چشمهای بازمانده در گور
روایتهای زندان مریم حسینخواه ۶
چشمهای خالی و بینورش، انگار چشمهای باز مانده در تنِ مُردهای بودند که خیلی وقت است جان داده و کسی نبوده که ببنددشان. فقط چشمهایش نبود، صورت تپل و سرخ و سفیدش، کوچک و زرد شده بود و خودش، سردِ سرد بود. بغلش که کردم، زیر هُرم آفتاب مردادماه تهران، میلرزید و وسط هقهقهای بیصدایش، فقط اسم گلنار را میشنیدم.
