07 اوت 2026

فروغ فرخزاد و کودکانِ بندرِ جنگ، بندرِ صلح در ایتالیا

هادی کی‌کاووسی

به مناسبت هفتادمین سالِ حضور فروغ فرخزاد در بندر بریندیزی

 

پیرمردی که قرار بود مرا به فروغ برساند در کوچه پس کوچه‌های محله‌ی کازاله بریندیزی مقابلم ظاهر شد. از شب قبل اخطار داده‌اند که سالمندان بیرون نیایند. آب بخورند. وضعیت نارنجی است. هوا نارنجی است. پیرمرد در این هوا بیرون زده. می‌پرسم: چند سالتان است؟ می‌گوید: هشتاد و دو.

پرینت عکس فروغ را مقابلش می‌گیرم. از صبح به همه نشان داده‌ام. می‌گویم هفتاد سال پیش در چنین روزی این شاعر ایرانی وارد شهر شما شد و همراه دسته‌ای کودک بازیگوش هشت ساعت و نیم در شهر پرسه زد. من دنبال کودکان آن روزم. تأکید می‌کنم: جولای ۱۹۵۶. سعی دارم کمکش کنم تا به یاد بیاورد. او قطعاً جزو همان رده‌ی سنیِ کودکان هفتم جولای است. باید دوازده ساله بوده باشد. پیرمرد صورتش سرخ شده. قطرات عرق روی انگشتانش نشسته. می‌گوید: شاعر ایران؟ عکس در دستانش می‌لرزد.

سرنوشتش چیست؟

نمی‌دانم منظورش شاعر است یا ایران. می‌پرسم: آیا شما یکی از آن کودکان هستید؟ 

***

فروغ فرخزاد ساعت ۱۱ روز شانزدهم تیرماه ۱۳۳۵ به فرودگاه بریندیزی رسید. من ساعت ده صبح رسیده‌ام. با قطار محلی. قرار است رد پای هشت و نیم ساعته‌ی فروغ را دنبال کنم. خودم را به فرودگاه ‌می‌رسانم. همه چیز باید مطابق قدم‌های او باشد. رأس ساعت دوازده از فرودگاه بیرون می‌زنم. زودتر از فروغ خارج می‌شوم. او ماشین دارد. من پیاده هستم. فروغ از تهران گریخته است. می‌خواهد هوا عوض کند. انتشار مجموعه شعر «اسیر» و مشکلات خانوادگی برایش دردسرهایی به‌وجود آورده که ماندن را سخت کرده. یک ماهی در آسایشگاه روانی رضاعی بستری بوده. در صفحات ابتدایی «خاطرات سفر به ایتالیا» درباره‌ی آن روز گریز می‌نویسد:

«در آن لحظه احساس کردم که از آنچه شادی نام دارد تهی شده‌ام.» 

شاعر در جستجوی این شادی چنان بی‌تاب است که هواپیمای باری را برای گریز انتخاب می‌کند. هواپیمایی با پنج صندلی. در فرودگاه همه گمان دارند او شوخی می‌کند. سوژه‌ی خنده شده. یکی از بدرقه‌کنندگانش او را ترک می‌کند چون خجالت می‌کشیده مسافری را که با یک هواپیمای باری مسافرت می‌کند بدرقه کند. مادرش معتقد است به هواپیمای باری هیچ اطمینانی نیست و ممکن است سقوط کند. دو دانشجو که به آلمان می‌روند، یک پیرزن آلمانی و یک مرد آمریکایی چهار همسفر فروغ هستند. باقی هواپیما صندوق‌های روده است. پنج صندلی در برابر صندوق‌های روده قرار دارد. مقصد فروغ رم است. باید در بندر بریندیزی پیاده شود و با قطار ادامه دهد. هوا گرم است. نارنجی است. مثل روزی که من وارد شده‌ام. قدم‌هایم را تند می‌کنم. هواپیمای فروغ نشسته. باید همه چیز مطابق آن روز باشد. چت‌جی‌پی‌تی هشدار می‌دهد که برای پیاده‌روی زمان مناسبی نیست. برگرد. اما دیگر دیر شده. همین حالاست که فروغ سوار بر فیات ۵۰۰ آشنای ندیده از کنارم رد شود. او چشم به مزارع دو سوی جاده دارد که در آن زنانی با صورت‌هایی سوخته و موهای سیاه درخشان گاه به گاه سر بلند می‌کنند و برای او دست تکان می‌دهند. آنها «تاباکینه» هستند. فروغ نمی‌داند. اگر می‌دانست شاید می‌ایستاد و به سراغشان می‌رفت. آنها اولین نشانه‌های سرزمین جدید برای زندگیِ تازه او هستند. زنان تنباکوکاری که پس از قرن‌ها به واسطه‌ی تنباکو از خانه‌ها خارج و مستقل شدند. تاباکینه‌ها به زودی به نماد استقامت، مبارزه و استقلال مالی زنان در جنوب ایتالیا شهره خواهند شد. فروغ این را نمی‌داند. برای آنها دست تکان می‌دهد. جای آن مزارع را اکنون ویلا و خانه‌های متروک گرفته. از خانه‌های متروک انجیر روییده. چقدر خانه‌ی متروک اینجاست. انگار با مرگ کشت تنباکو در اواخر دهه‌ی هفتاد میلادی بسیاری از این خانه‌ها هم مرده‌اند. فروغ به سمت بندر می‌رود:

«در آن روزها من در غاری زندگی می‌کردم که در ظلمت آن راه فرار به طرف روشنایی را گم کرده بودم. در روح من هیچ چیز جز تاریکی و سرگردانی مطلق حکومت نمی‌کرد و وقتی دستهایم را دراز می‌کردم هیچ چیز که دستهایم را پر کند و عطش جستجو را در روحم فرو نشاند در اطرافم وجود نداشت. فشار زندگی، فشار محیط و فشار زنجیرهایی که به دست و پایم بسته بود و من با همه نیرویم برای ایستادگی در مقابل آنها تلاش می‌کردم خسته و پریشانم کرده بود

نیم ساعتی به شهر مانده. از پشت شاخه‌های اکالیپتوس دریا می‌درخشد. در گوشه‌ای از خلیج غربی زیر سایه‌ی اکالیپتوس‌ها نشسته‌ام. بوی بندرعباس را حس می‌کنم. کار اکالیپتوس و هوای شرجی است. با لالاییِ زنجره معجونی خلسه‌آور می‌شود. گوشی داغ شده. نگاهی به خبرها می‌اندازم. صفحه‌اش قفل می‌شود. اخبار قفل می‌شوند. سر بلند می‌کنم. مقابلم ناوی جنگی است. انگار از اخبار بیرون زده باشد. آخرین باری که ناو دیدم بندرعباس بود. کدام اسکله بود؟ فیات ۵۰۰ از کنارم رد می‌شود. فروغ است. وارد بریندیزی می‌شود. برای یافتن شادی عجله دارد. بندر مرموز او را شاد می‌کند.

«از زیبایی لطیف و سبک شهر غرق تعجب و شادی شدم. شهر به یکی از این شهرهای ژاپنی شباهت داشت. خیابان‌ها در امتداد دریا پیش می‌رفتند. خانه‌ها با وجود قدیمی بودن چیزی دارند که آنها را زنده و رنگین نشان می‌دهد. مثل پیرمردهایی که به رقص برخاسته‌اند

من در جستجوی پیرمردها هستم. فروغ در جستجوی شادی. به سمت خیابانی می‌روم که اداره‌ی دوست فروغ آنجاست. ابتدای خیابان گاریبالدی. باید همانجا باشد. میان ایستگاه راه‌آهن و دریا. آشنای فروغ ایتالیایی است. جایی می‌نویسد وقتی وارد محل کار او شده «زنی که گویا نامزد جوان ایتالیایی بود به من سفارش کرد که اگر پول یا چیز قیمتی دارم مراقب و مواظب باشم.» به بانک می‌روند. فروغ ریال را به لیر برمی‌گرداند. به راه‌آهن می‌روند. بلیتی به مقصد رم می‌گیرد. برای ساعت هفت و نیم عصر. 

خودم را به خیابان گاریبالدی رسانده‌ام. باید به انتهای آن برسم. جایی که دریا در انتهایش مانند دگمه‌ای آبی آستین خیابان را بسته است. تمام پیرمردان به چشمم مشکوکند. هر کدام را که می‌بینم تعقیب می‌کنم. یکی از آنها باید جزو آن کودکانی باشد که تا نیم ساعت دیگر به سراغ فروغ می‌روند. تشنه‌ شده. فروغ گرسنه است. کشتی‌های باری مشغول خالی کردن کالا هستند. باربرها آواز می‌خوانند. اینها در زمان فروغ است. در زمان من باربری وجود ندارد. سال ۲۰۱۱ تمامش به بیرون شهر منتقل شد. حالا از آن بندر تنها کشتی‌های لوکس کروز و قایق‌های کوچک محلی باقی مانده و آن ناو. فروغ به پارکی رسیده. باید پارک ویتوریو امانوئل دوم باشد. اولین فضای سبز بندر که لقب «باغچه‌ها» را دارد و چسبیده به دریاست و ماجرای کودکان هفتم جولای از همین جا آغاز می‌شود. فروغ مشغول خوردن ساندویچی شده که در کیف داشته که بچه‌ها دوره‌اش می‌کنند. یعنی اول صدایشان را می‌شنود. صدای زوکولی. کفش‌های چوبی بچه‌های آن زمان. سمفونیِ قدیمی بندرِ بریندیزی که حالا دیگر وجود ندارد. بچه‌ها دیگر کفش چوبی ندارند. زوکولی‌ها مثل خیلی چیزهای دیگر غیب شده‌اند. فروغ جعبه بیسکویتی به بچه‌ها می‌دهد. 

«خیلی زود با هم رفیق شدیم

در جستجوی آن رفقا وارد پارک می‌شوم. از پیرمردی که با سگش روی نیمکتی نشسته سنش را می‌پرسم. می‌گوید ۶۵. سال مورد نظر هنوز به دنیا نیامده. روی نیمکتی می‌نشینم. پارک نیمکت زیادی ندارد. مجسمه دارد. ویرژیل و گاندی و الهه پیروزی ساموتراس. فرشته بال دارد، بازو ندارد. یک اسب و یک گوسفند و شاخه‌ای زیتون به الهه پیروزی ناقص متصلند. نمادهایی از شعر ویرژیل که اینجا از گرمازدگی مرد. در روزی نارنجی. تابستان سال ۱۹ پیش از میلاد، به همراه امپراتور آگوستوس از کشتی پیاده می‌شود و دو روز بعد می‌میرد. مجسمه‌ی گاندی سیاه است. مرمر آپریچناست که سنگ آهک معروف همین منطقه است. دسامبر ۱۹۳۱ گاندی اینجا با دو بزش به کشتی نشسته. شیرِ بزش را کشیش معروف شهر «دون پاسکواله کاماسا» در یکی از باارزش‌ترین فنجان‌های عتیقه‌ی‌ شهر که متعلق به دوران روم باستان بوده به او تعارف می‌کند. گاندی پس از کنفرانسی در لندن قصد دیدار با پاپ را داشته که پاپ پیوس یازدهم او را نمی‌پذیرد و او به دیدار موسولینی می‌رود. صبح روز ۱۴ دسامبر ۱۹۳۱ وارد بریندیزی می‌شود. بندری که در آن زمان به «چمدان هند» La Valigia delle Indie معروف بوده. شاهراهی که همچون دوره‌ی باستان نقطه‌ی اتصال شرق و غرب بود و لندن را به بمبئی متصل می‌کرده. 

پسرکی با صورت آفتاب خورده، زیر مجسمه‌ی گاندی نشسته چوب ماهیگیریش را سرهم می‌کند. بچه‌های آن ظهر گرم هفتم جولای هم صورت‌های آفتاب خورده دارند:

«با صورت‌های آفتاب‌خورده و چشم‌های آبی‌شان در کنار من روی نیمکت نشسته بودند و مرا نگاه می‌کردند با دقت و کنجکاوی نگاه می‌کردند همه حرکات مرا می‌پاییدند و هر وقت دستم را به طرف کیف دستی‌ام دراز می‌کردم آنها ساکت و منتظر به دست‌های من خیره می‌شدند و من در میان آنها احساس خوشبختی می‌کردم.»

فروغ سمت خوشبختی ایستاده. در نقطه‌ی خوشبختی مشغول کودکان است. ساعت نزدیک دو شده. من به دنبال ردی از آن کودکانم. از خانه‌هایی که مثل پیرمردهایی رقصان‌اند بوی غذا می‌آید. کافه‌های نزدیک پارک رفته‌رفته از جمعیت تهی می‌شوند. آسفالت زیر پایم نرم شده. خورشید مشغول پخت و پز است. پسربچه‌ی سیزده‌ساله‌ای که کلاه ملوانی به سر دارد به فروغ می‌گوید می‌تواند شهر را نشانش بدهد. و آن سوی خلیج را نشانش می‌دهد. فروغ برجی که شبیه گربه است را می‌بیند. برای دیدنش باید سوار قایق شوند. قایق‌ها هر یک ساعت یک بار مسافر می‌برند. پسرک ماهیگیر به من می‌گوید قایق نمی‌آید. رفته‌اند نهار. ساعت ۴ می‌آیند. باید پیاده بروم. پنجاه دقیقه راه است. فروغ در انتظار قایق است. بچه‌ها دوباره پیدایشان شده. دست در کیف فروغ می‌کنند. از او می‌خواهند نقاشی‌شان را بکشد. فروغ شروع به کشیدن می‌کند. اولین کسی که نقاشی‌اش تمام شده موهایش رنگ کاه است. او تنها کسی است که برگ برنده‌ی من است.

«این بار خیلی با احترام مقابل من ایستاد و دستش را به طرف من دراز کرد. حالت یک مرد مسن را به خود گرفته بود: اسم من تولیتو است

تنها نامی که از آن روز باقی مانده همین است: تولیتو. نامی کمیاب که باید مصغر باشد. مصغر چه؟ شاید بارتولومیو. اگر فروغ اشتباه شنیده باشد چه؟ اگر تونینو بوده باشد مثلاً و نه تولیتو. شاعر یک سال پس از پایان سفرش شروع به نوشتن کرده و در همان ابتدا معترف است که اندک ناامیدی دارد از به یاد آوردن دقیق آن روزها.

«در این لحظه که قلم برداشته‌ام تا خاطرات ۱۴ ماه مسافرتم را در اروپا به روی کاغذ بیاورم می‌توانم بگویم که اندکی ناامید هستم چون در این کار فقط باید از حافظه‌ام کمک بگیرم و اعتراف می‌کنم که از این نظر آدم ضعیفی هستم.»

خانه‌ی این تولیتو یا تونینو باید نزدیک بوده باشد. شاید در یکی از همین فرعی‌های پارک. در بندری که با جنگ شناخته شد و اکنون به صلح می‌شناسندش. اینجا انتهای جاده‌ی آپیا است. راهی که به «ملکه‌ی جاده‌ها» معروف بوده. از رم آغاز می‌شده و در این بندر به پایان می‌رسیده. مسیری که برای جنگ کشیده شده بود تا امپراتور راحت به شرق حمله کند.

قرن‌ها پس از تبدیل این بندر به بزرگ‌ترین مرکز لجستیک نظامی و دریایی امپراتوری روم و در سال ۲۰۰۹ یونسکو این بندر را به نام صلح نامید. صلح و استقبال.

نجات دو دسته از پناهجویان در این نامگذاری اهمیت داشت. ابتدا ۱۱۵,۰۰۰ پناهجوی پادشاهی صربستان در جنگ جهانی اول توسط نیروی دریایی ایتالیا و سپس در ماه مارس ۱۹۹۱ بیست و هفت هزار آلبانیایی که از مرگ گریخته‌ بودند در همین پارکی که فروغ حالا کنارش منتظر قایق ایستاده توسط بندری‌ها در آغوش گرفته شدند.

امروز از تمام آن جنگ چیزی جز جاده‌ی آپیا و نشانش که ستون بزرگی است باقی نمانده است. در پای این ستون، متوجه دو پیرمردی می‌شوم که دارند می‌خندند. اینجا آخر خط است. خنده هم دارد. برای فروغ نقطه‌ی آغاز است. باید برعکس برود. عکس او را نشان پیرمردان می‌دهم. آن را توی نور می‌گیرند. هیچ‌کدام موی کاهی ندارند. اصلاً موی کاهی در کهن‌سالی چه رنگی می‌شود؟ از چت‌جی‌پی‌تی می‌پرسم. گوشی داغ شده. قفل می‌شود.

پیرمردی که به سختی حرف‌هایش را می‌فهمم، می‌گوید: «چیزی از آن روز دستگیرت نخواهد شد».

با اشاره‌ی دست، به شکلِ خودشان [ایتالیایی‌ها] می‌گویم: «یعنی چی؟»

می‌گوید: «مرده‌اند. همه چیز پس از تنباکو در این شهر مرد.» و ناگهان می‌پرسد: «جنگ است حالا؟»

تولیتو را فراموش می‌کنند. عکس را فراموش می‌کنند. دارند درباره‌ی جنگ صحبت می‌کنند. در انتهای جاده‌ی باستانی. درست برابر چشمان برجِ گربه‌ی نشسته. فروغ می‌خواهد از این برج بالا برود. باید به آنجا برسم. ناو دیگری از پشت قلعه سرک می‌کشد. گوشی روشن می‌شود:

ــ در کهنسالی مو به تدریج خاکستری و سپس سفید می‌شود. کسانی که در کودکی موی کاهی داشته‌اند، معمولاً وقتی موهایشان شروع به سفید شدن می‌کند سفیدی مو کمتر جلب توجه می‌کند، چون تضاد بین رنگ اصلی مو و موی سفید کمتر است. البته ژنتیک نقش اصلی را دارد. دو نفر با موی کاهی در کودکی ممکن است در بزرگسالی رنگ موی متفاوتی داشته باشند و در نهایت نیز یکی موهای سفید درخشان پیدا کند و دیگری خاکستری تیره.

چت‌جی‌پی‌تی است. جواب می‌دهد و باز گوشی قفل می‌شود. تولیتو یا تونینو باید موی روشنی داشته باشد. او که در ازای نقاشی‌ای که فروغ از او کشیده یکی از نقاشی‌هایش را به او داده: کاریکاتوری از تیم فوتبال شهرشان. 

کوچه‌های پشت دژ خنکند. سنگ‌های قدیم خنکند. عین خاطرات. روی دیوارهای کوچه‌های پشتی قلعه‌ی نظامیِ زوِوو Svevo نوشته‌اند صحبت با گوشی ممنوع. به سنگ‌های خنکش دست می‌کشم. پرینت عکس فروغ را نشانشان می‌دهم. سنگ‌ها ساکتند. قلعه سال ۱۲۲۷ ساخته شده. مهم‌ترین مقر دریایی ایتالیا و نقطه‌ی کلیدی ناتو برای اعزام ناوهای جنگی به خاورمیانه در وضعیت نارنجی. در همین قلعه‌‌ بود که هنگامه‌ی جنگ دوم جهانی، ویتوریو امانوئل سوم پادشاه ایتالیا از شر نازی‌ها به آن پناه برد و بریندیزی به مدت پنج ماه پایتختِ موقتِ ایتالیا شدعجیب‌ترین شکل پایتخت شدن ایتالیا که هنوز مایه‌ی افتخار مردمش است.

فروغ هنوز منتظر قایق است. از خانه‌های متروک انجیر روییده. چرا از چیزهای ترک شده انجیر می‌روید؟ هوا یکپارچه آتش است. سرگیجه دارم. تا دقایقی دیگر فروغ به دریا خواهد افتاد. خنک می‌شود. بچه‌ها هلش می‌دهند. همدیگر را توی آب هل می‌دهند و در این حین یکیشان بند کیف فروغ را می‌گیرد و او را با خود به درون آب می‌کشد. فروغ خیس می‌شود. از دست بچه‌ها کفری است.

«نتوانستم خاموش و خونسرد باقی بمانم. اصلاً لباسی به همراه نداشتم. روی سنگ نشستم و با عصبانیت به آنها نگاه کردم و از موهایم و دامنم قطره قطره آب بر روی زمین می‌چکید.»

پسرک راهنما او را به خانه‌شان می‌برد.

«زن پیری که گویا مادر او بود برایم لباسی آورد که وقتی پوشیدم و در آینه به خودم نگاه کردم از خودم چیزی ندیدم. چون در لباس گم شده بودم. مدتی آنجا نشستم تا پیرزن لباس‌هایم را با اتو خشک کرد. زن مهربانی بود. برایم شانه و حوله آورد و بعد از مدتی دست و صورتم را تمیز کردم و وقتی که می‌خواستم از او خداحافظی کنم از قبول پولی که به عنوان حق‌الزحمه به او دادم خودداری کرد. هنوز حالت بزرگوارانه‌ی قیافه‌ی او را و دست‌های او را که مرتب دست‌های مرا عقب می‌زد به یاد دارم. وقتی دوباره به کنار دریا رسیدم آفتاب غروب کرده بود و از بچه‌های شیطان در آنجا اثری ندیدم.»

به نظر می‌رسد شاعر اینجا را اشتباه کرده باشد؛ آفتابِ تابستانِ بریندیزی در جولای، در آن دقایق غروب نمی‌کند. پس این چه غروبی است که فروغ در این ساعت تصورش می‌کند. آیا او هنوز به آسمان وطن چشم دارد؟ وقتی به بالای برج گربه‌ی نشسته می‌رسد هم از غروب می‌گوید. مردم محلی به برج «لا یاتا اسیتاتا» گربه‌ی نشسته می‌گویند. یادبود ۶۸۵۰ جانباخته‌ی دریایی ایتالیا در جنگ که موسولینی دستور ساختش را داد. فروغ ۲۵۹ پله‌ی حلزونی را پایین می‌آید. من بالا می‌روم. ما در جایی از تاریخ با یکدیگر مصادف می‌شویم. نام موسولینی در لوح تأسیس برج تراشیده شده. انگار با ناخن خراشیده باشند. پایین را می‌بینم. فروغ رفته. قایقی نیست. باز باید پیاده برگردم. در کوچه‌های محله کازاله گم می‌شوم. دو گربه‌ی نشسته مقابلم ظاهر می‌شوند. گربه‌های نشسته واقعی‌اند. جاندارند. برج نیستند. در کیفم یک غذای گربه دارم. در پولیا گربه‌های آواره‌ی بسیاری هستند که مردم به آنها می‌رسند. گربه‌ها در دل دیوار تاریخیِ‌ برج جهنمند Torrione dell'Inferno. برجی که سال ۱۴۸۴ میلادی برای دفاع برابر عثمانی ساخته شد. تمام طاقچه‌ها و پنجره‌های آن، روزنه‌های شلیک توپ و تیرند. گربه‌ها حالا جای آن تیراندازها را گرفته‌اند. می‌نشینم کنارشان. کاش دنیا را دست گربه‌ها می‌دادند. دو تایی در سایه‌ی داغ آن پنجره‌ی جنگ قدیم و صلح جدید غذایشان را با ولع می‌خورند. انگار نه انگار من گمشده‌ام. باید به انتهای جاده‌ی آپیا برسم. جاده‌ای که ۶۰۰۰ نفر پس از قیام اسپارتاکوس در سرتاسرش به صلیب کشیده شدند. فروغ حالا به شهر رسیده. به پسرک برای تور کوتاهش ۲۰۰ لیر داده. پسرک شادمان رفته. فروغ به خیابان‌ها بازگشته. به کوچه‌ها پیچیده. در کوچه‌ها راه گم کرده. من گم نشده‌ام. خودم را به گمشدن زده‌ام تا شبیه آن روز فروغ باشم.

«به ساعت نگاه کردم. هفت و ربع بود. پیش خودم فکر کردم که در کجا می‌توانم شب را بگذرانم؟ به دیوار تکیه داده بودم و با چشم‌های مبهوت به صورت مردم نگاه می‌کردم. آنها بیشتر قیافه‌ی کارگران بندر را داشتند. با پیراهن کش‌های راه راه و شلوارهای ساقه کوتاه در کنارم ایستاده بودند و با صدای بلند راجع به من صحبت می‌کردند و دست‌هایشان در هوا حرکت می‌کرد.»

در سایه‌ی انجیری می‌نشینم. همه جا انجیر است. از دل تمام سنگ‌ها انجیر روییده. فروغ گمشده. در جستجوی چه بود که گم شد؟ چرا فرشته‌ی پیروزی بازو ندارد؟ آتش بادی از دل کوچه‌ها بیرون می‌زند. سرگیجه دارم. گوشی‌ام روشن نمی‌شود. ما در وضعیت نارنجی هستیم. پیرمرد و پیرزنی عصازنان رد می‌شوند. بهشان می‌خورد شیرین هشتاد را داشته باشند. نمی‌توانم جلو بروم. عکس زنی غریبه را از دهه‌ی ۵۰ بیرون بکشم چه بگویم؟ آنها دور می‌شوند. حسرتی می‌افتد در دلم. صدای بوق کشتی بلند می‌شود. شاید هم بوق ناو است. ناو بوق دارد؟ چرا باید بوق بزند؟ اعلان جنگ؟ طنینش در کوچه‌ها طوری‌ست که انگار کسی داد بزند تولیتو. پیرمردی از خانه‌ای متروک بیرون می‌زند. انگار گوش‌هاش از برگ انجیر باشد. موهاش روشن است. با دستانش تنباکو می‌پیچید. فروغ حالا آن دوست ایتالیایی را پیدا کرده. به سمت ایستگاه می‌دوند. چیزی به حرکت قطار نمانده. همه جا نارنجی است. غروب واقعی است. شاید طلوع باشد به چشم فروغ. آن رنگ نارنجی غروب نبوده. طلوع بوده. سرخی فروغی تازه در بندر جنگ و صلح. فروغ حال و هوایش عوض شده. پس از هشت و نیم ساعت توقف در بندر مرموز به سوی رم می‌رود. دنیای جدیدی پیش روی اوست. من هنوز مقابل پیرمردم. هوا نارنجی است.

می‌پرسم: آیا شما یکی از آن کودکان هستید؟