18 مارس 2026
دانشاندوزی در زمان جنگ
سی. اس. لوئیس
این نوشته برگردان گزیدههایی از سخنرانی سی. اس. لوئیس، نویسنده و متفکر ایرلندیتبار است که در ماههای اول جنگ جهانی دوم ایراد کرده بود. لوئیس استاد نامداری در ادبیات و یکی از چهرههای اثرگذار اندیشهی مسیحی در قرن بیستم است. او در این سخنرانی استدلال میکند که جنگ نباید ما را از دانشاندوزی بازدارد، چون زندگی انسان همواره در سایهی مرگ میگذرد اما بشر هیچگاه جستوجوی دانش و زیبایی را متوقف نکرده است.
دانشگاه مجمعی است که برای دانشاندوزی تشکیل میشود. انتظار میرود که شما دانشجویان بکوشید تا، به قول قدمای قرون وسطی، فاضل ــ فیلسوف، دانشمند، محقق، منتقد یا مورخ ــ شوید. در نگاه اول، انجام چنین کاری در زمان یک جنگِ بزرگ عجیب به نظر میرسد. چه فایدهای دارد که کاری را آغاز کنیم که چندان فرصتی برای به پایان رساندن آن نداریم؟ حتی اگر خودمان هم به علت مرگ یا خدمت سربازی از ادامهی تحصیل بازنمانیم، چرا باید ــ و در واقع چطور میتوانیم ــ همچنان با خونسردی به این کارِ بیسروصدا ادامه دهیم، آن هم در حالی که آزادیهای اروپا و جانِ دوستانمان در معرض خطر است؟ در این صورت، آیا به ما نخواهند گفت که «اگر دنیا را آب ببرَد، شما را خواب میبرَد»؟
هر مسیحیای که به دانشگاه میرود همیشه باید با پرسش بزرگی کلنجار برود که پرسشهای ناشی از جنگ در مقایسه با آن نسبتاً کماهمیتاند. او باید از خود بپرسد که آیا درست، یا حتی از نظر روانشناختی ممکن، است که مخلوقاتی که هر لحظه با خطر مرگ مواجهاند بخشی از زمان اندکی را که در این جهان به آنان عطا شده صرف امور نسبتاً پیشپاافتادهای مثل ادبیات یا هنر، ریاضیات یا زیستشناسی کنند. اگر فرهنگ بشری بتواند با این پرسش رویارو شود، میتواند در برابر هر چیز دیگری هم دوام بیاورد. اگر بگوییم که میتوان در سایهی این مسائل ابدی همچنان به دانشاندوزی علاقهمند ماند، اما نه در سایهی یک جنگ اروپایی، در این صورت اعتراف کردهایم که گوشمان از شنیدن صدای عقل عاجز است و فقط صدای اضطرابها و هیجاناتِ جمعی را میشنود.
این واقعاً در مورد اکثر ما صادق است؛ بیتردید دربارهی من نیز صدق میکند. به همین دلیل، فکر میکنم که باید بکوشیم تا فاجعهی کنونی را به درستی بفهمیم. زندگیِ انسان همیشه بر لبهی پرتگاه سپری شده است، و جنگ وضعیتِ کاملاً تازهای را ایجاد نمیکند: فقط وضعیتِ همیشگیِ انسان را بدتر میکند، بهگونهای که دیگر نمیتوان آن را نادیده گرفت. فرهنگ انسانی همواره ناگزیر در سایهی چیزی بینهایت مهمتر از خودش به سر بُرده است. اگر انسانها میخواستند جستوجوی دانش و زیبایی را تا زمانی که کاملاً در امنیت باشند به تعویق بیندازند، این جستوجو هرگز آغاز نمیشد. اشتباه است که جنگ را با «زندگی عادی» مقایسه کنیم. زندگی هرگز عادی نبوده است. بررسیِ دقیقتر نشان میدهد که حتی دورههایی مثل قرن نوزدهم که ظاهراً آرامتر از دیگر ادوار بوده، آکنده از بحران، بیم و نگرانی، دشواری و وضعیتهای اضطراری بوده است. اگر میخواستیم همهی فعالیتهای صرفاً فرهنگی را تا زمان رفع نوعی خطر قریبالوقوع یا بیعدالتیِ فاحش به تعویق بیندازیم، به اندازهی کافی دلایل قانعکننده داشتیم. اما بشر مدتها قبل تصمیم گرفت که این دلایل ظاهراً موجه را نادیده بگیرد. انسانها میخواستند بیدرنگ به دانش و زیبایی دست یابند و حاضر نبودند که منتظر زمان مناسب بمانند، زمان مناسبی که هرگز فرا نمیرسد. میراث آتنِ عصر پریکلس فقط به معبد پارتنون محدود نمیشود؛ مرثیهسرایی پریکلس در مراسم خاکسپاریِ آتنیهای جانباخته در جنگ پلوپونز هم ]البته به قلم توسیدید[ برای ما به یادگار باقی مانده است. حشرات راه دیگری را برگزیدهاند: آنها پیش از هر چیز به دنبال رفاه مادی و امنیتِ کندو بودهاند و ظاهراً این روش به نفعشان بوده است. اما انسانها با حشرات فرق دارند. آنها در شهرهای تحت محاصره قضایای ریاضی مطرح میکنند، در سلولهای زندان به بحثهای مابعدالطبیعی میپردازند، روی سکوهای اعدام طنزپردازی میکنند، هنگام لشگرکشی به کِبِک دربارهی جدیدترین شعر گفتوگو میکنند و در میدان نبرد ترموپیل موهای خود را شانه میزنند و میآرایند. این نه خودنمایی و فخرفروشی بلکه جزئی از سرشتِ ماست.
اما چون ما معصوم نیستیم، این واقعیت که چیزی اکنون بخشی از سرشتِ ماست بهتنهایی ثابت نمیکند که عقلانی یا درست است. ما باید ببینیم که آیا در چنین دنیایی اشتغال به فعالیتهای دانشپژوهانه واقعاً موجه است یا نه. به عبارت دیگر، ما همیشه باید به این پرسش پاسخ دهیم: «چطور میتوانی آنقدر سبکسر و خودخواه باشی که به چیزی جز رستگاریِ روح آدمیان بیندیشی؟» و اکنون باید به پرسش دیگری هم پاسخ دهیم: «چطور میتوانی آنقدر سبکسر و خودخواه باشی که به چیزی جز جنگ بیندیشی؟» بخشی از پاسخ ما به هر دو پرسش یکسان خواهد بود. پرسش اول چنین القا میکند که زندگیِ ما میتواند، و باید، بهطور کامل و آشکارا مذهبی شود؛ پرسش دوم چنین القا میکند که زندگیِ ما میتواند، و باید، بهطور کامل ملیگرایانه شود. اگر منظور این است که همهی فعالیتهای ما باید از نوعی باشد که بتوان آنها را «مقدس» دانست و در برابر فعالیتهای «دنیوی» قرار داد، در این صورت من به هر دو منتقد خیالیام پاسخی واحد خواهم داد.
اگر انسانها میخواستند جستوجوی دانش و زیبایی را تا زمانی که کاملاً در امنیت باشند به تعویق بیندازند، این جستوجو هرگز آغاز نمیشد.
پاسخام این است: «آنچه شما توصیه میکنید، خواه روا باشد یا ناروا، هرگز در عمل رخ نخواهد داد.» به نظرم پیش از آنکه مسیحی شوم بهخوبی نفهمیده بودم که زندگیِ انسان پس از ایمان آوردن هم ناگزیر عمدتاً شامل همان کارهایی است که پیش از آن انجام میداد: همان کارها، هرچند با روحیهای متفاوت. پیش از آنکه در جنگ قبلی شرکت کنم، بیتردید انتظار داشتم که زندگیام در جبهه، به شکل مرموزی، سراسر جنگ باشد و بس. اما در عمل دیدم که هرچه به خط مقدم نزدیکتر میشوی، آدمها کمتر دربارهی آرمان متفقین و پیشرفت عملیاتِ نظامی صحبت میکنند و کمتر به آن میاندیشند. خوشحالام که لئو تولستوی هم در بهترین کتابی که تا کنون دربارهی جنگ نوشته شده به همین نکته اشاره کرده ــ این امر بهنوعی در مورد ایلیاد هم صادق است. نه ایمان آوردن و نه پیوستن به ارتش قرار نیست که واقعاً زندگیِ انسانی ما را نابود کند. مسیحیان و سربازان همچنان انساناند: تصور یک بیایمان از «زندگی مذهبی» و تصور یک غیرنظامی از «خدمت فعال» خیالپردازانه است. در هر یک از این دو حالت، اگر بخواهید که تمام فعالیتهای فکری و زیباییشناختیِ خود را معلق کنید، فقط زندگیِ فرهنگیِ بدتر را جایگزین زندگیِ فرهنگیِ بهتر خواهید کرد. در واقع، قرار نیست که در کلیسا یا در خط مقدم چیزی نخوانید: اگر کتابهای خوب نخوانید، کتابهای بد خواهید خواند. اگر به تفکر عقلانی ادامه ندهید، به شیوهای غیرعقلانی فکر خواهید کرد. اگر به دنبال ارضای امیال زیباییشناختی نباشید، به ورطهی ارضای امیال شهوانی سقوط خواهید کرد.
بنابراین، بین دین و جنگ چنین شباهتی وجود دارد: هیچیک از آنها زندگیِ صرفاً انسانیِ ما پیش از ورود به این دو عرصه را از میان نخواهند برد. اما هر کدام به دلایل متفاوتی چنین عمل میکنند. جنگ نمیتواند تمام توجه ما را به خود جلب کند، زیرا موضوعی محدود و متناهی است و بنابراین ذاتاً برای جلب تمام توجه روح انسان مناسب نیست.
در اینجا برای جلوگیری از سوءتفاهم باید چند تمایز قائل شوم. به عقیدهی من آرمانِ ما کاملاً برحق است و بنابراین معتقدم که شرکت در این جنگ نوعی وظیفه است. و هر وظیفهای نوعی وظیفهی دینی است؛ در نتیجه، ما نسبت به انجام هر وظیفهای تعهد مطلق داریم. در نتیجه، ممکن است وظیفه داشته باشیم که یک آدم در حال غرق شدن را نجات دهیم، و اگر در ساحل خطرناکی زندگی میکنیم، شاید لازم باشد که فن نجاتغریق را بیاموزیم تا برای نجات دیگران آماده باشیم. حتی ممکن است وظیفه داشته باشیم که برای نجاتِ دیگران جانِ خود را به خطر بیندازیم. اما اگر کسی خود را وقف نجاتغریق بودن بکند، به این معنا که تمام توجهاش را فقط به این کار اختصاص دهد ــ بهطوری که به هیچ چیز دیگری نیندیشد و دربارهی هیچ چیز دیگری سخن نگوید و تا زمانی که همه شنا کردن را بیاموزند دیگر فعالیتهای انسانیاش را متوقف کند ــ در این صورت چنین فردی به شیفتگیِ جنونآمیز به یک چیز دچار شده است. بنابراین، نجات دادن آدمهای در حال غرق شدن وظیفهای است که میارزد برایش بمیریم، اما نمیارزد که تمام زندگیمان را به آن اختصاص دهیم. به نظر من، همهی وظایف سیاسی (از جمله وظایف نظامی) از همین قماش است. ممکن است آدم مجبور شود که برای کشورش بمیرد؛ اما هیچ کسی نباید تمام زندگیاش را فقط و فقط وقف کشورش کند. کسی که بیقیدوشرط به مطالبات یک کشور، یک حزب یا یک طبقه تن میدهد، در واقع همان چیزی را در اختیار قیصر میگذارد که بیش از هر چیز دیگری به خدا تعلق دارد: خودش را.
هیچ یک از ما نمیتواند از مرگ بگریزد؛ مسئله فقط این است که چطور خواهیم مرد ــ امروز بر اثر اصابت گلولههای مسلسل یا چهل سال دیگر به علت ابتلا به سرطان
شاید ما بیش از هر چیز به شناختِ دقیق گذشته نیاز داریم. نه از آن رو که گذشته قدرتی خاص و اسرارآمیز دارد، بلکه چون نمیتوانیم آینده را مطالعه کنیم، و با وجود این به چیزی نیاز داریم تا آن را در برابر زمان حال قرار دهیم و حال را با آن بسنجیم؛ چیزی که به ما یادآوری کند که مفروضاتِ اساسی در دورههای مختلف با یکدیگر تفاوت داشته و بسیاری از اموری که به نظر افراد تحصیلنکرده قطعی و بدیهی است چیزی جز مُدهای زودگذر نیست. کسی که در سرزمینهای بسیار زیسته است به آسانی در دام خطاهای رایج در روستای زادگاهش نمیافتد: یک پژوهشگر نیز در زمانهای گوناگون زیسته و در نتیجه تا اندازهای در برابر سیل سهمگین چرندیاتِ جاری در رادیو و مطبوعاتِ زمانهاش مصون است.
بنابراین زندگیِ دانشورانه، برای بعضی، وظیفه است. و امروز چنین مینماید که این تکلیف بر عهدهی شما نهاده شده است. نیک آگاهام که میان آن مسائل ارجمندی که در نظر داشتیم و کاری که اکنون ممکن است به شما واگذار شود ــ همچون بررسیِ قوانین آواییِ زبان انگلیسیِ کهن یا پرداختن به فرمولهای شیمیایی ــ ناهمخوانیای وجود دارد که چهبسا مضحک به نظر برسد. اما در هر حرفه و پیشهای، چنین تلاطمی در انتظار آدمی است: کشیشِ جوان خود را گرفتارِ تأمین مواد غذاییِ گروهِ همسرایان مییابد و افسرِ جزء جوان ناگزیر میشود که حسابِ خمرههای مربا را نگاه دارد. و نیکوست که چنین باشد زیرا بدین ترتیب مردمانِ خودپسند و پرمدعا از میدان بیرون میشوند و آنان که هم فروتناند و هم مقاوم، در میدان باقی میمانند. از چنین دشواریهایی نباید اندوهگین شد. اما دشواریِ خاصی که جنگ بر شما تحمیل کرده است، حکایتی دیگر دارد؛ و دربارهی آن دوباره همان سخنی را بر زبان میآورم که از آغازِ گفتار خویش به گونههای مختلف تکرار کردهام: مگذارید که اضطرابات و هیجانات سبب شود که وضعیت دشوارِ خویش را غیرعادیتر از آنچه واقعاً هست بپندارید. شاید سودمند باشد اگر به سه تمرینِ ذهنیای اشاره کنم که میتواند همچون سپری در برابر سه دشمنی که جنگ به مصاف دانشوران میفرستد، از آنان دفاع کند.
نخستین دشمن هیجان است ــ همان گرایشی که آدمی را وامیدارد تا هرگاه که میخواهد به کارِ خود بیندیشد، در عوض دلمشغول جنگ شود. بهترین راه مقابله با هیجان این است که دریابیم جنگ در این مورد نیز، همچون بسیاری از دیگر موارد، دشمن جدیدی نیافریده بلکه فقط دشمنی قدیمی را نیرومندتر کرده است. همیشه رقبای فراوانی برای کارِ ما وجود دارد. آدمی همواره یا درگیر عشق است یا مشغول نزاع؛ در جستوجوی شغل است یا نگران از دست دادنِ آن؛ در شُرُف بیماری است یا در حال بهبود؛ یا سرگرمِ پیگیریِ اخبار. اگر سهلانگاری کنیم، همواره در انتظار خواهیم ماند که این یا آن مشغله پایان یابد تا سرانجام بتوانیم بهراستی به کار خویش بپردازیم. اما دستاوردهای بزرگ تنها نصیب کسانی میشود که چنان تشنهی دانشاند که حتی در شرایط نامساعد نیز از طلب دانش دست برنمیدارند. شرایط مساعد هرگز فرا نمیرسد. البته گاه فشارِ هیجان چنان شدید است که جز با خویشتنداریِ خارقالعاده نمیتوان در برابر آن مقاومت کرد. چنین لحظاتی هم در زمان جنگ وجود دارد و هم در روزگار صلح. در آن هنگام، باید بکوشیم تا بهترین کار ممکن را انجام دهیم.
دومین دشمن نومیدی و سرخوردگی است ــ این احساس که گویی فرصت نخواهیم یافت که کارِ خود را به پایان رسانیم. اگر به شما بگویم که هیچکس فرصت ندارد که به کارِ خویش پایان دهد و درازترین عمر انسانی نیز وقتی پایان یابد آدمی، در هر شاخهای از دانش، همچنان نوآموز باقی مانده است، شاید گمان کنید که سخنی صرفاً نظری و دانشگاهی گفتهام. اگر بدانید که آدمی چه زود کوتاهیِ حیات را احساس میکند، شگفتزده خواهید شد: حتی در میانهی عمر هم ناچار میشویم که دربارهی بسیاری از چیزها بگوییم: «برای این وقت ندارم»، «اکنون دیگر دیر شده است»، یا «این کار از من ساخته نیست». هرگز ــ نه در زمان صلح و نه در هنگامهی جنگ ــ فضیلتجویی یا سعادتطلبی را به آینده مسپارید. بیش از همه کسی از کارِ خود لذت میبرد که چندان نگران برنامههای بلندمدت نباشد و هر لحظه بهگونهای کار کند که «گویی در محضر خداوند است». ما به طلب رزق «روزانه» تشویق شدهایم زیرا زمانِ حال یگانه زمانی است که در آن میتوان وظیفهای را انجام داد یا از فیضی بهره و نصیب بُرد.
سومین دشمن ترس است. جنگ جسم و جانِ ما را با مرگ و درد تهدید میکند. لزومی ندارد که هیچکس نسبت به این امور همچون رواقیون بیاعتنا باشد. اما میتوانیم از خود در برابر توهماتِ ذهنی محافظت کنیم. ما به خیابانهای ورشو میاندیشیم و مرگهایی را که در آنجا رخ داده با امری انتزاعی به نام «زندگی» مقایسه میکنیم. اما هیچ یک از ما نمیتواند از مرگ بگریزد؛ مسئله فقط این است که چطور خواهیم مرد ــ امروز بر اثر اصابت گلولههای مسلسل یا چهل سال دیگر به علت ابتلا به سرطان. جنگ با مرگ چه میکند؟ بیتردید آن را افزایش نمیدهد: صد در صد ما میمیریم، و این درصد را نمیتوان افزایش داد. جنگ فقط برخی مرگها را جلو میاندازد، اما بعید میدانم که این همان چیزی باشد که مایهی هراس ماست. بیگمان وقتی که لحظهی مرگ فرا رسد چندان فرقی نخواهد داشت که چند سال زندگی کردهایم. آیا جنگ احتمال مرگ دردناک را افزایش میدهد؟ شک دارم. تا آنجا که میدانم، مرگ طبیعی معمولاً با درد و رنج همراه است؛ و میدان نبرد یکی از معدود جاهایی است که میتوان به مرگ بیدرد و رنج در آن امیدوار بود. با این حال، جنگ بر مرگ تأثیر میگذارد. جنگ ما را مجبور میکند که مرگ را به یاد بیاوریم. اگر از ابتلا به سرطان در شصت سالگی یا فلج شدن در هفتادوپنج سالگی نمیترسیم تنها به این علت است که چنین احتمالاتی را فراموش میکنیم. اما جنگ به مرگ واقعیت میبخشد. به عقیدهی اندیشمندان بزرگ مسیحی، شایسته است که آدمی همیشه از میراییِ خود آگاه باشد. و من فکر میکنم که حق با آنان است. تمام غرایز حیوانیِ ما و همهی برنامههایی که برای خوشبختیِ دنیوی داریم در نهایت محکوم به ناکامی است. در شرایط عادی فقط انسانِ خردمند به این واقعیت پی میبرد. اما اکنون حتی احمقترین آدم هم از این واقعیت آگاه است. ما به وضوح میبینیم که در چه دنیایی میزیستیم، و ناگزیر باید با این واقعیت کنار بیاییم. اگر زمانی به امیدهایی واهی دربارهی فرهنگ انسانی دل بسته بودیم، اکنون آن امیدها بر باد رفته است. اگر چنین میپنداشتیم که سرگرم بنا نهادن بهشت بر روی زمینایم، اگر در طلب چیزی بودیم که این دنیا را از زیارتگاهی موقت به موطنی ابدی و سازگار با روح انسان تبدیل کند، اکنون از خواب غفلت بیدار شدهایم. اما اگر فکر میکردیم که برای بعضی از آدمیان، در پارهای از اوقات، دانشاندوزیِ توأم با فروتنی و خلوص نیت، به سهم کوچک خود، یکی از راههای مقرر برای فهم حقیقت الهی و جمال الهی است که امیدواریم پس از مرگ از آن بهره و نصیب بریم، در میانهی جنگ نیز همچنان میتوانیم به این عقیده باور داشته باشیم.
برگردان: عرفان ثابتی
سی. اس. لوئیس (۱۹۶۳-۱۸۹۸) استاد نامدار ادبیات انگلیسی در دانشگاههای آکسفورد و کیمبریج و نویسندهی کتاب هفت جلدی سرگذشت نارنیا است که تا کنون بیش از ۱۰۰ میلیون نسخه از آن به فروش رسیده است. آنچه خواندید برگردان گزیدههایی از این سخنرانیِ اوست که کمتر از دو ماه پس از آغاز جنگ جهانی دوم ایراد شد:
C. S. Lewis (1939) ‘Learning in Wartime’, St. Mary the Virgin Church, Oxford, 22 October 1939.
