24 مارس 2026
روایتهایی از کردستان؛ زندگی در سایهی جنگ
سوما نگهدارینیا
این متن مجموعهای از روایتهای پراکنده از شهرهای مختلف کردستان است. اگرچه با قطع اینترنت و تلفنها دسترسی به همه جای ایران دشوار است، کوشیدهام با یاری گروهی از دوستان و آشنایان در کردستان، و دیگرانی که به صورت تصادفی پیدا کردهام گفتگو کنم. این روایتها گاه از گفتگوی مستقیم و گاه با واسطه گردآوری شده، و من فقط نقش واسطهای بیطرف را ایفا کردهام.
حالا به روز سوم مارس، روز چهارم جنگ بر میگردم، و با روایت خودم از جنگ شروع میکنم.
روایت من،
روز سوم مارس و در اوج حملات آمریکا و اسراییل به شهرهای کردستان، حوالی ظهر وقتی با دقت زیاد اخبار بمباران محلات سنندج را دنبال میکردم، در یکی از خبرها دیدم که انفجار بزرگی در محلهی تکیه و چمن روی داده. از مختصات جغرافیایی و نشانهها در تصویر میتوانستم تخمین بزنم که بمب به نزدیکی خانهی خواهرم خورده است. حالا که دارم این متن را مینویسم حتی واکنشهای عصبی خودم در آن لحظات را خوب به یاد نمیآورم. گیج بودم، نمیتوانستم خوب نفس بکشم و از اضطراب زیاد دستهایم میلرزید. با توجه به آمار کشتهشدگان روز قبل در بمباران خیابان بیستوپنج در نزدیک پادگان سنندج، احتمال میدادم که خبر خوبی در انتظارم نیست. در مدت کوتاهی به همه کسانی که فکر میکردم ممکن است با سنندج ارتباطی داشته باشند تلفن کردم، همه نگران بودند اما کسی به داخل دسترسی نداشت، تا اینکه بعد از یک ساعت و چهل دقیقه بالاخره به کمک یکی از دوستان روزنامهنگارم در ایران که دسترسی محدودی به اینترنت داشت توانستم با مادرم تماس بگیرم. کسی تلفن را جواب داده بود و به دوستم گفته بود که بمب به کوچهی پشت خانهی خواهرم خورده، بخش زیادی از خانههای هر دو کوچه آسیب دیده و مادر و خواهرم زخمی شدهاند و در بیمارستان هستند.
این تمام اطلاعی بود که در یک تماس کوتاه از زبان دوستم شنیدم. همانجا روی زمین نشستم و تا ساعتها در گوشهایم صدای ممتدی شبیه به سوت میشنیدم.
چند روز بعد یک پیام صوتی از مادرم رسید، خیلی آرام با صدایی که معلوم بود نمیخواهد ترسش را بروز بدهد به من اطمینان میداد که همه خوباند. از بیمارستان مرخص شدهاند و همه در خانهی پدریام دور هم جمع شدهاند و حالا دیگر مشکلی نیست. از پشت صدای مادرم، میشنیدم که خواهرزادهی کوچکم داشت آواز میخواند و صدای خندهی یک مرد را هم میشنیدم، شاید پدرم...
بعد از شنیدن پیام صوتی، به صدای زندگی فکر کردم، به جملههای مادرم که توضیح میداد راهروهای ساختمانی که خانهی خواهرم در آن بوده خراب شده و حتی همهی گلدانهای حسن یوسف هم از دست رفتهاند! به یکی از فیلمهایی که چند ماه قبل از خواهرم آمده بود نگاه کردم، گلدانها در گوشهی سمت راست راهرو روی پلهها بودند. در فیلم متوجه شدم که کتابخانهی خواهرم نزدیک ورودی اصلی خانه و درست پشت دیوار راهروها بود. فیلم را نگه داشتم به عکسهای یادگاریمان روی قفسههای کتابخانه نگاه کردم و پیش خودم احتمال دادم که همهی اینها حالا زیر تلی از خاک هستند. چند روز بعد تصاویر بیشتری از خانههای تخریبشدهی محلهی خواهرم در خبرگزاریهای رسمی کردستان منتشر شد. من دقیق نمیدانستم که خانهی خواهرم کدام یک از آپارتمانهاییست که تخریب شده. من هرگز خانهی او را ندیده بودم اما از موقعیت صدها عکس و فیلم روزانهای که برایم فرستاده بود میتوانستم حدس بزنم که باید آن آپارتمانی باشد که بالکنهایش هنوز سالم مانده اما از گلدانهای حسن یوسفش دیگر خبری نیست.
این روزها که به نوروز و عید رمضان نزدیک میشویم شهر مثل قدیم نیست. مردم همیشه در این ایام مشغول خرید لباس تازه یا خوراکی و اسباب عید بودند، اما حالا از هیچکدام خبری نیست.
روایت س از مریوان،
س دختر جوانی اهل مریوان است که کار هنری میکند. روایتش را با پیام متنی برایم فرستاده و احوال شهر مریوان را توصیف کرده است:
روزهای قبل از بمباران فضای وحشت در شهر زیاد بود، در تمام میدانهای اصلی شهر نیروهای امنیتی و ضدشورش مستقر بودند. فکر میکنم نگران اعتراضهای خیابانی بودند، اما در آن روزها هیچ اتفاقی نیفتاد، مردم در شهر رفت و آمد داشتند و زندگی هم در جریان بود … اما با شروع بمبارانها فضای شهر به کلی تغییر کرد و کمکم که جنگ و بمبارانها بیشتر شد مخصوصاً بعد از اولین بمباران که یک بعدازظهر بود و ساختمان سپاه پاسداران مریوان را زدند، مردم خیلی ترسیدند. خیلیها که برایشان امکان داشت به خانههای فصلی و باغهای اطراف شهر رفتند، بعضیها به روستاهای نزدیک رفته بودند و بسیاری هم در خانههایی که در محلههای امنتر بود کنار هم جمع شده بودند. اما این امکان برای همه در شهر فراهم نبود.
فضای شهر و زندگی در چند روز به سرعت تغییر کرد. تقریباً دو روز بازارها کلاً تعطیل شدند، حتی مغازهای کوچک داخل کوچه و محلهها هم بسته بود. تعدادی نانوایی باز بود اما از ظهر روز دوم صفهای طولانی جلوی نانواییها و پمپ بنزینها کشیده شد. این وضع تا چهار روز اول بعد از بمبارانها برقرار بود، اما بعد کمکم فضا عادی شد. مردم با احتیاط به خیابانها برگشتند و زندگی در شهر کمی جریان پیدا کرد. البته مغازهها بیشترشان هنوز بسته بودند مثلاً در بازار بزرگ مریوان (گذر مریوان) تنها چند مغازه را میدیدی که باز باشد. مغازهها و بازارهایی که نزدیک اماکن نظامی و دولتی بودند همچنان بستهاند. یکی از کلینیکهای روانشناسی مریوان هم که اتفاقاً خیلی پرکار بود و شاید این روزها مردم به وجودش بیشتر احتیاج داشته باشند، به دلیل نزدیکی به یکی از مکانهای نظامی از ابتدای جنگ کلاً تعطیل شده.
کمکم صفهای طولانی مقابل نانواییها و پمپ بنزینها تمام شد. حالا فروشگاههای بزرگتر موادغذایی روزها بازند، اما قبل از تاریکیِ هوا همهجا تعطیل میشود. بازاری که قبلاً پر از مردم و مسافر از شهرهای دیگر بود حالا تقریباً خالی و سوت و کور شده. دیگر هیچ خبری از ترافیک هم نیست. رفت و آمدها در شهر خیلی کم شده و مردم تنها برای کارهای ضروری از خانه بیرون میآیند.
مریوان شهر کوچکی است و پر از مراکز امنیتی و نظامی است، بیشتر این ساختمانها هم در بین فضای شهری است. مثلاً در مسیر همین بازار بزرگ که بازار اصلی شهر است هم ساختمان سازمان اطلاعات و هم یک مرکز سپاه قرار گرفته است.
این روزها مردم بیشتر از هر زمانی از مشکلات اقتصادی ناراضی هستند، حتی کسانی که قبلاً وضعیت متوسطی داستند حالا کمکم صدایشان درآمده و تأمین مایحتاج روزانه برایشان سختتر شده. اغلب مردم با احتیاط زیاد آذوقه مصرف میکنند. من در بین دوستان و اقوام و نزدیکانم این صرفهجویی را به وضوح میبینم.
اغلب صاحبانِ کسب و کارهای آنلاین عملاً بیکار شدهاند، خیلی از آنها زنان سرپرست خانوار بودند و معمولاً محصولات خانگی یا دستسازهایشان را با اینترنت میفروختند. چندین مغازهدار جوان میشناسم که تمام دار و ندارشان را در بازار اجناسی که از مرز میآمد سرمایهگذاری کرده بودند و از طریق اینترنت به مشتریهایشان در سراسر ایران میفروختند، حالا همهی اینها بیکار شدهاند و حتی چشماندازی به آینده هم برایشان وجود ندارد. در مریوان و شهرهای مرزی کردستان عدهی زیادی، زن و مرد، از کولبری زندگیشان را تأمین میکنند و کولبری به عنوان شغل روزمزد در جامعه رسمیت پیدا کرده، اما حالا با ناامن شدن فضا و تهدیدهای مداوم حکومت در مناطق مرزی، کولبرها هم از کار بیکار شدهاند.
این روزها که به نوروز و عید رمضان نزدیک میشویم شهر مثل قدیم نیست. مردم همیشه در این ایام مشغول خرید لباس تازه یا خوراکی و اسباب عید بودند، اما حالا از هیچکدام خبری نیست. اغلب پارچهفروشیها که معمولاً این وقت سال برای خرید پارچهی لباس کردی شلوغ بود، تعطیلاند، و کسی دنبال خریدهایی از این دست نیست. چندتایی از مغازهها دم درشان وسایل خیلی ساده و ارزانی برای نوروز و هفتسین گذاشتهاند و این تنها نشانهی سال نو در شهر است.
تقریباً تمام ساختمانهای اصلی نظامی و امنیتی در شهر از بین رفته و نیروهای امنیتی در محلهای عمومی شهر مستقر شدهاند. چند شب قبل گروهی از نیروهای نظامی و امنیتی در استادیوم ورزشی مریوان مستقر شده بودند، و مردم آن منطقه مجبور شدند که خانههایشان را ترک کنند.
مردم بیشتر خودشان را برای روزهای نامعلوم و سختتر آماده میکنند. هر کس با هر توانی که دارد آذوقهای در خانه انبار کرده که مثلاً اگر نان پیدا نشد، اگر برنج کمیاب شد، دستکم در خانه مقدار اندکی از این کالاهای اساسی را داشته باشند.
مردم خودشان را برای روزهایی آماده میکنند که شاید برق قطع شود، آب قطع شود، گاز نباشد…
داروخانهها این روزها در هر ساعتی از روز شلوغ است، مردم از ترس کمبود دارو تلاش میکنند دارو ذخیره کنند. خیلی از خانوادهها که بچهی کوچک دارند شیر خشک و پوشک بچه انبار میکنند. من هفتهی گذشته برای خرید پد بهداشتی زنان مجبور شدم چهار داروخانه در شهر را بگردم، پد بهداشتی زنان به سختی گیر میآید و یک بسته از آن که تا ده روز قبل شصتهزار تومان قیمتش بود، حالا صدوبیست هزار تومان شده. داروهای اضطراب و قرصهای آرامبخش به سختی پیدا میشود. داروخانهها این داروها را جیرهبندی کردهاند و به هر نفر تنها برای مصرف دو هفته میفروشند.
اما در کل هنوز مواد خوراکی و نان در فروشگاهها و نانواییها کمیاب نشده، و فقط قیمتها بالا رفته. اما بین مردم شایع شده که مغازهدارها نمیتوانند اجناس جدید بخرند و کمکم انبارهایشان دارد خالی میشود.
پول نقد خیلی کم شده و تقریباً هیچکس پول نقد معامله نمیکند، مردم پولهای نقدشان را برای روز مبادا نگه داشتهاند. عابر بانکها و خودپردازها هم هیچ پول نقد ندارند و مردم تنها با کارت الکترونیکی و موبایل بانک خرید میکنند.
تقریباً تمام ساختمانهای اصلی نظامی و امنیتی در شهر از بین رفته و نیروهای امنیتی در محلهای عمومی شهر مستقر شدهاند. چند شب قبل گروهی از نیروهای نظامی و امنیتی در استادیوم ورزشی مریوان مستقر شده بودند، و مردم آن منطقه مجبور شدند که خانههایشان را ترک کنند. بعضی مواقع هم مردم با استقرار نیروها در محلههای مسکونی و عمومی مخالفت میکنند. مثلاً چند شب پیش در یکی از محلههای مسکونی شهر مردم متوجه شده بودند که نیروهای نظامی دارند پتو و وسایل از ماشینهای نظامی به داخل سالن ورزشی محل میبرند و میخواهند در سالن مستقر شوند. مردم به سرعت به هم خبر دادند و جلوی در و دور تا دور سالن ورزشی جمع شدند و تا مانع شوند. بعضی از آدمهایی که آن شب تحصن کردند، در شرایط عادی هرگز حاضر نمیشدند در این چنین تجمعی شرکت کنند، اما شاید از ترس جان و خطر ویران شدن خانههایشان به اعتراض ملحق شدند. در نهایت مردم تا تخلیهی کامل سالن کوتاه نیامدند و حتی بعد از رفتن نیروها، چند نفر از اهالی محله داخل سالن را بازرسی کردند که مطمئن شوند کسی یا وسایلی آنجا نمانده است.
حتی شنیدم که در یکی از محلات نیروهای امنیتی خواسته بودند در یکی از مسجدها مستقر شوند که مردم و روحانی مسجد مانع شده بودند. حالا خیلی از دانشگاههای خارج از شهر یا ساختمانهایی که انبار بوده در اختیار نیروهای امنیتی و نظامی است.
حالا خیلی از مردم میترسند که اگر جنگ ادامه پیدا کند و نیروهای مسلح و احزاب کرد برگردند حکومت ممکن است به بهانهی حضور آنها شهرهای کردستان را بمباران کند و مردم بیشتری کشته و آواره شوند. البته بعضیها هم موافق برگشتن نیروهای کُردند، و بحثهای تندی بین موافقین و مخالفین جریان دارد. اما زندگی ما اینجا در دست این حکومت گروگان است، و بهخصوص کردهایی که سن و سال بیشتری دارند و جنگهای کردستان با حکومت را به خاطر میآورند، بیشتر از همه میترسند که باز به همان روزها برگردیم.
روایت م. زندانی سیاسی سابق، از سردشت
م. که یک زندانی سیاسی است و سابقهی سالها مخالفت با حکومت مرکزی را دارد، از طرفداران بازگشت احزاب کُرد به ایران است. او معتقد است کارِ نیمهتمام سالهای ۵۸ و ۵۹ را باید بالاخره تمام کرد و استدلال خودش را اینطور بیان میکند:
چیزی که آن روزها کردها برای این مملکت میخواستند کفر نبود، دموکراسی برای همهی ایران بود، اما این حکومت با آن مثل کفر برخورد کرد و برای کشتن ما حکم جهاد صادر شد. سالها کشتن و امنیتی کردن شهرهای ما را به اسم تجزیهطلبی به مردم ایران قالب کردند. چهل سال بعد حکومت از همان دروغها برای کشتن معترضان در خیابانهای تهران و همه جای ایران استفاده کرد. کشت و بعد گفت خودشان کشتند، کشت و بعد گفت آنها داعشی بودند. مردم ایران باید برای همیشه خودشان را از شر این دروغهای حکومت خلاص کنند و این یک فرصت بزرگ و طلایی برای احزاب کرد و گروههای دیگر ایران است که با اتحاد با هم شر این حکومت را کم کنند. من فکر میکنم از دل این جنگ و سالها خفقان، مردم راه حرف زدن با هم و به تفاهم رسیدن را یاد میگیرند، میدانم که این راه آسان نیست و احتمال دارد خیلیها صدمه ببینند اما باید بهای آزادی را بدهیم، شاید بهای بزرگتری از هرچیزی که تا امروز دادیم.
خیلی از مردم میترسند که اگر جنگ ادامه پیدا کند و نیروهای مسلح و احزاب کرد برگردند حکومت ممکن است به بهانهی حضور آنها شهرهای کردستان را بمباران کند و مردم بیشتری کشته و آواره شوند. البته بعضیها هم موافق برگشتن نیروهای کُردند، و بحثهای تندی بین موافقین و مخالفین جریان دارد.
روایت د. از کرمانشاه
د. مردی اهل کرمانشاه است که شغل آزاد دارد. روایتش دربارهی فضای امنیتی شهر کرمانشاه است که با پیام متنی برای من فرستاده.
فضای کرمانشاه بعد از کشتار ۱۸ و ۱۹ دیماه خیلی رادیکال شده بود. با هر کسی که حرف میزدم یک چیز میخواست و آن هم رفتن این حکومت بود. بعضی میگفتند که حاضرند هر استبداد دیگری سر کار بیاید اما اینها بروند. و گروهی هم البته مخالف بودند. جر و بحثها بین مردم خیلی زیاد شده بود، و به قدری رادیکال بحث میکردند که حتی کسانی که با هم دوست یا فامیل بودند به دلیل اختلافها با هم دعوا و قطع رابطه کرده بودند ... وقتی که جنگ شروع شد فضا تغییر کرد، و مردم اختلاف را کنار گذاشته بودند.
روزهای اول بمبارانهای کرمانشاه خیلی وسیع بود، چون در بین شهرهای کردنشین، کرمانشاه و شهرستانهای اطرافش از همه نظامی و امنیتیتر بود. روزهای اول مردم خوشحال بودند چون فکر میکردند حکومت سقوط میکند، اما کمکم که زمان گذشت و جنگ بالاتر گرفت و تغییری در حکومت اتفاق نیفتاد، اوضاع مردم و شهر هم تغییر کرد. مردم هنوز امیدوار هستند به رفتن حکومت، اما حکومت خیلی سریع فضای عمومی شهر را با ایجاد وحشت در دست گرفته. نیروهای امنیتی همه جا هستند، با لباسهای شخصی و سلاحهایشان، بعضیها گروهی کنار خیابانها ایستادهاند و بعضیها در ماشینهای عادی بدون پلاک گشت میزنند. در هر کوچه و خیابان امنیتیها حضور دارند.
حکومت به دلیل پایگاههای نظامی و موشکی که در کرمانشاه دارد حساسیت و کنترل بیشتری روی این منطقه نشان میدهد. واقعیت این است که فضای شهر کرمانشاه یکدستی و انسجام مردمی بقیهی شهرهای کردستان را ندارد. فضای فعلی شهر به شدت خفقانآور و امنیتی است و مردم ترسیدهاند. البته حکومت هم ترسیده و این را میشود از تعداد زیاد ایستهای بازرسیها در شهر فهمید. از گوشه و کنار شهر مدام صدای تیراندازی میآید، معلوم نیست بازی روانی است یا واقعاً به کسی شلیک میکنند. همهی نیروها هم اسلحه دارند، پیر و جوان هیچکس بدون اسلحه نیست. مسئلهی اصلی هم همین است ــ در شرایط فعلی آنها اسلحه دارند و دست مردم خالی است. برای همین مردم از آینده میترسند و حالا اوضاع به روشنی چیزی که چند هفته قبل فکر میکردیم نیست. من شخصاً نمیدانم که حالا چقدر احتمال دارد که حکومت سقوط کند یا احتمال جنگ داخلی را نمیدانم ولی به عنوان کسی که دستکم از آبان ۹۸ در همهی اعتراضهای خیابانی شرکت فعال داشتم فکر میکنم که دیگر خیابان جواب نمیداد.
روایت ن. از سنندج
ن. یک دختر دانشجوی اهل سنندج است که از ابتدای جنگ به اینترنت آزاد دسترسی داشته. در روایتش دربارهی قطع اینترنت و خبررسانی مردم در شهرها میگوید اما توضیح نمیدهد خودش چطور به اینترنت دسترسی داشته.
از روزی که اینترنت و تلفنها قطع شد خیلیها که در خارج بودند برای گرفتن خبر از خانوادهشان دچار مشکل شدند. بعضی از افراد خانوادهی من هم در خارج از ایران زندگی میکنند و چون میدانستند که من به اینترنت دسترس دارم گاهی دوستانشان را که نگران خانواده بودند به من متصل میکردند تا از طریق من از سلامتیشان خبر بگیرند. این روزها از عجیبترین دورههای زندگی من بوده و شاید هرگز نتوانم این روزها را فراموش کنم. بعضی شبها با خودم فکر میکردم یکی از شخصیتهای فیلمهای هالیوود هستم در جریان جنگ جهانی دوم که مخفیانه پیامهای محرمانهی مخالفین را رد و بدل میکنم، با این تفاوت که پیامهایی که من رد و بدل میکردم، تنها سلام و احوالپرسیهای معمول خانوادگی است. در این مدت اما بین سنندج و تقریباً سرتاسر کرهی زمین پیام مخابره کردم، حتی یک بار تولد یک نوزاد را به خالهاش در آلمان خبر دادم. البته خبرهایی از تخریب خانهها، زخمیشدن افراد خانواده و خبرهای ناگوارتر دیگر هم بود. هر بار که کسی از یک نقطهی دنیا با من تماس میگرفت و میخواست که پیامش را به خانوادهاش برسانم و یا از سلامتی خانوادهاش برای او خبر بگیرم، اضطراب وجودم را میگرفت، تا وقتی که به شماره تلفنها زنگ میزدم و کسی آن طرف خط، جواب میداد. اما خدا را شکر که در تمام این مدت پیام مرگ کسی را منتقل نکردم. مسئلهی مهم اینجاست که در تمام مدتی که دسترسی به اینترنت جهانی قطع شده، حکومت روایتهای خودش را میسازد و منتشر میکند. در طرف دیگر هم گروهی از مخالفین به شیوهای دیگر این کار را میکنند. این میان پر از اخبار و روایتهای غیرواقعی شده.
حکومت به دلیل پایگاههای نظامی و موشکی که در کرمانشاه دارد حساسیت و کنترل بیشتری روی این منطقه نشان میدهد.
یک شب پیامی از یک زن سنندجی در خارج گرفتم که با التماس از من میخواست با خانوادهاش تماس بگیرم چون در خبرها دیده بود که محلهی آنها بمباران شده و تعداد کشتهها بیش از پانصد نفر بوده. و طوری که با اطمینان خبر را نقل میکرد خود من هم کمی باور کردم و سراسیمه شدم. بعد که با خانوادهاش تماس گرفتم معلوم شد منبع خبر اسم محلهها را اشتباه گفته و در محلهی آنها اصلاً بمبارانی نبوده. از این دست اتفاقها که اطلاعات اشتباه یا ناقص منتشر میشد کم نبود و تصویر ترسناکی از فضا میساخت.
در این وضعیت عدهی خیلی کمی میتوانند با خرید کانفینگ و فیلترشکن به اینترنت جهانی وصل شوند. خیلیها هم میترسند حکومت پیامهایشان را ردگیری کند.
در این مدت یکی دیگر از کارهای من کمک فنی به کسانی بوده که میخواستند به اینترنت جهانی وصل شوند اما خودشان از فرایند پیچیدهی آن سردرنمیآوردند. خیلی از پدر و مادرها که صرفاً میخواهند ارتباط کوتاهی با فرزندانشان در خارج از ایران برقرار کنند، با اینکه از عهدهی هزینهی آن برمیآیند، خودشان نمیتوانند وصل شوند و نیاز به کسی دارند که فوت و فن آن را بلد باشد.
خود من با رعایت تمام احتیاطهای امنیتی تا حالا آنلاین ماندهام ولی هر لحظه ممکن است که من هم در سکوتِ داخل ایران فرو بروم.
روایت م. از پاوه
م. یک زن اهل پاوه است که نمیخواهد دربارهی کارش اطلاع بیشتری بدهد. او در یکی از روستاهای مرزی بین کردستان عراق و پاوه سکونت دارد. پدر و دو برادرش از کردهایی هستند که بعد از انقلاب ۵۷ در ایران در سمتهای دولتی با حکومت همکاری داشتهاند. او همراه گروهی از اهل خانوادهاش از آغاز به طرف دیگر مرز کردستان در عراق رفته و همگی در خانهی اقوامشان زندگی میکنند. او از ترسهای خودش و خانوادهاش در این روزها روایت میکند.
من در یک خانوادهی بسیار مذهبی به دنیا آمدم. پدرم از همان اوایل انقلاب در سِمتهای دولتی با حکومت کار کرده بود و بعدها هر دو برادرم هم به حلقهی نزدیکان حکومت پیوستند. من اما همیشه از سیاست فاصله داشتم، حتی در انتخاب همسرم هم سعی کردم با کسی ازدواج کنم که اهل سیاست و از حکومت نباشد. با اینحال در این شرایطی که پیش آمده، برادر بزرگم، من و بقیهی زنهای خانواده را به سرعت از شهر بیرون فرستاد، چون میترسید با بالا گرفتن جنگ و ضعیف شدن حکومت بعضی گروهها و خانوادهها در شهر که سالها منتظر فرصتی برای انتقام بودند دست به کار شوند.
این اتفاق در اعتراضهای سه سال قبل بعد از کشته شدن ژینا امینی هم افتاد و در مهاباد، مردم به خانهی کُردهایی که با حکومت همکاری داشتند حمله کردند. در این دوران هم مدام تهدیدهایی از دور و نزدیک به گوش آدمهایی مثل ما میرسید. پدر من سالها قبل از دنیا رفت و حالا بیشتر مسئولیت محافظت از خانواده بر عهدهی برادرم است. این تصمیم که ما از شهر برویم، فقط تصمیم برادرم نبود. عدهی زیادی از همکاران او چه کُرد و چه غیر کُرد که در شهرهای کردستان زندگی میکنند زنها و بچههایشان را از منطقه دور کردهاند. من کاملاً درک میکنم که مردمی که در این سالها تحت ستم و ظلم حکومت بودند، بخواهند انتقام بگیرند. اما همه را با یک چوب نمیشود راند. زن و بچههای مسئولین حکومتی که این وسط گناهی ندارند. حالا ما خیلی میترسیم و حتی نمیدانیم اگر اوضاع آرام شود آیا میتوانیم به زندگی عادی قبلی برگردیم یا باید برای همیشه از شهرمان برویم!
روایت س. از سقز
س. یک معلم اهل سقز است. روایتش را از طریق یک واسطه به دست من رساند. نوشتهی او دربارهی تشکیلات مدنی و مردمی در سقز است.
از وقتی جنگ شروع شده، گروههایی از معتمدین شهر و نمایندههایی از صنفهای مختلف دور هم جمع میشوند، معمولاً شبها و هر بار در یک مکان مشخص. ما در این گروهها برای شرایط بحران برنامهریزی میکنیم، برای روزهایی که شاید با کمبود نان، دارو و غذا روبهرو شویم. در این جلسات برنامههایی برای جیرهبندی سوخت و نان و آذوقه و دارو تنظیم کردهایم، همینطور حفظ امنیت شهر و راهها در صورت بروز بینظمیهای احتمالی. برنامه ریختهایم که اگر بینظمی شد چطور به کمک نیروهای داوطلب در شهر بتوانیم از امنیت مردم محافظت کنیم. ما خودمان را برای بدترین وضعیت آماده میکنیم در حالی که امیدواریم چنین وضعیتی اتفاق نیفتد. ما سالها پیش روزهای تیره و تاریکی را با این حکومت تجربه کردهایم، ما جنگ را دیدهایم و در آن زمان حکومت برای فشار به مردم از قرنطینههای نظامی شهر به عنوان یک سلاح جنگی استفاده میکرد. اما از تجربههایمان برای مراقبت از جان شهروندها و غیرنظامیها استفاده میکنیم. البته من لازم میبینم تأکید کنم که تمام این جلسات و برنامهریزیهای ما کاملاً مردمی است و هیچ ارتباطی به احزاب کُرد ندارد. احتمالاً آنها هم برای خودشان سازماندهی میکنند، ولی ما از آن مطلع نیستیم.
روایت ر. مادر اهل سنندج
ر. زنی اهل سنندج است که در دومین روز بمبارانهای شهر سنندج زایمان کرده است. او یک روز قبل به توصیهی پزشکش به شهر قروه رفته تا در شرایط امنتری وضع حمل کند. او روایتش را به واسطهی آشنای مشترکی برای من فرستاده.
صبح روزی که بمبارانها شروع شد تعداد کشته و زخمیها خیلی زیاد بود و فضای بیمارستانهای سنندج خیلی متشنج شده بود. با وجود اینکه بخش زایمان کار میکرد، به توصیهی پزشکم به شهر قروه رفتم، با اینکه میدانستم امکانات پزشکی آنجا محدودتر است اما نمیتوانستم فشار و اضطراب زایمان زیر بمباران را تحمل کنم. پزشک و پرستارها خیلی زود کارهای معمول پذیرشم را انجام دادند و یک پزشک دیگر با هماهنگی پزشک خودم من را همراهی کرد. زایمان به خودی خود خیلی سخت است، اما اضطراب من بیشتر از این بود که هر لحظه ممکن است بمبی روی بیمارستان بیفتد. از طرف دیگر به خانوادهام در شهر فکر میکردم و هر لحظه برایم مثل کابوس شده بود، مدام فکرهای ترسناک از ذهنم میگذشت، تا اینکه نوزادم به دنیا آمده و او را در آغوش گرفتم. برای لحظههایی به صورت گریانش نگاه کردم و همزمان با او گریه کردم.
در این مدت اما بین سنندج و تقریباً سرتاسر کرهی زمین پیام مخابره کردم، حتی یک بار تولد یک نوزاد را به خالهاش در آلمان خبر دادم. البته خبرهایی از تخریب خانهها، زخمیشدن افراد خانواده و خبرهای ناگوارتر دیگر هم بود.
احساسات متناقضی داشتم. از اینکه پسرم را در بغلم گرفته بودم و از اینکه هر دو زنده بودیم خوشحال بودم اما فکر میکردم سرنوشت ما چه میشود، و آیا من میتوانم از او مراقبت کنم، آیا جنگ ما را مجبور به آوارگی نمیکند؟ از یکی از پرستارها پرسیدم که آیا این ترسهایم افراطی است؟ پرستار با لبخند گفت این یک واکنش غریزی است، همهی مادرها همین فکرها را میکنند. حالا سعی میکنم به روزهای خوب فکر کنم، به آیندهی روشن که ممکن است در انتظار نسل بعدی باشد. همانجا پرستارها به من پیشنهاد دادند که اسم پسرم را هیوا بگذارم. (هیوا یک نام کُردی به معنای آرزوست) و با اینکه از قبل با همسرم اسم دیگری برای او انتخاب کرده بودیم تصمیم گرفتیم که اسم را او هیوا بگذاریم. هیوای ما برای آینده.
روایت ب. فعال حقوق زنان سنندج
ب. سالها در سنندج برای مقابله با خشونتهای خانگی علیه زنان فعالیت کرده و با تعدادی از فعالان حقوق زنان و وکلای زن در این شهر همکاری داشته است. او روایتش را از این روزها با پیام متنی به من رسانده.
از ابتدای جنگ خیلی از خانوادهها در یک کوچ داخل شهری گیر افتادهاند ــ آنهایی که در بمبارانها خانههایشان خراب شده، و کسانی که خانههایشان نزدیک اماکن نظامی و امنیتی است و مجبور به ترک آن شدهاند. این خانوادهها مدام از این خانه به آن خانه نزد اقوام یا دوستانشان در انتقال هستند. ما میدانیم که در این شرایط زنان و کودکان اولین قربانیان خشونتهای خانگی یا تجاوزند، و این یکی از نگرانیهای اصلی ما در این روزهاست. جنگ این نگرانیها را زیر سایهی خودش کشیده، ولی ما سعی کردهایم حلقههای مراقبتی را تا جایی که برایمان امکان دارد فعال نگه داریم. بعد از قطع اینترنت جهانی ما صفحاتی در اپلیکیشنهای اینترنت داخلی ایجاد کردیم و محتوایی برای مراقبت از زنان و کودکان در شرایط بحرانی تولید کردیم.
هرچند سایهی تهدیدهای مداوم حکومتی روی سر ماست اما سعی کردهایم فضا را بیشتر در شکل کمک به مردم در شرایط جنگ و بحران نگه داریم تا برای هیچکس دردسر اضافی درست نشود. علاوه بر این گروههای داوطلب در این مدت به سالمندان و کودکان و مادران کمک کردهاند، از خرید دارو و مایحتاج زندگی تا کمک به انتقال به مکانهای امن.
ما با بخش زنان و زایمان بیمارستانها هم در ارتباط هستیم. بعد از تخلیهی بخشهایی از بیمارستانهای سنندج و امنیتی شدن فضای بیمارستانها برای مدتی در بخش زنان و زایمان اختلال ایجاد شد اما در حال حاضر دوباره مشغول به کار هستند. بخشهای کودکان، بیماریهای خاص و دیالیز همچنان کار میکنند، اما همگی در شرایط ناامن و بدون چشمانداز. ما هنوز حلقههای کتابخوانی و مباحثه را هم حفظ کردهایم و سعی میکنیم با تحمل شرایط بحران از خودمان هم مراقبت کنیم. تلاش میکنیم که فضای مردسالار حاکم بر این شرایط، ما و فعالیتهایمان را از میدان مبارزه و مقاومت حذف نکند و سعی میکنیم هر طور هست عاملیت خودمان را در جامعه حفظ کنیم و در معرض دید بمانیم.
خیلیها در چند ماه گذشته به ما میگفتند که جنبش ژن ژیان ئازادی (زن زندگی آزادی) دیگر تمام شده و ما زنان باید با میدان مبارزهای جدید خودمان را بهروز کنیم. بسیاری از این افراد دوستان و همفکران ما در دانشگاه و جامعه و محل کارمان بودند و این برای ما یک زنگ خطر بود که اگر مراقب نباشیم، امکان دارد ما را نادیده بگیرند یا به طور کامل حذف شویم. تاریخ هم گواه این است که در شرایط جنگ و سرکوب چطور فعالین زن به آسانی از میدان حذف میشوند یا نقش آنها تقلیل داده میشود. اما ما در میدان مبارزه و مقاومت ماندهایم و در شرایط بحرانی جنگ هم از حقوق زنان، کودکان و نیازمندان دفاع میکنیم، از حق زندگی و کرامت شهروندان دفاع میکنیم، مثل تمام سالهای گذشته.
