این شعار ناشی از توسل به همان منطق «جنبش روشنگری» است که شناخت را معادل با قدرت و پیشرفت میشمارد.
چطور میشود که آدمها یکباره دستهجمعی «نوستال میزنند» و دلشان برای گذشتهای تنگ میشود که حتی تجربهاش هم نکردهاند؟ حواس خیلیها در دو سال گذشته به این پرسش جمع شده است. نوستالژی همیشه امری سیاسی بوده اما اهمیت سیاسیاش حالا دارد به رخ کشیده میشود.
چند سال پیش، کمی بعد از اعتراضها و سرکوبهای سال ۸۸، در یکی از کلاسهای هنری زیرمجموعهی وزارت ارشاد شرکت کرده بودم. اولین بار آنجا بود که دیدم دو نفر از همکلاسیهایم در کلاسهای مختلط، روسریهایشان را برمیدارند و روی شانه میاندازند. یادم میآید در اولین برخورد از حرکتشان چنان شگفتزده شدم که نتوانستم تعجبم را پنهان کنم. منتظر واکنش استاد بودم و فکر کردم الان است که هر دو را از کلاس بیرون کند.